چپتر 592: قصدِ کشتِ شدید
0«اوه؟ چه غافلگیریِ خوشایندی. انگار دیگه لازم نیست برای پیدا کردنت وقت تلف کنم.دورتر کاری میکنم تقاصِ اون تحقیرِ قبلی رو پس بدی.» اهریمن وقتی متوجه شد یوانبرگشت چند متر آنطرفتر ایستاده است، دستش را که پوشیده از خونِ آژور بود لیسید.
«همم؟ این خون بدجورواکنشی خوشمزهست!» اهریمن با چشیدنِسنگی خونِ آژور جا خورد.
«بعد از اینکه توفکر رو خوردم، این یکیلبریز دسرِ خوبی میشه، انسان!»
اهریمن با صدای بلند خندید.
اما یوان که بیصدا و مبهوتخاطرِ آنجا ایستاده بود، هیچ واکنشی نشان نداد؛مترها انگار به مجسمهای سنگی تبدیل شده بود.
لحظهای بعد که متوجهِواکنشی اوضاع شد، دو رشتهسنگی اشک روی صورتش جاری شد.
«آژور...»
یوان سرانجام از بهت بیرون آمدآنجا و چنان دندانهایش را محکم بهسنگی هم فشرد که دهانش به خونریزی افتاد.
«آآآآآآآآآآه!»
یوان غرشِ جانورانهای سر داد که درختانِمجسمهای اطرافشان را لرزاند و سپس بدونِ هیچرشته فنِ حرکتی به سمتِ اهریمن یورش برد.
فقط داشتواقع بیپروا به سمتِنمیکرد اهریمن حمله میکرد.
در واقع اصلاً فکربیصدا نمیکرد، چون ذهنش لبریزواکنشی از خشم و استیصال بود.
خششش!
اهریمن دستانِ چنگالمانندش را به سمتِ یوان کشید.سنگی به خاطرِ ضیافتِ اخیرش، قدرتش بسیار بیشتر از قبلصورتش شده بود و یوان را مترها دورتر پرت کرد.
سرفه!
یوان سپس یک دهان خون بالاآنجا آورد، اما بیدرنگ از جا برخاستسنگی و دوباره به سمتِ اهریمن یورش برد.
اهریمن بهسرعت متوجهِ تغییرِ رفتارِ ناگهانیِخاطرِ یوان شد و برگشت تا بهقبل پیکرِ آژور روی زمین نگاه کند.
«اوه؟ میشناختیش؟ نکنه معشوقت بود؟ چه حیف.مجسمهای اگه زودتر میفهمیدم، زنده نگهش میداشتم تا جلویاشک چشمات شکنجهش بدم.» اهریمن با حسرت آه کشید.
با شنیدنِ حرفهای اهریمن، یوان حسچون کرد چیزی درونِ بدنش پاره شد وچنگالمانندش قصدِ کشتِ شدیدی از وجودش فوران کرد.
در این لحظه، یوان دیگر نمیتوانستآنجا درست فکر کند، اما بدنش صرفاًسنگی از روی غریزه به حرکت ادامه میداد.
ثانیهای بعد، یواندستانِ شمشیرِ توی دستشخاطرِ را رها کرد.
اهریمن با دیدنِ این صحنه خندید: «همینمجسمهای الان تسلیم شدی؟ نمیخوای انتقامِ دوستدخترت رو بگیری؟اشک حتی برای یه انسانِ حقیر هم خیلی رقتانگیزی.»
اما لحظهای بعد، شمشیری زیبا از غیب ظاهرلبریز شد و در دستِ یوان جای گرفت؛ شمشیری کهاخیرش شباهتِ زیادی به «سالارِ ملکوت» در تزکیهٔ آنلاین داشت.
بهمحضِ ظهورِ این شمشیر در این دنیا، هالهای ایزدی آزادنداد کرد که تقریباً در یک چشمبههمزدن تمامِ انرژی روحی را ازصورتش غارهای جاودانه بلعید و آنجا را به مکانی عادی تبدیل کرد.
اهریمن پرسید: «اون چیز رو از کدومضیافتِ گوری درآوردی؟» میتوانست قدرتِ ژرفِ پنهان دردورتر شمشیر را حس کند، اما نترسیده بود.
هرچه بود، مهم نبودواکنشی شمشیر چقدر قدرتمند است،سنگی صاحبش هیچ قدرتی نداشت.
