چپتر 127: خوردنِ کفشهای خودش
0«اهم!» بزرگ یائو ناگهان با صدای بلندی گلویش راچرا صاف کرد تا کمی از اضطرابش بکاهد، اما افسوسیکی که این کار کمکِ چندانی به حفظِ آرامشش نکرد.
بزرگ یائو با صدایی لرزان گفت: «خـ… خوش آمدید، شاگردان. بـ… برای سخنرانیِ امروز… من…مشخص دربارهٔ… سخنرانی میکنم…» احساس میکرد کودکی است که برای اولین بار روی صحنه رفته وفرقهٔ ترس از صحنه دارد و بهسختی میتوانست یک جملهٔ کامل را بدونِ لکنت تمام کند.
شاگردان با دیدنِ این صحنه، در سکوت با ابروهای بالا رفته وچیزِ نگاههایی پر از سؤال به یکدیگر نگاه کردند. چرا بزرگ یائو اینقدرنمیخواستند عجیب رفتار میکرد؟ از نگاهِ شاگردان، به نظر میرسید در آستانهٔ فروپاشی است.
یکی از شاگردانِ حیاطِ درونی تصمیمکنکاش گرفت بپرسد: «حالِ شما خوبه، بزرگنمیخواستند یائو؟ زیاد سرحال به نظر نمیرسید.»
بزرگ یائو لحظهایبالا بعد جواب داد: «مننگاه خوبم… فقط کمی ناخوشم…»
ناخوشه؟ شاگردان باباید شنیدنِ این حرفهازمانِ بیشتر گیج شدند.
چرا یک بزرگِ فرقه باید با میلِ خودش در زمانِ بیماری سخنرانی کند؟ از این گذشته، آیا تزکیهگران اصلاًکنند میتوانند «ناخوش» شوند؟ مشخص بود که چیزِ دیگری آزارش میدهد، اما شاگردان جرئت نکردند بیشتر کنکاش کنند و دروغش راوقتی به عنوانِ حقیقت پذیرفتند، چرا که نمیخواستند بزرگ یائو را که به عنوانِ یک بزرگِ فرقهٔ بیرحم شناخته میشد، برنجانند.
سپس شاگردان صبورانه منتظر ماندندنکردند تا بزرگ یائو پیش ازحقیقت ادامهٔ سخنرانی، خودش را جمعوجور کند.
چند دقیقه بعد، وقتی بزرگ یائو بهاندازهٔ کافی آرام شد، سخنرانی را آغاز کرد. حرفهایش دربارهٔ چیزهای تصادفییکی بود که برای یک سخنرانی هیچ معنایی نداشت، اما اضطراب و تردیدِ صدایش از بین نرفت و تافقط پایانِ سخنرانی باقی ماند. در واقع، هرچه سخنرانی جلوتر میرفت، صدایش عجیبتر و گوش دادن به آن سختتر میشد.
شاگردانِ حاضر در سخنرانی از این وضعیتِ عجیب بهشدت سردرگم شده بودند و حتی برخی فکر میکردندچیزِ بزرگ یائو دارد با آنها شوخی میکند. آخر هیچ بزرگِ فرقهٔ عاقلی این افتضاح را «سخنرانی» نمینامید،برنجانند چرا که بیشتر شبیه به یک جلسهٔ پرتوپلاگویی بود که موضوعش مدام و بهطورِ ناگهانی عوض میشد.
با این حال، با وجودِ این وضعیتِ غیرعادی، هیچیک از شاگردانبود حرفی نزدند و شکایتی نکردند، و هیچکدام هم تصمیم نگرفتند ناگهانحقیقت سخنرانی را ترک کنند، چون همچنان از رنجاندنِ بزرگ یائو میترسیدند.
«سخنرانیِ» بزرگ یائو یک ساعتِنکردند تمام طول کشید، اما برای شاگردانپذیرفتند انگار داشتند تا ابد مجازات میشدند.
کوفتی! چرا دارم وقتم روسؤال اینجا تلف میکنم؟! تا الان میتونستمعجیب به سخنرانیِ پری لینگ گوش بدم!
آخه بزرگ یائو داره چیکارخودش میکنه؟ عقلش رو از دست داده؟اصلاً من وقتِ باارزشم رو پس میخوام!
لعنت بهش! میخوام همین الان برم، امامیتوانند اگه بهش بربخوره چی؟ دربارهٔ شهرتش شنیدمآزارش و نمیخوام اولین نفری باشم که میره!
