---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 73: تیغهٔ باد • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 73: تیغهٔ باد

0

یوان پس از اینکه اتفاقی فنِ درجهٔ‌نشان​ آسمانی را در طبقهٔ سوم یاد گرفت،‌توی​ با چهره‌ای شرمسار از پله‌ها پایین رفت.

«چی شده؟‌عذابش​ حالت خیلی خوب‌خیرِ​ به نظر نمی‌رسه.»

نگهبان‌ها متوجهِ چهره‌اش شدند و تصمیم گرفتند با‌کمیاب‌ترین​ او حرف بزنند، چون کنجکاو بودند که نکند‌آسمانیه​ در طولِ ملاقات با اربابشان اتفاقِ ناخوشایندی افتاده باشد.

«آمم... فقط برام سؤال بود که اگه بخوام‌قوی‌ترین​ این فن رو بخرم، قیمتش چقدر می‌شه...» یوان‌حسابی​ فنِ مُهرِ اهریمن را به آن‌ها نشان داد.

«فنِ مُهرِ اهریمن، هان؟ این یکی از کمیاب‌ترین و‌هان​ قوی‌ترین فنونیه که می‌شه توی این مغازه پیدا کرد،‌تازه​ تازه یه فنِ درجهٔ آسمانیه، پس حسابی گرون درمیاد.»

یوان با شنیدنِ‌می‌داد​ حرف‌های نگهبان‌ها بی‌درنگ‌خریدنش​ خیسِ عرق شد.

«اگه درست یادم باشه،‌نشان​ این فن باید حدودِ‌کمیاب‌ترین​ ۳۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا بیارزه...»

یوان با صدای بلند داد‌هان​ زد: «۳۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا؟!» و‌توی​ از ترس نزدیک بود غش کند.

اگر فنِ مُهرِ اهریمن واقعاً سیصد میلیون سکهٔ طلا می‌ارزید، حتی اگر‌قوی‌ترین​ تمامِ پولِ شیائو هوا را هم قرض می‌گرفت نمی‌توانست آن را بخرد،‌حرف‌های​ و برای جور کردنِ پولش باید حدودِ ۱۰ گنجینهٔ درجهٔ آسمانی می‌فروخت.

۳۰۰ میلیون سکهٔ‌می‌داد​ طلا... غیرممکنه... من نمی‌تونم‌بگذرد​ پولِ این رو بدم...

با اینکه حتی فکر کردن به آن هم عذابش‌قوی‌ترین​ می‌داد، مجبور بود از خیرِ خریدنش بگذرد، حتی اگر‌گرون​ یاد گرفتنِ فن بدونِ پرداختِ پولش دزدی به حساب می‌آمد.

متأسفم، یو رو... با اینکه اتفاقی‌یکی​ بود و فقط یه بازیه، برادرت‌پیدا​ مرتکبِ جرم شده و حالا یه مجرمه...

نگهبان‌ها که مطمئن بودند‌مُهرِ​ چیزی ذهنش را درگیر کرده،‌هان​ دوباره پرسیدند: «مـ‌مطمئنی حالت خوبه...؟»

یوان آهی کشید، برگشت و‌خیرِ​ در حالی که دوباره از پله‌ها‌دزدی​ بالا می‌رفت گفت: «نه، خوبم، واقعاً...»

نگهبان پرسید: «کجا می‌ری، هم‌کیش؟»

با صدایی ترحم‌انگیز جواب‌داد​ داد: «می‌رم این فن رو‌فنونیه​ پس بدم— پولش رو ندارم.»

نگهبان‌ها نگاهی به هم انداختند و بعد زدند‌داد​ زیرِ خنده: «هاهاها! نگرانِ این بودی؟ پس لازم نیست‌کرد​ غصه بخوری، چون نباید پولی برای اون فن بدی.»

«چی؟» یوان بی‌درنگ ایستاد و‌خیرِ​ با چشمانی که از ناباوری گرد‌دزدی​ شده بود به نگهبان‌ها نگاه کرد.

