چپتر 591: ردِ خون
0پس از ترکِ آرامگاهِ اجداد، ارشد وانگاوضاع و دیگران با شتاب به باغِ یشمی برگشتندگفت تا دربارهٔ اهریمن به تمامِ شاگردان هشدار دهند.
البته شاگردان در ابتدا باورشان نمیشد، اما سرانجام از بهت بیرون آمدند وبرود راهیِ محلِ تخلیه شدند؛ جایی که یک فرودگاهِ خصوصی و دهها هواپیمای بزرگحالا آماده شده بود تا در صورتِ نیاز به تخلیهٔ همگانی، از آنها استفاده شود.
ارشد وانگ سرِ شاگردانی که با وحشت تلوتلو میخوردند دادبره زد: «همهچیز رو رها کنید! برادرِ رزمی یوان و بزرگانِخودش اعظم دارن اهریمن رو معطل میکنن! نذارید زحماتشون هدر بره!»
سباستین رو به او که هنوز چو لیوشیانگ را به دوشبعد میکشید—با وجود اینکه سباستین پیشنهاد داده بود خودش این کار راترک بکند—گفت: «خانم میشیو، ما یه هلیکوپتر داریم. بیایید زودتر از اینجا بریم.»
میشیو سر تکان داد.
هرچند چمدانهایشان را جا میگذاشتند، اماداشت همیشه میتوانستند در آینده که اهریمن دیگربرود تهدیدی به شمار نمیرفت، برای برداشتنشان برگردند.
بنابراین، میشیو بهاعظم دنبالِ سباستین بهمیکنن سمتِ هلیکوپتر رفت.
البته حواسش بود که به افرادِ هتلچطور و جین، همان کسی که آنها راداشت به باغِ یشمی آورده بود، هشدار بدهد.
«چی؟ یهبعد هیولا اینجاست؟اقامت چطور ممکنه؟»
جین در ابتدا به حرفهای میشیو شک کرد،اوضاع اما بعد هتلی که در آن اقامت داشتگفت اخباری از باغِ یشمی دربارهٔ اوضاع دریافت کرد.
میشیو پیش از آنکه به دنبالِ سباستین به سمتِ هلیکوپترشانبره برود و باغِ یشمی را ترک کند، به جین گفت:خودش «من با اینها از اینجا میرم، پس میتونی خودت برگردی.»
وقتی در آسمان بودند،بدهد میشیو از سباستین پرسید:ممکنه «حالا میخوایم چیکار کنیم؟»
سباستین گفت: «فعلاً توی شهرِ یانگ میمونیم و بسته به اوضاع، ممکنهبرود به خاندانِ چو برگردیم یا برنگردیم. اگه کارِ اهریمن تموم بشه، بهپرسید باغِ یشمی برمیگردیم، اما اگه اوضاع خراب بشه، به خاندانِ چو برمیگردیم.»
«شما چطور؟ اگه جاییهتلی برای رفتن ندارید، میتونید بادریافت ما به خاندانِ چو بیایید.»
«اما یوان...» میشیو بیدرنگ مکثمعطل کرد، چرا که نمیخواست یوانبره را در باغِ یشمی تنها بگذارد.
سباستین پیش از آنکه حرف بزند، لحظهای سکوت کرد: «حالش خوب میشه. من در مقایسه با شمادریافت یا بانوی جوان خیلی خوب نمیشناسمش، اما حسی بهم میگه که مشکلی براش پیش نمیاد. تازه، اونحالا امنیتِ شما رو میخواد، برای همین نمیتونم اجازه بدم تا وقتی اهریمن هنوز یه تهدیده، به اونجا برگردید.»
به این ترتیب، سباستین هلیکوپترداشت را کنترل کرد و آن راهلیکوپترشان به سمتِ شهرِ یانگ پرواز داد.
مدتِ کوتاهی پس از آنکه میشیو و دیگران باغِ یشمیپیش را ترک کردند، اهریمن واردِ باغِ یشمی شد و بیدرنگخودت شروع به نابودیِ هر چیزی کرد که به چشمش میخورد.
متأسفانه، همه از باغِ یشمی تخلیه نشده بودند وهدر وقتی اهریمن آنها را میدید، بیدرنگ دندانهای تیزش را درداده بدنشان فرو میکرد و سپس پوست و گوشتشان را میدرید.
«اون دیگه چه کوفتیه؟!»
«فرار کنید! همهمون رو میکشه!»
«آااااااه! کمکمکرد کنید! دارههتلی منو میخوره! کمک!»
با وحشیگریِ اهریمن، بیدرنگ هرجومرج بهمیکنن پا شد و هر جا کههنوز اهریمن ظاهر میشد، کشتار به راه میافتاد.
یوان حدود ده دقیقه پس از اهریمنچطور به باغِ یشمی بازگشت و تا زمانیداشت که رسید، اهریمن صدها نفر را کشته بود.
