---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 813: امپراتورِ اهریمنِ واقعی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 813: امپراتورِ اهریمنِ واقعی

0

وقتی یوان فهمید که قرار است در این‌زنجیرهای​ رویداد به جای اهریمنِ مصنوعی از یک اهریمنِ‌کمتر​ واقعی استفاده کنند، نزدیک بود از جایش بپرد.

یوان در دل فریاد زد: این‌ضربهٔ​ دیوانگیِ محضه! اگه اوضاع به هم بریزه‌منتظر​ و اهریمن فرار کنه چی؟ فاجعه می‌شه!

با این حال،‌سخته​ واکنشِ بقیهٔ افرادِ‌اون​ آنجا متفاوت بود.

لیان اِر که مشخص بود از وجودِ اهریمن‌محدود​ بیشتر کنجکاو شده تا وحشت‌زده، با خودش زمزمه کرد:‌استادِ​ «وای، چه اهریمنِ قوی‌هیکلی. فکر می‌کنی چه رتبه‌ای باشه؟»

لیان لی گفت:‌داد​ «باید حداقل یه‌چون​ ژنرالِ اهریمن باشه، نه؟»

لیان سان جواب داد: «سخته گفتنش، چون اون زنجیرهای قرمز هالهٔ اهریمن‌همه​ رو محدود کردن، ولی بعید می‌دونم کمتر از یه ژنرالِ اهریمن باشه.‌ظاهراً​ هر چی باشه، این یه آزمون برای این مُهردارانِ استادِ اهریمن هم هست.»

وقتی اهریمن نمایان شد، چیان چو با صدایی رسا گفت: «اولین‌کردن​ کسی که این اهریمن رو مُهر کنه یا بکشه، مُهردارِ افضلِ‌چیان​ اهریمنِ بعدی می‌شه. ده ثانیهٔ دیگه مُهرهای نهاییِ اهریمن رو برمی‌دارم.»

پنج شرکت‌کننده به‌سرعت‌چون​ پخش شدند و‌قرمز​ اهریمن را محاصره کردند.

با اینکه داشتند با هم رقابت‌چون​ می‌کردند، اما می‌دانستند تلاش برای مبارزهٔ‌کردن​ تن‌به‌تن با اهریمن چقدر خطرناک است.

در آن لحظه، بهترین گزینه‌شان این بود که با هم به‌دارند​ اهریمن حمله کنند و آرام‌آرام او را مُهر کنند تا پیش‌خبیثانه​ از تلاش برای وارد کردنِ ضربهٔ آخر، انرژی‌شان را ذخیره نگه دارند.

وقتی همه منتظر بودند ده ثانیه‌اون​ بگذرد، اهریمن از این فرصت استفاده‌ولی​ کرد تا محیط و وضعیتش را بسنجد.

اهریمن لبخندی خبیثانه زد و با وجودِ وضعیتِ ظاهراً ناامیدکننده‌اش، بی‌آنکه ذره‌ای نگران به‌آزمون​ نظر برسد، گفت: «مشتی انسانِ پست جرئت می‌کنند از این اهریمن برای سرگرمی استفاده‌افضلِ​ کنند؟ به سزای این توهین، دست‌وپای همه‌تان را پاره می‌کنم و خونتان را می‌نوشم.»

ده ثانیه در یک چشم‌به‌هم‌زدن گذشت و با پایانِ این‌هالهٔ​ زمان، چیان چو آستین‌هایش را تکان داد و زنجیرهای قرمزی را‌هست​ که تمامِ این مدت قدرتِ اهریمن را سرکوب کرده بودند، برداشت.

به‌محضِ ناپدید شدنِ زنجیرهای قرمز، اهریمن غرشِ کرکننده‌ای سر داد و‌دارند​ هالهٔ بی‌نهایت قدرتمندی از بدنش فوران کرد که با قصدِ کشتِ‌خبیثانه​ شدیدی فضا را درنوردید و تماشاچیان را در دم شوکه کرد.

وقتی یوان برای اولین بار قصدِ کشت را‌قرمز​ حس کرد، بدنش از شوک خشک شد و‌آزمون​ حتی تواناییِ نفس کشیدنش را از دست داد.

یوان در دل فریاد زد: ای-این دیگه‌هالهٔ​ چه قصدِ کشتیه؟! این هالهٔ تشنه‌به‌خون چیه؟!‌آزمون​ تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم!

می‌توانست حس کند که غرایزش‌گفتنش​ بر سرش فریاد می‌کشند تا‌هالهٔ​ هرچه زودتر از آنجا فرار کند.

انگار در برابرِ خودِ‌وارد​ عزرائیل ایستاده بود و مرگ‌ذخیره​ درست پیشِ رویش قرار داشت.

با این حال، در برابرِ این غریزه مقاومت کرد‌هالهٔ​ و حتی لب‌هایش را آن‌قدر گاز گرفت تا به‌مُهردارانِ​ خونریزی افتاد، و از درد برای حفظِ هوشیاری‌اش بهره برد.

لیان اِر متوجهِ وضعیتِ یوان شد و با وجود‌کردن​ اینکه خودش هم تحت‌تأثیرِ قصدِ کشتِ اهریمن قرار گرفته‌هست​ بود و تمامِ بدنش بی‌وقفه می‌لرزید، پرسید: «حـ-حالت خوبه؟»

با صدایی‌جواب​ ضعیف مثلِ پشه‌گفتنش​ جواب داد: «آ-آره...»

زیرِ این فشارِ شدید که او را از نظرِ‌ذخیره​ ذهنی و جسمی به چالش می‌کشید و به مرزِ‌محیط​ توانایی‌هایش می‌رساند، چیزی درونِ یوان شروع به تغییر کرد.