از آن‌ها پرسید:‌آن‌ها​ «یـ‌یعنی چی که‌هان​ نباید پولش رو بدم؟»

«انگار خواهرِ ارشدمون یادش رفته بهت بگه، ولی‌قوی‌ترین​ اونایی که صلاحیتِ ورود به طبقهٔ سوم رو پیدا‌گرون​ می‌کنن، اجازه دارن یه فنِ تزکیه رو مجانی بردارن.»

یوان با نگاهی پر‌مُهرِ​ از تردید به آن‌ها‌داد​ خیره شد: «...جدی می‌گی؟»

چه کسی با عقلِ سلیم‌خیرِ​ چیزی را که سیصد میلیون‌پرداختِ​ سکهٔ طلا می‌ارزید، مجانی می‌بخشید؟

یکی از نگهبان‌ها گفت: «چرا باید بهت دروغ بگیم؟ اگه حرفمون‌توی​ رو باور نداری، می‌تونی از خواهرِ ارشدمون یا هر کسی که‌بی‌درنگ​ توی پذیرشه بپرسی. هرچند، اونا هم دقیقاً همین رو بهت می‌گن.»

«خدا رو شکر!» یوان ناگهان نفسِ عمیقی از‌قوی‌ترین​ سرِ آسودگی کشید؛ انگار کارِ بدی کرده بود‌حسابی​ و مویی از مجازات قسر در رفته بود.

سپس نگهبان‌ها به او هشدار‌اهریمن​ دادند: «با اینکه مجانیه، یادت نره‌کمیاب‌ترین​ که حتماً توی پذیرش ثبتش کنی.»

«حتماً! ممنون!»

کمی بعد، یوان آنجا را‌داد​ ترک کرد تا به دنبالِ‌فنونیه​ یو رو و شیائو هوا بگردد.

«اینجا چقدر بزرگه...؟» یوان پس از اینکه‌کمیاب‌ترین​ فهمید طبقهٔ اول و دوم در مقایسه‌تازه​ با طبقهٔ سوم چقدر پهناورترند، زبانش بند آمد.

پس از نیم ساعت پیاده‌رویِ مداوم،‌آن‌ها​ یوان سرانجام توانست یو رو و شیائو‌فنونیه​ هوا را در طبقهٔ دوم پیدا کند.

یو رو‌عذابش​ به او‌مجبور​ گفت: «داداش! برگشتی!»

یوان گفت: «ببخشید‌آن‌ها​ که شما دو تا‌یکی​ رو اون‌طوری ول کردم.»

شیائو هوا با چشمانی که مثلِ‌یکی​ نعلبکی گرد شده بود به او‌پیدا​ نگاه می‌کرد: «داداش تیان، تو... حالت خوبه؟»

یوان در بهترین حالت فقط یک‌آن‌ها​ ساعت رفته بود، با این حال‌قوی‌ترین​ تفاوتِ عظیمی در او دیده می‌شد!

«همم؟ آره، خوبم. چطور مگه؟»

شیائو هوا گفت:‌آن‌ها​ «یه چیزی در‌هان​ موردت فرق کرده...»

یوان با لبخندی معصومانه روی لب‌هایش‌یکی​ گفت: «آها، اون به خاطرِ اینه که‌کرد​ تازه تمامِ ناخالصی‌های بدنم رو پاک‌سازی کردم!»

شیائو هوا‌چقدر​ فریاد زد:‌مُهرِ​ «تو چی‌کار کردی؟!»

تزکیه‌گران تنها پس از ورود به عالمِ استادِ بزرگِ روح می‌توانند دفعِ ناخالصی‌های بدنشان را آغاز کنند،‌مرتکبِ​ و معمولاً سال‌ها تلاش لازم است تا بتوانند تمامِ ناخالصی‌های درونِ بدنشان را از بین ببرند! اما‌بالا​ یوان فقط یک ساعت رفته بود و به طریقی توانسته بود تمامِ ناخالصی‌های بدنش را پاک‌سازی کند؟!

در این دنیا تنها یک‌داد​ گنجینه می‌شناخت که می‌توانست چنین‌فنونیه​ معجزه‌ای رقم بزند— شبنمِ شفافِ بی‌نقص!

