چپتر 1046: شاهِ روح
0«به طبقهٔ چهارم خوشحیوون آمدید. ۱۵ دقیقه برایزمانِ شکست دادنِ اهریمن فرصت دارید.»
در طبقهٔ چهارمِ پاگودای مُهرِ اهریمن که محیطیشده پوشیده از موادِ مذاب بود، یوان باحوصله منتظرندارم ماند تا اهریمنِ خاکستری خودش را نشان دهد.
چند لحظه بعد، اهریمنِ خاکستریپوست باباشه شاخی شکسته از درونِ موادِ مذاب بیرونبکشمت آمد و روی سکوی جلوی یوان ایستاد.
«هرگاه برای آغازِحواست چالش آماده بودید،باشه بلند بگویید 'آماده'.»
یوان این بار مبارزه را بیدرنگمیخواستم شروع نکرد. در عوض، چند لحظهبعدی در سکوت به اهریمن خیره ماند.
یوان ناگهان با لبخندی آرام روی لبهایشگفت گفت: «چی شده؟ نمیخوای اون جملهٔ معروفت رولیاقتِ بگی؟ اینکه لیاقتِ مبارزه با تو رو ندارم؟»
اهریمنِ خاکستریسوسو چشمهایش را برایزدنت یوان ریز کرد.
چند ثانیه بعد، اهریمن طوری که انگارحیوون خاطراتِ رویاروییِ قبلیشان را به یاد داشت،برم جواب داد: «از وقتی کشتمت کمی قویتر شدی.»
یوان خندید: «فقط کمی قویتر؟»
و با لحنی تمسخرآمیزلبخندی ادامه داد: «خندهداره، چون تونمیخوای به نظرم خیلی ضعیفتر میای.»
«...»
چشمهای اهریمنِ خاکستری ازحرف قصدِ کشت سوسو زد: «حواستمیخواستم به حرف زدنت باشه، حیوون.»
«اولش میخواستم فقط در سریعترین زمانِ ممکنسریعترین بکشمت و برم طبقهٔ بعدی، اما نظرممیخوام عوض شد. میخوام تا میخوری کتکت بزنم.»
«خیلی دوست دارمناگهان ببینم چطور میخوای اینگفت کار رو بکنی، حیوون.»
یوان لبخندسوسو زد و چالشزدنت را آغاز کرد.
«آماده.»
همان ثانیهای که یوانحیوون چالش را شروع کرد، اهریمنِممکن خاکستری از جایش ناپدید شد.
شیائو هوا به خاطر اتفاقیآرام که دفعهٔ پیش افتاده بود،اون ناخودآگاه داد زد: «داداش یوان!»
یوان بدونِ اینکه برگردد، دستِزدنت اهریمن را گرفت و با صداییزمانِ آرام گفت: «داری دستکَمَم میگیری، اهریمن؟»
«!!!»
اهریمن با فهمیدنِ اینکه یواناولش حملهاش را با دستِ خالیبکشمت مهار کرده است، جا خورد.
با این حال، وقتی خودش را عقب کشیدشده و سعی کرد فرار کند، از اینکه نتوانستندارم از چنگِ یوان رها شود، بیشتر گیج شد.
ویژژژ!
یوان ناگهان بازویش را تاب داد،باشه اهریمن را به هوا پرت کرد وبکشمت سپس او را محکم به زمین کوبید.
بوووم!
با برخوردِخیره اهریمن بهلبخندی زمین، سکو لرزید.
سپس یوان سرِحواست اهریمن را باباشه پایش خرد کرد.
البته، اهریمن درحواست عرضِ چند ثانیه ازحیوون این آسیب بهبود یافت.
با این حال، قصدِ یوان فقط بازی دادنِ اهریمن و القای حسِبعدی درماندگی به او بود، بنابراین در حالی که دستِ اهریمن را محکمبکنی گرفته بود و جلوی فرارش را میگرفت، به لگد کردنِ سرش ادامه داد.
چند لگد بعد، یوانلبخندی با شمشیرِ عذابِ ابدی اهریمننمیخوای را به زمین میخکوب کرد.
یوان با پوزخندی سرد رویزدنت لبهایش گفت: «حالا بیا با دردزمانِ و هالهٔ مُهرِ اهریمن امتحانش کنیم.»
سپس دوباره سرِ اهریمن را به سکو کوبید، امامیخواستم این بار پایش را با هالهٔ مُهرِ اهریمن پوشاندهمیخوری بود و با هر لگد اهریمن را مُهر میکرد.
«بـ-بسه—»
بوووم!
«لعنت به تو—»
بوووم!
وقتی اهریمن تقریباً بهطورِ کامل مُهر شد،سریعترین یوان او را از روی زمین بلندمیخوام کرد و درست روبهروی خودش نگه داشت.
یوان پیش از آنکه دستش را در سینهٔشده اهریمن فرو کند و بلورش را در هم بشکند،چشمهایش گفت: «تو لیاقتِ مبارزه با من رو نداری، اهریمن.»