شمشیر که در دستِفکر یوان جای گرفت، بیدرنگ دوبارهخشم به سمتِ اهریمن یورش برد.
بام!
اهریمن با چنگالهایش جلوی شمشیر را گرفت، اما شمشیرِقدرتش عظیم بینهایت سنگینتر از ظاهرش بود و چنگالهایش را دربالا هم شکست و سپس بدنِ اهریمن را دو نیم کرد.
پیش از آنکه اهریمن حتی فرصتِ ترمیممجسمهای داشته باشد، حس کرد چیزی صورتش رارشته شکافت و حفرهٔ بزرگی در سرش ایجاد کرد.
اون حمله ازاصلاً کجا اومد؟ منچون که چیزی ندیدم...
اهریمن در حالی که بدنشمبهوت بهسرعت ترمیم میشد تا تمامِ زخمهایشمجسمهای بهبود یابد، با خود فکر کرد.
یوان به یورشِ جنونآمیزش به اهریمن ادامه داد، اما مهم نبود چندکشید بار بدنِ اهریمن را دو نیم میکرد یا حفرهای در سرش میشکافت؛سرفه اهریمن آنقدر ترمیم میشد تا حتی یک خراش هم روی بدنش باقی نماند.
اهریمن که آشکارا از حملاتِ یواننداد آسیبی ندیده بود، با بیخیالی روی شانههایشاوضاع دست کشید و پرسید: «کارت تموم شد؟»
«پس حالا نوبتِ منه.»
اهریمن تزکیهاش را آزاد کرد وآنجا با خشونت به یوان یورش بردسنگی و بهسرعت بر او چیره شد.
«با اینکه قدرتت بیشتر شده، درلبریز واقع از قبل ضعیفتری. مایهٔ ناامیدیه. بذارخاطرِ همین الان به زندگیِ بیارزشت پایان بدم!»
اهریمن ناگهان دمی از جنسِ خون درآورد وسنگی از آن بهعنوانِ سلاح استفاده کرد. یوان به دلیلِصورتش حالتِ بیخودیاش، نتوانست جلوی این حملهٔ غافلگیرانه را بگیرد.
ثانیهای بعد، دمِپرت اهریمن وسطِ سینهٔدهان یوان را سوراخ کرد.
سرفه!
یوان مشتی دیگر خون بالا آورد. دردِ شدیدِ سینهاش اودستانِ را از آن حالتِ گیجی بیرون کشید، اما دیگر خیلی دیردورتر شده بود، چرا که سوراخی در سینهاش دهان باز کرده بود.
اهریمن دمش را تابواکنشی داد و یوان را بارِتبدیل دیگر به آنسو پرت کرد.
با این حال، یوان این بار از جا برنخاستبیدرنگ و همانطور روی زمینِ سرد افتاده ماند. هوشیاریاش را بهکلینگاه از دست داده بود و به خوابی عمیق فرو رفت.
در رؤیایش که درست از لحظهٔ از دست دادنِنشان هوشیاری آغاز شده بود، یوان روبهروی پیکرِ آژور ایستادهرشته بود که پشت به او روی تختهسنگی نشسته بود.
آژور با صدایی ملایمچون گفت: «زدی زیرِ قولتاستیصال که ازم محافظت کنی، یوان.»
یوان در حالی که اشک ازنداد چشمانش میریخت، تنها توانست همین چندمتوجهِ کلمه را زمزمه کند: «ببخشید... واقعاً ببخشید...»
«هااا...» آژوردورتر در پاسخکرد تنها آهی کشید.
یوان روی زمین زانو زد و در حالی که بهنداد راههای جلوگیری از این فاجعه فکر میکرد، گفت: «اگه فقطروی قویتر بودم... اگه فقط جوابِ درستی بهت میدادم... اگه فقط—!»
پس از لحظهای سکوت،چون صدایی طنین انداخت، امااستیصال متعلق به آژور نبود.
«باختن به یههیچ اهریمنِ به ایننداد ضعیفی... واقعاً رقتانگیزه...»
یوان سر بلند کرد تا به مردِ خوشقیافهای که پشتِ سرش ایستاده بودتغییرِ نگاه کند. اما این مرد و هالهاش تفاوتِ خاصی داشتند؛ او ردایی سیاهزودتر و زرین به تن داشت که عبارتِ «بلای اهریمنها» روی آن نقش بسته بود.
