---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 735: ورود به خاندان چو • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 735: ورود به خاندان چو

0

با اینکه یوان مطمئن نبود کجا می‌رود‌یکی​ و خاندانِ چو کجا قرار دارد، می‌دانست‌نگفت​ که آن‌ها در بخش‌های بالاییِ کوه هستند.

پس از حدود نیم ساعت پیاده‌روی، یوان در مسیرش به‌سوی‌توانمندیه​ خاندانِ چو به اولین ساختمان برخورد و تصمیم گرفت از ساکنانِ‌اینجا​ آنجا بپرسد که می‌دانند خاندانِ چو کجا زندگی می‌کنند یا نه.

چند لحظه پس از‌مزاحمِ​ اینکه یوان در زد،‌یکی​ خدمتکاری در را باز کرد.

«سلام؟ چطور‌یکی​ می‌تونیم کمکت‌عمارتِ​ کنیم، مردِ جوان؟»

یوان با لبخندی جذاب به پیرزن سلام کرد: «صبح بخیر، خانم. ببخشید که‌آدرسشون​ این‌قدر زود مزاحمِ خانواده‌تون شدم. قرار بود یکی از دوستانم رو در عمارتِ خاندانِ‌بگید​ چو ببینم، اما او هرگز آدرسشون رو به من نگفت و می‌ترسم دیرم بشه.»

«می‌خوای بدونی‌ظاهرِ​ خاندانِ چو‌واقعاً​ کجا هستن، درسته؟»

«بله، اگه‌این‌قدر​ زحمتی نیست‌مزاحمِ​ بهم بگید.»

«کمک به مردِ جوانِ مؤدب و خوش‌تیپی مثل تو باعثِ افتخارمه. خبرِ خوب اینه که داری مسیرِ‌بله​ درستی رو می‌ری. اگه همین راه رو ادامه بدی، چهار ساختمان جلوتر به عمارتِ خاندانِ چو می‌رسی.‌مسیرِ​ پس اگه ساختمانِ بعدی رو دیدی، اون می‌شه ساختمانِ اول، و خاندانِ چو در ساختمانِ چهارم هستن.»

«فهمیدم. خیلی ممنون، روزِ خوبی‌شدم​ داشته باشید!» یوان پیش از‌ببینم​ ادامهٔ مسیرش، به پیرزن تعظیم کرد.

پیرزن در حالی که به نظافتِ خانه‌اش برمی‌گشت، با خودش زمزمه کرد:‌جوانه​ «با وجودِ ظاهرِ معصومش، واقعاً هالهٔ قدرتمندی داره. حتماً تزکیه‌گرِ توانمندیه و‌هیچ​ هنوز هم این‌قدر جوانه. خاندانِ چو خیلی خوش‌شانسه که دوستی مثل او داره.»

مدتی بعد،‌این‌قدر​ یوان جلوی‌مزاحمِ​ دروازهٔ عظیمی رسید.

یوان با خودش زمزمه کرد:‌ببینم​ «اینجا باید عمارتِ خاندانِ چو‌می‌ترسم​ باشه، اما هیچ ساختمانی نمی‌بینم...»

پس از لحظه‌ای تأمل، یوان تصمیم‌بود​ گرفت از روی دروازه بپرد و‌هرگز​ تنها مسیرِ موجود را دنبال کند.

او معمولاً دست به کارهایی مثلِ ورودِ بی‌اجازه‌حتماً​ نمی‌زد، اما فکر نمی‌کرد خاندانِ چو به‌خاطرِ بلایی که‌جلوی​ داشتند سرِ چو لیوشیانگ می‌آوردند، لایقِ هیچ احترامی باشند.

پس از حدود یک ساعت پیاده‌روی، یوان سرانجام توانست با حسِ ایزدی‌اش ساختمانی را‌آدرسشون​ ببیند. با اینکه حسِ ایزدی‌اش هنوز محدود بود، می‌توانست تا فاصلهٔ ۵۰۰ متری را‌بگید​ ببیند و قادر بود آن را تقریباً دو ساعت بدونِ استراحت فعال نگه دارد.

به‌محضِ اینکه متوجهِ ساختمان‌عمارتِ​ شد، یوان بدونِ هیچ‌آدرسشون​ تردیدی به آن نزدیک شد.

یوان که بدونِ برنامهٔ‌خانواده‌تون​ خاصی به این مکان آمده‌عمارتِ​ بود، به فکر فرو رفت.

حالا رسیدم‌ظاهرِ​ اینجا... اما الان‌هالهٔ​ باید چی‌کار کنم؟

با خود فکر کرد.

همین‌طوری در‌یکی​ رو بشکنم‌عمارتِ​ و برم تو؟

با این حال، نیازی نبود زمانِ زیادی را صرفِ فکر کردن‌اما​ کند، زیرا پس از اینکه کمتر از یک دقیقه جلوی خانهٔ خاندانِ‌اگه​ چو ایستاد، کسی در را باز کرد و بیرون به استقبالش آمد.

مردِ جوان و خوش‌قیافه‌ای‌واقعاً​ از ساختمان بیرون آمد و‌تزکیه‌گرِ​ در چند متریِ یوان ایستاد.

