---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 780: بهبودیِ کامل • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 780: بهبودیِ کامل

0

بعد از رفتنِ چو‌می‌خواست​ لیوشیانگ، می‌شیو با چهره‌ای نگران‌اگر​ به ساختمانِ یوان نگاه کرد.

«یوان... اونجایی؟»

«آره.»

«حالت خوبه؟»

«...»

پس از لحظه‌ای سکوت، یوان جواب داد:‌اتفاقی​ «یه کم کنترلم رو از دست دادم،‌ساختمان​ ولی لولو کمکم کرد، برای همین الان خوبم.»

کنترلش رو از دست داده؟ پس‌هرچند​ کبودی‌های روی گردنش به خاطر همین‌اما​ بود... احتمالاً با هم دعوا کردن.

می‌شیو در دل آه‌خیره​ کشید و ماجرا را‌بیاری​ به‌کلی اشتباه متوجه شد.

می‌شیو گفت: «یوان، اگه حس کردی دوباره‌اما​ داری کنترلت رو از دست می‌دی، بهم‌بنابراین​ خبر بده تا فوراً برم کمک بیارم.»

هرچند خیلی دلش می‌خواست کمکش کند، اما می‌دانست‌افتاد​ که اگر کار به دعوا بکشد حریفِ یوان‌نیاز​ نمی‌شود، بنابراین فعلاً فقط می‌توانست روی دیگران حساب کند.

در مقایسه‌فوراً​ با اونا‌کمک​ هنوز خیلی ضعیفم...

می‌شیو با کلافگی لبش‌خیره​ را گاز گرفت و سپس‌لبخندی​ چهارزانو نشست و تزکیه کرد.

هشت ساعت در یک چشم‌به‌هم‌زدن گذشت. می‌شیو‌اما​ غرقِ تزکیه بود و تا به خودش‌بنابراین​ بیاید، چو لیوشیانگ برای نوبتِ کشیکش برگشته بود.

می‌شیو به او گفت:‌نمانده​ «من می‌تونم ادامه بدم. تو‌بیاری​ باید یکم دیگه استراحت کنی.»

«ممنون که نگرانمی، ولی واقعاً خوبم. ببین، کبودی‌ها هم از‌کمکش​ بین رفته.» چو لیوشیانگ گردنش را به می‌شیو نشان داد‌فعلاً​ و دقیقاً همان‌طور که می‌گفت، اثری از کبودی‌ها نمانده بود.

می‌شیو لحظه‌ای در سکوت به‌ماند​ او خیره ماند و سپس گفت:‌حتماً​ «اگه اتفاقی افتاد، باید کمک بیاری.»

چو لیوشیانگ‌خیلی​ با لبخندی سر‌کمکش​ تکان داد: «حتماً.»

با رفتنِ می‌شیو، چو لیوشیانگ جلوی‌ماند​ ساختمان نشست و گفت: «من برگشتم،‌حتماً​ یوان. اگه بهم نیاز داشتی، همین بیرونم.»

پاسخی از یوان‌برم​ نیامد، اما چو‌هرچند​ لیوشیانگ هول نکرد.

احتمالاً روی بهبودیش تمرکز کرده.

یک ساعت از کشیکش گذشته بود که‌اما​ چو لیوشیانگ متوجهِ شخصی در دوردست شد‌بنابراین​ که انگار از توی تاریکی او را می‌پایید.

بیرون تاریک بود، برای‌نمانده​ همین چو لیوشیانگ نمی‌توانست‌افتاد​ چهرهٔ آن شخص را ببیند.

او رو به‌برم​ آن شخص صدا‌هرچند​ زد: «کی اونجاست؟»

چند ثانیه بعد، آن‌خیره​ شخص از تاریکی بیرون آمد‌لبخندی​ و زیرِ نور قرار گرفت.

چی فانگ بود.

«مرشد؟ چیزی نیاز دارید؟»

«حالش چطوره؟»

«یوان؟ داره بهتر می‌شه.»

