---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 771: اهریمنِ متفاوت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 771: اهریمنِ متفاوت

0

یوان پس از شنیدنِ حرف‌هایش، با‌می‌کشمت​ صدایی آرام به اهریمن گفت: «فکر‌کند​ می‌کردم شما اهریمن‌ها درد رو حس نمی‌کنید.»

«و اینکه به خودت میگی 'افضل'، در‌راست​ حالی که فقط یه اهریمنِ پستی که‌می‌شد​ خدا می‌دونه چقدر مُهرشده بودی... فقط ادعایی.»

پوزخندِ روی صورتِ اهریمن پهن‌تر شد و عطشِ خون و‌می‌کشمت​ هاله‌اش مدام اوج گرفت: «اوه؟ نه تنها جرئت می‌کنی جوابم را‌مکان​ بدهی، بلکه مسخره‌ام هم می‌کنی؟ از کِی انسان‌ها این‌قدر شجاع شده‌اند؟»

فقط قدرتِ یه استادِ بزرگِ روح رو داره... چطور از ضربهٔ شمشیرِ‌ندارد​ شکافندهٔ آسمانِ من جونِ سالم به در برد؟ و در مقایسه با‌همهٔ​ اهریمن‌های دیگه‌ای که تا الان دیدم، یه کم متفاوت به نظر می‌رسه.

گذشته از این، اهریمن‌ها معمولاً با کوچک‌ترین‌کسِ​ تحریکی از کوره درمی‌رفتند، اما این اهریمن‌خوردنِ​ با وجودِ تمسخرِ یوان توانسته بود آرام بماند.

چیزی در‌می‌دونستم​ این اهریمن‌نمی‌گفتم​ فرق داشت.

اهریمن به اطرافش نگاه‌این‌طور​ کرد و پرسید: «چقدر‌زنده‌ات​ مُهرشده بوده‌ام؟ و اینجا کجاست؟»

«از آدمِ اشتباهی‌همان‌طور​ می‌پرسی. تازه اگه‌آرام‌آرام​ می‌دونستم هم بهت نمی‌گفتم.»

اهریمن گردنِ کلفتش را به چپ و راست کش داد و همان‌طور که با حالتی تهدیدآمیز آرام‌آرام‌مکان​ به یوان نزدیک می‌شد، گفت: «که این‌طور؟ پس دیگر دلیلی ندارد زنده‌ات بگذارم. می‌کشمت و کسِ دیگری‌ثانیه‌ای​ را پیدا می‌کنم تا سرگرمم کند، و بعد با خوردنِ همهٔ آدم‌های این مکان، قدرتم را بازیابی می‌کنم.»

نیمی از راه را‌نمی‌گفتم​ که تا یوان طی کرد،‌همان‌طور​ ناگهان از جایش ناپدید شد.

یوان به‌سرعت سالارِ ملکوت را در حالتِ‌ندارد​ دفاعی جلوی خود بالا آورد و ثانیه‌ای بعد،‌سرگرمم​ با ضربهٔ قدرتمندِ اهریمن به عقب پرت شد.

اهریمنِ درشت‌هیکل با صدای بلند خندید: «توانستی جلوی ضربه‌ام را‌دیگر​ بگیری؟ با اینکه قدرتم پس از این‌همه مدت مُهر بودن‌سرگرمم​ به‌شدت افت کرده، باز هم بسیار چشمگیر است. سرگرم‌کننده خواهد بود.»

این اهریمن قویه...

یوان پس از‌بهت​ پرت شدن، به‌سرعت تعادلش‌راست​ را به دست آورد.

با این حال، حتی‌این‌طور​ ذره‌ای احساسِ نگرانی نمی‌کرد. در‌بگذارم​ واقع، حتی کمی هیجان‌زده بود.

با اینکه اهریمن‌های مصنوعی خیلی به درد می‌خورن، ولی‌این‌طور​ اصلاً قابلِ‌مقایسه با اهریمن‌های واقعی نیستن. می‌خوام از این‌پیدا​ فرصت استفاده کنم تا با یه اهریمنِ واقعی تمرین کنم!

یوان می‌توانست اهریمن را همان زمان که داشت بازیابی می‌شد‌می‌کنم​ مُهر کند. اما عمداً اجازه داد اهریمن کاملاً بهبود یابد‌نیمی​ تا فقط بتواند از او به عنوانِ عروسکِ تمرینی استفاده کند.

این کار به‌شدت خودخواهانه و پرخطر بود، چرا که می‌توانست به ضررِ‌آرام‌آرام​ او و خاندانِ چی تمام شود، اما یوان به دلیلی کارِ خودش‌پیدا​ را کرد و به هر حال این ریسک را به جان خرید.

یوان به سمتِ اهریمن راه افتاد و گفت:‌زنده‌ات​ «اگه نجُنبی و من رو نکشی، دوباره مُهرت‌کند​ می‌کنم، و این بار دیگه هرگز نمی‌تونی فرار کنی.»

با شنیدنِ حرف‌های یوان که به‌وضوح روی اهریمن‌می‌شد​ تأثیر گذاشته بود، عضله‌های اهریمنِ درشت‌هیکل طوری به‌کسِ​ حرکت درآمد که انگار کرم‌هایی زنده زیرِ پوستش می‌خزیدند.

«همین الان دلیلِ‌ندارد​ دیگری برای کشتنت‌می‌کشمت​ به من دادی.»

اهریمن ناگهان دوباره از جایش‌گردنِ​ ناپدید شد، اما از دیدِ‌حالتی​ حسِ ایزدیِ یوان پنهان نماند.

