چپتر 771: اهریمنِ متفاوت
0یوان پس از شنیدنِ حرفهایش، باضربهٔ صدایی آرام به اهریمن گفت: «فکربرد میکردم شما اهریمنها درد رو حس نمیکنید.»
«و اینکه به خودت میگی 'افضل'، درآدمهای حالی که فقط یه اهریمنِ پستی کهجایش خدا میدونه چقدر مُهرشده بودی... فقط ادعایی.»
پوزخندِ روی صورتِ اهریمن پهنتر شد و عطشِ خون وهمهٔ هالهاش مدام اوج گرفت: «اوه؟ نه تنها جرئت میکنی جوابم راسالارِ بدهی، بلکه مسخرهام هم میکنی؟ از کِی انسانها اینقدر شجاع شدهاند؟»
فقط قدرتِ یه استادِ بزرگِ روح رو داره... چطور از ضربهٔ شمشیرِنزدیک شکافندهٔ آسمانِ من جونِ سالم به در برد؟ و در مقایسه بامیکنم اهریمنهای دیگهای که تا الان دیدم، یه کم متفاوت به نظر میرسه.
گذشته از این، اهریمنها معمولاً با کوچکترینشمشیرِ تحریکی از کوره درمیرفتند، اما این اهریمناهریمنهای با وجودِ تمسخرِ یوان توانسته بود آرام بماند.
چیزی درسرگرمم این اهریمنبعد فرق داشت.
اهریمن به اطرافش نگاهپیدا کرد و پرسید: «چقدربعد مُهرشده بودهام؟ و اینجا کجاست؟»
«از آدمِ اشتباهینمیگفتم میپرسی. تازه اگهراست میدونستم هم بهت نمیگفتم.»
اهریمن گردنِ کلفتش را به چپ و راست کش داد و همانطور که با حالتی تهدیدآمیز آرامآرامدیدم به یوان نزدیک میشد، گفت: «که اینطور؟ پس دیگر دلیلی ندارد زندهات بگذارم. میکشمت و کسِ دیگریچیزی را پیدا میکنم تا سرگرمم کند، و بعد با خوردنِ همهٔ آدمهای این مکان، قدرتم را بازیابی میکنم.»
نیمی از راه رابعد که تا یوان طی کرد،قدرتم ناگهان از جایش ناپدید شد.
یوان بهسرعت سالارِ ملکوت را در حالتِکند دفاعی جلوی خود بالا آورد و ثانیهای بعد،نیمی با ضربهٔ قدرتمندِ اهریمن به عقب پرت شد.
اهریمنِ درشتهیکل با صدای بلند خندید: «توانستی جلوی ضربهام راتهدیدآمیز بگیری؟ با اینکه قدرتم پس از اینهمه مدت مُهر بودنمیکشمت بهشدت افت کرده، باز هم بسیار چشمگیر است. سرگرمکننده خواهد بود.»
این اهریمن قویه...
یوان پس ازکند پرت شدن، بهسرعت تعادلشآدمهای را به دست آورد.
با این حال، حتیپیدا ذرهای احساسِ نگرانی نمیکرد. درخوردنِ واقع، حتی کمی هیجانزده بود.
با اینکه اهریمنهای مصنوعی خیلی به درد میخورن، ولیحالتی اصلاً قابلِمقایسه با اهریمنهای واقعی نیستن. میخوام از اینزندهات فرصت استفاده کنم تا با یه اهریمنِ واقعی تمرین کنم!
یوان میتوانست اهریمن را همان زمان که داشت بازیابی میشدجونِ مُهر کند. اما عمداً اجازه داد اهریمن کاملاً بهبود یابدمیرسه تا فقط بتواند از او به عنوانِ عروسکِ تمرینی استفاده کند.
این کار بهشدت خودخواهانه و پرخطر بود، چرا که میتوانست به ضررِراه او و خاندانِ چی تمام شود، اما یوان به دلیلی کارِ خودشآورد را کرد و به هر حال این ریسک را به جان خرید.
یوان به سمتِ اهریمن راه افتاد و گفت:بعد «اگه نجُنبی و من رو نکشی، دوباره مُهرتراه میکنم، و این بار دیگه هرگز نمیتونی فرار کنی.»
با شنیدنِ حرفهای یوان که بهوضوح روی اهریمنهمانطور تأثیر گذاشته بود، عضلههای اهریمنِ درشتهیکل طوری بهدلیلی حرکت درآمد که انگار کرمهایی زنده زیرِ پوستش میخزیدند.
«همین الان دلیلِروح دیگری برای کشتنتضربهٔ به من دادی.»
اهریمن ناگهان دوباره از جایشخوردنِ ناپدید شد، اما از دیدِبازیابی حسِ ایزدیِ یوان پنهان نماند.
