چپتر 594: فریادِ اهریمن
0یوان پیش از آنکه اهریمن را دوباره لِه کندکنی و به خمیرِ گوشت تبدیل کند، گفت: «زود باشدیگه بگو امروز چند انسان کشتی. من آدمِ خیلی صبوری نیستم.»
وقتی اهریمن بازسازی شد،اینهمه با صدایی لرزان زمزمهدیگه کرد: «مـ-من یادم نمیاد...»
«یادت نمیاد؟ شایدحسابکتاب این حافظهت روحال به کار بندازه.»
شلپ!
اهریمن به زمین کوبیده۱٬۳۸۰ شد و در دم بهکنی حوضچهای از خون تبدیل شد.
وقتی اهریمن دوبارهندارم بازسازی شد، یوانبدم پرسید: «حالا یادت اومد؟»
«من—»
اما پیش از آنکه حتیبار بتواند حرف بزند، یوان با لِهسرانجام کردنِ دوبارهاش حرفش را قطع کرد.
«آآآآآآه!»
شلپ!
«آآآآآآآآآه!»
شلپ!
پس از دهها بار لِه کردنِ اهریمنبلدی بدونِ اینکه اجازهٔ حرف زدن به اواینهمه بدهد، یوان سرانجام دست از این کار کشید.
«حالا یادت اومد؟»
این بار اهریمن بهسرعت جواب داد، چرا که میترسیداینهمه یوان پیش از آنکه حتی بتواند حرف بزند، دوباره لِهاشآنها کند: «یـ-یـ-یادم اومد! یادم اومد! خواهش میکنم! همهچیز یادم اومد!»
«بگو.»
«مـ-من کشتم—»
شلپ!
اهریمن پیش ازحسابکتاب آنکه حتی بتواند جوابیوقت بدهد، دوباره لِه شد.
وقتی اهریمن بازسازی شد، یوانبار با صدایی آرام گفت: «اوه، تقصیرِسرانجام من بود. الان غریزی لِهت کردم.»
اهریمن دلش میخواست با صدای بلند ناسزابلدی بگوید، اما خودش را نگه داشت واینهمه گفت: «۱۳۸ انسان! امروز ۱۳۸ انسان رو کشتم!»
یوان با خونسردی گفت: «۱۳۸شکنجهت انسان، هان؟ پس بهعنوانِ مجازاتشمشیرِ باید ۱۳٬۸۰۰ بار لِهت کنم.»
اهریمن با وحشت و بهسرعت گفت: «چی؟!وقت ۱۳٬۸۰۰ بار؟! تو گفتی برای هر انسانیبشکن که کشتم ده بار! باید ۱٬۳۸۰ بار باشه!»
«همم؟ بلدی حسابکتاب کنی؟ چه غافلگیرکننده. دراینکه هر حال، وقت ندارم اینهمه شکنجهت بدم،بهسرعت پس با یه روشِ دیگه شکنجهت میکنم.»
یوان بشکن زد و سه شمشیرِ طلاییِ دیگر ساختکنی و آنها را بهسوی دست و پاهای دیگرِ اهریمندیگه فرستاد و او را کاملاً به زمین میخکوب کرد.
سپس یوان یک شمشیرِ دیگرشکنجهت احضار کرد و این شمشیرِشمشیرِ طلایی دو برابرِ شمشیرهای دیگر بود.
بهمحضِ اینکه شمشیر را ساخت،غافلگیرکننده آن را بهپرواز درآورد وشکنجهت در کمرِ اهریمن فرو کرد.
«آآآآآآه!»
اهریمن غرید و دردِ وصفناپذیری را حسبلدی کرد که بارها دردناکتر از لِه شدناینهمه و تبدیل شدن به خمیرِ گوشت بود.
وقتی هر پنج شمشیرِ طلاییشکنجهت در بدنِ اهریمن فرو رفت، یوانطلاییِ با خونسردی دستش را تکان داد.
لحظهای بعد—
«آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!»
وقتی هزار شمشیرِ طلاییِ کوچک ناگهان از درونِ بدنش به بیرونحال فوران کرد و بدنِ اهریمن را به چیزی شبیهِ قربانیِ حملهٔ جوجهتیغیساخت تبدیل کرد، اهریمن بلندترین فریادش تا به آن لحظه را سر داد.
چشمها، دهان، گوشهایش—ندارم شمشیرهای طلاییِ کوچکی سراسرِروشِ بدنش را پوشانده بود.
درد چنان تحملناپذیرحسابکتاب بود که اهریمنحال از هوش رفت.
بدبختانه، قابلیتهای بازسازیِ اهریمن لحظهای بعدبدونِ فعال شد و آرامشی را که تنهاکشید لحظهای کوتاه دوام داشت، از او گرفت.
«خواهش میکنم... تمومش کن...»
اهریمن در حالی کهاینهمه اشکِ خونین از صورتشدیگه جاری بود، التماس کرد.
«همم؟ الان چی گفتی؟کنی صدات رو نشنیدم، پس فرضاینهمه میکنم میخوای دوباره تجربهش کنی.»
و بیآنکه منتظرِ جوابِ اهریمنبار بماند، یوان فورانِ دیگری ازبدهد شمشیرهای طلایی درونِ بدنش ایجاد کرد.
«آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!»
فریادِ اهریمن در باغِاینهمه یشمی که حالا تقریباًدیگه بهکلی تخلیه شده بود، پیچید.
