چپتر 1152: کالبدِ شمشیر
0یوان پس از اینکه از جینبرایش شی روی برگرداند، دوباره با نگاهِبهش ایزدی روی مردِ نقابدار تمرکز کرد.
خیلی زود چیزی فهمید.
با فهمیدنِ این موضوع در دلشماست فریاد زد: ایـ... این... عضلهها ویینگیینگ استخوانهاش توی هالهٔ شمشیر پوشیده شدن!
اما اینبدنش تازه شروعِسپس ماجرا بود.
با چشمانی پر از کنجکاوی بلندبرایش گفت: «نه... حتی سلولهای خونش هم تویمیگن هالهٔ شمشیر پوشیده شدن؟! آخه چطور ممکنه؟!»
یک ثانیه بعد صدای شیائو هوایوشیانگ بلند شد: «داداش یوان الان گفتاربابِ خونش توی هالهٔ شمشیر پوشیده شده؟»
یوان تأیید کرد: «آره... انگار همهچیزِشماست توی بدنش، از عضلهها گرفته تایینگیینگ سلولهای خونش، با هالهٔ شمشیر پوشیده شده.»
سپس پرسید:بدنش «شیائو هوا،سپس میدونی چه خبره؟»
شیائو هوا برایش توضیح داد: «اوهوم. اون به چیزی رسیده که بهش میگن کالبدِ شمشیر. این فقط وقتی ممکنه که آدم خودِ جوهرِ هالهٔ شمشیر رو با بدنِدارن خودش یکی کنه. فقط اونایی که درکِ خیلی عمیقی از هالهٔ شمشیر و استعداد دارن میتونن به کالبدِ شمشیر برسن. از دورانِ باستان تا حالا، هیچوقت توی کلِهمین نُه آسمان بیشتر از ده استاد شمشیر همزمان به کالبدِ شمشیر نرسیدن، و در کل کمتر از صد استاد شمشیر تا حالا به این حالت دست پیدا کردن.»
یوان مبهوتباید زمزمه کرد: «اینطوریه...فنگ کالبدِ شمشیر، هان؟»
سپس چیزی فهمید و گفت: «صبر کن... یعنیبرسید داره بهم میگه همین الان به کالبدِ شمشیرمیکشه برسم؟! آخه چطور باید این کار رو بکنم؟»
فنگ یوشیانگ گفت: «اگهسپس اون تجسمِ شماست، بایدبرایش بتونید بهش برسید، اربابِ جوان.»
لین یینگیینگ از روی کنجکاوی پرسید: «معمولاً چقدرداد طول میکشه تا یکی به کالبدِ شمشیر برسه؟وقتی با فرضِ اینکه اصلاً تواناییش رو داشته باشه.»
«سخته گفتنش، ولی هیچکس تعجب نمیکنه اگه رسیدنتجسمِ بهش برای اونایی که کالبدِ شمشیر دارن، بیشترمعمولاً از دههزار سال طول بکشه. اینقدر بهشدت کمیابن.»
یوان با شنیدنِ این حرفتجسمِ مضطرب آبِ دهانش را قورت دادلین و گفت: «بیشتر از دههزار سال؟»
حتی اگر نابغه هم بود، احتمالاً تکمیلِخبره این آزمون زمانِ زیادی از او میگرفت.بهش امیدوار بود پیش از بستهشدنِ آرامگاه تمامش کند.
مهمترین سؤال را از اوخبره پرسید: «شیائو هوا، فرایندِ رسیدناون به کالبدِ شمشیر رو میدونی؟»
«ببخشید داداش یوان، ولی کلاً اطلاعاتِ خیلی کمی دربارهٔ کالبدهای شمشیربرسید هست. مگه اینکه از کسایی که کالبدِ شمشیر دارن یاد بگیری،اصلاً وگرنه هیچکس نمیتونه با اطمینان بگه برای رسیدن بهش چی لازمه.»
«عیبی نداره. فکر کنم باتجسمِ یکی کردنِ هالهٔ شمشیرم با بدنملین شروع کنم— حداقل سعیم رو میکنم.»
یوان بیآنکه چیزی بگوید، جلوی مردِمیدونی نقابدار نشست و دوباره با نگاهِاون ایزدی شروع به بررسیِ بدنِ او کرد.
با این حال، حتی پسخبره از چند دقیقه خیره شدن، یوانرسیده همچنان نمیدانست از کجا شروع کند.
آخه چطور هالهٔ شمشیرم روفنگ با بدنم یکی کنم؟ ازبتونید کدوم قسمتِ بدنم شروع کنم؟
سرانجام، یوان کار را با آزادشماست کردنِ هالهٔ شمشیرش شروع کرد ویینگیینگ تمامِ بدنش را با آن پوشاند.
