---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 594: فریادِ اهریمن • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 594: فریادِ اهریمن

0

یوان پیش از آنکه اهریمن را دوباره لِه کند‌وقت​ و به خمیرِ گوشت تبدیل کند، گفت: «زود باش‌طلاییِ​ بگو امروز چند انسان کشتی. من آدمِ خیلی صبوری نیستم.»

وقتی اهریمن بازسازی شد،‌کنم​ با صدایی لرزان زمزمه‌انسانی​ کرد: «مـ-من یادم نمیاد...»

«یادت نمیاد؟ شاید‌وقت​ این حافظه‌ت رو‌شکنجه‌ت​ به کار بندازه.»

شلپ!

اهریمن به زمین کوبیده‌بلدی​ شد و در دم به‌وقت​ حوضچه‌ای از خون تبدیل شد.

وقتی اهریمن دوباره‌۱۳٬۸۰۰​ بازسازی شد، یوان‌گفتی​ پرسید: «حالا یادت اومد؟»

«من—»

اما پیش از آنکه حتی‌حال​ بتواند حرف بزند، یوان با لِه‌روشِ​ کردنِ دوباره‌اش حرفش را قطع کرد.

«آآآآآآه!»

شلپ!

«آآآآآآآآآه!»

شلپ!

پس از ده‌ها بار لِه کردنِ اهریمن‌غافلگیرکننده​ بدونِ اینکه اجازهٔ حرف زدن به او‌روشِ​ بدهد، یوان سرانجام دست از این کار کشید.

«حالا یادت اومد؟»

این بار اهریمن به‌سرعت جواب داد، چرا که می‌ترسید‌دیگه​ یوان پیش از آنکه حتی بتواند حرف بزند، دوباره لِه‌اش‌فرستاد​ کند: «یـ-یـ-یادم اومد! یادم اومد! خواهش می‌کنم! همه‌چیز یادم اومد!»

«بگو.»

«مـ-من کشتم—»

شلپ!

اهریمن پیش از‌وقت​ آنکه حتی بتواند جوابی‌بدم​ بدهد، دوباره لِه شد.

وقتی اهریمن بازسازی شد، یوان‌حال​ با صدایی آرام گفت: «اوه، تقصیرِ‌روشِ​ من بود. الان غریزی لِه‌ت کردم.»

اهریمن دلش می‌خواست با صدای بلند ناسزا‌غافلگیرکننده​ بگوید، اما خودش را نگه داشت و‌روشِ​ گفت: «۱۳۸ انسان! امروز ۱۳۸ انسان رو کشتم!»

یوان با خونسردی گفت: «۱۳۸‌وحشت​ انسان، هان؟ پس به‌عنوانِ مجازات‌باشه​ باید ۱۳٬۸۰۰ بار لِه‌ت کنم.»

اهریمن با وحشت و به‌سرعت گفت: «چی؟!‌بدم​ ۱۳٬۸۰۰ بار؟! تو گفتی برای هر انسانی‌ساخت​ که کشتم ده بار! باید ۱٬۳۸۰ بار باشه!»

«همم؟ بلدی حساب‌کتاب کنی؟ چه غافلگیرکننده. در‌ندارم​ هر حال، وقت ندارم این‌همه شکنجه‌ت بدم،‌شمشیرِ​ پس با یه روشِ دیگه شکنجه‌ت می‌کنم.»

یوان بشکن زد و سه شمشیرِ طلاییِ دیگر ساخت‌وقت​ و آن‌ها را به‌سوی دست و پاهای دیگرِ اهریمن‌طلاییِ​ فرستاد و او را کاملاً به زمین میخکوب کرد.

سپس یوان یک شمشیرِ دیگر‌وحشت​ احضار کرد و این شمشیرِ‌باشه​ طلایی دو برابرِ شمشیرهای دیگر بود.

به‌محضِ اینکه شمشیر را ساخت،‌این‌همه​ آن را به‌پرواز درآورد و‌بشکن​ در کمرِ اهریمن فرو کرد.

«آآآآآآه!»

اهریمن غرید و دردِ وصف‌ناپذیری را حس‌غافلگیرکننده​ کرد که بارها دردناک‌تر از لِه شدن‌روشِ​ و تبدیل شدن به خمیرِ گوشت بود.

