چپتر 763: امپراتور اژدها؟
0پادشاهِ اژدها پس از اینکهپیرمردی از روی تخت پرید، باشبحه گیجی به اطرافش چشم دوخت.
«ا-این قصدِمیگردم کشتِ همین الانچند دیگه چی بود؟»
وقتی دید هیچکس دربگی اتاقش نیست، پادشاهِ اژدهاهضم مات و مبهوت ماند.
«نکنه به خاطرِ استرسم کابوس دیدم؟ آخهناپدید از وقتی امپراتورِ اژدها غیبش زده، نتونستمردی درست بخوابم...» پادشاهِ اژدها آهِ عمیقی کشید.
با این حال، درست وقتی پادشاهِ اژدهاتختش دوباره روی تخت دراز کشید، صدایی در اتاقشمیتونه پیچید که انگار داشت به او جواب میداد.
«نه، خواب نمیبینی.»
چشمهای پادشاهِ اژدها گرد شدکمی و در آن لحظه، پیرمردی راخودش دید که کنارِ تختش ایستاده بود.
«کوفتی! شبحه!» پادشاهِکرد اژدها از ترسِخانهٔ جانش فریاد زد.
«شبح؟ یه شبح میتونه همچین کاری کنه؟» پیرمرد ناگهان هالهٔ ایزدیاش را بیرونفریاد داد. با اینکه پادشاهِ اژدها پیشتر هرگز چنین چیزی را تجربه نکرده بود، اماچنین بهعنوانِ یک تزکیهگر بهطورِ غریزی میدانست که این هاله به یک جاودانه تعلق دارد.
«جـ-جـ-جاودانه؟!»
پادشاهِ اژدها از اینکه فهمیدکمی یک جاودانه بیدارش کرده، حتی بیشترخودش از دیدنِ یک شبح جا خورد!
«دنبالِ کسی میگردم. میتونی دربارهٔ اینخانهٔ امپراتورِ اژدها که چند وقتِ پیشمیگردیم به خانهات بردی، بیشتر برام بگی؟»
«ا-امپراتورِ اژدها؟»
کمی طول کشید تا پادشاهِ اژدها اوضاع را هضم کند، اما وقتی بالاخره به خودشهضم آمد، بیدرنگ روی تخت به خاک افتاد و عذرخواهی کرد: «ببخشید! امپراتورِ اژدها توی خانهٔ منداریم غیبش زد! از وقتی ناپدید شده بیوقفه داریم دنبالش میگردیم، اما هیچ ردی ازش پیدا نکردیم!»
پادشاهِ اژدها پیرمرد را با فرستادهای ازاوضاع طرفِ خاندانِ اژدهای شاهی اشتباه گرفته بود، چراافتاد که امپراتورِ اژدها به خانهٔ اصلیاش برنگشته بود.
پیرمرد با اینکه پیشتر از شهبانوی پریان همین رابیوقفه پرسیده بود، برای اطمینان از پادشاهِ اژدها پرسید: «بهمفرستادهای بگو، چرا بهش میگی ‹امپراتورِ اژدها›؟ و چه شکلیه؟»
پادشاهِ اژدها جواب داد: «چرا؟ اون یه دست ردایکوفتی اژدهای زرینِ اصیل تنش بود، یه حلقهٔ فضاییِ اژدهاکنه داشت و حتی میتونه از نگاهِ اژدها استفاده کنه!»
و ادامه داد: «دربارهٔ ظاهرش هم، مردِ جوانیخانهات بود با موهای سیاه و بلند و چشمهایکند قهوهای. چهرهاش هم پاک و مهربان به نظر میرسید.»
پیرمرد دربردی سکوت بابگی خود اندیشید.
میگن اون امپراتورِ اژدهاست، اما این فقط به خاطرِ گنجینههاشه. واقعاً ثابت نمیکنه که امپراتورِ اژدها باشه. هر کسی اگهخاندانِ واقعاً تلاش کنه، میتونه ردای اژدهای زرین و حلقهٔ فضاییِ اژدها رو توی آسمانهای بالایی به دست بیاره. دربارهٔ نگاهِ اژدهاشاون هم... مرشد و جدِ اژدهایان مثلِ برادر بودن، اصلاً عجیب نیست اگه جدِ اژدهایان نگاهِ اژدها رو بهش یاد داده باشه.
«گفتی اینچشمهای امپراتورِ اژدها یهوپیرمردی غیبش زد، درسته؟»
«بله، درسته. توی یکی از اتاقهای مهمانپیش گذاشتمش تا استراحت کنه و وقتی بعداًاوضاع رفتم بهش سر بزنم، دیگه رفته بود.»
