چپتر 74: احساسِ درد
0فـ... فنِ مُهرِ اهریمن!کیفپولش این فنی از طبقهٔپای سومه! تازه قویترینشون هم هست!
مردِ جوان با نگاهی پر از تحسینِ ژرف بهگرامی یوان نگریست، چرا که تنها نوابغِ برتر با دستکمسکهٔ سرنوشتی بزرگ شایستگیِ ورود به طبقهٔ سوم را داشتند.
با این حال، هرچند فنِ مُهرِ اهریمن آنقدر قدرتمند بود که میتوانست با یک حرکت حتیپولم قویترین اهریمنها را مُهر کند، اما یادگیریاش بهشدت سخت بود. حتی نوابغِ برتر هم برای درکِ سطحیِممنونم این فن به سالها زمان نیاز داشتند و به همین دلیل، بیشترِ مردم از آن دوری میکردند.
مردِ جوان با لبخندی برگفت لب به یوان گفت: «ا...ناباور این فن رایگانه، مهمانِ گرامی...»
یو رو با چهرهای ناباور داد زد: «چی؟! رایگان؟!» آخه چطوراصلاً او باید ۲۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا برای فنش میداد، در حالی کهممنون از یوان حتی یک سکه هم نمیگرفتند؟ این دیگر زور بود!
یوان دلیلِ پول ندادنش را برای او توضیح داد:گرامی «آره، اگه کسی صلاحیتِ ورود به طبقهٔ سوم روسکهٔ داشته باشه، میتونه یه فن به انتخابِ خودش مجانی بگیره.»
یو رو آهی کشید: «نامردیه...»
مدتی بعد، یوان ۲۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا برای فنِ «تیغهٔچهرهای باد» به مردِ جوان پرداخت کرد و تنها کمیطلا بیشتر از ۲۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا برای خودش باقی ماند.
یوان در دل نالید:
اگه با همین سرعت پول خرج کنم،قلب کیفپولم دووم نمیاره و قبل از اینکهمیان یو رو برگرده مدرسه، پولم تموم میشه!
با این حال، هر چقدر هم که این کارمیان به قلب یا کیفپولش فشار میآورد، وقتی پای کمک بهشادی یو رو در میان بود، اصلاً خساست به خرج نمیداد.
«از خریدتون ممنونم، مهمانانِ گرامی!»
مردِ جوان فنون را به یوانداد پس داد و او هم «تیغهٔسکهٔ باد» را به یو رو سپرد.
یو رو با چهرهای غرقچقدر در شادی «تیغهٔ باد» رامیآورد گرفت و گفت: «ممنون، داداش!»
مدتی بعد، آنهاکیفپولش فروشگاهِ «هزار فن»وقتی را ترک کردند.
ژو یویینگ دمِ در به او گفت:گرامی «با اینکه مدتِ زیادی اینجا نمیمونم، اماباید امیدوارم در آینده دوباره ببینمت، همکیش یو تیان.»
یوان برایش سرگرامی تکان داد: «آره، منرایگان هم بابتِ همهچیز ممنونم.»
پس از خروج از «هزارچقدر فن»، یوان از یو رومیآورد پرسید: «حالا باید چیکار کنیم؟»
«داره دیر میشه، داداش.فشار کمکم وقتِ شامه، برایکمک همین امروز همینجا تمومش میکنیم.»
یوان گفت: «باشه، اونطرف میبینمت.»
چند ثانیه بعد،گرامی یو رو ازداد بازی خارج شد.
«فردا برمیگردیم، شیائو هوا.»
شیائو هوا سرکیفپولش تکان داد ووقتی درونِ گردنبندش ناپدید شد.
کمی بعد،میکردند یوان نیز ازرایگانه بازی خارج شد.
«...»
«...»
«...»
«ا... این دیگه چیه؟»
یوان بلافاصله پس از خروج از بازیرایگان اخم کرد، چرا که بوی تندی شبیهفنش به تخممرغِ گندیده ناگهان به زیرِ بینیاش زد.
«این چه بوییه؟! بوی گند میده!»کار یوان حس کرد دارد حالش بههمپای میخورد، اما بعد متوجهِ چیزی شد.
صبر کن... این بو...فشار من قبلاً این بویکمک افتضاح رو حس کردم...
یوان ناگهان به یادِگفت ناخالصیهایی افتاد که ازچهرهای بدنش دفع شده بود.
با این حال، این موضوع فقط بیشتررایگان گیجش کرد. چرا باید بوی چیزی رافنش حس میکرد که در بازی تجربهاش کرده بود؟
لحظهای بعد، در بازمیشه شد و یو روکیفپولش به اتاقش قدم گذاشت.
یو رو کمی پس از ورود بهپای اتاق ناگهان با صدایی وحشتزده جیغ کشید:ممنونم «داداش، من اومدم— آاااه! داداش؟! حالت خوبه؟!»
یوان از فریادِلبخندی او جا خورد: «چـ...گرامی چی شده، یو رو؟!»