«کوفتی! خیلی دیر رسیدم!»
با دیدنِ آن صحنه، یوان حس میکرد قلبش بهطرزِ آزاردهندهایپیش تند میزند. نمیتوانست خودش را سرزنش نکند که چرا نتوانستهخودت بود اهریمن را آنقدر معطل کند تا بقیه فرار کنند.
با این حال، وقت برایمعطل سرزنشِ خودش نداشت و بیدرنگ ردِسباستین خونِ بهجامانده از اهریمن را گرفت.
پس از چند دقیقه دنبال کردنِاینجاست ردِ خون، یوان ناگهان مسیرِ حرکتشهتلی را شناخت و در دم رنگش پرید.
«اهریمن داره میرههتلی سمتِ غارهای جاودانه...؟اخباری وای نه! آژور!»
یوان قدمهایش را تند کرد و دیگر بدونِ نگاه کردنپیش به ردِ خون، بهسمتِ غارهای جاودانه دوید و در دل دعابرگردی میکرد که آژور تا الان از باغِ یشمی فرار کرده باشد.
خواهش میکنمبزرگانِ جات امندارن باشه، آژور!
یوان در حالی کهبدهد بهسمتِ غارهای جاودانه میدوید، دلشحرفهای از اضطراب در سینه میسوخت.
در همین حال، چند دقیقه جلوتر ازاوضاع یوان، اهریمن به غارهای جاودانهای رسید که بیشترینگفت انرژی روحی را در سراسرِ باغِ یشمی داشتند.
اهریمن با صدای بلند خندید و در حالی که بازوی قطعشدهای را گاز میگرفت و گوشت و استخوان را بیهیچ مشکلی با همآسمان میجوید، گفت: «هاهاها! حتماً از گرسنگی دیوانه شده بودم که از دستِ آن انسان فرار کردم! حالا که گرسنگیام برطرف شده، بالاخره میتوانمرفتن دوباره فکر کنم! آن انسان! هرچند شبیهِ همان حرامزادهای بود که مرا مُهر کرد، اما محال است چنین موجودِ ضعیفی آن شخص باشد!»
«وقتی دوباره آن حرامزاده رامعطل پیدا کنم، بهخاطرِ اینکه اینطور خوارمسباستین کرد، حتماً او را بهدرستی میبلعم!»
پس از چند لحظه راه رفتن، اهریمن ناگهان سرِ جایش ایستاد.بعد متوجهِ زنی شد که روی تختهسنگِ بزرگی نشسته بود و انگارترک در افکارِ عمیقی غرق بود— به همین دلیل متوجهِ حضورِ اهریمن نشد.
اهریمن لبهایش راهتلی لیسید و به ایناوضاع فردِ بیخبر نزدیک شد.
همین که اهریمن بهاندازهٔ کافیاقامت نزدیک شد، زن از حالتِ گیجیآنکه بیرون آمد و بهسمتِ اهریمن برگشت.
زن ناخودآگاهبزرگانِ با صدایی آراممعطل زمزمه کرد: «یوان؟»
سپس متوجه شد کهبدهد این حضور، بوی خونممکنه و قصدِ کشت میدهد.
در حالی که هنوز خبر نداشت دراوضاع برابرِ هیولایی قرار گرفته که تا الان صدهاگفت نفر را کشته است، پرسید: «تو کی هستی؟»
اهریمن فهمید که اینهتلی انسان نابیناست، بنابراین نمیتوانستاوضاع ظاهرِ کریهش را ببیند.
با این حال، برای اهریمن ذرهای اهمیت نداشت که او میبیندسباستین یا نه. آرام بهسمتش رفت، دستهای چنگالمانندش را در هوا بالاکار برد و سپس آنها را مستقیم بهسمتِ سینهٔ زن فرود آورد.
در این لحظه،آورده صدایی آشنا با حالتیچطور دیوانهوار طنین انداخت: «آژور!»
با شنیدنِ صدایش،هتلی ناخودآگاه لبخندی براخباری چهرهٔ آژور نشست: «یوان؟»
سپس ناگهانکرد دردِ شدیدی دراقامت سینهاش حس کرد.
آژور که هنوز از اوضاع بیخبر بود، ناخودآگاه به آن قسمت ازهنوز سینهاش که درد از آنجا میآمد دست زد و با کمالِ ناباوری دیدمیشیو که هیچچیز آنجا نیست، چرا که سوراخِ بزرگی در سینهاش پدیدار شده بود.
لحظهای بعد، فرو ریخت و ازاینجاست روی تختهسنگ روی زمین افتاد، اما بدنشاقامت هیچ واکنشی به این سقوط نشان نداد.
یوان که درست در لحظهٔ فرورفتنِ چنگالهایاوضاع خونینِ اهریمن در سینهٔ آژور به صحنهکند رسیده بود، با صدایی درمانده غرید: «نه! آژور!!!»