وقتی هر پنج شمشیرِ طلایی‌وحشت​ در بدنِ اهریمن فرو رفت، یوان‌همم​ با خونسردی دستش را تکان داد.

لحظه‌ای بعد—

«آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!»

وقتی هزار شمشیرِ طلاییِ کوچک ناگهان از درونِ بدنش به بیرون‌این‌همه​ فوران کرد و بدنِ اهریمن را به چیزی شبیهِ قربانیِ حملهٔ جوجه‌تیغی‌پاهای​ تبدیل کرد، اهریمن بلندترین فریادش تا به آن لحظه را سر داد.

چشم‌ها، دهان، گوش‌هایش—‌۱۳٬۸۰۰​ شمشیرهای طلاییِ کوچکی سراسرِ‌برای​ بدنش را پوشانده بود.

درد چنان تحمل‌ناپذیر‌وقت​ بود که اهریمن‌شکنجه‌ت​ از هوش رفت.

بدبختانه، قابلیت‌های بازسازیِ اهریمن لحظه‌ای بعد‌وقت​ فعال شد و آرامشی را که تنها‌بشکن​ لحظه‌ای کوتاه دوام داشت، از او گرفت.

«خواهش می‌کنم... تمومش کن...»

اهریمن در حالی که‌کنم​ اشکِ خونین از صورتش‌انسانی​ جاری بود، التماس کرد.

«همم؟ الان چی گفتی؟‌ندارم​ صدات رو نشنیدم، پس فرض‌دیگه​ می‌کنم می‌خوای دوباره تجربه‌ش کنی.»

و بی‌آنکه منتظرِ جوابِ اهریمن‌حال​ بماند، یوان فورانِ دیگری از‌بدم​ شمشیرهای طلایی درونِ بدنش ایجاد کرد.

«آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!»

فریادِ اهریمن در باغِ‌کنم​ یشمی که حالا تقریباً‌انسانی​ به‌کلی تخلیه شده بود، پیچید.

در همین حال، ارشد هونگ و دو‌بدم​ بزرگِ اعظمِ دیگر که با یوان مانده‌ساخت​ بودند، سرانجام توانستند به باغِ یشمی برگردند.

از دیدنِ ویرانی‌هایی که اهریمن به بار آورده بود جا‌بدم​ خوردند، اما پیش از آنکه فرصتی برای فکر کردن به‌پاهای​ وضعیت داشته باشند، فریادی غیرانسانی از سمتِ غارهای جاودانه شنیدند.

بزرگانِ اعظم این فریادِ غیرانسانی را‌کنی​ با کمک‌خواهیِ یک انسان اشتباه گرفتند،‌شکنجه‌ت​ پس بی‌درنگ خود را به آنجا رساندند.

و در کمالِ ناباوری، وقتی به آنجا رسیدند، فقط‌۱٬۳۸۰​ یوان را دیدند که جلوی اهریمنی ازپاافتاده ایستاده بود؛‌ندارم​ اهریمنی که شمشیرهای طلاییِ بسیاری در بدنش فرو رفته بود.

بزرگانِ اعظم برای لحظه‌ای به چشمانشان شک کردند،‌روشِ​ اما با شنیدنِ فریادهای غیرانسانی، سرانجام فهمیدند که‌به‌سوی​ در واقع این اهریمن بود که کمک می‌خواست!

با این حال جرئت نکردند جلوتر بروند، چون‌این‌همه​ حس می‌کردند چیزی در یوان متفاوت و عجیب‌دیگر​ است، پس تصمیم گرفتند از دور تماشایشان کنند.

یوان سپس از اهریمن‌بلدی​ پرسید: «هی، الان چی‌حال​ گفتی؟ می‌تونی برام تکرارش کنی؟»

اهریمن دوباره‌باید​ التماس کرد: «خواهش‌وحشت​ می‌کنم... بس کن...»

پس از لحظه‌ای‌وقت​ سکوت، یوان با صدایی‌بدم​ سرد گفت: «قبول نمی‌کنم.»

