---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 331: یادگیریِ پرواز • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 331: یادگیریِ پرواز

0

یوان پس از اینکه تقریباً‌خود​ تمامِ روز خودش را از‌هستم​ رمق انداخت، به کلبه برگشت.

پدربزرگ لان به‌چند​ او گفت: «خوش برگشتی،‌پیشِ​ مردِ جوان. حالت چطوره؟»

یوان که حس می‌کرد با نابود کردنِ تخته‌سنگ‌های بی‌شمار،‌حالا​ تمامِ سرخوردگیِ فروخورده‌اش را تخلیه کرده است، گفت: «با اینکه‌اعلانی​ انرژیِ کمتری برام مونده، حالم حتی از قبل هم بهتره.»

پدربزرگ لان گفت: «خوبه. پس بذار برنامه‌هامون رو بهت بگم.» و ادامه داد: «به‌جای اینکه منتظر‌به‌عنوان​ بمونیم تا اهریمن‌ها بهمون حمله کنن، ما قبل از اینکه کاملاً آماده بشن بهشون حمله می‌کنیم،‌مشت​ و این کار رو سه روزِ دیگه انجام می‌دیم. فکر می‌کنی تا اون موقع آماده باشی؟»

یوان سر تکان‌بدنش​ داد: «سه روز، هان؟‌حالا​ فکر کنم آماده باشم.»

«عالیه، پس اگه تا اون‌تمرین​ موقع به چیزی نیاز داشتی،‌فنِ​ درنگ نکن و بهمون بگو.»

مدتی بعد، یوان‌روحیِ​ برای صرفِ شام‌متجلی​ از بازی خارج شد.

پس از شام، یوان تا‌فنِ​ صبح تزکیه کرد و به‌امکانِ​ لایهٔ ۶ از جنگجوی روح رسید.

وقتی به بازی برگشت،‌متجلی​ بیرونِ کلبه نشست و به‌استادِ​ تمرینِ تجلیِ چی مشغول شد.

یوان که بدونِ هیچ زحمتی انرژیِ روحیِ درونِ بدنش را‌فنِ​ متجلی می‌کرد، با خود زمزمه کرد: «حالا که توی لایهٔ‌استفاده​ ۹ از استادِ روح هستم، این کار قطعاً خیلی راحت‌تره...»

پس از چند‌روحیِ​ ساعت تمرین، اعلانی‌متجلی​ پیشِ رویش ظاهر شد.

سیستم

[فنِ تجلیِ چی آموخته شد.]

[تجلیِ چی]

[رتبه: زمینی]

[توضیحات: امکانِ رهاسازیِ انرژیِ روحی به بیرون از بدن و استفاده از آن به‌عنوان سلاح را فراهم می‌کند.]

یوان از جا برخاست و‌فنِ​ به درختی در چند متری‌اش‌امکانِ​ نگاه کرد: «بذار امتحانش کنم...»

نفسِ عمیقی کشید و تصور کرد که انرژیِ‌توی​ روحی‌اش از بدنش خارج می‌شود و به‌شکلِ یک مشت‌اعلانی​ درمی‌آید، و آن را مستقیماً به‌سوی درخت نشانه رفت.

بوووم!

انرژیِ روحیِ یوان از بدنش خارج شد‌خود​ و کسری از ثانیه بعد به درخت‌خیلی​ برخورد کرد و آن را به زمین انداخت.

«وای، چه فنِ قدرتمندی...‌ظاهر​ ولی این چطور قراره‌زمینی​ توی پرواز کردن کمکم کنه؟»

پس از لحظه‌ای تأمل،‌متجلی​ به داخلِ کلبه رفت تا‌استادِ​ پدربزرگ لان را پیدا کند.

«پدربزرگ لان، تو می‌تونی پرواز کنی، مگه‌پیشِ​ نه؟ می‌تونی یادم بدی چطور با استفاده‌توضیحات​ از تجلیِ چی پرواز کنم؟ تازه یادش گرفتم.»

پدربزرگ لان با چشمانی که کمی گرد شده بود به او نگاه کرد‌قطعاً​ و گفت: «به این زودی تجلیِ چی رو یاد گرفتی؟ از یه نابغه‌زمینی​ همین انتظار می‌ره...» اما این موضوع در مقایسه با دیگر استعدادهایش، اصلاً تکان‌دهنده نبود.

«اگه تجلیِ چی رو بلدی، پس دستکاریِ چی رو هم بلدی. سعی کن انرژیِ روحیِ‌استفاده​ اطرافت رو دستکاری و کنترل کنی. وقتی کنترلش کنی، می‌تونی جاذبهٔ اطرافت رو تغییر بدی‌می‌شود​ و این‌طوری می‌تونی توی هوا شناور بشی. به‌اندازهٔ کافی تمرین کن تا بتونی پرواز کنی.»

«فهمیدم. ممنون بابتِ راهنمایی.»

یوان برای‌راحت‌تره​ تمرینِ پرواز‌ساعت​ به بیرون برگشت.

وقتی بیرون رفت، دقایقِ طولانی بدونِ‌متجلی​ کوچک‌ترین حرکتی در سکوت همان‌جا ایستاد، طوری‌قطعاً​ که انگار به مجسمه تبدیل شده بود.

او از تجلیِ چی استفاده‌فنِ​ کرد و سعی کرد انرژیِ‌امکانِ​ روحیِ اطرافش را دستکاری کند.

