چپتر 1133: فصل 1133
0«کوفتی! آخه چرا اینقدر لفتش میده؟! الان دو ساعته کهباید توی طبقهٔ چهارمه!» تماشاچیها داشتند بیصبر میشدند، چون بیشترشان انتظار داشتندطبقه نهایتاً نیم ساعتِ دیگر یوان از پاگودای شمشیر بیرون انداخته شود.
حتی لونگ چن هم نمیتوانست جلوینداشت کنجکاویاش را بگیرد و در این فکردستهایش بود که آن داخل چه خبر است.
اون تو داره چیکار میکنه؟ طبقهٔ سوم بهخاطر محدودیتش آدم رو مجبور میکنه از حسِ ایزدی استفاده کنه، برای همینمشت طول دادنِ مبارزهها منطقی نیست. حتی اگه از حسِ ایزدیش هم استفاده نکنه، نگهبان باید بیوقفه بهش حمله کنه والبته هیچ وقتی برای استراحت بهش نده. با این همه وقت گذروندن توی یه طبقه، عمراً بتونه از طبقهٔ چهارم رد بشه!
پس از یک ساعتِ دیگرخودش انتظار، نورِ شمشیر در طبقهٔمیدانست چهارم سرانجام به طبقهٔ پنجم رفت.
این اتفاقدادنِ همهٔ حاضرانمنطقی را شوکه کرد.
«واقعاً بعد از سهدستکمی ساعتِ تمام موندن تویافتاد طبقهٔ چهارم، تونست شکستش بده؟!»
امکان نداره...
لونگ چن که بهخوبی ازآنجا محدودیتها خبر داشت، حتی ازساعت بقیه هم بیشتر گیج شده بود.
بهعنوانِ کسی که خودش تا طبقهٔ پنجم بالا رفته بود، بهتر ازاینکه هر کسی در آنجا میدانست پاگودای شمشیر چقدر بیرحم است، و اینکهببینمش یوان سه ساعت در طبقهٔ چهارم دوام آورده بود دستکمی از معجزه نداشت.
اون تو چهطول اتفاقی افتاد؟ خیلیمنطقی دلم میخواد ببینمش!
لونگ چندوام دستهایش رادستکمی مشت کرد.
«اوه؟ اینکه اژدهای نقرهایه. چرا همینجا بیرون ایستادی؟دوام نمیخوای پاگودای شمشیر رو به چالش بکشی؟» ناگهان صداییمیخواد که برای لونگ چن آشنا بود، به گوش رسید.
لونگ چن برگشت وکسی گروهی را دید که ازآنجا دور به او نزدیک میشدند.
البته، آنها هممبارزهها درست مثلِ لونگ چنایزدیش از آسمانهای بالایی بودند.
لونگ چن تمامِ تلاشش را کردنداشت تا احساساتش را پنهان کند و بادستهایش صدایی آرام گفت: «من قبلاً رفتم داخل.»
«واقعاً؟ پس چرا هنوز اینجایی؟ همم؟اینکه وای! یکی توی طبقهٔ پنجمه!» ایننداشت افراد سرانجام متوجهِ تکنورِ پاگودای شمشیر شدند.
یکی از آنهابهعنوانِ پرسید: «چرا فقطبالا یه نفر داخله؟»
لونگ چن گفت: «چون تا وقتی اون شخصنکنه بیرون نیاد، به هیچکس اجازه نمیدم پاشو اون تونده بذاره.» و ادامه داد: «این شاملِ شماها هم میشه.»
«میدونی کی توی پاگودای شمشیره؟»
لونگ چن سر تکان داد: «راستش نمیشناسمش،ساعت چون تازه چند ساعت پیش با همافتاد آشنا شدیم. با این حال، قطعاً بااستعداده.»
«باورنکردنیه! اژدهای نقرهای همینکسی الان از کسی که مالِآنجا این جای حقیره تعریف کرد؟!»
«بیصبرانه منتظرم اینومبارزهها به بقیه بگم!اگه این یه اتفاقِ بیسابقهست!»
«شک دارمدوام اصلاً حرفموندستکمی رو باور کنن!»
این گروهآنجا شروع بهچقدر خندیدن کردند.
لونگ چن پوزخند زد: «شاید بهخاطرِ پیشینهش مسخرهش کنید،آنجا اما هیچکدومتون نمیتونید با این شخصی رقابت کنید کهمعجزه دقیقاً از همون پیشینهای اومده که الان دارید بهش میخندید.»
این افراد بامبارزهها شنیدنِ این حرفها بیدرنگایزدیش دست از خنده کشیدند.
«هی، اژدهای نقرهای، چرتوپرت نگو. واقعاً انتظار داری باور کنیمدلم یکی از این خرابشده بهتر از ماست؟! دروغهات هم حدیایستادی داره، حتی اگه فقط بخوای ما رو سرِ کار بذاری!»