با این حال، چنین گنجینه‌ای اصلاً نباید در آسمان‌های زیرین وجود می‌داشت! اصلاً شبنمِ شفافِ بی‌نقص حتی در عوالمِ بالاتر هم گنجینه‌ای بی‌همتا به شمار می‌رفت،‌باشه​ چرا که نه‌تنها تمامِ ناخالصی‌های بدن را از بین می‌برد، بلکه از انباشته شدنِ ناخالصی‌های بیشتر در آینده نیز جلوگیری می‌کرد. این کار باعث می‌شد فرد در‌جور​ زمانِ عمرش به‌شدت صرفه‌جویی کند، زیرا دیگر نیازی به دفعِ دستیِ ناخالصی‌ها نداشت؛ کاری که وقت و انرژیِ زیادی می‌گرفت و در عوض می‌توانست صرفِ تزکیه شود!

شیائو هوا پرسید:‌می‌شه​ «د-داداش یوان آخه‌آن‌ها​ کی رو دید...؟»

جواب داد:‌عذابش​ «یه ارشدی که‌خیرِ​ فامیلیش بای بود.»

«همون کسی بود‌آن‌ها​ که شبنم شفاف‌هان​ بی‌نقص رو بهت داد؟»

یوان سر تکان داد و‌هان​ گفت: «آره— گفت یه هدیهٔ‌توی​ کوچیکه چون وقتم رو گرفته.»

«...»

شیائو هوا زبانش بند آمده بود. آخر چه‌گرفتنِ​ کسی در دنیا آن‌قدر ثروتمند بود که چنین‌برادرت​ گنجینهٔ ارزشمندی را به این دلیلِ ساده ببخشد؟

مدتی بعد، یوان از یو رو‌هان​ پرسید: «راستی، جست‌وجوت چطور پیش رفت؟‌مغازه​ فنی پیدا کردی که به سلیقه‌ت بخوره؟»

«خب... با اینکه مهارت‌های زیادی نیست که‌کمیاب‌ترین​ بشه با بادبزن اجرا کرد، تونستم مهارتی‌تازه​ پیدا کنم که شاید به درد بخوره.»

یو رو طوماری را‌مُهرِ​ که در دست داشت‌داد​ به او نشان داد.

یوان به عنوان و توضیحات نگاه کرد، اما جرئت نکرد محتوای داخلش را‌می‌آمد​ بخواند چون می‌ترسید مبادا تصادفاً آن را یاد بگیرد. گفت: «تیغه‌های باد؟ یه فنِ‌پرسیدند​ رتبهٔ فانی که تیغه‌های بادی احضار می‌کنه تا دشمنا رو از راهِ دور ببره...»

یو رو گفت: «این‌جوری وقتی خدمتکارِ خودم‌یکی​ رو بگیرم، می‌تونم از راهِ دور و بدونِ‌تازه​ اینکه توی منطقهٔ خطر باشم، ازش پشتیبانی کنم.»

یوان فن را به او‌هان​ پس داد و گفت: «می‌فهمم...‌توی​ این فن واقعاً بهت می‌خوره.»

سپس یو رو‌می‌شه​ پرسید: «تو چطور‌آن‌ها​ داداش؟ فنی پیدا کردی؟»

جواب داد:‌عذابش​ «آره، پیدا کردم.‌خیرِ​ یه فنِ شمشیره.»

یو رو به او نگاه کرد:‌هان​ «تو چطور شیائو هوا؟ تو تمامِ مدت‌پیدا​ دنبالم بودی و فرصت نکردی دوری بزنی.»

شیائو هوا سر تکان‌داد​ داد: «شیائو هوا به‌قوی‌ترین​ فنِ جدیدی نیاز نداره.»

«می‌فهمم... پس بریم‌می‌شه​ پولِ فن‌هامون رو بدیم‌نشان​ و از اینجا بریم.»

یوان به یو رو گفت:‌خیرِ​ «مطمئنی فقط یه فن می‌خوای؟ فکر‌دزدی​ کنم بهتره چندتای دیگه هم برداری...»