«که این‌طور.» چی فانگ‌می‌خواست​ چیزِ دیگری نگفت، برگشت و‌اگر​ به راه افتاد تا برود.

چو لیوشیانگ جلویش‌اثری​ را گرفت: «مرشد!‌ماند​ یه لحظه صبر کنید!»

«چیه؟»

«هـ-هنوز به خاطرِ اتفاقِ دفعهٔ پیش‌اتفاقی​ از دستِ یوان عصبانی هستید؟ اگه این‌طوره،‌ساختمان​ لطفاً عذرخواهیِ من رو به جاش بپذیرید...»

«...»

چی فانگ پس از لحظه‌ای سکوت‌ماند​ گفت: «من بیشتر از اینکه از دستِ‌جلوی​ اون عصبانی باشم، از دستِ خودم شاکیم.»

چشم‌های چو‌فوراً​ لیوشیانگ گرد‌کمک​ شد: «ها؟»

«فکر می‌کردم قویم. اون‌قدر قوی که شکستش بدم—‌بیاری​ اون‌قدر قوی که یه اهریمن رو شکست بدم. اما‌بیرونم​ معلوم شد که تمامِ این مدت در اشتباه بودم.»

«لازم نیست نگران باشی. اتفاقی که توی‌اما​ خاندانِ چو افتاد دیگه برام تموم شده.‌بنابراین​ شاید احمق و مغرور باشم، اما نادون نیستم.»

و بی‌آنکه توضیحِ بیشتری بدهد، چی‌ماند​ فانگ دوباره در تاریکی ناپدید شد‌حتماً​ و چو لیوشیانگ را مات‌ومبهوت رها کرد.

دو روز بعد، یوان چشم‌هایش‌بیارم​ را باز کرد و ایستاد‌کمکش​ تا کش‌وقوسی به بدنش بدهد.

«اون میلِ شدید دیگه کاملاً از بین رفته،‌بیاری​ که یعنی به‌کلی خوب شدم. چه تجربهٔ وحشتناکی‌داشتی​ بود. قسم می‌خورم دیگه هرگز بی‌فکر هستهٔ اهریمن نخورم.»

در را باز کرد‌می‌خواست​ و بیرون رفت و دید‌اگر​ چو لیوشیانگ روبرویش نشسته است.

وقتی چو لیوشیانگ صدای باز شدنِ‌ماند​ در را از پشتِ سرش شنید،‌حتماً​ دست از تزکیه کشید و برگشت.

سریع بلند شد‌برم​ و پرسید: «یوان!‌هرچند​ بالاخره حالت خوب شد؟»

«آره، و‌اثری​ همه‌ش به‌خیره​ خاطرِ توئه.»

یوان ناگهان آغوشش را‌می‌خواست​ باز کرد و چو لیوشیانگ‌اگر​ را محکم در آغوش گرفت.

«لولو... بابتِ اتفاقِ دفعهٔ قبل واقعاً متأسفم. ازت کمک خواستم،‌لبخندی​ اما این کار باعث شد خیلی درد بکشی. حتی اگه‌نیامد​ توی حالتِ عادی نبودم، بازم مسئولِ کارای خودمم. امیدوارم منو ببخشی.»

چو لیوشیانگ هم او را‌بیارم​ در آغوش گرفت و گفت: «می‌بخشمت...‌کند​ اگه دفعهٔ بعد درست انجامش بدی.»

«می‌شه صبر‌اثری​ کنیم تا‌خیره​ برگردیم خونه؟»

چو لیوشیانگ خندید:‌دلش​ «فکر کنم منم‌کند​ همینو ترجیح می‌دم.»

سپس گفت: «بیا‌اثری​ بریم به بقیه هم‌اتفاقی​ بگیم که حالت خوبه.»

«باشه.»

یوان و چو‌نمانده​ لیوشیانگ رفتند تا‌اتفاقی​ می‌شیو را ببینند.

