چپتر 1111: زنگِ زرین
0پس از دهمین طنین، زنگِ زرین خاموش شد،باید اما یوان و بانو شیانگ هر دو بهنوعیتموم میفهمیدند که ماجرا هنوز کاملاً تمام نشده است.
شو جیاچی که کاملاًموردِ از اوضاع بیخبر بود،حتی پرسید: «بهم بگید چه خبره؟»
بانو شیانگ با صدایی مبهوت توضیح داد: «وقتی کسی فنِ تزکیهٔ روح رو درک میکنه، زنگِچند زرین تعدادِ مشخصی به صدا درمیاد که نُه— ده طنین نهایتِ اونه، و هرچی بیشتر بتونیترسناکه به صدا درش بیاری، درکت از فن قویتر میشه. بهعبارتِ دیگه، هرچی بیشتر زنگ بخوره بهتره.»
و ادامه داد: «برای مقایسه، وقتی خودم فن رو درکدراومد کردم، زنگ شش بار به صدا دراومد و نابغهای بهدهانش حساب میاومدم که هر چند میلیون سال یک بار پیدا میشه.»
با اضطراب آبِ دهانش را قورت داد و گفت: «ایناینکه دوستِ کوچکتون تونسته زنگ رو ده بار به صدا دربیاره...اتفاقی اینجور استعدادی ترسناکه. نمیتونم تصور کنم در آینده چهجور هیولایی میشه.»
هرچند شاید هیولا خواندنِ یوان کمی بیادبانهبیفته بود، اما بانو شیانگ واژهٔ دیگری برای توصیفشآنجا به ذهن نمیرسید و استعدادش واقعاً هیولاوار بود.
شو جیاچیدیگه پرسید: «خببخوره حالا چی میشه؟»
بانو شیانگ سر تکان داد: «نمیدونم. زنگِ زرین باید بعد از اینکه ازمیاومدم صدا افتاد ناپدید میشد، اما به دلیلی هنوز اینجاست، پس شاید هنوز تموم نشدهدربیاره باشه. در موردِ اینکه ممکنه چه اتفاقی بیفته، حتی نمیتونم تصورش رو هم بکنم.»
«...»
پس از لحظهای سکوت، شو جیاچی بهبیفته یوان که هنوز با چشمانِ بسته آنجابسته نشسته بود خیره شد و پرسید: «حالت چطوره؟»
«...»
با این حال،بهتره یوان ساکت ماند؛ انگارخودم اصلاً صدایش را نمیشنید.
شو جیاچی از ترسِ اینکه مباداتکان خلسهاش را به هم بزند، دیگرناپدید سعی نکرد با او حرف بزند.
به این ترتیب، شو جیاچیممکنه و بانو شیانگ هر دو صبورانهلحظهای منتظر ماندند تا یوان بیدار شود.
یوان در ۲۴ ساعتِ آینده حتی یک عضلهاش را هم تکان نداد، شو جیاچی و بانوچند شیانگ نیز همینطور. آنها با دقت به صورتِ یوان خیره مانده بودند و افکارشان نامعلوم بود.ترسناکه ارشد بای هنوز بیرونِ درگاه منتظر بود و از این حجم سکوت کمی احساسِ اضطراب میکرد.
خوشبختانه این سکوت زیاد طولبرای نکشید، چرا که نُه آسماندراومد بهزودی آشوبِ دیگری را تجربه میکرد.
با گذشتِ ۲۴ ساعت، یوان ناگهانتکان چشمانش را باز کرد، اما چشمانش خالیمیشد به نظر میرسید؛ انگار هنوز بیهوش بود.
ناگهان هالهٔ ژرفی سراسرِ جهان رااتفاقی درنوردید و به دنبالِ آن، صدایسکوت کرکنندهٔ طنینِ یک زنگ به گوش رسید.
زنگِ زرین دوباره برای یازدهمینبهتره بار به صدا درآمده بود،کردم اما این بار بسیار سریعتر بود.
برخلافِ طنینِ کُندِ آغازین، سرعتبرای بسیار بیشتر شده بود و زنگِنابغهای زرین هر ثانیه به صدا درمیآمد.
دانگ! دانگ! دانگ!
هر طنین موجی حاملِ رازهای درکناپذیراتفاقی میفرستاد که پیش از رخنه به نُهچشمانِ آسمان، آن جهانِ کوچک را پر میکرد.
نُه آسمان با هر بار طنینانداز شدنِ زنگ میلرزید،خودم در نتیجه هر ثانیه به لرزه درمیآمد و هیاهویسال بزرگی در تکتکِ جهانهای درونِ نُه آسمان به پا میکرد.