یو رو با‌آن‌ها​ اخمی محو گفت: «چیزی‌یکی​ رو فراموش کردی داداش؟»

یوان ابرویی‌آن‌ها​ بالا انداخت:‌داد​ «چیو فراموش کردم؟»

یو رو ادامه داد: «شاید تو بتونی فنون رو خیلی سریع یاد بگیری، اما‌توی​ من استعدادِ تو رو ندارم. یاد گرفتنِ یه فنِ ساده ممکنه روزها و حتی هفته‌ها‌یادم​ برام طول بکشه. یه مشت فن که وقت ندارم یادشون بگیرم به چه دردم می‌خوره؟»

«تازه‌ش هم تا همین‌جا کلی پول‌خریدنش​ برام خرج کردی. نمی‌تونم بذارم این‌قدر‌حساب​ لوسم کنی، وگرنه واقعاً عذاب‌وجدان می‌گیرم.»

یوان گفت: «می‌فهمم...»

مدتی بعد، به‌نشان​ صندوق رفتند تا‌یکی​ پولِ فن‌هایشان را بپردازند.

مردِ جوانی از پشتِ پیشخوان به‌آن‌ها​ آن‌ها خوشامد گفت: «ممنون که به هزار‌فنونیه​ فن سر زدید! چطور می‌تونم کمکتون کنم؟»

«بله، می‌خوام‌عذابش​ این فن‌ها‌مجبور​ رو بخرم...»

یوان فنِ مُهرِ اهریمنِ‌نشان​ خودش و تیغه‌های بادِ یو‌قوی‌ترین​ رو را روی پیشخوان گذاشت.

«بله، همین الان.»

مردِ جوان اول فنِ یو‌اهریمن​ رو را برداشت و گفت:‌یکی​ «این ۲۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا می‌شه.»

یو رو با تعجب گفت:‌خیرِ​ «۲۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا؟! چرا این‌قدر گرونه؟‌دزدی​ این فقط یه فنِ رتبهٔ فانیه!»

حتی یوان هم از این قیمتِ غیرمنتظره‌یکی​ جا خورد. چرا این فن در مقایسه با‌تازه​ فن‌هایی که خودش برداشته بود این‌قدر گران بود؟

«نمی‌دونم چی بگم، بانوی جوان. فنونِ رزمی‌ای مثلِ این تیغه‌های باد خیلی کمیاب و قدرتمند هستن و معمولاً همین‌قدر می‌ارزن، تازه‌ش هم این یه فن از طبقهٔ دومه.‌حدودِ​ در واقع، قیمت‌های هزار فن در مقایسه با بیشترِ مغازه‌های بیرون خیلی منصفانه و ارزون‌تره. اگه به یه مغازهٔ دیگه می‌رفتید، احتمالاً برای این فن حدودِ ۳۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا‌می‌فروخت​ ازتون می‌گرفتن. البته اگه چیزِ ارزون‌تری می‌خواید، توی طبقهٔ اول فن‌های زیادی هست که زیرِ ۱٬۰۰۰ سکهٔ طلا قیمت دارن و بعضی‌هاشون حتی از ۱۰۰ سکهٔ طلا هم ارزون‌ترن.»

یو رو آهی کشید و به یوان‌نشان​ نگاه کرد: «بی‌خیال... اشکالی نداره داداش. می‌رم‌توی​ توی طبقهٔ اول دنبالِ یه چیزِ ارزون‌تر بگردم...»

اما یوان گفت: «اشکالی نداره، یو رو. اگه این فن رو می‌خوای،‌حساب​ برات می‌خرمش. و قبل از اینکه چیزی بگی، خودم می‌دونم می‌خوای چی بگی،‌کرده​ اما نظرم عوض نمی‌شه، پس فقط هیچی نگو و سرت رو تکون بده.»

«...»

با شنیدنِ این حرف‌ها، یو‌هان​ رو که می‌خواست منصرفش کند، با‌مغازه​ چهره‌ای مات‌ومبهوت آرام سر تکان داد.

مردِ جوانِ پشتِ پیشخوان که به گفت‌وگوی این خواهر و برادر گوش می‌داد،‌فنونیه​ رفت تا فنی را که یوان انتخاب کرده بود بردارد. اما با دیدنِ نامِ‌عرق​ فن، چشم‌هایش گرد شد و با احترامی عمیق در نگاهش به یوان خیره ماند.

ناولها | novelha.net