چپتر 906: دیدار با نیلوفرِ سفید (۲)
0نیلوفرِ سفید گفت: «یو رو یکی از بااستعدادترین نیروهای تازهواردیهسری که اخیراً داشتیم، برای همین سخته که متوجهش نشیم. امابزرگی اینکه اون خواهرِ کوچیکترِ "یوان" باشه، واقعاً زبونم رو بند آورده.»
یوان آهی کشید: «توی جناح اوضاعش چطوره؟ خیلی وقته باهاش حرف نزدم. با اینکهاجازه چند بار تماس گرفته، من همیشه سرم شلوغه، و وقتی سعی میکنم بهش زنگ بزنم،نگید مشغولِ تمرینه، برای همین اخیراً نتونستم باهاش حرف بزنم، تازه اختلافِ ساعت هم که بماند.»
«یو رو توی تمریناتش خیلی سختکوشه. همیشه اولین نفریه که میاد واجازه آخرین نفریه که میره. بهخاطرِ تعهدش، احترامِ همهٔ مربیها رو به دستغافلگیر آورده. برای اینکه همچین نظمی داشته باشه، حتماً پدر و مادرِ فوقالعادهای داره.»
«...»
با به میان آمدنِ حرفِ پدرتقصیرِ و مادرشان، چهرهٔ یوان ناگهان سردناخوشایند شد و قصدِ کشت از وجودش تراوید.
هان؟
نیلوفرِ سفید از این تغییرِ ناگهانیِمیدونم فضا حسابی جا خورد و نگران شدبدید که مبادا حرفی زده باشد که نباید.
یوان با دیدنِ چهرهٔ وحشتزدهٔبههرحال نیلوفرِ سفید، بیدرنگ احساساتش رادارم مهار کرد و گفت: «ببخشید.»
«ببخشید اگه من—»
«نه، تقصیرِ شما نبود.اومد فقط یه سری خاطراتِمیدونم ناخوشایند یادم اومد، همین.»
و ادامه داد: «بههرحال، میدونم که خواستهٔ بزرگی ازتون دارم، اما اگه نمیتونید اجازه بدیدببینم یو رو رو توی پایگاهتون ببینم، میتونید کمکم کنید تا بیرون از اونجا باهاش قرارکنه بذارم؟ میخوام غافلگیر بشه، پس اگه میشه، بهش نگید که قراره با من ملاقات کنه.»
نیلوفرِ سفید نگاهی به شو هی انداخت کهبزرگی هنوز روی میز نشسته بود و لبهایش رامیتونید میلیسید، و همزمان به درخواستِ یوان فکر کرد.
«خیلی خب، استثنا قائل میشم وتقصیرِ بهتون اجازه میدم برای جشن گرفتنِناخوشایند تولدِ یو رو واردِ پایگاهِ ما بشید.»
یوان بیدرنگناخوشایند لبخند زد:اومد «واقعاً؟ ممنون!»
نیلوفرِ سفید در پاسخ لبخند زد: «اینخواستهٔ کمترین کاریه که میتونم براتون بکنم. فقطپایگاهتون هر وقت قصد داشتید بیاید، بهم خبر بدید.»
«عالیه!» یوان سپسادامه تاریخِ تولدِ یو روخواستهٔ را به او گفت.
مدتی بعد، از اواگه پرسید: «حالا که اینجاییم، چرافقط یه چیزی نخوریم؟ مهمونِ من.»
نیلوفرِ سفیدناخوشایند سر تکاناومد داد: «حتماً.»
با نزدیک شدنِادامه پیشخدمت به میزشان، غذایخواستهٔ خود را سفارش دادند.
بهخاطرِ کوچکیِ میزشان، یوانداد تصمیم گرفت یک غذای سادهازتون و کمی چای سفارش دهد.
در مدتی که منتظرِ غذا بودند، یوان پرسید: «همیشه برام سؤال بوده که بقیهٔاومد بازیکنها چطور توی تزکیهٔ آنلاین وقت میگذرونن. میتونید از تجربههاتون توی این دنیا براممیتونید بگید؟ در عوض، من هم چند تا از تجربههای خودم رو براتون تعریف میکنم.»
نیلوفرِ سفید بیدرنگ پذیرفت: «حتماً.»
هرچه باشد، هرگونه اطلاعات دربارهٔبههرحال تجربههای یوان بهشدت ارزشمند بوددارم و تمامِ جهان بهدنبالِ آن بودند.
در بیست دقیقهٔ بعدی،داد نیلوفرِ سفید برخی از ماجراجوییهایشازتون را برای یوان تعریف کرد.
با اینکه به اندازهٔ ماجراجوییهای یوانتقصیرِ بزرگ و هیجانانگیز نبودند، اما بازناخوشایند هم در نوعِ خود جالب بودند.
با آماده شدنِ غذا، دستادامه از صحبت کشیدند تا غذابزرگی بخورند و از موسیقی لذت ببرند.
سپس یوان برخی ازداد تجربیاتِ پیشینِ خود را باازتون نیلوفرِ سفید در میان گذاشت.