«و هیچبردی ایدهای نداری کجاکمی ممکنه رفته باشه؟»
«متأسفانه نه. همهجا رو گشتیم،توی اما نتونستیم پیداش کنیم، انگار کهدنبالش اصلاً از همون اول وجود نداشته—»
وقتی پادشاه اژدهاگرد ناگهان فهمید پیرمردکنارِ ناپدید شده، ساکت شد.
«ها؟»
پادشاه اژدها به اطرافِ اتاق نگاه کرد و برایکند اینکه مطمئن شود پیرمرد جایی پنهان نشده تا دوباره غافلگیرشتوی کند، در اتاق چرخید و حتی کمدهایش را هم گشت.
«واقعاً رفته... یا شاید اصلاً از اول اینجا نبود؟ تمامِ این مدتمیگردیم داشتم توهم میزدم؟ کوفتی. واقعاً به استراحت نیاز دارم...» پادشاه اژدها سرگرفته تکان داد و به تخت برگشت و خیلی زود به خواب رفت.
در همین حال، پیرمرد بر فرازِکنارِ خاندانِ اژدهای شاهی شناور بود، بیآنکه حتیفریاد یک نفر را در آنجا خبردار کند.
«همونطور که از مرشد انتظارچند میرفت، پیدا کردنتون سخته. فکر میکردمبگی این بار آسونتر باشه، اما حیف...»
«دلم میخواست یکم بیشتر تحقیقکمی کنم، اما وقتم تموم شده.بالاخره طولی نمیکشه که سر میرسن.»
پیرمرد سر تکان داد وتوی لحظهٔ بعد از آسمانِ پنجم ناپدیددنبالش شد، انگار که هرگز وجود نداشت.
یک ساعت پس از آنکه پیرمرد از آسمانِایستاده پنجم ناپدید شد، آسمان ناگهان به رنگِ طلاییهمچین درآمد و جهان با این نورِ مقدس روشن شد.
بارِ دیگر شکافِ عظیمیدربارهٔ در آسمان پدیدار شد، امابردی بسیار بزرگتر از قبلی بود.
مردمِ آسمانِ پنجم از این صحنهطول جا خوردند، اما آنچه در ادامهآمد دیدند کاملاً دور از انتظارشان بود.
«شـ-شهبانوی پری! نگاه کنید! آدمهایتوی خیلی زیادی دارن از اونداریم شکافِ توی آسمون پایین میان!»
شهبانوی پری با دیدنِلحظه این صحنه اخم کرد: «چشمهامکوفتی خیلی هم خوب کار میکنن!»
در آسمان، هزار پیکرِ زرهپوشِ نقرهای با آرایشِ نظامی ازبرام شکافِ بازشده پدیدار شدند. همگی هالهای آسمانی از خود ساطعبیدرنگ میکردند که باعث میشد مردم ناخودآگاه به آنها احترام بگذارند.
شخصی نیز در جلوی اینکمی سربازان قرار داشت که آشکارابالاخره این ارتشِ هزارنفره را رهبری میکرد.
این شخص پرچمِ بزرگی در دست داشت که عبارتِ «فرمانِ آسمان» روی آنهیچ نقش بسته بود. وقتی مردم این پرچم را دیدند، همگی به زانو افتادنداصلیاش و سر به زیر انداختند، انگار که از رویارویی با این پرچم وحشت داشتند.
شهبانوی پری پس از شناختنِ پرچم، زیرِتختش لب با خود زمزمه کرد: «فرمانِ آسمان...؟ ارتشِمیتونه امپراتورِ کیهانی آخه توی آسمانِ پنجم چیکار میکنه...؟»
با اینکه این اولین باری بود که این افراد رابرام میدید، در یک نگاه فهمید چه کسانی هستند و نمایندهٔ چهچیزیاند.خاک در واقع، این موضوع برای همهٔ ساکنانِ آسمانِ پنجم صدق میکرد.
و شهبانوی پری به عنوانِ سرورِ آسمانِ پنجمهضم موظف بود به پیشوازشان برود و پس ازعذرخواهی آماده کردنِ خود، دقیقاً همین کار را کرد.
با احترام به آنها تعظیمتوی کرد: «درود، فرمانِ آسمان. منداریم سرورِ آسمانِ پنجم، شهبانوی پری هستم.»
مردی که ارتش را رهبری میکرد به او نزدیک شد و با صدایی سرد گفت: «من ژنرالکاری لی هستم و فرماندهیِ جوخهٔ ۳ از فرمانِ آسمان با منه. شخصِ امپراتورِ کیهانی مأموریتِ دستگیریِ یه مجرمِغریزی خطرناک رو به ما سپرده و ما همین چند وقت پیش حضورش رو توی این جهان حس کردیم.»
شهبانوی پری ابروهایش را بالا برد:وقتِ «مجرمِ خطرناک؟» و به هر دلیلی کهطول بود، چهرهٔ پیرمرد در ذهنش نقش بست.