---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 484: یک راز • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 484: یک راز

0

«هااا... هااا...» یوان‌آسیبی​ روی تخت افتاده‌برسد​ بود و نفس‌نفس می‌زد.

فنگ یوشیانگ از جا برخاست و‌کفِ​ به او گفت: «خیلی خب، اربابِ جوان.‌انجام​ کارم تموم شد. بالاخره وضعیتتون بهتر شد.»

پس از چند ساعت ماندن در اتاق‌خواب، فنگ یوشیانگ موفق شده بود‌انگار​ به اندازهٔ یک هفته انرژیِ اضافی از بدنِ یوان بیرون بکشد؛ چرا‌دنیای​ که او در جریانِ آبدیده کردنِ تنش، گنجینهٔ بسیار زیادی جذب کرده بود.

یوان پس از‌فقط​ آن به او‌به‌عنوانِ​ گفت: «ممنون، فنگ فنگ...»

فنگ یوشیانگ با استفاده از شعله‌های ققنوسش، موادِ سفید و چسبناکِ داخلِ اتاق را پاک کرد، بی‌آنکه کوچک‌ترین‌همون​ آسیبی به دیوارها یا کفِ اتاق برسد و گفت: «من فقط دارم وظیفه‌م رو به‌عنوانِ یه خدمتکار انجام‌پیشِ​ می‌دم، اربابِ جوان. نیازی به تشکر نیست، چون از همون اول تقصیرِ من بود که به اون روز افتادید.»

«به‌هرحال، می‌تونید همین‌جا بمونید و استراحت کنید‌برسد​ تا وقتی که بتونید دوباره از جا‌می‌دم​ بلند بشید. من می‌رم بیرون پیشِ بقیه.»

«اوه... و می‌شه هر اتفاقی‌آرامش​ که اینجا افتاد، یه راز‌کمی​ بینِ خودمون بمونه، اربابِ جوان؟»

یوان موافقت کرد: «آره...‌دارم​ منم فکر نکنم دلم‌انجام​ بخواد اونا چیزی بفهمن...»

«ممنون، اربابِ جوان. بعداً می‌بینمتون.»

با وجودِ لحنِ آرامش، صورتِ فنگ یوشیانگ کاملاً‌فقط​ سرخ شده بود و قدم‌هایش کمی نامتعادل بود؛‌تشکر​ انگار که از نوشیدنِ زیاد کمی مست شده باشد.

وقتی فنگ یوشیانگ از اتاق‌آرامش​ بیرون رفت، یوان با چهره‌ای شگفت‌زده‌نامتعادل​ همچنان روی تخت دراز کشیده بود.

او امروز دنیای تازه‌ای را‌وظیفه‌م​ تجربه کرده بود؛ دنیایی که‌نیازی​ برای همیشه در خاطرش می‌ماند.

مدتی بعد، وقتی یو رو دید که فنگ یوشیانگ‌وظیفه‌م​ از اتاق بیرون می‌آید، به‌سرعت به او نزدیک شد‌همون​ و گفت: «امیدوارم کاری که نباید رو نکرده باشی!»

لبخندی روی لب‌های فنگ یوشیانگ نشست و گفت: «نگران نباش، من فقط کاری رو‌می‌دم​ کردم که برای بهبودِ وضعیتش لازم بود. من هم به‌اندازهٔ تو برای بدنِ اربابِ‌بمونید​ جوان احترام قائلم، پس عمراً جرئت کنم اون کاری رو بکنم که توی ذهنته.»

«به‌هرحال، وضعیتِ اربابِ جوان روبه‌راه‌آرامش​ شده. من می‌رم یه هوایی‌کمی​ بخورم. احتمالاً تا مدتی برنمی‌گردم.»

سپس فنگ یوشیانگ ساختمان را‌وظیفه‌م​ ترک کرد، پروازکنان دور شد‌نیازی​ و تا چند روز برنگشت.

حدود یک ساعت پس از رفتنِ فنگ یوشیانگ،‌دارم​ یوان با چهره‌ای شاداب از اتاق بیرون آمد‌نیست​ و حتی هاله‌اش هم تغییرِ کوچکی کرده بود.

یو رو با صورتی که کمی گل انداخته‌فقط​ بود، تمامِ تلاشش را کرد تا نگاهش را‌تشکر​ از او ندزدد و پرسید: «د... داداش... الان خوبی؟»

«آره، الان خوبم.»

«اون‌تو چه اتفاقی افتاد؟»

در کمالِ تعجبِ همه، این‌کفِ​ شیائو هوا بود که این‌به‌عنوانِ​ سؤال را از او پرسید.

یوان خندید‌بی‌آنکه​ و گفت:‌آسیبی​ «این یه رازه.»

«یه راز...؟» همه با چشمانی‌آرامش​ گردشده به او نگاه کردند‌کمی​ و تخیلشان به پرواز درآمد.

یوان تازه متوجهِ‌فقط​ غیبتِ او شد:‌به‌عنوانِ​ «راستی، فنگ فنگ کجاست؟»

یو رو گفت: «رفت بیرون‌کفِ​ یه هوایی بخوره، و گفت‌به‌عنوانِ​ که تا مدتی هم برنمی‌گرده.»

«اوه... که این‌طور...»

مدتی بعد، یو‌وجودِ​ رو پرسید: «حالا‌صورتِ​ باید چی‌کار کنیم، داداش؟»

«فکر کنم‌برسد​ هر کاری‌دارم​ که تو بخوای.»