هالهٔ شمشیر به بیرون فوران میکرد و حتیبرایش موجهایی به وجود میآورد، اما یوان هرچه تلاشکالبدِ کرد، نتوانست آن را به داخلِ بدنش بفرستد.
دقیقهها به ساعتپرسید و ساعتها بهسرعتبرایش به روز تبدیل شد.
در یک چشمبرهمزدن، ششبکنم روز از ورودِ یوانتجسمِ به معبدِ شمشیر گذشت.
تیان یانیو با لحنی نگران آه کشید. چشمهایش به معبدِ شمشیر دوخته شده بود و حاضر نبودبرسه نگاهش را بگیرد تا اینکه چهرهٔ جذابِ یوان بیرون بیاید: «اون تو چه خبره؟ تقریباً یه هفتهاینقدر میشه که رفته داخل. بیشترِ آدما بعد از یکیدو روز میان بیرون. امیدوارم بلایی سرش نیومده باشه...»
مادرش سر تکان داد: «مگه توی چند آزمونِ قبلی تماشاش نمیکردی؟اوهوم دیگه باید بدونی که از اون آدما نیست که راحت بمیره. نگرانیتخودش رو برای چیزی نگه دار که واقعاً ارزشِ نگران شدن داشته باشه.»
با وجودِ لحنِ سردش،میدونی با این حرفها اعتمادش بهاوهوم یوان را نیز نشان میداد.
«میدونم، ولیباید دستِ خودمبکنم نیست، نگران میشم.»
مادرش با چشمانی مشکوک به او نگاه کرد: «انگار مادرشی.جوان اصلاً از کِی تا حالا اینقدر نگرانِ بقیه میشی؟ توتواناییش واقعاً دخترِ منی؟ اون بچه تخس و خودخواهِ من کجا رفته؟»
«د-داری درمورد چی حرف میزنی؟! اصلاً میدونیخبره چقدر به خاندانمون کمک کرده؟ کمترین کاریبهش که میتونم بکنم اینه که نگرانش باشم!»
«کمک به خاندانمون؟ هر کاری که تا الانداد کرده بیشتر به خاطرِ تو بوده! راستش تعجبوقتی میکنم که چرا تا حالا رُکوراست ازت خواستگاری نکرده.»
صورتِ تیانباید یانیو بیدرنگبکنم سرخ شد.
اگر از این زاویه به ماجرا نگاه میکردند، کارهای یوان برایشان منطقیتر میشد.معمولاً اما انصافاً، هیچکس نمیتوانست دلیلِ واقعیِ یوان برای کمک به آنها را حدسهیچکس بزند. در واقع، حتی اگر یوان به آنها میگفت، حرفش را باور نمیکردند.
سرانجام یک هفتهٔ کامل گذشت.
جین شی درپرسید دل به جاهطلبی وتوضیح جهلِ یوان پوزخند زد:
میخواد قبل از اینکه آرامگاه توی کمتر از نیم سال بسته بشه، به کالبدِ شمشیر برسه؟ هه. حتیطول مرشد هم نتونست همچین کاری بکنه، چه برسه به این تازهکار. مرشد توی دورانِ خودش نابغهٔ شماره یکِبکشه نُه آسمان به حساب میاومد و بازم یکم بیشتر از صد سال طول کشید تا به کالبدِ شمشیر برسه.
کمی بعد، وقتی جین شی دید مردِ نقابدار ناگهاناربابِ چشمهایش را باز کرد، ایستاد و سپس پشتِ سرِفرضِ یوان رفت و دوباره نشست، چشمهایش رفتهرفته گرد شد.
مرشد یهو داره چیکار میکنه؟
یوان متوجهِ حرکاتِ مردِ نقابدار نشد،برایش چون آنقدر غرق در افکارِ خودش بودمیگن که انگار در خلسه به سر میبرد.
در همین حال، مردِ نقابدار پس از نشستن، هر دوبتونید دستش را بالا آورد و کفِ دستانش را بهآرامی پشتِبرسه یوان گذاشت، انگار میخواست در تزکیه به یوان کمک کند.
امکان نداره! نگو که میخواد...
جین شی باورش نمیشد.
لحظاتی پس از حرکتِ مردِ نقابدار، هالهٔ شمشیرِ یوان که به بیرون فورانمیگن میکرد، رفتهرفته ضعیف شد. با این حال، اگر کسی نگاهِ ایزدی داشت، میتوانستعمیقی بفهمد که هالهٔ شمشیر در واقع دارد به داخلِ بدنِ یوان نفوذ میکند.
مـ-مرشد دارهباید راهنماییش میکنه!بکنم ولی چرا؟!
جین شی این رااگه در دل فریاد زدبرسید و دهانش باز ماند.