از این گفت که چطور برای محافظت از شهرِ پانگ با گلهای از هیولاها جنگیده بود. از تجربهاش در معبدِاونجا جوهرِ اژدها گفت و اینکه چطور با یکی از خواهرانِ رزمیاش در مسابقهٔ چنگ شرکت کرده بود. از قلمروِ رازآلود حرفدرخواستِ زد. از موجوداتِ قدرتمندی به نامِ اهریمنها گفت و اینکه چطور از دنیای اژدهایانی دیدن کرده بود که شبیهِ انسانها بودند.
نیلوفرِ سفید چنان مجذوبِ تجربیاتِمن— شگفتانگیزِ او شده بود که بهکلیخاطراتِ گذرِ زمان را از یاد برد.
در واقع، تمامِ مدت چهرهای هیجانزدهداد داشت، اما آنقدر غرقِ داستان بوددارم که متوجهِ حالتِ چهرهٔ خودش نمیشد.
نیلوفرِ سفید دلش میخواست یوان تا ابد به داستانشازتون ادامه دهد، اما تالارِ وویوئه ساعتِ تعطیلی داشت وکنید پیش از آنکه هیچکدامشان متوجه شوند، این زمان فرا رسید.
مدیرِ آنجا با احتیاط به آنها نزدیک شد، چرا که میترسید با برهم زدنِپایگاهتون فضای آرامشان آنها را خشمگین کند: «ببخشید، مهمانانِ گرامی. تالارِ وویوئه بهزودی تعطیل میشود.قراره با این حال، اگر مایلید اینجا بمانید و به گفتوگو ادامه دهید، راحت باشید.»
نیلوفرِ سفید به او گفت:من— «وقتِ تعطیلی شده؟ ببخشید یوان.سری نمیخواستم اینقدر وقتت رو بگیرم.»
یوان لبخند زد:یادم «لذتبخش بود، برایداد همین مشکلی ندارم.»
نیلوفرِ سفید سر تکان دادبههرحال و گفت: «بیا یه وقتِدارم دیگه به این گفتوگو ادامه بدیم.»
نیلوفرِ سفید تکهکاغذی بیرون آورد و شروعخواستهٔ به نوشتن روی آن کرد: «این شماره تلفنِببینم منه. اگه چیزی لازم داشتی، حتماً زنگ بزن.»
یوان کاغذ را گرفتاگه و با یک نگاه شمارهفقط را به خاطر سپرد: «ممنون.»
نیلوفرِ سفید پیش از خارج شدن بهبههرحال او گفت: «میدونم برای دیدنِ یو رو میآی،بدید اما من هم مشتاقانه منتظرِ دیدارت هستم. شببخیر.»
یوان نیزاومد اندکی بعدداد خارج شد.
پس از خارج شدن، نیلوفرِ سفیدمیدونم کلاهِ واقعیتِ مجازی را برداشت واجازه با چهرهای ماتومبهوت به سقف خیره ماند.
لبخندِ ملایمی بر لبانشاگه نشست: «یوان، هان؟ چه آدمِفقط جالبی. اصلاً شبیهِ شایعات نیست.»
سپس چیزی به یادش آمد.
با فهمیدنِ این موضوع، محکم بهمیدونم پیشانیاش کوبید: «پاک یادم رفت! میخواستماجازه دربارهٔ خدمتکارهاش ازش بپرسم! چه گافی دادم!»
«میخواستم ببینم یهادامه خدمتکارِ درجهٔ ایزدی وخواستهٔ درجهٔ باستانی چهشکلیه! کوفتی!»
مدتی بعد، وقتی آرام شد،من— نیلوفرِ سفید از تخت پایینسری آمد و بهسوی کامپیوترش رفت.
پس از ورود به سیستم،ادامه یک اتاقِ چتِ خصوصی بازبزرگی کرد و در کادرِ پیام نوشت:
[نیلوفرِ سفید: همین الان با بازیکن یوان توی تزکیهٔ آنلایندارم دیدار کردم. سرِ غذا و چای دربارهٔ تجربیاتمون از بازیاونجا گپ زدیم. واقعاً آدمِ منحصربهفردیه و داستانهای زیادی برای گفتن داره.]
در عرضِ چند ثانیه پسبههرحال از پیامِ نیلوفرِ سفید، دهها نفرنمیتونید شروع به تایپ در چت کردند.
[هیولای آبی:کرد عمراً! واقعاً؟!اگه کجا دیدیش؟!]
[کلاهِ سبز: بگو چی شد!]
[ملکه آتشین: چطورادامه باهاش تماس گرفتی؟! منمخواستهٔ میخوام باهاش حرف بزنم!]
با این حال،ادامه نیلوفرِ سفید بهمیدونم هیچکدامشان پاسخی نداد.
پس از خواندنِ برخی از واکنشها،تقصیرِ اتاقِ چت را بست و باناخوشایند لبخندی ازخودراضی از کامپیوتر دور شد.