«تبریک، موفق شدی طبقهٔ چهارم راباشه در... ۴ دقیقه و ۱۱ ثانیه پشتبکشمت سر بگذاری. این یک رکوردِ تازه است.»
«این همسوسو پاداشِ تو برایزدنت فتحِ مرحلهٔ چهارم.»
گوی زرینی از نور ازاولش درونِ موادِ مذاب ظاهر شدبکشمت و بهسوی یوان به حرکت درآمد.
با جذبِ گوی نور، یوان حسلبهایش کرد انرژیِ روحی در دانتیانش سرریزمعروفت شده و پایهٔ تزکیهاش اوج میگیرد.
تزکیهٔ استادِ بزرگِ روحِ او بیدرنگ مرز را شکست و به اوجِممکن سرورِ روح رسید، و او را به تزکیهٔ اصلیاش بازگرداند. با اینچطور حال، ماجرا به همینجا ختم نشد، چرا که پایهٔ تزکیهاش همچنان بالا میرفت.
«چیِ کافی برای شکستنِ مرز جذب شد!»
«شرایطِ لازم برای شکستنِ مرز برآورده شد.»
«پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۱ از شاهِ روح رسید.»
«چیِ کافی برای شکستنِ مرز جذب شد!»
«پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۲ از شاهِ روح رسید.»
«چیِ کافی برای شکستنِ مرز جذب شد!»
«پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۳ از شاهِ روح رسید.»
«چیِ کافی برای شکستنِ مرز جذب شد!»
«پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۴ از شاهِ روح رسید.»
تنها در چند ثانیه، یوان بهلبهایش عالمِ شاهِ روح پا گذاشته ومعروفت حتی تا لایهٔ ۴ اوج گرفته بود.
هالهاش نیز اوج گرفت.
با این حال، یوان با وجودِ اینکه حالا یک شاهِسریعترین روح بود، هیچ هیجانی حس نمیکرد، چرا که پیشتر دربزنم نقشِ تیان چنیو سطوحِ تزکیهٔ بالاتری را تجربه کرده بود.
فنگ یوشیانگ و بقیه بهاولش او تبریک گفتند: «اربابِ جوان،بکشمت بالاخره رسیدنتون به شاهِ روح مبارک!»
یوان در حالیناگهان که بهسوی طبقهٔ بعدیگفت میرفت، لبخند زد: «ممنون.»
در همین حین،حواست یان هارا بیرونباشه با حوصله منتظر بود.
با در نظر گرفتنِ سرعتِزدنت پیشرفتش توی دفعهٔ قبل، الانسریعترین باید توی طبقهٔ دوم باشه...
ناگهان با دیدنِ پیکری کهاولش بالای پاگودای مُهرِ اهریمن ایستادهبکشمت بود، ابرویی بالا انداخت: «همم؟»
یان هارا با دیدنِلبخندی چهرهٔ جذابِ او، روی زمیننمیخوای افتاد و گفت: «وا-والاگوهرِ ایزدی!»
چرا والاگوهرِ ایزدی دوبارهحرف ظاهر شده؟ اتفاقی داخلِاولش پاگودای مُهرِ اهریمن افتاده؟
یان هارا پس از جزمزدنت کردنِ عزمش، به پرواز درآمدسریعترین و به والاگوهرِ ایزدی نزدیک شد.
اون فقط یه توهمه،حیوون پس اگه از نزدیکتر نگاهممکن کنم نباید مشکلی پیش بیاد...
همین که درست روبهروی والاگوهرِآرام ایزدی قرار گرفت، ظاهرش رااون با دقتِ بیشتری برانداز کرد.
هرچی بیشتر بهشحواست نگاه میکنم، بیشترباشه شبیهِ بنیانگذارِ کوچکه.
یان هارا خبر نداشت که دیگرباشه والاگوهرِ ایزدی را در یوان نمیدید. دربکشمت عوض، یوان را در والاگوهرِ ایزدی میدید.
بنیانگذارِ کوچک...زدنت اون قطعاً ازاولش نوادگانِ والاگوهرِ ایزدیه...
یان هارا حالاناگهان به نظریهاش اطمینانلبهایش پیدا کرده بود.
با ورود به طبقهٔ پنجم، یوان خودش را بر فرازِ کوهیزمانِ یافت و نه با دو، بلکه با سه اهریمن روبهرو شددارم که هر سه هالهٔ شاهِ روح را از خود ساطع میکردند.
هر یک از این اهریمنها کالبدِ منحصربهفردِ خود را داشتند. یکی از آنها لاغراندامبرم بود، در حالی که دیگری هیکلی درشت داشت. سومی حتی مثلِ بادکنک گرد بودلبخند که باعثِ تعجبِ یوان شد. گذشته از این، همهٔ آنها «بهنوعی» امپراتورِ اهریمن بودند.