---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 2: دخترکِ مرموز • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2: دخترکِ مرموز

0

«وضعیتِ شخصیت.» یوان فرمانِ سیستم را‌یاد​ در ذهنش فعال کرد، درست همان‌طور‌سیستمِ​ که با طلسمِ کاغذی کرده بود.

سیستم

نام: یوان

تزکیه: هیچ

میراث: هیچ

تبار: هیچ

کالبد: کالبدِ پالایشگرِ آسمان

قدرت فیزیکی: ۳۴

قدرت ذهنی: ۲۷۵

قدرت روح: ۱٬۲۱۰

دفاع فیزیکی: ۱۰

دفاع ذهنی: ۱٬۱۲۱

مدام با خودش فکر کرد: «این آمار به چه دردی می‌خورن؟» اما افسوس، بدونِ راهنما یا کسی که به‌چنده​ او آموزش دهد، هیچ ایده‌ای نداشت. «از قرارِ معلوم، همون‌طور که سازنده‌های این بازی گفتن، هیچ راهنما یا کتابچه‌ای‌مغزم​ در کار نیست و ما بازیکن‌ها رو به حالِ خودمون گذاشتن تا خودمون همه‌چیزِ این بازی رو یاد بگیریم...»

«توی این‌جور بازی‌ها باید سیستمِ لول‌آپ باشه، اما نوارِ‌داشت​ تجربه کجاست؟ لولِ من چنده؟ این بیشتر شبیهِ واقعیته تا‌امم​ بازی کردن.» یوان دست‌هایش را باز کرد و مشت کرد.

بوم!

ناگهان به‌این‌قدر​ درختی در آن‌بهش​ نزدیکی مشت کوبید.

«آخ! واقعاً درد داره! یعنی چون این بازی داره سیگنال‌های درد رو‌سیستمِ​ به مغزم می‌فرسته و باعث می‌شه باور کنم واقعاً دارم به یه درختِ‌باز​ واقعی مشت می‌زنم، این‌قدر درد می‌کنه؟ این... هر جور بهش فکر می‌کنم ترسناکه.»

اگر شمشیر می‌خورد چه؟‌ترسناکه​ چه حسی داشت؟ نمی‌خواست‌حسی​ به آن فکر کند.

ناگهان صدای شیرینی پشتِ سرِ یوان‌بازیکن‌ها​ پیچید و باعث شد سرش را‌بگیریم​ برگرداند: «امم... ببخشید، برادری که اونجایی...»

«ها؟»

درست پشتِ سرش دخترکِ بامزه‌ای با ردای قرمز ایستاده بود‌بازی‌ها​ که حدوداً ۱۰ساله به نظر می‌رسید و توپی قرمز را در‌شبیهِ​ یک دست و کتابی را در دستِ دیگرش بغل کرده بود.

چطور بدونِ اینکه هیچ صدایی دربیاره این‌قدر بهم نزدیک‌داشت​ شد؟ اصلاً متوجهِ حضورش نشدم! و یه دختر به این‌امم​ کوچیکی اینجا، وسطِ ناکجاآباد، چی‌کار می‌کنه؟ شاید شهری همین نزدیکی‌هاست؟

یوان کنجکاو شد‌کتابچه‌ای​ و پرسید: «تو‌بازیکن‌ها​ ان‌پی‌سی هستی یا بازیکن؟»

دخترک با حالتی گیج سرش‌بهش​ را کج کرد و جواب داد:‌حسی​ «ان‌پی‌سی؟ بازیکن؟ شیائو هوا شیائو هواست.»

«پس اسمت‌حالِ​ شیائو هواست.‌گذاشتن​ اسمِ من یوانه.»

ناگهان با نگاهی کنجکاو، طوری که انگار اولین‌حسی​ بار در زندگی‌اش بود که شخصِ دیگری را می‌دید،‌سرش​ از او پرسید: «داداش یوان چطوری تونست بیاد اینجا؟»

«بیام اینجا؟‌گفتن​ ما که‌کار​ بیرونیم، مگه نه؟»

سر تکان داد‌می‌کنه​ و گفت: «ما‌می‌کنم​ داخلِ باغِ خانواده‌م هستیم.»

یوان که از جوابش‌گذاشتن​ مات‌ومبهوت مانده بود، پرسید: «ها؟‌این‌جور​ باغ؟ این جنگل باغِ شماست...؟»

دخترک سر تکان داد.

اگر این مکان که شبیهِ جنگل بود، باغِ خانواده‌اش به حساب می‌آمد، پس خودِ‌این‌جور​ خانه چقدر بزرگ بود؟ نمی‌توانست تصورش را بکند. با اینکه غیرقابل‌باور به نظر می‌رسید،‌کردن​ اما توضیح می‌داد که چرا دخترِ کوچکی مثلِ او در اینجا پیدایش شده بود.

