چپتر 281: پاکتِ زرد
0میفنگ چشمهایش را برای میشیو باریکنمیتونستم کرد: «میگی مشکلی دارم؟ از کِیشاید جرئت پیدا کردی اینطوری جوابمو بدی؟»
«...»
با این حال، میشیو کوتاهبدن نیامد و با چهرهای جدیتوی همچنان به مادرش خیره ماند.
یو رو در حالی کهمیدی عرقِ سرد از تیرهپشتش سرازیر بود،چنین او را صدا زد: «خانم میفنگ...»
پس از لحظهای سکوتِ معذبکننده، میفنگ سرانجام با لبخندی محوفکر بر لب به حرف آمد: «نه، هیچ مشکلی ندارم. راستش، میخواستمدادم کمکت کنم تا داوطلب بشی و از اربابِ جوان مراقبت کنی.»
یو روبانوی از موافقتِ میفنگاما غافلگیر شد: «واقعاً؟»
میفنگ سر تکان داد و گفت: «وقتی نمیتونستم کنارِ اربابِ جوانچرا بمونم، با خودم فکر کردم که شاید بتونم میشیو رو بهجایبانوی خودم پیشش بذارم. برای همین از همون اول پیشنهاد دادم آموزشش بدیم.»
چشمهای میشیو از تعجب گرد شد. با اینکه بااربابان میلِ خودش آموزش را پذیرفته بود، تا امروز از نیتِدیگه مادرش خبر نداشت و این موضوع، دستکم، کاملاً شوکهکننده بود.
یو رو ناگهان پرسید: «نگران نیستید پدرکنارِ و مادرم چیزی بگن، خانم میفنگ؟ بعید میدونمپیشش اجازه بدن دخترتون از داداش تیان مراقبت کنه...»
میفنگ گفت و با چهرهای جدی زلچون زد توی چشمهای میشیو: «چرا، هستم. برایاگه همین الان دو تا انتخاب بهت میدم، میشیو.»
«اول اینکه توی خاندانِ یو میمونی و به عنوانِ خدمتکار بهچرا خدمت به بانوی جوان ادامه میدی. اما اجازه نداری از اربابِبانوی جوان مراقبت کنی، چون اربابان به هیچ وجه چنین اجازهای بهت نمیدن.»
«یا اینکه میتونی به مراقبت از اربابِ جوان ادامه بدی. با این حال، اگه ایناگه راه رو انتخاب کنی، باید خاندانِ یو رو ترک کنی و دیگه خدمتکارِ بانوی جوانشوک نباشی. یا اربابِ جوان یا بانوی جوان—نمیتونی هر دو رو داشته باشی. کدوم رو انتخاب میکنی؟»
«...»
با پیش رو قرارمیدی گرفتنِ این دو انتخاب، چشمهایوجه میشیو از شوک گرد شد.
اما در کمالِ تعجبِ میفنگ و میشیو، یو رو اولین کسی بود کهالان به حرف آمد و با صدایی قاطع گفت: «میشیو، باید داداش تیان رونداری انتخاب کنی! من میتونم از خودم مراقبت کنم، اما داداش تیان... اون نمیتونه!»
میشیو ناگهان پرسید: «اگهادامه خاندانِ یو رو ترکچون کنم، تکلیفِ مدرسه چی میشه...؟»
«طبیعتاً دیگه نمیتونی همون مدرسهای بری که بانوی جوان میره، چون فقطشاید به خاطرِ خاندانِ یو اونجا هستی. با این حال، اگه حاضر باشیچشمهای شهریهٔ مدرسه رو خودت بدی، بازم میتونی مثلِ قبل به مدرسه بری.»
میشیو اخم کرد. خودش شهریهٔ مدرسه را بدهد؟ حتیوجه با پساندازش هم، اگر مجبور میشد هزینهٔ چنین مدرسهٔدیگه معتبری را خودش بپردازد، تا آخرِ سال دوام نمیآورد.
میفنگ گفت: «میدونم انتخابِ سختیه، اما نمیتونی به این پنهانکاری ادامه بدی. اربابان بالاخرهانتخاب میفهمن که داری پشتِ سرشون به اربابِ جوان کمک میکنی و مجازاتش خیلی بدتراربابان از صرفاً ترک کردنِ خاندانِ یوئه. چه بسا حتی موقعیتِ منم به خطر بیفته.»
و ادامه داد: «اگه تصمیم بگیری برای مراقبت از اربابِ جوان خاندانِ یونمیدن رو ترک کنی، منم سعی میکنم هر جور شده ازت حمایت کنم. درمیکنی موردِ بانوی جوان... حرفش رو باور دارم که میگه میتونه از خودش مراقبت کنه.»