«ها!»

یوان برگشت و‌همان‌طور​ سالارِ ملکوت را‌آرام‌آرام​ با قدرتی باورنکردنی چرخاند.

اهریمن که تازه پشتِ سرش‌بگذارم​ ظاهر شده بود، ناخودآگاه با‌می‌کنم​ بازوهای برهنه‌اش جلوی ضربه را گرفت.

سالارِ ملکوت بازوهای اهریمن را‌گردنِ​ درید و قطع کرد و سپس‌تهدیدآمیز​ بدنش را به دوردست پرتاب کرد.

اهریمن در حالی که بدنش‌دیگر​ به ده‌ها درخت می‌خورد، خندید:‌می‌کشمت​ «هاهاها! بد نیست! اصلاً بد نیست!»

اهریمن به‌محضِ اینکه تعادلش را به دست‌نزدیک​ آورد، به هوا پرید و شروع به‌بگذارم​ پرتابِ نیزه‌هایی از جنسِ خونش به‌سوی یوان کرد.

«مُهر!»

یوان غرید و موجِ قدرتمندی از هالهٔ مُهرِ اهریمن‌همان‌طور​ محیط را درنوردید، نیزه‌های خونی را بی‌درنگ در هوا‌ندارد​ متوقف کرد و آن‌ها را به سنگ تبدیل کرد.

اهریمن که خشکیِ خفیفی در بدنش حس‌ندارد​ می‌کرد، اخم کرد. دیگر اوضاع را دست‌کم‌می‌کنم​ نگرفت و یوان را تهدیدی واقعی دید.

در همین حال، چی‌حالتی​ فانگ پس از چند‌می‌شد​ دقیقه از دویدن دست کشید.

چی هوان‌دلیلی​ از او‌زنده‌ات​ پرسید: «چرا وایستادی؟!»

چی فانگ اخم کرد و گفت: «این اصلاً درست نیست! آخه چرا باید‌نزدیک​ مثل ترسوها فرار کنیم؟! ما خاندانِ چی هستیم! نمی‌ذارم تنهایی با اهریمن بجنگه!‌سرگرمم​ من حتی قبل از اینکه بتونم راه برم، برای همچین روزی آموزش دیدم!»

«شماها می‌تونید برید‌می‌شد​ و به خاندانِ چی‌ندارد​ برگردید، من می‌رم کمکش!»

و بی‌آنکه منتظرِ جوابی‌حالتی​ بماند، از همان راهی که‌این‌طور​ آمده بود به عقب دوید.

مدیر پیش از آنکه به‌بگذارم​ دنبالِ چی فانگ برود، به‌می‌کنم​ زوجِ پیر گفت: «من می‌رم دنبالش.»

چی مان بلند ناسزا گفت: «گندش بزنن!» و سپس به نگهبانانی که پیش‌تر‌نزدیک​ از اهریمن‌های مُهرشده محافظت می‌کردند نگاه کرد و ادامه داد: «برگردید و به‌سرگرمم​ خاندان هشدار بدید! نمی‌تونیم بذاریم یه مهمون کارِ ما رو برامون انجام بده!»

«چشم!»

چی هوان به او‌حالتی​ گفت: «منم باهات می‌آم.» و‌این‌طور​ آن‌ها نیز به‌سوی تپه دویدند.

با این حال، وقتی‌زنده‌ات​ به تپه بازگشتند، با دیدنِ‌پیدا​ ویرانیِ گستردهٔ آنجا خشکشان زد.

بیشترِ درختانِ آنجا یا نابود یا سوخته بودند،‌داد​ و تا جایی که چشم کار می‌کرد گودال‌های‌دیگر​ فراوان و حتی شکاف‌هایی در زمین به چشم می‌خورد.

چی فانگ با دیدنِ این منظره‌دلیلی​ فریاد زد: «آخه چطور تونستن فقط توی‌پیدا​ چند دقیقه همچین خرابی‌ای به بار بیارن؟!»

بوووم!

هر چند ثانیه یک بار زمین با‌کسِ​ صداهای بلندی شبیهِ رعد می‌لرزید، اما زلزله‌خوردنِ​ نبود و آسمان هم کاملاً صاف بود.

چی مان ناگهان به‌نمی‌گفتم​ دو نفر که در‌داد​ دوردست می‌جنگیدند اشاره کرد: «اونجان!»

با این حال، وقتی دقیق‌تر نگاه‌دلیلی​ کردند، فهمیدند که اصلاً مبارزه‌ای در‌دیگری​ کار نیست، بلکه یک کتک‌کاریِ یک‌طرفه است.

چی هوان در حالی که می‌دید یوان اهریمن را با‌دیگر​ شمشیرِ غول‌پیکرش به این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کند، با صدایی‌سرگرمم​ گیج زمزمه کرد: «خدای من... واقعاً به کمکِ ما نیازی نداشت...»

حمله‌های یوان چنان بی‌امان و وحشیانه بود که اهریمن به‌سختی می‌توانست واکنشی نشان‌بعد​ دهد. هرگاه هم که اهریمن سعی می‌کرد تلافی کند، یوان بدنش را فقط‌سالارِ​ در حدی مُهر می‌کرد که نتواند تکان بخورد، بی‌آنکه او را به‌کلی مُهر کند.

چی فانگ باورش‌بهت​ نمی‌شد: «این عوضی... داره‌راست​ با اهریمن بازی می‌کنه!»

ناولها | novelha.net