چپتر 1222: ققنوسِ ازلی
0ایزدبانوی اژدهایان یهیو از او پرسید:اگر «تیان یی... خب، حالا که توجهمهمهچی را جلب کردهای، چه نقشهای داری؟»
لبخندِ معذبی روی صورتِ تیان یی نشست و جواب داد: «راستش رو بخوای، هیچ نقشهای ندارم.باهاشون در واقع، برای بعد از دیدنت هیچ فکری نکرده بودم، چون انتظار نداشتم توی این کیهانِاسمم به این بزرگی اینقدر زود پیدات کنم— حتماً کارِ تقدیره. ولی مطمئنم یه راهی براش پیدا میکنیم.»
«باورنکردنی است... واقعاً بدونِ هیچاژدها— نقشهای پیشِ من آمدی؟ اگراسم نجاتت نمیدادم و میگذاشتم بمیری چه؟»
«خب اونموقع همهچی تموم میشد. هر چی باشه، قبل از دیدنت خودمدست رو برای از دست دادنِ جونم آماده کرده بودم. اما این اتفاق نیفتاد،تهدید و حالا که تو کنارمی، بعید میدونم چیزی بتونه جونم رو تهدید کنه.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو اخمپیشِ کرد: «چرا پیشفرضت ایننمیدادم است که همراهت میآیم؟»
تیان یی خندید: «نمیای؟اژدها— خب، اینم مشکلی نیست، چوناسم حداقلش اینه که قطعاً مراقبمی.»
«...» ایزدبانویآمد اژدهایان یهیوایزدِ زبانش بند آمد.
«راستی، ایزدِ اژدها—میگذاشتم ایزدبانو، اسمت چیه؟همهچی اصلاً اسم داری؟»
«البته کهواقعاً اسم دارم. چراآمدی فکر کردی ندارم؟»
«هیچکدوم از کسایی که باهاشون حرف زدم اسمت رو نمیدونستن ودارم با اینکه از وجودت خبر داشتن، فقط بهت میگفتن ایزدِ اژدها،خبر برای همین برام سؤال شد که اصلاً اسم داری یا نه.»
«یهیو— اسمم این است.»
«و از این به بعد دوستهمهچی داری چطوری صدات کنم؟ ایزدبانو یهیو؟دست اژدها یهیو؟ ایزدبانوی اژدهایان یهیو؟ بانو یهیو؟»
«تا زمانی که بتوانیپیشِ شکستم بدهی، تو رانمیدادم از بردنِ نامم منع میکنم.»
دلیلِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو برای گذاشتنِاسمت این قانون این بود که بهانهایفکر برای دوباره جنگیدن با او داشته باشد.
تیان یی با آرامش لبخنداژدها— زد: «قانونِ شما اینطوریه؟ پس تاالبته اون موقع بهت میگم ایزدبانوی اژدها.»
او بانمیدادم آرامش سربمیری تکان داد.
سپس تیان یی گفت: «بههرحال، بااگر اینکه نقشهای ندارم، میدونم نفرِ بعدیهمهچی که میخوام به دیدنش برم کیه.»
ایزدبانوی اژدهایانراستی یهیو پرسید:اژدها— «یک جانورِ ایزدی؟»
سر تکان داد: «یه جانورِ باستانیایزدبانو درست مثلِ خودت. کسی که به شهبانویفکر شعلهها و ایزدبانوی بازتولد معروفه— ققنوسِ ازلی.»
ایزدبانوی اژدهایاننمیدادم یهیو ناگهان بااونموقع کلافگی نوچ کرد.
تیان یی با ابروهایپیشِ بالاپرده به او نگاهنمیدادم کرد و پرسید: «چی شده؟»
«چیزِ مهمی نیست، اما اگرایزدبانو میخواهی به دیدنِ آن کبوترِالبته خنگ بروی، برای دیدنش همراهیات نمیکنم.»
«کبوترِ خنگ؟ انگار جانورانِ ایزدی هم برایاسمت خودشون حاشیه دارن.» تیان یی با فهمیدنِکردی این موضوع نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
«برای خودت خیالبافی نکن. من آنقدر خودمتموم را پایین نمیآورم که با یک مرغِجونم احمق درگیرِ حاشیه شوم. او ارزشش را ندارد.»
تیان یی پیش از اینکه حرفی بزند لحظهای به فکر فرو رفت:همهچی «شنیدهم که اژدهایان و ققنوسها ذاتاً آبشون توی یه جوی نمیره. انگاراتفاق این شایعه تا حدی حقیقته. دلیلی داره که از ققنوسِ ازلی خوشت نمیاد؟»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو گفت: «ققنوسها متکبر بهچیه دنیا میآیند و ققنوسِ ازلی از همهشانهیچکدوم متکبرتر است. اصلاً نمیتوانم حضورش را تحمل کنم.»
تیان یی باراستی حالتی عجیب بهایزدبانو او نگاه کرد.
ایزدبانوی اژدهایان یهیو با دیدنِاونموقع این نگاه اخم کرد و پرسید:خودم «چرا آنطوری به من نگاه میکنی؟»
«خب، توی چشمِبدونِ انسانها، اژدهایان هماگر موجوداتِ متکبری هستن.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو سرزنش کرد: «چهاسمت گستاخانه! ما مغروریم! نه متکبر! اینفکر دو تا با هم فرق دارند!»