یوان سعی کرد طوری توضیح دهد که خیلی دیوانه‌وار به نظر نرسد:‌داشت​ «ببخشید که مزاحم شدم، اما یه پیرمرد برخلافِ میلم من رو به‌برادری​ اینجا تله‌پورت کرد... من فوراً از اینجا می‌رم، می‌تونی راه رو نشونم بدی؟»

اما برخلافِ انتظارش، دخترک سر تکان‌یاد​ داد: «داداش یوان، حالا که اینجایی،‌سیستمِ​ چرا با شیائو هوا بازی نمی‌کنی؟»

یوان که انتظارِ چنین‌ترسناکه​ درخواستی را نداشت، پرسید:‌حسی​ «می‌خوای باهات بازی کنم؟»

«شیائو هوا همیشه‌کتابچه‌ای​ تنهاست و تنهایی‌بازیکن‌ها​ بازی کردن حوصله‌سربره.»

«خانواده‌ت چی؟»

«اون‌ها همیشه سرشون‌خودمون​ شلوغه و نمی‌تونن با‌بگیریم​ شیائو هوا بازی کنن.»

یوان که دلش برای او سوخته بود، گفت: «که‌داشت​ این‌طور...» خودش هم اگر خواهرِ کوچک‌ترش نبود، کاملاً طرد شده‌امم​ بود، برای همین خیلی خوب می‌دانست تنهایی چه حسی دارد.

با اطمینان به سینه‌اش زد و گفت: «باشه، این داداشِ بزرگ باهات بازی می‌کنه!» به خاطرِ بیماری‌اش که باعث شده بود‌تجربه​ حتی نتواند یکی از اعضای بدنش را تکان دهد، فرصتِ این را نداشت که وقتی خواهرِ کوچک‌ترش بچه بود با او‌سیگنال‌های​ بازی کند، برای همین این را فرصتی می‌دید تا تجربه کند که اگر با آن بیماری به دنیا نمی‌آمد، اوضاع چطور می‌بود.

«واقعاً؟ با شیائو هوا بازی می‌کنی؟» چشمانش مثلِ ستاره‌های‌شمشیر​ کوچکِ آسمان درخشید و حالتِ چهرهٔ روشنش آن‌قدر دوست‌داشتنی‌سرِ​ بود که می‌توانست قلبِ بی‌رحم‌ترین قاتل‌ها را هم نرم کند.

«اوهوم. می‌خوای چی بازی کنیم؟»

دخترک کتاب را زمین گذاشت و توپ را‌حسی​ نشانش داد: «پس شیائو هوا توپ رو برات‌پیچید​ پرتاب می‌کنه و تو هم برش می‌گردونی، باشه؟»

«بذار یکم‌گفتن​ فاصله بگیرم...‌کار​ خب، آماده‌م.»

بدونِ معطلی، آن دو بازیِ پرتابِ‌می‌کنم​ توپ را شروع کردند و کمی بعد،‌نمی‌خواست​ صدای خندهٔ شادِ دخترک در جنگل پیچید.

در حالی که یوان وقتش را صرفِ سرگرم کردنِ دخترکِ مرموز می‌کرد، دیگر بازیکنان یا داشتند خودشان را قوی‌امم​ می‌کردند یا می‌کوشیدند اطلاعاتِ بیشتری دربارهٔ این دنیا به دست بیاورند. همه عجله داشتند تا در این بازیِ تازه‌منتشرشده‌چطور​ از دوستان و رقبایشان پیشی بگیرند، به‌ویژه کسانی که می‌خواستند بازیکنِ حرفه‌ای شوند و باید از بقیه جلو می‌زدند.

دقیقه‌ها به‌سرعت جایشان را به ساعت‌ها دادند و در‌گذاشتن​ حالی که همه به روشِ خودشان در حالِ تلاش‌لول‌آپ​ و ارتقا بودند، یوان به بازی با دخترک ادامه داد.

این دختر کوچولو چه استقامتِ هیولاواری داره! ساعت‌هاست داریم این توپ‌حسی​ رو به هم پاس می‌دیم، ولی یه قطره عرق هم روی‌امم​ صورتش ننشسته! حتی بدنِ کوچیکش هم هیچ نشونه‌ای از خستگی نداره!

یوان لبخندِ تلخی زد؛ تمامِ بدنش غرق در عرق بود. چطور او که یک مردِ جوان بود، موقعِ توپ‌بازی‌چنده​ زودتر از دختری که نصفِ سنش را داشت خسته می‌شد؟ اگرچه سال‌ها در دنیای واقعی حتی یک عضله‌اش را‌مغزم​ هم تکان نداده بود، اما اینجا واقعیتِ مجازی بود؛ اصلاً نباید عرق می‌کرد، چه رسد به اینکه احساسِ خستگی کند!