وقتی به این حس عادت کرد، تصور کرد که انرژیِ روحی بدنش‌خیلی​ را به هوا بلند می‌کند، و پس از دقایقِ طولانی تمرین، موفق‌زمینی​ شد خود را چند اینچ بالاتر از سطحِ زمین شناور نگه دارد.

پدربزرگ لان با حسِ ایزدی‌اش تمرینِ یوان‌پیشِ​ را از داخلِ کلبه تماشا می‌کرد. با‌توضیحات​ خود زمزمه کرد: «چه زود یاد می‌گیره.»

پس از چند ساعت تمرینِ‌بدنش​ بیشتر، یوان سرانجام توانست در آسمان‌استادِ​ اوج بگیرد، هرچند کمی کُند بود.

سیستم

[فنِ پرواز آموخته شد.]

[پرواز]

[رتبه: زمینی]

[توضیحات: امکانِ پرواز در آسمان را فراهم می‌کند. هرچه سرعتِ پرواز بیشتر باشد، چیِ بیشتری مصرف می‌شود.]

«با اینکه پرواز کردن کیف‌خود​ می‌ده، فکر کنم هنوز پرواز‌هستم​ با شمشیر رو بیشتر دوست دارم.»

با این فکر، یوان سالارِ ملکوت‌اعلانی​ را بیرون آورد و با تجلیِ‌رتبه​ چی آن را در هوا شناور کرد.

وقتی به کنترلِ شمشیر در هوا عادت کرد،‌زمزمه​ روی شمشیر پرید و برای نخستین بار بدونِ‌چند​ کمکِ شیائو هوا شروع به موج‌سواری در هوا کرد.

«هاهاها! این عالیه!»

یوان در چند ساعتِ بعدی در سراسرِ‌حالا​ جنگلِ ایزدی پرواز کرد تا اینکه انرژی‌چند​ روحی‌اش تقریباً ته‌کشید و غرق در عرق شد.

یوان در راهِ‌چند​ بازگشت به کلبه‌اعلانی​ با خود فکر کرد.

الان می‌تونم بی‌نقص پرواز کنم، اما برام سؤاله وقتی از قلمروِ رازآلود برم بیرون و‌راحت‌تره​ پایهٔ تزکیهٔ فعلیم رو از دست بدم، چی می‌شه. با توجه به اینکه مهارت‌ها رو‌روحی​ یاد گرفتم، بازم می‌تونم پرواز کنم؟ و چقدر از تزکیهٔ فعلیم به بیرون منتقل می‌شه؟

پدربزرگ لان با‌رویش​ بازگشتِ او گفت:‌آموخته​ «خوش برگشتی، مردِ جوان.»

با دیدنِ سر و وضعِ غرق در عرقِ‌توی​ یوان افزود: «آبشارِ کوچکی همین نزدیکی‌هاست. برو اونجا‌تمرین​ خودت رو بشور. می‌خوای مسیرش رو بهت بگم؟»

یوان سر تکان داد و‌تمرین​ گفت: «موقعِ تمرین دیدمش، برای‌فنِ​ همین می‌دونم کدوم طرف برم. ممنون!»

مدتِ کوتاهی بعد دوباره کلبه را‌متجلی​ ترک کرد و به سمتِ آبشاری‌هستم​ که چند مایل دورتر بود پرواز کرد.

چند دقیقه پس از‌ظاهر​ رفتنِ یوان، پدربزرگ لان،‌زمینی​ لان یینگ‌یینگ را صدا زد.

لان یینگ‌یینگ‌درونِ​ پرسید: «موضوع‌متجلی​ چیه، پدربزرگ؟»

لبخندِ گشادی روی صورتِ پدربزرگ لان نشست و گفت:‌ظاهر​ «مردِ جوان داره خودش رو توی آبشار می‌شوره. این‌بیرون​ فرصتِ توئه که اغواش کنی! باهاش برو توی آب!»

لان یینگ‌یینگ با چشمانی‌درونِ​ گرد به او نگاه‌زمزمه​ کرد: «جـ... جدی می‌گی، پدربزرگ؟»

پدربزرگ لان با چهره‌ای‌ظاهر​ جدی جواب داد: «به‌زمینی​ نظرت دارم شوخی می‌کنم؟»

«پیرمردِ خرفت، اگه‌بدنش​ یینگ‌یینگ نمی‌خواد این کار‌حالا​ رو بکنه، مجبورش نکن.»

پدربزرگ لان به او گفت: «مزخرف نگو! اون همون تبارِ من رو داره!‌زمینی​ می‌تونم بفهمم از کسی خوشش می‌آد یا نه! بهم بگو، یینگ‌یینگ— از اون مردِ‌متری‌اش​ جوان خوشت نمی‌آد؟ حتی اگه خوشت نیاد، وظیفهٔ توئه که تبارمون رو ادامه بدی!»

پس از لحظه‌ای سکوت، لان‌بدنش​ یینگ‌یینگ با چهره‌ای جدی سر تکان‌استادِ​ داد: «می‌فهمم. تمامِ تلاشم رو می‌کنم.»

در همین حین، پای آبشاری با آبِ تازه و‌توضیحات​ زلال، یوان لباس‌هایش را درآورد و به‌سرعت در آبشار آب‌می‌کند​ کشید و سپس روی درختی در آن نزدیکی پهن کرد.

پس از پهن کردنِ لباس‌های خیس، رفت تا پیش از پریدن‌قطعاً​ به داخل، آب را امتحان کند. این نخستین باری بود که خودش‌رتبه​ را در رودخانه‌ای می‌شست، و حتی آبشاری هم درست پشتِ سرش بود.

ناولها | novelha.net