و رگبارِ دیگری‌کنی​ از شمشیرهای طلایی‌وقت​ به اهریمن هجوم آورد.

اما این بار یوان دست‌حساب‌کتاب​ برنداشت و همچنان به ساختنِ شمشیرهای‌این‌همه​ طلایی درونِ بدنِ اهریمن ادامه داد.

سرانجام، پیکرِ اهریمن یکسر پوشیده‌وحشت​ از شمشیرهای طلایی شد، طوری‌باشه​ که دیگر ظاهرش قابل‌تشخیص نبود.

مدتی بعد، یوان تمامِ‌ندارم​ شمشیرهای طلایی را از‌روشِ​ بدنِ اهریمن بیرون کشید.

هرچند اهریمن در آستانهٔ دیوانگی بود، اما فرصتِ فرار از‌بدم​ این جهنم را غنیمت شمرد و به‌محضِ اینکه توانست دوباره‌پاهای​ تکان بخورد، بی‌درنگ بلند شد و پا به فرار گذاشت.

یوان به‌راحتی می‌توانست جلوی فرارش را‌کنی​ بگیرد، اما هیچ کاری نکرد و‌شکنجه‌ت​ در سکوت دویدنِ اهریمن را تماشا کرد.

اهریمن به‌سرعت به دیوارِ نامرئی رسید، اما اهمیتی‌انسانی​ نداد و به مسیرش ادامه داد و آرام‌آرام‌حال​ خود را از منطقهٔ مُهرِ اهریمن بیرون کشید.

اهریمن در حالی که از منطقهٔ مُهرِ اهریمن خارج می‌شد، با صدای بلند‌دیگر​ خندید و با احساسِ آسودگی از اینکه همه‌چیز به‌زودی تمام می‌شود، گفت: «ترجیح می‌دم‌به‌محضِ​ دوباره مُهر بشم تا اینکه بذارم بیشتر از این باهام بازی کنی، والاگوهرِ ایزدی!»

به‌محضِ اینکه اهریمن از آرایهٔ‌حال​ بزرگ بیرون رفت، تمامِ بدنش به‌روشِ​ سنگ تبدیل و دوباره مُهر شد.

بزرگانِ اعظم از دیدنِ مُهر شدنِ‌کنی​ دوبارهٔ اهریمن به هیجان آمدند: «آره!‌شکنجه‌ت​ تونست! واقعاً اهریمن رو شکست داد!»

یوان با دیدنِ اینکه اهریمن خودش‌گفتی​ را مُهر کرده، زد زیرِ خنده و‌حساب‌کتاب​ با آرامش به اهریمنِ مُهرشده نزدیک شد.

وقتی به‌اندازهٔ کافی نزدیک‌ندارم​ شد، یوان با انگشتش ضربهٔ‌دیگه​ آرامی به اهریمنِ مُهرشده زد.

لحظه‌ای بعد، ترک‌هایی روی اهریمنِ‌حال​ مُهرشده پدیدار شد و بزرگانِ‌بدم​ اعظم را در بهت فرو برد.

«چـ-چی...؟»

اهریمن که پس از مُهر‌وحشت​ شدن از هوش رفته بود،‌باشه​ ناگهان دوباره به هوش آمد.

در سکوت و گیجی همان‌جا‌این‌همه​ ایستاد و با خود فکر‌بشکن​ کرد که آیا دارد خواب می‌بیند.

یوان با دیدنِ سردرگمیِ اهریمن، با پوزخندی بر لب گفت:‌بدم​ «واقعاً فکر کردی می‌تونی با مُهر کردنِ خودت از مجازاتِ من‌دیگرِ​ قسر دربری؟ اگه می‌تونم مُهرت کنم... می‌تونم مُهرت رو هم بشکنم!»

وقتی اهریمن حرف‌های یوان را شنید و فهمید که خواب نمی‌بیند، از شدتِ شوک‌روشِ​ و وحشت عملاً عقلش را از دست داد و سرانجام فهمید که چرا حتی‌سپس​ قوی‌ترین اهریمن‌ها هم با شنیدنِ نامِ «والاگوهرِ ایزدی» از ترس پا به فرار می‌گذارند.

ناولها | novelha.net