در همین حال، ارشد هونگ و دووقت بزرگِ اعظمِ دیگر که با یوان ماندهبشکن بودند، سرانجام توانستند به باغِ یشمی برگردند.
از دیدنِ ویرانیهایی که اهریمن به بار آورده بود جابدهد خوردند، اما پیش از آنکه فرصتی برای فکر کردن بهخواهش وضعیت داشته باشند، فریادی غیرانسانی از سمتِ غارهای جاودانه شنیدند.
بزرگانِ اعظم این فریادِ غیرانسانی راهمم با کمکخواهیِ یک انسان اشتباه گرفتند،وقت پس بیدرنگ خود را به آنجا رساندند.
و در کمالِ ناباوری، وقتی به آنجا رسیدند، فقطبشکن یوان را دیدند که جلوی اهریمنی ازپاافتاده ایستاده بود؛فرستاد اهریمنی که شمشیرهای طلاییِ بسیاری در بدنش فرو رفته بود.
بزرگانِ اعظم برای لحظهای به چشمانشان شک کردند،ندارم اما با شنیدنِ فریادهای غیرانسانی، سرانجام فهمیدند کهطلاییِ در واقع این اهریمن بود که کمک میخواست!
با این حال جرئت نکردند جلوتر بروند، چوناجازهٔ حس میکردند چیزی در یوان متفاوت و عجیبداد است، پس تصمیم گرفتند از دور تماشایشان کنند.
یوان سپس از اهریمن۱٬۳۸۰ پرسید: «هی، الان چیحسابکتاب گفتی؟ میتونی برام تکرارش کنی؟»
اهریمن دوبارهوقت التماس کرد: «خواهششکنجهت میکنم... بس کن...»
پس از لحظهایحسابکتاب سکوت، یوان با صداییوقت سرد گفت: «قبول نمیکنم.»
و رگبارِ دیگریآآآآآآآآآه از شمشیرهای طلاییبدونِ به اهریمن هجوم آورد.
اما این بار یوان دستباشه برنداشت و همچنان به ساختنِ شمشیرهایحال طلایی درونِ بدنِ اهریمن ادامه داد.
سرانجام، پیکرِ اهریمن یکسر پوشیدهشکنجهت از شمشیرهای طلایی شد، طوریشمشیرِ که دیگر ظاهرش قابلتشخیص نبود.
مدتی بعد، یوان تمامِکنی شمشیرهای طلایی را ازندارم بدنِ اهریمن بیرون کشید.
هرچند اهریمن در آستانهٔ دیوانگی بود، اما فرصتِ فرار ازبدهد این جهنم را غنیمت شمرد و بهمحضِ اینکه توانست دوبارهخواهش تکان بخورد، بیدرنگ بلند شد و پا به فرار گذاشت.
یوان بهراحتی میتوانست جلوی فرارش راهمم بگیرد، اما هیچ کاری نکرد ووقت در سکوت دویدنِ اهریمن را تماشا کرد.
اهریمن بهسرعت به دیوارِ نامرئی رسید، اما اهمیتیدیگه نداد و به مسیرش ادامه داد و آرامآرامپاهای خود را از منطقهٔ مُهرِ اهریمن بیرون کشید.
اهریمن در حالی که از منطقهٔ مُهرِ اهریمن خارج میشد، با صدای بلنددیگه خندید و با احساسِ آسودگی از اینکه همهچیز بهزودی تمام میشود، گفت: «ترجیح میدماحضار دوباره مُهر بشم تا اینکه بذارم بیشتر از این باهام بازی کنی، والاگوهرِ ایزدی!»
بهمحضِ اینکه اهریمن از آرایهٔبار بزرگ بیرون رفت، تمامِ بدنش بهسرانجام سنگ تبدیل و دوباره مُهر شد.
بزرگانِ اعظم از دیدنِ مُهر شدنِهمم دوبارهٔ اهریمن به هیجان آمدند: «آره!وقت تونست! واقعاً اهریمن رو شکست داد!»
یوان با دیدنِ اینکه اهریمن خودشبدم را مُهر کرده، زد زیرِ خنده وساخت با آرامش به اهریمنِ مُهرشده نزدیک شد.
وقتی بهاندازهٔ کافی نزدیککنی شد، یوان با انگشتش ضربهٔاینهمه آرامی به اهریمنِ مُهرشده زد.
لحظهای بعد، ترکهایی روی اهریمنِبار مُهرشده پدیدار شد و بزرگانِبدهد اعظم را در بهت فرو برد.
«چـ-چی...؟»
اهریمن که پس از مُهرشکنجهت شدن از هوش رفته بود،شمشیرِ ناگهان دوباره به هوش آمد.
در سکوت و گیجی همانجاغافلگیرکننده ایستاد و با خود فکرشکنجهت کرد که آیا دارد خواب میبیند.
یوان با دیدنِ سردرگمیِ اهریمن، با پوزخندی بر لب گفت:بدهد «واقعاً فکر کردی میتونی با مُهر کردنِ خودت از مجازاتِ منمیکنم قسر دربری؟ اگه میتونم مُهرت کنم... میتونم مُهرت رو هم بشکنم!»
وقتی اهریمن حرفهای یوان را شنید و فهمید که خواب نمیبیند، از شدتِ شوکاینهمه و وحشت عملاً عقلش را از دست داد و سرانجام فهمید که چرا حتیفرستاد قویترین اهریمنها هم با شنیدنِ نامِ «والاگوهرِ ایزدی» از ترس پا به فرار میگذارند.