چپتر 163: شاگرد فِی
0بزرگِ فرقه پس از یادداشتِ چند مورد در دفترش، نشانی به یوان داد و گفت:شمارهٔ «بیا، این رو بگیر. چون هنوز شاگردِ حیاطِ بیرونی هستی، برای ورود به حیاطِ درونیمقابلِ بهش نیاز داری. با این میتونی محلِ زندگیِ شاگردِ هسته فِی رو هم پیدا کنی.»
یوان نشان را گرفت وشاگردانِ گفت: «ممنون.» کمی بعد چرخیدروبهرو و از تالار ماموریت بیرون رفت.
پس از خروج از تالار ماموریت،میخوام یوان نقشهٔ درونِ نشان را تانگاه محلِ زندگیِ پری فِی دنبال کرد.
یک ساعت بعد، یوان به انتهایتنها حیاطِ بیرونی رسید که همان مرزِزندگی میانِ حیاطِ بیرونی و حیاطِ درونی بود.
یوان نشان را به یکی از بزرگانِزندگی فرقه که آنجا مستقر بود داد و گفت:شمارهٔ «میخوام برای یه ماموریت واردِ حیاطِ درونی بشم.»
«همم... بذار ببینم...»
بزرگِ فرقه به نشان نگاه کرد و سر تکان داد: «که اینطور... خیلی خب، این برگهٔ مجوزت. حواست باشه گمش نکنی، و فقط اجازه داری ۴ ساعت داخلِ حیاطِبشه درونی بمونی. وقتی زمانت تموم بشه، برگهٔ مجوز خودبهخود از بین میره. اگه بدونِ برگهٔ مجوز داخلِ حیاطِ درونی گیر بیفتی مجازات میشی، پس این رو یادت باشه. البتهطبیعتاً میتونی با برگشتن به اینجا زمانت رو تمدید کنی. با این حال، من فقط در صورتی اجازه دارم زمانت رو تمدید کنم که هنوز ماموریتت رو تموم نکرده باشی.»
یوان سر تکان داد: «فهمیدم.»
پس از ورود به حیاطِ درونی، یوان مسیر را به سمتِقدم خانهٔ پری فِی ادامه داد. او بهعنوانِ شاگردِ حیاطِ بیرونی در داخلِایستاد حیاطِ درونی، طبیعتاً نگاهِ شاگردانِ حیاطِ درونی را به خود جلب کرد.
اگرچه در راهِ خانهٔ پری فِی با چند شاگردِراهِ حیاطِ بیرونی روبهرو شده بود، اما آنجا از هرزیادی ۱٬۰۰۰ شاگرد تنها یکی از آنها شاگردِ حیاطِ بیرونی بود.
دقایقِ زیادی گذشت تاآنجا به منطقهای رسید که شاگردانِهمم هسته در آن زندگی میکردند.
یوان در آن محوطهٔ پهناور قدمتنها زد و به تکتکِ ساختمانها نگاهزندگی کرد: «بذار ببینم... ساختمانِ شمارهٔ ۷...»
پس از حدود ۱۰زیادی دقیقه پیادهروی، با شنیدنِمیکردند صدایی متمایز ناگهان ایستاد.
«این صدا... یکیطبیعتاً داره چنگ میزنه.خود احتمالاً شاگرد فِی باشه.»
یوان صدای چنگ را دنبالمستقر کرد و چند دقیقه بعدبذار به مقابلِ ساختمانی بزرگ رسید.
درست وقتی یوان روی پلهٔ درگاه قدمآنها گذاشت، صدای چنگ قطع شد و بلافاصلهمحوطهٔ صدای دست زدنِ چند نفر به گوش رسید.
«محشر بود، خواهرِ ارشد فِی! فقط یه هفته از آخرینپهناور باری که صدای چنگ زدنتون رو شنیدم میگذره و تویصدایی همین مدت اونقدر پیشرفت کردید که نزدیک بود موسیقیتون رو نشناسم!»
«منم همینطور! اگه سازنگاهِ زدنتون رو تماشا نمیکردم،اگرچه فکر میکردم کارِ یکی دیگهست!»
«تبریک میگم، خواهرِ ارشد! فنونِ چنگِ شما باز همهمم یه سطح ارتقا پیدا کرده! با این سرعت، طولیحواست نمیکشه که میتونید از «اون» فنِ چنگ استفاده کنید!»
یوان میتوانست چند صدای متمایز راتنها بشنود که از آن سوی خانهزندگی میآمدند؛ همگی هم صدای زنانه بودند.
تق تق
یوان چند لحظهطبیعتاً پس از قطع شدنِجلب صدای چنگ، در زد.
«امروز کسی رو جاآنجا انداختیم؟ فکر میکردم امروزبشم دیگه منتظرِ مهمونِ دیگهای نیستیم.»