«چی شده داداش یوان؟ حالت خوب‌شمشیر​ به نظر نمی‌رسه... مریضی؟» حرف‌های شیائو‌صدای​ هوا ضربهٔ سنگینی به غرورش زد.

با صدایی خسته‌کتابچه‌ای​ گفت: «نه... من...‌بازیکن‌ها​ فقط یکم... خسته‌م...»

با شنیدنِ حرفش، دیگر توپ را به‌ترسناکه​ سمتش پرتاب نکرد و پرسید: «پس می‌خوای‌کند​ قبل از اینکه ادامه بدیم یکم استراحت کنی؟»

«تو... تو‌حالِ​ هنوز می‌خوای‌گذاشتن​ بازی کنی؟»

«اوهوم!» محکم سر تکان‌ترسناکه​ داد و نزدیک بود‌حسی​ اشکِ یوان را دربیاورد.

«باشه... اما‌گفتن​ بذار یکم‌کار​ استراحت کنم...»

پای درختی در آن نزدیکی‌بهش​ نشست و شیائو هوا هم‌می‌خورد​ به دنبالش رفت و کنارش نشست.

شیائو هوا‌حالِ​ پرسید: «داداش‌گذاشتن​ یوان اهل کجاست؟»

«من از یه‌می‌کنم​ جای خیلی دور‌شمشیر​ به اسم زمین اومدم.»

«زمین؟»

یوان با دیدنِ چشمانِ درخشانش لبخند زد: «می‌خوای‌اگر​ دربارهٔ وطنم بشنوی؟ با اینکه چیزِ زیادی نیست، ولی‌پشتِ​ هنوز خاطراتی از جاهایی که تو بچگی رفتم دارم.»

«آره! می‌خوام‌حالِ​ داستان‌هایی درباره‌گذاشتن​ این زمین بشنوم!»

«خیلی خب...»

یوان شروع کرد به تعریف کردنِ کارهایی‌حالِ​ که در کودکی انجام داده بود، و‌این‌جور​ شیائو هوا خیلی زود مجذوبِ داستان‌هایش شد.

پس از یک ساعت داستان‌گوییِ بی‌وقفه، وقتی هم نفسش برید و هم داستان‌هایش ته کشید، شیائو هوا‌پشتِ​ کتابِ توی دستش را باز کرد و گفت: «چون داداش یوان با شیائو هوا بازی کرد و تازه‌توپی​ براش قصه هم گفت، شیائو هوا هم برات قصه می‌گه. این تشکرِ شیائو هوا از توئه، داداش یوان!»

یوان دست رد به‌گذاشتن​ سینه‌اش نزد و با‌توی​ فروتنی قدردانی‌اش را پذیرفت.

اما وقتی دخترک شروع به خواندنِ کتاب کرد، یوان با‌نمی‌خواست​ تعجب متوجه شد که حتی یک کلمه از حرف‌هایش را‌ببخشید​ هم نمی‌فهمد. بیشتر شبیه به خواندنِ وِرد بود تا قصه!

اما چون نمی‌خواست بی‌ادبی کند، به گوش دادن ادامه داد.‌همه‌چیزِ​ طولی نکشید که بی‌اختیار چشمانش را بست. با بستنِ چشمانش،‌نوارِ​ احساسِ آرامش و راحتیِ بیشتری کرد، انگار داشت هیپنوتیزم می‌شد.

وِردهای عجیبِ شیائو هوا کم‌کم مفهوم پیدا کرد؛ داشت حرف‌هایش را می‌فهمید و اطلاعاتی‌کند​ که هرگز نمی‌دانست، به ذهنش سرازیر می‌شد. این وضعیت یک ساعتِ تمام ادامه داشت‌ردای​ تا اینکه صدای تیز و بلندی ناگهان یوان را از حالتِ مراقبه‌اش بیرون کشید.

سیستم

«فنِ نهانِ آسمان آموخته شد.»

«فنِ نهانِ آسمان...؟»

شیائو هوا با‌می‌کنه​ شنیدنِ زمزمهٔ یوان‌می‌کنم​ لبخندِ ملایمی زد.

ناگهان، در پهنهٔ آسمان و‌همه‌چیزِ​ در برابرِ دیدگانِ تمامِ بازیکنان،‌بازی‌ها​ اعلانِ سیستمیِ عظیمی ظاهر شد.

سیستم

«تبریک! بازیکن یوان نخستین بازیکنی شد که یک مهارتِ رتبهٔ ایزدی آموخت.»

این اعلان تمامِ شاهدان را شوکه کرد، به‌ویژه بازیکنانِ رده‌بالا را. هنوز حتی یک روز هم‌شیرینی​ از انتشارِ بازی نگذشته بود، با این حال کسی توانسته بود یک مهارتِ رتبهٔ ایزدی به دست‌نظر​ بیاورد؟ این «بازیکن یوان» چه کسی بود و برای به دست آوردنِ آن چه کار کرده بود؟

ناولها | novelha.net