«چرا این اتاق اینقدر بویناباور گند میده؟ اون لجنهای سیاهباید چیه که به بدنت چسبیده؟!»
یو روپولم این را باچقدر صدای بلند گفت.
یوان با شنیدنِ حرفهایفشار او بلافاصله زبانش بندکمک آمد: «لـ... لجنهای سیاه...؟»
هرچند خودش نمیتوانست بدنش را ببیند، اما در چشمانِناباور یو رو، بدنش تقریباً در این لجنِ سیاه فرو رفتهمیداد بود، انگار کسی یک سطل زباله رویش خالی کرده باشد.
«لـ... لطفاً یه دقیقه صبر کن،داد داداش! الان برمیگردم!» یو رو فوراًسکهٔ به بیرون دوید تا دنبالِ خدمتکارها بگردد.
در همین حین، یوانمیشه با اخمی جدی روی چهرهاشفشار در فکر فرو رفته بود.
لجنِ سیاه... ناخالصیها؟ نه، امکان نداره. چرا باید بدنِمیان واقعیام ناخالصی دفع کنه وقتی این اتفاق توی بازی افتاده؟شادی اما این بوی افتضاح دقیقاً مثلِ بوی ناخالصیهای توی بازیه.
یوان فکر کرد وگفت فکر کرد، اما نتوانستچهرهای توضیحی برای این پدیده بیابد.
یوان پیش از آنکه دوباره ساکت شود، باآخه صدایی آرام زمزمه کرد: «چی میشه اگه... اگهحالی اتفاقاتِ بازی روی دنیای واقعی هم تأثیر بذاره...؟»
لحظهای بعد خندید: «هاهاها! این چرتوپرتا چیه کهکیفپولش دارم بهش فکر میکنم؟ اصلاً امکان نداره! اگه اینطورنمیداد بود، مگه نمیتونستم توی دنیای واقعی هم تزکیه کنم؟»
پس از چند ثانیه خندیدن، یوان ناگهانپای خندهاش را برید و با خودش زمزمهممنونم کرد: «خب... امتحان کردنش که ضرری نداره...»
یوان همانطور که پیش از تزکیه انجامگرامی میداد، چند نفسِ عمیق کشید و سعیباید کرد «فنِ نهانِ آسمان» را به یاد بیاورد.
لحظهای بعد، نوشتهها درونِ سرش پدیدار شدند، گویی که در خاطراتش حکسکهٔ شده باشند. با این حال، اینکه میتوانست محتوای فن را به یادتوضیح بیاورد، لزوماً به این معنا نبود که واقعاً میتوانست از آن استفاده کند.
چند لحظه بعد، یوان نفسِ عمیقِ دیگری کشید وفشار سپس شروع به خواندنِ فنِ تزکیهٔ «فنِ بلعیدنِ آسمان»خریدتون کرد، درست انگار که داشت در بازی تزکیه میکرد.
یک ثانیه...قلب دو ثانیه...فشار سه ثانیه...
«آخ!»
با پیچیدنِ دردی تند و تیز در سراسرِ بدنش، یوانباید ناگهان فریاد کشید. حس میکرد انگار همهجای بدنش را سوزن میزنند،دلیلِ و همین او را وادار کرد بیدرنگ تزکیه را متوقف کند.
«ایـ... این دیگه چی بود...؟»
یوان که انتظار نداشت هیچ اتفاقی بیفتد، با گیجی زمزمه کرد. با اینخریدتون حال، در کمالِ تعجب، وقتی سعی کرد تزکیه کند، بدنش واقعاً واکنش نشان دادهکردند بود! هرچند این واکنش ناخوشایند و بسیار دردناک بود، اما بههرحال یک واکنش بود!
یوان که میخواست مطمئن شودرایگانه اینها فقط خیالبافیِ خودش نبودهداد است، دوباره سعی کرد تزکیه کند.
چند ثانیهمهمانِ بعد، همان دردناباور در بدنش پیچید.
یوان با صدای بلند خندید: «آخ! درد گرفت! واقعاً درد داره! هاهاهاها! واقعاً درد داره!اصلاً من واقعاً میتونم یه چیزی رو حس کنم!» از زمانی که بدنش بیحس و فلجهزار شده بود، مدتها میگذشت و در این مدت هیچ حسِ عمیقی از بدنش دریافت نکرده بود.
مدتی بعد، یو روفشار با یک ویلچر وکمک چند خدمتکار به اتاقش برگشت.
سرفه سرفه
بوی تندِ اتاق خدمتکاران را غافلگیرداد کرد و به سرفه افتادند؛ حسسکهٔ میکردند این بوی تعفن دارد خفهشان میکند.