«فکر نمیکنمشده قرار باشه کسِشاگرد دیگهای اینجا بیاد.»
«میرم ببینم کیه...»
چند لحظه بعد، شاگردِ حیاطِشاگردانِ درونیِ زیبایی در را بازروبهرو کرد و جلوی یوان ظاهر شد.
شاگردِ حیاطِ درونی با چهرهای آزرده از یوان پرسید: «یه شاگردِ حیاطِ بیرونی؟ میدونیاینطور داری درِ خونهٔ کی رو میزنی؟ چی میخوای؟» بیشتر به این خاطر آزرده بودتموم که یوان را مزاحمی میدید که داشت وقتشان را با پری فِی خراب میکرد.
یوان به اواما گفت: «اومدم شاگردتنها فِی رو ببینم.»
شاگردِ حیاطِ درونی با چهرهایگذشت بهتزده به یوان نگاه کرد،پهناور انگار باورش نمیشد: «شـ-شاگرد فِی؟»
«تـ-تو فقط یه شاگردِ حیاطِ بیرونیِ سادهای! چطور جرئت میکنیروبهرو یه شاگردِ هسته رو اینقدر راحت خطاب کنی؟ فکر کردی باهاشزندگی دوستی چیزی هستی؟! تا با لگد ننداختمت بیرون از اینجا گمشو!»
یوان زبانش بند آمدهآنجا بود. چرا شاگردِ حیاطِ درونیهمم ناگهان اینقدر پرخاشگر شده بود؟
شاگردِ حیاطِ درونیِ دیگری جلوی آنها ظاهر شد و گفت: «آروم باش،زندگی خواهرِ کوچکتر فنگ. یه بانوی جوان نباید اینقدر رکیک حرف بزنه، مخصوصاًشنیدنِ وقتی توی خونهٔ خواهرِ ارشد فِی هستی. اصلاً این سروصداها برای چیه؟»
شاگرد فنگ درحالیکه به چهرهٔگذشت معصومانهٔ یوان اشاره میکرد، گفت: «همف!قدم تقصیرِ این شاگردِ حیاطِ بیرونیِ بیادبه!»
دومین شاگردِ حیاطِ درونی لحظهای به چهرهٔجلب جذابِ یوان نگاه کرد و پرسید: «همم؟شاگرد چیکار کردی که خواهرِ کوچکترم اینقدر عصبانی شده؟»
یوان با حالتی معصومانهآنجا شانههایش را بالا انداختبشم و گفت: «من... نمیدونم.»
شاگرد فنگ فوراً دوباره از کوره در رفت و داد زد: «تـ-تویزندگی وجببچه! چطور جرئت میکنی بگی نمیدونی! تو خواهرِ ارشد فِی رو جوریشنیدنِ «شاگرد فِی» صدا زدی انگار دوستشی! این برای یه شاگردِ حیاطِ بیرونی غیرقابلقبوله!»
یوان با چشمانی گرد به اومنطقهای نگاه کرد و پرسید: «واقعاً؟ چهتکتکِ اشکالی داره به یه همشاگردی بگی «شاگرد»؟»
«میبینی، خواهرِ ارشدطبیعتاً یینگ؟ این پسرهخود اصلاً هیچ درکی نداره!»
شاگردِ حیاطِ درونیِ دیگر با لبخندی تلخوشیرین سر تکان داد و گفت:نگاه «تو برای دیدنِ خواهرِ ارشد فِی اینجایی، درسته؟ از اونجایی که تونستیداخلِ بیای اینجا، حتماً یه بزرگِ فرقه تأییدت کرده. برای چی میخوای ببینیش؟»
سپس یوان برگهٔ مأموریت راشاگرد بیرون آورد و به آنهاگذشت نشان داد: «برای این اومدم.»
شاگرد یینگ برگه رازیادی از دستش گرفت تا ازمحوطهٔ نزدیک نگاهش کند: «بده ببینم...»
«از این خبر داشتی؟ نمیدونستم خواهرِخود ارشد فِی توی تالار ماموریت درخواستیاما ثبت کرده. و این «یوان» کیه؟»
«آام... اون که—»
پیش از آنکه یوان حتی بتواند جملهاش را تمامزیادی کند، صدای دیگری حرفش را برید: «اون بیرون چه خبره؟ساختمانِ کی اون بیرونه و داره اجرای من رو خراب میکنه؟»
چند لحظه بعد،دقایقِ پری فِی جلویمنطقهای آنها ظاهر شد.
یوان بابهعنوانِ لبخندی خشک رویشاگردانِ لب گفت: «سـ-سلام...»
چشمانِ پری فِی با دیدنِ چهرهٔ یوان ازبشم شدتِ شوک گرد شد و گفت: «تـ-تو!» سپسبرگهٔ تلوتلوخوران عقب رفت تا اینکه به دیواری خورد.