اما او به همین جا بسندهایزدبانو نکرد: «در مقابل، ققنوسها آشکارا متکبرند.دارم هیچ غروری ندارند، بیچشمورو و خودخواهاند و...»
پس از چند دقیقه شکایت از ققنوسها و مقایسهٔ آنها باخودم اژدهایان، ایزدبانوی اژدهایان یهیو سرانجام حرفش را با این جمله تماممیدونم کرد: «حالا میفهمی چرا ققنوسها و اژدهایان با هم کنار نمیان؟»
تیان یی بابدونِ لبخندی محو گفت:اگر «آره... فکر کنم فهمیدم...»
ایزدبانوی اژدهایان یهیوایزدِ سپس پرسید: «هنوزاسمت هم میخوای ببینیش؟»
«البته. فارغ از شخصیتش، حتی اگه زنندهترین شخصیتِ دنیا رو داشتهالبته باشه، باز هم میخوام باهاش حرف بزنم، درست همونطور که باوجودت به خطر انداختنِ جونِ خودم اومدم تا با تو حرف بزنم.»
«تو انسانِ عجیبی هستی...»
با پایانِ گفتوگویشان، تیان ییآمدی آنجا را ترک کرد تابمیری ققنوسِ ازلی را پیدا کند.
از بختِ خوبش، پیدا کردنِ ققنوسِ ازلی در مقایسه با ایزدبانویدارم اژدهایان یهیو چندان سخت نبود، چرا که او حضورِ پررنگتری در دنیاداشتن داشت، در حالی که ایزدبانوی اژدهایان یهیو بهندرت با دنیا تعامل میکرد.
در موردِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو، هرچند ادعا کرده بود که برای دیداردارم با ققنوسِ ازلی دنبالِ تیان یی نمیرود، اما در نهایت با اوداشتن همراه شد و طوری رفتار کرد که انگار هرگز چنین حرفی نزده است.
تیان یی هم چیزی نپرسید. به این ترتیب، آنباشه دو چند سال در جستوجوی ققنوسِ ازلی در دنیااتفاق سفر کردند و ردپاهای بهجامانده از او را دنبال کردند.
پس از یک دهه دنبالآمدی کردنِ ردپای ققنوسِ ازلی، تیانبمیری یی سرانجام او را پیدا کرد.
در حالی که بهسوی مکانِ ققنوسِاسمت ازلی میرفتند، ایزدبانوی اژدهایان یهیو از اوکردی پرسید: «من رو هم همینجوری پیدا کردی؟»
«آره، اما در مقایسه با ققنوسِ ازلی که خیلی از تو فعالتره، آدمهای بسیار کمتری ازکسایی وجودِ تو خبر داشتن. اون نهتنها با انسانها ارتباط داره، بلکه در کمالِ تعجبم حتی توییهیو— دنیای انسانها کسبوکار هم راه انداخته. در حالِ حاضر، وجودِ اون نزدیکترین تجلی به آرزوهای منه.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو با حالتی گیج در چهرهٔ اثیریاش بهقبل او نگاه کرد: «اگه اینطوره، پس چرا اول اومدی سراغِ من؟بعید مگه اگه اول میرفتی پیشِ ققنوسِ ازلی، برای آرزوهات مفیدتر نبود؟»
تیان یی با لبخندی جذاب روی لبهایش جوابنمیدادم داد: «سادهست. اول اومدم سراغِ تو چون اشتیاقمقبل برای دیدنِ تو قویتر از دیدنِ اون بود.»
«...»
جوابش زبانِآمد ایزدبانوی اژدهایان یهیواژدها— را بند آورد.
چند ماهِ دیگر گذشت و تیان یی و ایزدبانوی اژدهایانقبل یهیو دنیایی را که به «آسمانِ ایزدی» معروف بود ترککنارمی کردند و برای یافتنِ ققنوسِ ازلی به آسمانِ پرستاره پا گذاشتند.
تیان یی با دیدنِ گلولهٔ آتشینِ کوچکی درنمیدادم دوردست، با صدایی آرام زمزمه کرد: «اون بایدقبل ققنوسِ ازلی باشه که به فنگ یومینگ هم معروفه...»
هرچند ققنوسِ ازلی از جایگاهِ او بسیار کوچک به نظرالبته میرسید، اما در واقع میلیونها مایل از هم فاصله داشتند،اینکه بنابراین درست مثلِ تماشای یک ستاره از روی زمین بود.
تیان یی برگشت تا بهاژدها— ایزدبانوی اژدهایان یهیو نگاه کند والبته از او پرسید: «تنهایی برم دیدنش؟»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو گفت: «نه، منمهمهچی باهات میام. میخوام ببینم از آخریندست دیدارمون تا حالا احمقتر شده یا نه.»
تیان ییواقعاً در برابرِ حرفهایشآمدی تنها لبخندی زد.
سپس به دنبالش رفتنداژدها— و در عرضِ چنداصلاً دقیقه به او رسیدند.