مردِ جوانِ خوش‌قیافه از‌مزاحمِ​ او پرسید: «وای، واقعاً‌یکی​ اومدی. تو «یوان» هستی، درسته؟»

یوان ابروهایش‌یکی​ را بالا‌عمارتِ​ داد: «منتظرم بودید؟»

مردِ جوانِ خوش‌قیافه گفت: «نه دقیقاً. حسی به ما‌عمارتِ​ می‌گفت که ممکنه بیای، اما مطمئن نبودیم. در موردِ‌می‌خوای​ هویتم، من چو وویانگ هستم، برادرِ بزرگ‌ترِ چو لیوشیانگ.»

پیش از اینکه یوان بتواند‌هالهٔ​ چیزی بگوید، چو وویانگ ادامه‌توانمندیه​ داد: «برای خواهرِ کوچکم اومدی، درسته؟»

«حالا که خودت‌زود​ می‌دونی، بیا کار‌شدم​ رو سخت نکنیم.»

چو وویانگ سرش را تکان داد و گفت:‌آدرسشون​ «متأسفانه اینجا اوضاع این‌طوری پیش نمی‌ره. شاید بازیکن‌درسته​ یوانِ معروف باشی، اما هویتت اینجا هیچ تأثیری نداره.»

«پدر و مادرم از قبل تصمیم گرفتن که چو لیوشیانگ با خاندانِ چین ازدواج‌نگفت​ کنه؛ یکی از رقبای ما که صدها ساله باهاشون در جنگیم. اونا به این‌کمک​ نتیجه رسیدن که دیگه وقتشه با یه ازدواج به این رابطهٔ خصمانه پایان بدن.»

«خوشبختانه پسرِ ارشدِ خاندانِ چین به خواهرِ کوچکم علاقه داره، وگرنه هیچ‌کدوم از این‌ها ممکن‌مدتی​ نمی‌شد. اگه فکر می‌کنی پدر و مادرم قراره فرصتِ دوستی با خاندانِ چین رو که تو‌بپرد​ چند قرنِ گذشته موی دماغمون بودن از دست بدن، پس هیچ‌چیز در موردِ خاندانِ چو نمی‌دونی.»

یوان با شنیدنِ حرف‌های چو وویانگ پوزخندِ سردی زد: «خب که‌ببینم​ چی اگه خاندانِ چو رو نمی‌شناسم؟ این برای من اهمیتی نداره.‌درسته​ من برای خاندانِ چو نیومدم اینجا. من برای دوستم، چو لیوشیانگ، اومدم.»

«همین‌طور ذره‌ای برام مهم نیست که خاندانِ چو چی می‌خواد. اونا‌دیرم​ هیچ حقی ندارن تصمیم بگیرن چو لیوشیانگ زندگیش رو با کی‌بگید​ بگذرونه. فقط خودِ چو لیوشیانگ می‌تونه به‌تنهایی این تصمیم رو بگیره.»

اما چو وویانگ‌مزاحمِ​ به‌جای عصبانی شدن،‌بود​ به حرف‌های یوان خندید.

«برای یه آدمِ هیچ‌کاره خیلی بلند پارس می‌کنی. چو لیوشیانگ حتی واقعاً بخشی از خاندانِ چو نیست. باید بابتِ اینکه بهش اجازه دادیم با ما زندگی‌نمی‌بینم​ کنه سپاسگزار باشه. خاندانِ چو وقتی هیچ‌چیز نداشت، همه‌چیز بهش داد. ما بهش یه خونه، یه خانواده، خدمتکار و گنجینه دادیم—خیلی چیزها که باعث می‌شه بیشترِ مردمِ‌باشند​ زمین بهش حسودی کنن. با این حال، وقتی خاندانِ چو در عوض ازش یه چیز می‌خواد، این جسارت رو داره که رد کنه. این دیگه تهِ نمک‌نشناسیه.»

یوان با شنیدنِ این حرف‌ها اخم کرد و‌یکی​ گفت: «من آدم‌های غیرمنطقیِ زیادی دیدم، اما هیچ‌کدومشون مثلِ‌دیرم​ تو نبودن. تو خاصی—یه نوعِ خاص از غیرمنطقی بودن.»

«اگه به کسی با قصدِ اینکه در عوض چیزی ازش بخوای "کمک"‌بشه​ می‌کنی، آیا واقعاً داری به اون شخص کمک می‌کنی؟ به نظرِ من‌جوانِ​ که صرفاً داری از کسی که به کمک نیاز داره سوءاستفاده می‌کنی.»

دقیقاً به همین دلیل بود که او وقتی چیزی را رایگان می‌بخشید،‌هرگز​ درخواستی برای جبران نمی‌کرد و قطعاً انتظار نداشت کسی لطفش را جبران‌زحمتی​ کند، چرا که از همان ابتدا کمک کردن به آن‌ها تصمیمِ خودش بود.

یوان لحظه‌ای پیش از آزاد کردنِ بخشی از هاله‌اش‌تزکیه‌گرِ​ گفت: «می‌دونی چیه؟ به اندازهٔ کافی مزخرفاتت رو شنیدم. اگه‌عظیمی​ قرار نیست چو لیوشیانگ رو پس بدی، خودم برش می‌گردونم.»

چو وویانگ واکنشِ چندانی نشان نداد‌شدم​ و حتی لبخند زد: «فکر می‌کنی‌اما​ تو تنها استادِ روح تو این دنیایی؟»

«هاه!»

چو وویانگ هاله‌اش را آزاد‌شدم​ کرد و نشان داد که‌ببینم​ او نیز یک استادِ روح است.

ناولها | novelha.net