این لرزشِ پیوسته باعث شد بسیاری از مردم با خوددراومد فکر کنند که آیا دنیا دارد به پایان میرسد، ودهانش با شدیدتر شدنِ لرزهها، افرادِ بیشتری به همین فکر افتادند.
جایی در نُه آسمان، امپراتورِحالا کیهانی با دستانی گرهکرده و نگاهیافتاد مبهوت جلوی تختِ پادشاهیاش ایستاده بود.
صدای ضعیفِ زنگی را میشنید که هر ثانیهحتی واضحتر میشد، انگار که خودش جلوی زنگ ایستادهنشسته باشد، و جملهای خاص را به یاد آورد.
«وقتی زنگِ باشکوهِ افضل طنین میاندازد، حاکمیبرای تازه متولد میشود و نُه آسمان باحساب ورود به دورانی جدید به لرزه درمیآید.»
«باز هم برگشتهای تا آرامشِ این دنیا را زیرِ پا بگذاری؟ چراحساب دست برنمیداری؟ مهم نیست چند بار تناسخ یابی، نمیتوانی از تقدیری کهدوستِ به هر زاییدهشده زیرِ این آسمان داده شده بگریزی. پیروزی محال است...»
در چشمانِ امپراتورِ کیهانیهیولاوار نگاهی خسته و تاباید حدی شکستخورده موج میزد.
در هزار فن، یوان حسممکنه میکرد چیزی در اعماقِ بدنشبکنم دارد شل میشود— دارد بیدار میشود.
وقتی زنگ به نودمینبخوره طنینش نزدیک شد، یوانمقایسه سرانجام یک چیز را فهمید.
این هیچ ربطی به فنِ تزکیهٔ روحخودم نداره. این یه کلیده... کلیدی برای قفلیچند درونِ من. مُهرِ چیزی درونم داره باز میشه.
با اینکه نمیدانست مُهرِ چه چیزی دارد باز میشود، امااینکه یکجورهایی میدانست که این موضوع به او کمک میکند تااتفاقی با هر چه در آرامگاهِ امپراتورِ بینام است، روبهرو شود.
وقتی زنگِ زرین در مجموع ۹۹ باربیفته به صدا درآمد، چند ثانیه متوقف شدبسته و بعد یک بارِ دیگر طنین انداخت.
وقتی زنگِ زرین برایبخوره صدمین بار به صدا درآمد،خودم به قطعاتی بیشمار خرد شد.
این قطعات بیدرنگ ناپدید نشدند ومقایسه در عوض به شمشیرهایی طلایی تبدیل شدندمیاومدم که به سوی یوان نشانه رفته بودند.
روی هر یک از این شمشیرها نمادهایینمیدونم منحصربهفرد حک شده بود، اما نه شو جیاچیاینجاست و نه بانو شیانگ نمیتوانستند آنها را بخوانند.
اما یوان، با اینکهموردِ نمیتوانست آنها را بخواند،حتی یکجورهایی متوجهِ معنیشان میشد.
ویژژژ!
این شمشیرهای طلاییِ بیشمار ناگهان بهمقایسه سوی یوان پرواز کردند و بیآنکه کوچکترینمیاومدم آسیبی به او برسانند، واردِ بدنش شدند.
وقتی یوان تمامِ شمشیرهای طلایی را جذبنمیدونم کرد، نفسِ عمیقی کشید و بعد چشمانشدلیلی را بست و دوباره به خلسه رفت.
این خلسه چندانباشه طول نکشید و چندبیفته دقیقه بعد تمام شد.
وقتی چشمانش را باز کرد، به رنگِ طلایمقایسه ناب درآمده بودند و مثلِ ستارگان در شبیچند پرستاره میدرخشیدند، و حسی فرازمینی به وجودش میبخشیدند.
هم شو جیاچی و هم بانو شیانگ با دیدنِ چشمانش ناخودآگاهنابغهای با اضطراب آبِ دهانشان را قورت دادند و با وجود اینکهگفت خودشان موجوداتی ایزدمانند بودند، حس کردند در برابرِ موجودی ایزدی قرار گرفتهاند.
لحظهای بعد باواقعاً صدایی آرام گفت:تکان «فکر کنم تموم شد.»
با این حال، ایزدبانویان هنوز دراتفاقی شوک بودند و سعی میکردند آنچهسکوت را تازه رخ داده بود، هضم کنند.
لحظهای بعد بانوزنگ شیانگ از اوادامه پرسید: «حـ...حالت چطوره؟»
«خوبم.»
«فقط خوب؟ حسِ متفاوتی نداری؟»
در کمالِ تعجبِ او،موردِ یوان سر تکان داد:حتی «نه، هیچ حسِ متفاوتی ندارم.»
بانو شیانگ بازنگ صدایی مبهوت زمزمهادامه کرد: «آخه چطور ممکنه...؟»