لونگ چن با ساطع کردنِ قصدِ کشت، به شخصی که تازه حرف زدهاتفاقی بود خیره شد: «چرتوپرت نگم؟ فکر کردی داری با کی حرف میزنی، موایستادی شون؟ اگه فکر میکنی چون این پایینیم جرئت نمیکنم بکشمت، سخت در اشتباهی.»
شخصی که موبهعنوانِ شون نام داشت ازرفته ترس به خود لرزید.
«مـ-من عذر میخوام. بهخاطر ادعای عجیب و غریبتوننکنه که کسی از آسمانِ سوم ممکنه بتونه بااستراحت ما برابری کنه، ناخواسته حرفِ بیادبانهای از دهنم پرید.»
لونگ چن به پاگودای شمشیر اشاره کرد و ادامه داد: «عجیب و غریب، هان؟ واقعاً اینقدر باورش سخته؟ منهمینجا توی طبقهٔ پنجم شکست خوردم، پس این شخص که اون هم تونسته پاش رو به طبقهٔ پنجم بذاره، دستکم بهاندازهٔبالایی خودم بااستعداده. اصلاً من تعجب میکنم اگه حتی نصفِ شما بتونید از طبقهٔ سوم رد بشید، چه برسه به چهارم.»
مو شون با شنیدنِ این حرفها از شدتِ خشم دنداندستکمی به هم سایید، با این حال نمیتوانست جوابی بدهد. هیچکسِمشت دیگری هم در آنجا نمیتوانست، در نتیجه همه ساکت ماندند.
در همین حال، یوان در طبقهٔ پنجم بابهتر محدودیتِ تازهای در حالِ مبارزه با نگهبان بود؛آورده محدودیتی که فنونِ حرکتیاش را بهکلی مُهر کرده بود.
هرچند هنوز میتوانست پاهایش را بیهیچ مشکلی تکان دهد، اما عملاًبیوقفه پاهایش بیفایده شده بودند، چرا که پیش از این هم تنهاعمراً با استفاده از فنِ حرکتیاش میتوانست زیرِ آن وزنِ سنگین حرکت کند.
حالا که اصلاً نمیتوانست از هیچنداشت فنِ حرکتی استفاده کند، حتی برایببینمش برداشتنِ یک قدم هم به دردسر میافتاد.
تلنگ! تلنگ! تلنگ!
با وجودِ محدودیتِ تازه، یوان همچنان بهنوعیرفته روی پاهایش بند بود و حملههای نگهبانساعت را با فنونِ اخترِ ایزدِ جنگ دفع میکرد.
انگار یوان به کوهی دستدار تبدیل شده بود. به لطفِباید فنونِ اخترِ ایزدِ جنگ، میتوانست بدونِ جابهجاییِ زیاد به نگهبانگذروندن حمله کند و هر ضربهاش نگهبان را به عقب پرت میکرد.
با این حال، نگهبان نیز در یورشهایشاتفاقی کوتاه نمیآمد. هر بار که به عقبمشت پرت میشد، بیدرنگ دوباره بهسوی یوان میدوید.
درگیریِ آن دو دقیقههای طولانی ادامه یافت تادوام اینکه یوان بهسختی توانست بر نگهبان چیره شوددلم و او را با یک ضربه از پای درآورد.
«این بار پاداشی انتخاب میکنی یا دوباره ازبهتر آن میگذری؟ میتوانی بینِ مقدارِ عظیمی انرژی روحیآورده یا سه گنجینهٔ درجهٔ باستانی یکی را انتخاب کنی.»
سه گنجینهٔ درجهٔ باستانی...
یوان در دلطول آهی کشید ومنطقی پاداشها را رد کرد.
چند لحظهکنه بعد، به طبقهٔطول ششم فرستاده شد.
مردِ نقابدار که حالا نقابِ میمون بهچقدر چهره داشت، گفت: «تبریک میگویم، تو نخستینمعجزه کسی هستی که به این طبقه پا میگذاری.»
«طبقهٔ ششم با طبقههای دیگر کمی تفاوتبهتر دارد. حالا هفت روز به تو فرصت دادهآورده میشود تا این لوحِ شمشیر را مطالعه کنی.»
ناگهان لوحِ سنگیِ عظیمی بهمبارزهها شکلِ شمشیر از خلأ پاییننکنه آمد و جلوی یوان نشست.
با این حال، هیچ واژهای روی اینمبارزهها لوحِ شمشیر به چشم نمیخورد؛ تنها چندین بریدگیِبیوقفه عمیق داشت که انگار جای ضربههای شمشیر بودند.
«تمامِ محدودیتهایت موقتاً برداشته میشود. بعد از هفت روزاینکه برمیگردند و آنوقت محدودیتِ ششمِ خود را هم دریافتخیلی میکنی. موفق باشی.» پس از آن، مردِ نقابدار ناپدید شد.