چپتر 813: امپراتورِ اهریمنِ واقعی
0وقتی یوان فهمید که قرار است در اینبهترین رویداد به جای اهریمنِ مصنوعی از یک اهریمنِآخر واقعی استفاده کنند، نزدیک بود از جایش بپرد.
یوان در دل فریاد زد: اینداد دیوانگیِ محضه! اگه اوضاع به هم بریزههالهٔ و اهریمن فرار کنه چی؟ فاجعه میشه!
با این حال،گفتنش واکنشِ بقیهٔ افرادِزنجیرهای آنجا متفاوت بود.
لیان اِر که مشخص بود از وجودِ اهریمنچون بیشتر کنجکاو شده تا وحشتزده، با خودش زمزمه کرد:میدونم «وای، چه اهریمنِ قویهیکلی. فکر میکنی چه رتبهای باشه؟»
لیان لی گفت:مبارزهٔ «باید حداقل یهخطرناک ژنرالِ اهریمن باشه، نه؟»
لیان سان جواب داد: «سخته گفتنش، چون اون زنجیرهای قرمز هالهٔ اهریمنقرمز رو محدود کردن، ولی بعید میدونم کمتر از یه ژنرالِ اهریمن باشه.هست هر چی باشه، این یه آزمون برای این مُهردارانِ استادِ اهریمن هم هست.»
وقتی اهریمن نمایان شد، چیان چو با صدایی رسا گفت: «اولینولی کسی که این اهریمن رو مُهر کنه یا بکشه، مُهردارِ افضلِصدایی اهریمنِ بعدی میشه. ده ثانیهٔ دیگه مُهرهای نهاییِ اهریمن رو برمیدارم.»
پنج شرکتکننده بهسرعتسان پخش شدند وسخته اهریمن را محاصره کردند.
با اینکه داشتند با هم رقابتخطرناک میکردند، اما میدانستند تلاش برای مبارزهٔپیش تنبهتن با اهریمن چقدر خطرناک است.
در آن لحظه، بهترین گزینهشان این بود که با هم بهزنجیرهای اهریمن حمله کنند و آرامآرام او را مُهر کنند تا پیشمُهردارانِ از تلاش برای وارد کردنِ ضربهٔ آخر، انرژیشان را ذخیره نگه دارند.
وقتی همه منتظر بودند ده ثانیهزنجیرهای بگذرد، اهریمن از این فرصت استفادهبعید کرد تا محیط و وضعیتش را بسنجد.
اهریمن لبخندی خبیثانه زد و با وجودِ وضعیتِ ظاهراً ناامیدکنندهاش، بیآنکه ذرهای نگران بهکردن نظر برسد، گفت: «مشتی انسانِ پست جرئت میکنند از این اهریمن برای سرگرمی استفادهاولین کنند؟ به سزای این توهین، دستوپای همهتان را پاره میکنم و خونتان را مینوشم.»
ده ثانیه در یک چشمبههمزدن گذشت و با پایانِ اینحمله زمان، چیان چو آستینهایش را تکان داد و زنجیرهای قرمزی راهمه که تمامِ این مدت قدرتِ اهریمن را سرکوب کرده بودند، برداشت.
بهمحضِ ناپدید شدنِ زنجیرهای قرمز، اهریمن غرشِ کرکنندهای سر داد وزنجیرهای هالهٔ بینهایت قدرتمندی از بدنش فوران کرد که با قصدِ کشتِمُهردارانِ شدیدی فضا را درنوردید و تماشاچیان را در دم شوکه کرد.
وقتی یوان برای اولین بار قصدِ کشت راهالهٔ حس کرد، بدنش از شوک خشک شد وبرای حتی تواناییِ نفس کشیدنش را از دست داد.
یوان در دل فریاد زد: ای-این دیگهگفتنش چه قصدِ کشتیه؟! این هالهٔ تشنهبهخون چیه؟!کردن تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم!
میتوانست حس کند که غرایزشچقدر بر سرش فریاد میکشند تاحمله هرچه زودتر از آنجا فرار کند.
انگار در برابرِ خودِسان عزرائیل ایستاده بود و مرگچون درست پیشِ رویش قرار داشت.
با این حال، در برابرِ این غریزه مقاومت کردمحدود و حتی لبهایش را آنقدر گاز گرفت تا بهاستادِ خونریزی افتاد، و از درد برای حفظِ هوشیاریاش بهره برد.
لیان اِر متوجهِ وضعیتِ یوان شد و با وجوداون اینکه خودش هم تحتتأثیرِ قصدِ کشتِ اهریمن قرار گرفتهکمتر بود و تمامِ بدنش بیوقفه میلرزید، پرسید: «حـ-حالت خوبه؟»
با صداییتلاش ضعیف مثلِ پشهچقدر جواب داد: «آ-آره...»
زیرِ این فشارِ شدید که او را از نظرِچون ذهنی و جسمی به چالش میکشید و به مرزِمیدونم تواناییهایش میرساند، چیزی درونِ یوان شروع به تغییر کرد.