یو رو با اصرار ادامه داد: «میشیو، آخهبمونم اصلاً جای فکر داره؟! باید داداش تیان روبذارم انتخاب کنی! برای مدرسهت هم یه فکری میکنیم!»
میشیو ناگهان چشمهایش را بستاما و خاطراتِ کودکیاش با یوانچنین بهسرعت در ذهنش جان گرفت.
صدای کودکانهٔ یوان در سرش پیچید:دخترتون «چی شده، میشیو؟ بازم خرابکاری کردی؟هستم بیا اینجا، میتونی روی شونههام گریه کنی...»
«بازم داری گریهبانوی میکنی؟ بیا، شکلات میخوای؟نداری حالت رو بهتر میکنه.»
«آموزشت تقریباً تموم شده؟گفت تبریک میگم! بیا هر دومونخودم تمامِ تلاشمون رو بکنیم، باشه؟»
«...»
میشیو پس از یک دقیقهبدن سکوتِ طولانی چشمهایش را بازتوی کرد و جلوی یو رو ایستاد.
میشیو پس از کشیدنِ نفسِ عمیقی، خم شد واربابان به یو رو تعظیم کرد: «ببخشید، بانوی جوان، اما تصمیمدیگه گرفتم خاندانِ یو رو ترک کنم. لطفاً من رو ببخشید.»
لبخندی بر لبِ یو رو نشست و سر تکان داد: «میشیو،کردم ازت برای اینهمه سال فداکاری و سختکوشی ممنونم. لطفاً از اینآموزشش به بعد مراقبِ داداش تیان باش. در آینده حتماً برات جبران میکنم.»
مدتی بعد، میفنگ گفت:میدی «میشیو، من بعداً رفتنتاربابان رو به اربابها خبر میدم.»
سپس رو به یو رو کرد وداداش ادامه داد: «بانوی جوان، اگه اشکالی نداره،انتخاب میتونم به اربابِ جوان سر بزنم؟ سالهاست ندیدمش...»
یو رو سر تکان داد و گفت: «میشیو، وقتی میری میتونیچنین خانم میفنگ رو هم ببری تا داداش تیان رو ببینه. بهجوان—نمیتونی بقیهٔ خدمتکارها میگم وسایلت رو جمع کنن تا نگرانِ اون نباشی.»
«ممنون، بانوی جوان.»
«دیگه من رو اینطوری صدا نزن، میشیو.چون تو دیگه برای من کار نمیکنی و منمراه دیگه بانوی جوانت نیستم. بهم بگو خواهر رو.»
میشیو با کمی مکث جواب داد: «این...داداش فهمیدم، خواهر رو.» و پس از گفتنِانتخاب این حرف، حسِ عجیبی به او دست داد.
پس از کمی گپزدنِ بیشترمیدی با یو رو، میشیو بهوجه همراهِ میفنگ آنجا را ترک کرد.
«...»
یو رو که تنهامیدی شد، با چهرهای ماتومبهوتاربابان روی تخت دراز کشید.
«نه فقط داداش تیان، حالا حتی میشیو هم رفت... و منچرا رو اینجا تکوتنها گذاشت...» با اینکه خودش شخصاً میشیو را بهبانوی رفتن تشویق کرده بود، اما از رفتنِ او بیاختیار اشک ریخت.
پس از لحظهای سکوت، زیرِ لباما گفت: «شاید منم باید اینجارو ول کنمنمیدن و با داداش تیان و میشیو برم.»
سپس از تخت پایین آمد و بهسوی میزش رفت. با کلیدی قفلِ یکی از کشوهاپیشش را باز کرد، با کلیدی دیگر قفلِ جعبهای در داخلِ کشو را گشود و پاکتِآموزش زردِ بزرگی را بیرون آورد که برچسبی سفید با عنوانِ «گواهیِ فرزندخواندگی» رویش چسبانده بودند.
یو رو با احتیاط پاکت را که انگار پیشتر همچنین باز شده بود، گشود و پس از بیرون آوردنِ گواهینباشی به آن خیره ماند. چهرهاش همچون برکهای راکد، آرام بود.
یو رو چند لحظه به گواهی و نامِ خاصی که رویش نوشتههستم شده بود خیره ماند. سپس آن را به داخلِ پاکت برگرداند، کشوهامیدی را قفل کرد و با لبخندی ملایم بر لب، از اتاقش بیرون رفت.