شاگردان در دل ناسزا میگفتند و بیشترشان در سکوت امیدوار بودند شاگردِ دیگری اولبیرحم برود تا بتوانند دنبالش کنند! اما افسوس، چون همهٔ آنها همین فکر را میکردند وکافی منتظر بودند کسِ دیگری دست به کار شود، هیچکدام نرفتند و تا آخرِ سخنرانی ماندند!
بزرگ یائو در پایانِنگاههایی کلاس رو به شاگردان گفت:چرا «درسِ من همینجا تمام میشود...»
اما کارش کاملاً تماممیلِ نشده بود، چون هنوزگذشته یک کارِ دیگر داشت.
درست وقتی که شاگردان در دل نفسِ راحتی کشیدند که سخنرانی بالاخره تمامدیگری شده و آمادهٔ رفتن میشدند، بزرگ یائو ناگهان کفشهایش را درآورد و دست بهشناخته کاری غیرقابلتصور زد— آنها را در دهانش گذاشت و طوری جوید که انگار غذاست!
یکی از شاگردان با دیدنِ اینکه بزرگ یائودروغش کفشهای خودش را میخورد، نتوانست جلوی زبانش رامیشد بگیرد و با تعجب گفت: «این دیگه چه کوفتیه؟»
در واقع، در آن لحظه تمامِ شاگرداننگاه با چهرهای ماتومبهوت به بزرگ یائو خیرهنظر شده بودند، انگار به تماشای اتفاقی محال ایستادهاند.
از آنجا که بزرگ یائو تزکیهگری دربیماری عالمِ جنگجوی روح بود، میتوانست با قدرتِشوند بدنیِ خالصش کفش را پاره کند و بجود.
بزرگ یائو پس از چند ثانیهاصلاً جویدنِ کفشهایش، با چهرهای منزجر کهچیزِ نمیتوانست پنهانش کند، آن را قورت داد.
«اوغ!»
با حسِ ورودِ کفش به معدهاش، نزدیکنگاه بود بالا بیاورد، اما جلوی خودش رانظر گرفت و به خوردنِ بقیهٔ کفش ادامه داد.
شاگردانی که آماده بودند هرچه سریعتر آنجا را ترک کنند، دیگراصلاً از جایشان تکان نخوردند. همه با چهرههایی بهتزده ایستاده بودند ونکردند تماشا میکردند که بزرگ یائو چطور با حالتی رنجور کفشش را میخورد.
چند دقیقهٔ چندشآور گذشت و بزرگ یائو خوردنِ کفشششوند را تمام کرد. اما به همین بسنده نکرد؛ کفشِکنکاش دومش را هم درآورد و به خوردنِ آن مشغول شد.
مدتی بعد،آزارش خوردنِ کفشِ دیگرشنکردند هم تمام شد.
همین که آخرین تکهٔ کفشش را قورت داد، به شاگردان چشمغره رفت و درنظر سکوت به راه افتاد. او با پای برهنه بهسرعت از آنجا دور شد وزیاد شاگردان را که از رفتنِ بیتوضیحش حیرت کرده بودند، به حالِ خود رها کرد.
با رفتنِ بزرگ یائو از قلهٔ آموزش، قفلِ زبانِ شاگردان بالاخره باز شد و در دم غوغایی در فرقه بهمیدهد پا کردند. همانطور که از چنین اتفاقِ عجیبی انتظار میرفت، خبرِ اینکه بزرگ یائو پس از یک «سخنرانیِ» خجالتآور کفشهای خودشجمعوجور را خورده، مثلِ آتش در سراسرِ فرقه پیچید و هر شاگرد و بزرگِ فرقهای را که آن را میشنید، شوکه کرد.
در همین حین در تالار انضباطی، بزرگ یائو یک بارِ دیگر درچیزِ برابرِ بای لینگ ایستاده بود. اما از آنجا که پس از ترکِنمیخواستند قلهٔ آموزش مستقیم به اینجا آمده بود، این بار پای برهنه داشت.
بای لینگ با چهرهای بیتفاوت به او گفت: «امیدوارم امروز درست رو گرفته باشی، بزرگ یائو.میشد اینکه اونا شاگردِ حیاطِ بیرونی هستن، به این معنی نیست که میتونی مثلِ مورچه لِهشون کنی.حرفهایش چون ممکنه یه روز پات رو روی مورچهٔ اشتباهی بذاری و مثلِ امروز گرفتارِ خشمش بشی.»
بزرگ یائو گفت: «بابتِ این درس ممنونم، رئیسکردند بای...» و پیش از ترکِ اتاق به او تعظیمفروپاشی کرد. نگاهش خالی بود، انگار از درون مرده باشد.