در این میان، بهمحض اینکه اهریمنزنجیرهای از بندهایش رها شد، هر پنجبعید شرکتکننده بیدرنگ به آن یورش بردند.
همه همزمان فنِ مُهرِ اهریمنِ خود را بهچون سوی اهریمن رها کردند، اما اهریمن بهسرعت واکنشبعید نشان داد و با یک فنِ حرکتی جاخالی داد.
با این حال، نتوانست از تمامِخطرناک حملههای مُهردارانِ اهریمن بگریزد و تنهاپیش توانست سه ضربه را جاخالی بدهد.
[تپشِ مُهرِ اهریمن!]
یان هارا کفِ دستش را جلو برد و موجِ قدرتمندیکردن از هالهٔ مُهرِ اهریمن را به سوی اهریمن فرستاد. موجنمایان مستقیم به سینهٔ اهریمن خورد و سوراخی در بدنش باز کرد.
البته اهریمن زخمش را تقریباً درسخته دم ترمیم کرد و انگار هالهٔهالهٔ مُهرِ اهریمن هیچ اثری رویش نداشت.
یان هارا از این نتیجهچقدر هول نکرد و همراه با دیگرآرامآرام مُهردارانِ اهریمن به یورش ادامه داد.
هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که پنج مُهردارِ اهریمن توانستند بیشقرمز از دوازده فنِ مُهرِ اهریمن را به هدف بنشانند، اما اهریمن چنانهست به حرکت ادامه میداد که انگار هالهٔ مُهرِ اهریمن هیچ اثری رویش نداشت.
لیان اِر آه کشیدچون و گفت: «این اهریمنهالهٔ قطعاً یه امپراتورِ اهریمنه...»
و ادامه داد: «اگه رهبرداد اینجا نبود، از ترس حتیزنجیرهای نمیتونستم بمونم و تماشا کنم...»
یعنی قدرتِتلاش یه امپراتورِتنبهتن اهریمنِ واقعی اینطوریه؟
یوان در حالی که همچنان تقلا میکردسخته تا آرام بماند و هالهٔ سنگینِ اهریمنمحدود را تحمل کند، این فکر از سرش گذشت.
هرچند قصدِ کشتِ اهریمن بسیار قدرتمند بود، اما چیزیمحدود نبود که یوان از پسش برنیاید. در واقع، ایناستادِ هالهٔ تزکیهٔ اهریمن بود که یوان تابِ تحملش را نداشت.
او تنها یک سرورِ روح بود، در حالی که اهریمن بهاحتمال زیاد بالاتر ازکردن فرمانروای روح قرار داشت؛ در سطحی که یوان حتی شناختی از آن نداشت واولین همین که زیرِ چنین فشارِ سنگینی همچنان هوشیار مانده بود، معجزه به حساب میآمد.
امپراتورِ اهریمن در حالی که همچنان بیهیچ ترسی در چشمانش فنونِ مُهرِ اهریمنوارد را میخورد، بلند خندید: «آهاهاهاها! این من نیستم که شما انسانها رو سرگرمفرصت میکنم، قضیه برعکسه! به سرگرمکردنم ادامه بدین تا بذارم یکم بیشتر زنده بمونین!»
چند دقیقه بعد، امپراتورِ اهریمن سرانجامداد از کتکخوردن خسته شد و یورشقرمز به مُهردارانِ اهریمن را آغاز کرد.
«میخکوبِ خونین!»
ناگهان صدها سوزن به کلفتیِ بازو که از خونِاون خودِ امپراتورِ اهریمن ساخته شده بود، مثلِ یک نارنجککمتر از بدنش شلیک شد و به هر سو پرتاب گردید.
هر پنج مُهردارِ اهریمن بیدرنگ یورش را متوقف کردند و به حالتِپیش دفاعی رفتند. با تمامِ توان کوشیدند این سوزنها را دفع کنند، اماثانیه در نهایت نتوانستند بیگزند بمانند و جراحتهایی فراتر از زخمهای سطحی برداشتند.
امپراتورِ اهریمن بلند خندید: «همین؟جواب انگار مُهردارانِ اهریمن از زمانِاون مرگِ اون حرومزاده خیلی ضعیفتر شدن!»
یان هارا غرید: «خفهچون شو! مرگِ والاگوهرِ ایزدی هیچوقتمحدود تأیید نشد! اون هنوز مفقوده!»
امپراتورِ اهریمن با پوزخندی تمسخرآمیزداد به او نگاه کرد: «بازنجیرهای همین خیالات خوش باش، انسان.»
«بوی گندِتلاش اهریمنها، هیچوقتتنبهتن عوض نمیشه...»
لیان اِر که صدای زمزمهاشجواب را شنید، برگشت و به یوانزنجیرهای نگاه کرد: «ها؟ الان چی گفتی؟»
شاید فقط خیالاتی شده بود، امازنجیرهای حس کرد چیزی در یوان غیرعادی است؛میدونم انگار چیزی درونش ناگهان تغییر کرده بود.