در این میان، به‌محض اینکه اهریمن‌اون​ از بندهایش رها شد، هر پنج‌ولی​ شرکت‌کننده بی‌درنگ به آن یورش بردند.

همه هم‌زمان فنِ مُهرِ اهریمنِ خود را به‌محدود​ سوی اهریمن رها کردند، اما اهریمن به‌سرعت واکنش‌مُهردارانِ​ نشان داد و با یک فنِ حرکتی جاخالی داد.

با این حال، نتوانست از تمامِ‌چون​ حمله‌های مُهردارانِ اهریمن بگریزد و تنها‌کردن​ توانست سه ضربه را جاخالی بدهد.

[تپشِ مُهرِ اهریمن!]

یان هارا کفِ دستش را جلو برد و موجِ قدرتمندی‌محدود​ از هالهٔ مُهرِ اهریمن را به سوی اهریمن فرستاد. موج‌هست​ مستقیم به سینهٔ اهریمن خورد و سوراخی در بدنش باز کرد.

البته اهریمن زخمش را تقریباً در‌قرمز​ دم ترمیم کرد و انگار هالهٔ‌می‌دونم​ مُهرِ اهریمن هیچ اثری رویش نداشت.

یان هارا از این نتیجه‌گفتنش​ هول نکرد و همراه با دیگر‌محدود​ مُهردارانِ اهریمن به یورش ادامه داد.

هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که پنج مُهردارِ اهریمن توانستند بیش‌همه​ از دوازده فنِ مُهرِ اهریمن را به هدف بنشانند، اما اهریمن چنان‌ظاهراً​ به حرکت ادامه می‌داد که انگار هالهٔ مُهرِ اهریمن هیچ اثری رویش نداشت.

لیان اِر آه کشید‌گفتنش​ و گفت: «این اهریمن‌قرمز​ قطعاً یه امپراتورِ اهریمنه...»

و ادامه داد: «اگه رهبر‌زنجیرهای​ اینجا نبود، از ترس حتی‌ولی​ نمی‌تونستم بمونم و تماشا کنم...»

یعنی قدرتِ‌جواب​ یه امپراتورِ‌سخته​ اهریمنِ واقعی این‌طوریه؟

یوان در حالی که همچنان تقلا می‌کرد‌آخر​ تا آرام بماند و هالهٔ سنگینِ اهریمن‌بودند​ را تحمل کند، این فکر از سرش گذشت.

هرچند قصدِ کشتِ اهریمن بسیار قدرتمند بود، اما چیزی‌هالهٔ​ نبود که یوان از پسش برنیاید. در واقع، این‌مُهردارانِ​ هالهٔ تزکیهٔ اهریمن بود که یوان تابِ تحملش را نداشت.

او تنها یک سرورِ روح بود، در حالی که اهریمن به‌احتمال زیاد بالاتر از‌آزمون​ فرمانروای روح قرار داشت؛ در سطحی که یوان حتی شناختی از آن نداشت و‌افضلِ​ همین که زیرِ چنین فشارِ سنگینی همچنان هوشیار مانده بود، معجزه به حساب می‌آمد.

امپراتورِ اهریمن در حالی که همچنان بی‌هیچ ترسی در چشمانش فنونِ مُهرِ اهریمن‌ولی​ را می‌خورد، بلند خندید: «آهاهاهاها! این من نیستم که شما انسان‌ها رو سرگرم‌اولین​ می‌کنم، قضیه برعکسه! به سرگرم‌کردنم ادامه بدین تا بذارم یکم بیشتر زنده بمونین!»

چند دقیقه بعد، امپراتورِ اهریمن سرانجام‌ضربهٔ​ از کتک‌خوردن خسته شد و یورش‌همه​ به مُهردارانِ اهریمن را آغاز کرد.

«میخ‌کوبِ خونین!»

ناگهان صدها سوزن به کلفتیِ بازو که از خونِ‌کردن​ خودِ امپراتورِ اهریمن ساخته شده بود، مثلِ یک نارنجک‌هست​ از بدنش شلیک شد و به هر سو پرتاب گردید.

هر پنج مُهردارِ اهریمن بی‌درنگ یورش را متوقف کردند و به حالتِ‌کردن​ دفاعی رفتند. با تمامِ توان کوشیدند این سوزن‌ها را دفع کنند، اما‌صدایی​ در نهایت نتوانستند بی‌گزند بمانند و جراحت‌هایی فراتر از زخم‌های سطحی برداشتند.

امپراتورِ اهریمن بلند خندید: «همین؟‌کردنِ​ انگار مُهردارانِ اهریمن از زمانِ‌نگه​ مرگِ اون حرومزاده خیلی ضعیف‌تر شدن!»

یان هارا غرید: «خفه‌گفتنش​ شو! مرگِ والاگوهرِ ایزدی هیچ‌وقت‌هالهٔ​ تأیید نشد! اون هنوز مفقوده!»

امپراتورِ اهریمن با پوزخندی تمسخرآمیز‌زنجیرهای​ به او نگاه کرد: «با‌ولی​ همین خیالات خوش باش، انسان.»

«بوی گندِ‌جواب​ اهریمن‌ها، هیچ‌وقت‌سخته​ عوض نمی‌شه...»

لیان اِر که صدای زمزمه‌اش‌کردنِ​ را شنید، برگشت و به یوان‌دارند​ نگاه کرد: «ها؟ الان چی گفتی؟»

شاید فقط خیالاتی شده بود، اما‌اون​ حس کرد چیزی در یوان غیرعادی است؛‌بعید​ انگار چیزی درونش ناگهان تغییر کرده بود.

ناولها | novelha.net