«ها!»
یوان برگشت ونمیگفتم سالارِ ملکوت راراست با قدرتی باورنکردنی چرخاند.
اهریمن که تازه پشتِ سرشچطور ظاهر شده بود، ناخودآگاه باجونِ بازوهای برهنهاش جلوی ضربه را گرفت.
سالارِ ملکوت بازوهای اهریمن راخوردنِ درید و قطع کرد و سپسنیمی بدنش را به دوردست پرتاب کرد.
اهریمن در حالی که بدنشمیکنم به دهها درخت میخورد، خندید:همهٔ «هاهاها! بد نیست! اصلاً بد نیست!»
اهریمن بهمحضِ اینکه تعادلش را به دستداد آورد، به هوا پرید و شروع بهاینطور پرتابِ نیزههایی از جنسِ خونش بهسوی یوان کرد.
«مُهر!»
یوان غرید و موجِ قدرتمندی از هالهٔ مُهرِ اهریمنقدرتم محیط را درنوردید، نیزههای خونی را بیدرنگ در هواملکوت متوقف کرد و آنها را به سنگ تبدیل کرد.
اهریمن که خشکیِ خفیفی در بدنش حسکند میکرد، اخم کرد. دیگر اوضاع را دستکمبازیابی نگرفت و یوان را تهدیدی واقعی دید.
در همین حال، چیگردنِ فانگ پس از چندهمانطور دقیقه از دویدن دست کشید.
چی هوانبزرگِ از اوداره پرسید: «چرا وایستادی؟!»
چی فانگ اخم کرد و گفت: «این اصلاً درست نیست! آخه چرا بایدناگهان مثل ترسوها فرار کنیم؟! ما خاندانِ چی هستیم! نمیذارم تنهایی با اهریمن بجنگه!قدرتمندِ من حتی قبل از اینکه بتونم راه برم، برای همچین روزی آموزش دیدم!»
«شماها میتونید بریددیگری و به خاندانِ چیکند برگردید، من میرم کمکش!»
و بیآنکه منتظرِ جوابیگردنِ بماند، از همان راهی کهحالتی آمده بود به عقب دوید.
مدیر پیش از آنکه بهچطور دنبالِ چی فانگ برود، بهجونِ زوجِ پیر گفت: «من میرم دنبالش.»
چی مان بلند ناسزا گفت: «گندش بزنن!» و سپس به نگهبانانی که پیشترناگهان از اهریمنهای مُهرشده محافظت میکردند نگاه کرد و ادامه داد: «برگردید و بهقدرتمندِ خاندان هشدار بدید! نمیتونیم بذاریم یه مهمون کارِ ما رو برامون انجام بده!»
«چشم!»
چی هوان به اوگردنِ گفت: «منم باهات میآم.» وحالتی آنها نیز بهسوی تپه دویدند.
با این حال، وقتیداره به تپه بازگشتند، با دیدنِآسمانِ ویرانیِ گستردهٔ آنجا خشکشان زد.
بیشترِ درختانِ آنجا یا نابود یا سوخته بودند،مکان و تا جایی که چشم کار میکرد گودالهایبهسرعت فراوان و حتی شکافهایی در زمین به چشم میخورد.
چی فانگ با دیدنِ این منظرهسرگرمم فریاد زد: «آخه چطور تونستن فقط تویقدرتم چند دقیقه همچین خرابیای به بار بیارن؟!»
بوووم!
هر چند ثانیه یک بار زمین باشمشیرِ صداهای بلندی شبیهِ رعد میلرزید، اما زلزلهاهریمنهای نبود و آسمان هم کاملاً صاف بود.
چی مان ناگهان بهبعد دو نفر که درمکان دوردست میجنگیدند اشاره کرد: «اونجان!»
با این حال، وقتی دقیقتر نگاهسرگرمم کردند، فهمیدند که اصلاً مبارزهای درمکان کار نیست، بلکه یک کتککاریِ یکطرفه است.
چی هوان در حالی که میدید یوان اهریمن را باتهدیدآمیز شمشیرِ غولپیکرش به اینطرف و آنطرف پرت میکند، با صداییمیکشمت گیج زمزمه کرد: «خدای من... واقعاً به کمکِ ما نیازی نداشت...»
حملههای یوان چنان بیامان و وحشیانه بود که اهریمن بهسختی میتوانست واکنشی نشانمقایسه دهد. هرگاه هم که اهریمن سعی میکرد تلافی کند، یوان بدنش را فقطکوره در حدی مُهر میکرد که نتواند تکان بخورد، بیآنکه او را بهکلی مُهر کند.
چی فانگ باورشکند نمیشد: «این عوضی... دارهآدمهای با اهریمن بازی میکنه!»