یو رو گفت: «خب، مطمئن‌کفِ​ نیستم دلم می‌خواد چی‌کار کنم،‌به‌عنوانِ​ ولی از انجامِ مأموریت‌ها خسته شدم.»

«پس می‌خوای‌بی‌آنکه​ فقط آسمان‌های‌آسیبی​ زیرین رو بگردیم؟»

«منظورت از‌می‌بینمتون​ گشتن چیه؟‌لحنِ​ فقط راه بریم؟»

یوان سر تکان داد: «آره. لازم نیست‌خدمتکار​ کارِ خاصی بکنیم، فقط توی دنیا سفر‌همون​ می‌کنیم، انگار که رفتیم یه مسافرتِ بزرگ.»

«می‌خوام قبل از اینکه برم‌کفِ​ به عالمِ بعدی، تا جایی‌به‌عنوانِ​ که می‌تونم آسمان‌های زیرین رو ببینم.»

یو رو سر تکان‌آسیبی​ داد: «یه سفر دورِ‌فقط​ دنیا، هان؟ فکرِ خوبیه.»

«تو چی، جینگ‌یی؟‌وجودِ​ اگه نمی‌خوای، مجبور‌صورتِ​ نیستی با ما بیای.»

گفت: «مشکلی با اومدن ندارم. تازه، کسِ‌خدمتکار​ دیگه‌ای رو ندارم که باهاش بازی کنم‌همون​ و از بودن با شما هم لذت می‌برم.»

سپس یو رو به یوان گفت:‌برسد​ «باشه! پس تصمیممون رو گرفتیم! بریم‌انجام​ سفر! مقصدِ خاصی توی ذهنت داری؟»

«نه خیلی. می‌خواستم از فنگ فنگ بپرسم ببینم جای‌دارم​ باحالی توی آسمان‌های زیرین هست که بریم یا نه.‌چون​ تو چی، شیائو هوا؟ تو همچین جاهایی رو می‌شناسی؟»

شیائو هوا‌می‌بینمتون​ سرش را‌لحنِ​ تکان داد.

ناگهان یو رو گفت: «می‌تونم‌وظیفه‌م​ توی اینترنت بگردم ببینم همچین‌نیازی​ جاهایی پیدا می‌شه یا نه.»

یوان گفت: «باشه. بیاید‌دیوارها​ قبل از رفتن منتظر‌دارم​ بمونیم فنگ فنگ هم برگرده.»

آن‌ها به گشت‌وگذار در شهر ادامه‌کفِ​ دادند تا اینکه دیر شد و‌خدمتکار​ مجبور شدند برای شام خارج شوند.

پس از شام، می‌شیو‌لحنِ​ پرسید: «یوان، امشب دوش‌سرخ​ می‌گیری؟ امروز خیلی عرق کردی.»

گفت: «باشه.»

سپس می‌شیو یوان را با ویلچر به حمام برد و درست وقتی می‌خواست‌می‌دم​ لباس‌هایش را درآورد تا خیس نشوند، به یاد آورد که یوان حالا با حسِ‌بمونید​ ایزدی‌اش می‌تواند ببیند، بنابراین برخلافِ همیشه از برهنه رفتن به داخلِ حمام خودداری کرد.

پس از آب کشیدنِ بدنش با‌کفِ​ کمی آبِ گرم، می‌شیو با دست‌های‌خدمتکار​ کفی شروع به شستنِ بدنِ او کرد.

وقتی به پایین‌تنه‌اش رسید، با‌آرامش​ به یاد آوردنِ اتفاقاتِ امروز،‌کمی​ لحظه‌ای دست از کار کشید.

لحظه‌ای بعد، شروع به شستنِ چیزِ بامزهٔ‌خدمتکار​ یوان کرد که در تضاد با چیزی‌همون​ بود که پیش‌تر در آن روز دیده بود.

وقتی یوان دستانِ نرمِ می‌شیو را حس کرد که آن ناحیه را‌انجام​ لمس می‌کرد، ناخودآگاه کاری را که فنگ یوشیانگ با او کرده بود‌به‌هرحال​ به یاد آورد و بدنش به‌طورِ طبیعی واکنش نشان داد و نعوظ کرد.

می‌شیو با دیدنِ این صحنه با اضطراب آبِ‌فقط​ دهانش را قورت داد و تمامِ تلاشش را‌تشکر​ کرد تا با ذهنی خالی آن را بشوید.

با این حال، یوان ناگهان از او پرسید: «می‌شیو... فکر می‌کردم‌نامتعادل​ بدنم فقط به‌خاطرِ اون گنجینه این‌جوری واکنش نشون داده، پس الان‌کشیده​ چرا این‌طوری شده؟ یعنی گنجینه‌های بازی روی بدنِ واقعی‌ام هم تأثیر گذاشته؟»

«آآآ...»

می‌شیو از سؤالِ معصومانهٔ یوان‌کفِ​ زبانش بند آمده بود و نمی‌دانست‌خدمتکار​ چطور باید به او جواب بدهد.

یعنی فقط بهش بگم...؟

هرچند می‌خواست از این موضوع طفره برود، اما می‌دانست که این کار غیرممکن‌نوشیدنِ​ است و او بالاخره باید درباره‌اش بداند. پنهان کردنِ چنین دانشِ مهمی در‌تجربه​ درازمدت فقط به او آسیب می‌رساند، به‌خصوص حالا که بدنش در حالِ بهبودی بود.

بنابراین، می‌شیو تصمیم گرفت به یوان یاد‌خدمتکار​ بدهد که مرد بودن به چه معناست‌همون​ و چرا بدنش چنین واکنشی نشان می‌دهد.

ناولها | novelha.net