یوان گفت: «راحت باش.بیصدا مثلِ همیشه به ضعیفواکنشی بودنم بخند. حقم همینه.»
با این حال، مردِ خوشقیافه نهلبریز خندید و نه چیزی گفت، تنهاکشید با چهرهای جدی به یوان خیره ماند.
پس از سکوتی طولانی، مردِنشان خوشقیافه دستش را بالا آوردشده و به روبهروی یوان اشاره کرد.
با صدایی آرامپرت گفت: «بلند شودهان و باهاش بجنگ.»
یوان سر چرخاند و اهریمن را دید کهواکنشی در فاصلهٔ نهچندان دوری ایستاده بود و داشت بهاوضاع آژور که هنوز روی تختهسنگ نشسته بود، نزدیک میشد.
یوان با دیدنِ این صحنهذهنش سر تکان داد: «چه فایدهای داره؟چنگالمانندش هر کاری کنم نمیتونم شکستش بدم.»
«گفتم بلند شو!»
مردِ خوشقیافه ناگهان غرید و یواندهان نیرویی نامرئی را حس کرد کهبهسرعت او را از جا بلند میکرد.
همین که یوان روی پا ایستاد،آنجا مردِ خوشقیافه ناگهان قدمی به جلوسنگی برداشت و مستقیم به سمتِ او رفت.
یوان انتظار داشت مردِ خوشقیافه به او برخورد کند، اما درچنگالمانندش کمالِ تعجب، انگار که بدنش از هوا ساخته شده باشد، مردپرت از میانِ بدنِ او عبور کرد و از جلوی چشمانش ناپدید شد.
لحظهٔ بعد، یوان حرکتِ بدنش را حس کرد،سنگی اما خودش کنترلی روی آن نداشت و رفتهرفتهروی به اهریمنی که در فاصله بود نزدیک شد.
در همین حال، در دنیای واقعی، اهریمن کهآورد داشت به بدنِ بیهوشِ یوان نزدیک میشد، بابرگشت دیدنِ تکان خوردنِ بدنِ او ناگهان از حرکت ایستاد.
اهریمن پوزخندی زد و پیش ازآنجا آنکه دمش را به سمتِ سرِسنگی یوان نشانه بگیرد، گفت: «هنوز نمرده؟»
با این حال، درست پیش از آنکه دم به سرشدستانِ برسد، دستِ یوان ناگهان بالا آمد و دمِ اهریمن رامترها گرفت و آن را در یک اینچیِ سرش متوقف کرد.
اهریمن در ابتدا اهمیتی بهنشان حرکتِ او نداد، اما لحظهایشده بعد بدنش بیدلیل به لرزه افتاد.
لحظهٔ بعد، متوجه شد دمشسرفه دارد سفت میشود، انگار کهبرخاست داشت به سنگ تبدیل میشد.
با حس کردنِ این احساسِ آشنا، چشمانِ اهریمنواکنشی از وحشت گرد شد و ناخودآگاه پیش ازمتوجهِ آنکه به عقب بجهد، دمش را قطع کرد.
اهریمن در حالی که میدید دمی که قطعاستیصال کرده بود یک ثانیه بعد به سنگ تبدیلقدرتش شد، زیرِ لب زمزمه کرد: «ای حرومزادهٔ عوضی...»
اهریمن بر سرِ یوان که داشت آرامآراممجسمهای از جا بلند میشد، غرید: «تو میتونی ازاشک فنونِ مُهرِ اهریمن استفاده کنی؟! تو کی هستی؟!»
یوان پس از ایستادن، با بیخیالی لباسهایشبالا را تکاند و با صدایی آرام گفت:رفتارِ «من رو نمیشناسی؟ اونوقت به خودت میگی اهریمن؟»
یوان سر بلند کردبیصدا و با پوزخندی محو برنشان لب، به اهریمن چشم دوخت.
«یادم نمیاد آخرین باری که هستهٔ اهریمن خوردم کی بود، طعمشون رو همخاطرِ به یاد نمیارم. شاید تو بتونی کمکم کنی به یاد بیارم، اهریمنِ پست...»بالا یوان سپس مانندِ مردی قحطیزده که هوسِ غذا کرده باشد، لبانش را لیسید.