یو رو در حالی که با زحمت بدنِ او را از میانِ ناخالصیهای چسبناک بیرون میکشید و بوی زنندهایممنونم را که به بینیاش میخورد نادیده میگرفت، گفت: «داداش، بیا از تخت بیاریمت بیرون و این کثیفیهای سیاه رونمیمونم از تنت پاک کنیم. به یه دکتر هم زنگ زدم که تا چند دقیقهٔ دیگه میرسه تا معاینهت کنه.»
وقتی یوان روی ویلچر نشست، یو رو رو به خدمتکاران گفت:خساست «میخوام این اتاق تا فردا صبح تمیز بشه. ولی یه مقدارداداش از این کثیفیهای سیاه رو نگه دارید تا بعداً دکتر آزمایششون کنه.»
«چشم، بانوی جوان.»
خدمتکاران با احترام به اوناباور تعظیم کردند و جرئت نکردند در۲۰۰٬۰۰۰ حضورش حتی یک کلمه شکایت کنند.
پس از اینکه یو رو همراه باقلب یوان از اتاق بیرون رفت، خدمتکاران بیدرنگمیان زیرِ لب شروع به ناسزا گفتن کردند.
«این دیگه چه کوفتیه!فشار چرا ما باید گندکاریهایکمک این فلج رو تمیز کنیم؟!»
«اصلاً این کثیفیهای سیاهگفت چیه؟ همهش چسبناک وچهرهای چندشآوره، بوی گندش که بماند!»
«احتمالاً بهخاطرِ بیماریِ اربابِ جوانه. من تارایگان حالا همچین چیزی ندیدم، ولی اگه توفنش همین چند روزِ آینده بمیره اصلاً تعجب نمیکنم...»
«همف! هرچی زودتر بمیره بهتر!»
«دلم برای بانوی جوان میسوزه که اینهمهپای از وقتِ زندگیش رو تلفِ رسیدگی بهممنونم اون کرد، آخرش هم قراره اینطوری بمیره...»
در حالی که خدمتکاران مشغولِ تمیزمهمانِ کردنِ اتاقِ بدبو و تختِ کثیف شدند،چطور یو رو همراه یوان واردِ حمام شد.
پس از درآوردنِ لباسهای یوان،ناباور یو رو با دوشِ آبباید ناخالصیها را از بدنِ او شست.
وقتی این کار تمام شد، در حالی که یوان هنوز روی ویلچر نشسته بود، یو رو با مقداری شامپوبدنِممنونم خوشبو شروع به شستنِ تنِ او کرد. با این حال، از آنجا که بوی تعفنِ ناخالصیها بسیار تند بود،نمیمونم یو رو مجبور شد سه بار بدنش را بشوید و آب بکشد تا بوی گندیدگی بهکلی از بین برود.
یوان آهیقلب کشید: «ببخشید،فشار یو رو...»
یو رو به او گفت: «این چه حرفیه میزنی؟ منداد سالهاست که هفتهای یه بار اینطوری بدنت رو میشورم؛ اینحالی دفعه هم جز بوی بدش، فرقِ چندانی با قبل نداره.»
و ادامه داد: «فقط امیدوارم چیزِ جدیای نباشه و دکترباید بتونه توضیح بده دلیلِ این کثیفیهای سیاه چیه... مثلِ لجنِزور خیس، چسبناک و چربه، ولی من تا حالا همچین چیزی ندیدم...»
یوان گفت: «من هم همینطور...»
هرچند خودش حدس میزد این کثیفیهای سیاه چیست و چرا ظاهرخساست شده، اما جرئت نداشت بدونِ اطمینان چیزی به او بگوید، چراداداش که با گفتنِ چنین حرفی فقط شبیهِ دیوانهها به نظر میرسید.
چند دقیقه بعد، یو رو پس از آبچهرهای کشیدنِ بدنِ یوان برای بارِ چهارم، گفت: «یهسکهٔ لحظه بهم وقت بده تا خودم رو هم بشورم.»
مدتی بعد، وقتی یو رو ناخالصیهای چسبیده به بدنِ خودش را شست، بدنِطلا سبکِ یوان را از روی ویلچر بلند کرد و او را به داخلِاگه وانِ بزرگِ کنارشان برد و سپس خودش هم کنارِ او در وان نشست.
یو رو در حالی که از پشت او را در آغوشوقتی گرفته بود، پرسید: «الان چه حسی داری، داداش؟ جاییت درد میکنه؟سپرد هرچند هیچ زخمی روی بدنت نیست، ولی من هنوزم نگرانِ وضعیتت هستم.»
یوان بیدرنگقلب جواب داد: «نه،میآورد من کاملاً خوبم.»
یو رو آهی از سرِ آسودگی کشید: «هااا... وقتی اولینداد بار دیدم توی اون کثیفیهای سیاه غرق شدی، نزدیک بودحالی زهرهترک بشم، فکر کردم ممکنه اتفاقِ وحشتناکی برات افتاده باشه.»
با این حال، هنوز کاملاً از نگرانیرایگان درنیامده بود، چرا که باید میفهمید چرا بدنِمیداد یوان آن کثیفیهای سیاه را بیرون داده است.