«می‌شیو، بیداری؟»

می‌شیو با شنیدنِ صدای‌نمانده​ یوان از بیرونِ اتاقش،‌افتاد​ دست از تزکیه کشید: «یوان!»

پس از باز‌برم​ کردنِ در، از‌هرچند​ او پرسید: «حالت خوبه؟»

«آره، کاملاً‌اثری​ خوب شدم. ممنون‌ماند​ که مراقبم بودی.»

«خاندانِ چی‌خیلی​ کجان؟ می‌خوام‌می‌خواست​ باهاشون حرف بزنم.»

می‌شیو گفت: «ارشد چی‌نمانده​ باید با شاگردها توی منطقهٔ‌بیاری​ تمرین باشه. می‌تونیم ازش بپرسیم.»

«اونجا کجاست؟»

«دنبالم بیا.‌اثری​ من قبلاً‌خیره​ اونجا بودم.»

سپس به سمتِ منطقهٔ تمرین راه افتادند‌اما​ و همان‌طور که انتظار می‌رفت، چی فانگ‌بنابراین​ داشت با سخت‌گیریِ تمام به شاگردان آموزش می‌داد.

«هالهٔ مُهرِ اهریمنِ شما خیلی‌خیره​ ضعیفه! دارین اهریمن رو مُهر‌لبخندی​ می‌کنین یا مُهرش رو می‌شکنین؟!»

یکی از شاگردان متوجهِ گروهِ یوان‌هرچند​ شد و به او خبر داد: «ارشد‌می‌دانست​ چی، فکر کنم اونا دنبالِ شما می‌گردن.»

وقتی چی فانگ چشمش به صورتِ یوان‌افتاد​ افتاد، بی‌درنگ یادِ اتفاقی افتاد که چندی‌برگشتم​ پیش بینشان افتاده بود و سرخ شد.

مدتی بعد، به‌دلش​ آن‌ها نزدیک شد‌کند​ و پرسید: «کاری داشتین؟»

یوان لبخند زد و گفت:‌خیره​ «من کاملاً خوب شدم و آماده‌م‌تکان​ تا به خاندانِ چی آموزش بدم.»

چی فانگ‌فوراً​ چشم‌هایش را برایش‌بیارم​ ریز کرد: «مطمئنی؟»

یوان سر تکان داد: «آره.»

«همین‌جا منتظر بمونین. می‌رم به پدربزرگ‌کند​ و مادربزرگم خبر بدم.» چی فانگ‌حریفِ​ سپس رفت و چند دقیقه بعد برگشت.

«به‌زودی می‌رسن.»

چی فانگ به یوان‌کمک​ نگاه کرد: «تا اونا بیان...‌می‌خواست​ باید باهات حرف بزنم... خصوصی.»

سپس یوان را به‌خیره​ گوشه‌ای خلوت کشاند که‌بیاری​ در آن تنها بودند.

وقتی چی فانگ مطمئن شد کسی آن اطراف نیست، به یوان اشاره کرد و با صدایی پایین اما پرخاشگرانه گفت:‌مقایسه​ «اتفاقی که اون شب افتاد، هرگز نیفتاده، فهمیدی؟! من مست بودم و تو هم مریض بودی! فراموشش کن! اگه جرئت‌کشیکش​ کنی به کسی چیزی بگی، می‌کشمت، حتی اگه آخرین کارم تو این دنیا باشه و بعدشم خودمو می‌کشم! صدامو می‌شنوی؟!»

یوان لبخند زد و گفت:‌خیره​ «اون شب چه اتفاقی افتاد؟ چون‌تکان​ مریض بودم، خیلی واضح یادم نمیاد.»

چی فانگ به‌سردی خرناس کشید: «جوابِ خوبیه.‌خیلی​ حالا همین‌طوری نگهش دار... برای همیشه.» سپس طوری‌کار​ دور شد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

ناولها | novelha.net