چپتر 590: بگذار بخورمت!
0«هاهاهاها!»
وقتی اهریمن دید یوانماتومبهوت اینطور بیمهابا به سمتششدند میدود، زد زیرِ خنده.
«یه استادِ روحِ مرحلهٔ آغازین جرئت کرده منرهایی رو به چالش بکشه؟! یه اهریمن رو؟! حتماًغذایش مادرت هیچوقت دربارهٔ اهریمنها بهت چیزی یاد نداده، انسان!»
اهریمن بیآنکه تکان بخورد همانجاخونسرد ایستاد و با اینکه یوان دیگربگیره به جلویش رسیده بود، همچنان میخندید.
«ها!»
یوان با تمامِ قدرت شمشیرشسرِ را تاب داد و بدنِتماشای اهریمن را از وسط درید.
«اوه؟ یه کم از چیزی که به نظر میرسی قویتری.هیجان جای تعجب نیست که جرئت کردی من رو به چالشمبارزه بکشی.» اهریمن حتی پس از دو نیم شدن هم خونسرد ماند.
«با این حال، این کافی نیستماند تا جلوم رو بگیره که گوشتتگوشتت رو ندرم و استخونهات رو نجوَم.»
اهریمن پیش از آنکهماتومبهوت حتی جملهاش را تمام کند،تنها بدنش را بهکلی بازسازی کرد.
«دربارهٔ تواناییِ بازسازیشون اغراقماتومبهوت نمیکرد... چطور قراره همچینشدند هیولایی رو شکست بدیم؟!»
بزرگانِ اعظم با دیدنِ تواناییِ بازسازیِ آسمانستیزِ اهریمن، تمامِ ارادهشانهیجان را برای نبرد از دست دادند. ماتومبهوت سرِ جایشان خشکمبارزه شدند و تنها به تماشای مبارزهٔ یوان با اهریمن ایستادند.
البته اهریمن یوان را جدی نمیگرفت، چون هنوز از شکستنِجلوم مُهر و رهایی غرق در هیجان بود. میخواست برای جشنکند گرفتنِ آزادیاش، پیش از خوردنِ غذایش کمی با آن بازی کند.
با این حال، یوان حتی در حینِخشک مبارزه با اهریمن هم دست از تلاشجدی برای درکِ ضربهٔ مُهرِ اهریمن در ذهنش برنداشت.
سرانجام اهریمن از اینکه فقطسرِ ضربههای یوان را تحمل کند خستهمبارزهٔ شد و دست به ضدحمله زد.
«چنگالهای خونین!»
اهریمن با استفاده از خونش انگشتانش رااین به سلاحی بلند و تیز تبدیل کرداستخونهات و آنها را به سمتِ یوان تاب داد.
«خنجرهای پرنده!»
یوان پس از عقبنشینی،ماتومبهوت دو خنجرِ مجزا را برایتنها حمله به اهریمن کنترل کرد.
اما اهریمن کاملاً خنجرها را نادیدهشکستنِ گرفت و گذاشت هر چند بارجشن که میخواهند بدنش را سوراخ کنند.
البته برای یوان مهم نبود که حملههایش روی اهریمن اثر میگذارد یا نه،ندرم چون تنها هدفش این بود که تا جای ممکن اهریمن را معطل کندبازسازیشون تا میشیو و بقیه بتوانند فرار کنند و باغِ یشمی را تخلیه کنند.
در میانهٔ مبارزه، یوان ناگهان دوبارهجایشان آن قدرتِ مرموز را احساس کردایستادند و هالهای طلایی از بدنش ساطع شد.
اهریمن با حس کردنِماتومبهوت این قدرتِ مرموز درونِشدند یوان، ابرو بالا انداخت: «همم؟»
اون چهجدی قدرتیه؟ دلمچون میخواد بچشمش!
اهریمن ناگهان میلِ غیرقابلکنترلی برایخونسرد بلعیدنِ یوان احساس کرد و دیگربگیره حوصلهای برای بازی با غذایش نداشت.
بوووم!
اهریمن پایهٔ تزکیهاش را رها کرد وخشک موجِ شوکِ قدرتمندی به وجود آورد که تابوتهاینمیگرفت درونِ اتاق را تا پای دیوار پرت کرد.
«بذار بخورمت... بذار بخورمت!»
آب از دهانِ اهریمن راه افتادماند و در حالی که هالهای بینهایت تشنهبهخونندرم ساطع میکرد، به سمتِ یوان خیز برداشت.
یوان از پرخاشگریِ ناگهانیِ اهریمن جا خورد،خشک اما دستپاچه نشد و قدرتِ عظیمِ درونِجدی بدنش به آرام کردنِ ذهنش کمک کرد.
تلنگ!
یوان ضربهٔ اهریمن را مستقیم با شمشیرشمُهر دفع کرد، اما حتی با وجودِ هالهٔ طلاییاش،خوردنِ بر اثرِ آن ضربه به عقب رانده شد.
علاوه بر این، تا زمانی که دراین این هالهٔ طلایی احاطه شده بود، درکِ اونجوَم از ضربهٔ مُهرِ اهریمن کمی سریعتر پیش میرفت.
بنگ!
تلنگ!
بوووم!
با ردوبدل شدنِ ضربات میانِ یوان و اهریمن، کلِکافی اتاق ویران شد و تابوتهای شکسته و اجسادِ خشکیدهای کهتمام درونشان آرمیده بودند، همچون زباله به هر سو پخش شدند.
با این حال، نمیتوان بزرگانِ اعظم را برای اینکه از ترسمبارزهٔ زهرهترک شده بودند سرزنش کرد، چرا که اهریمنها این هالهٔ وحشیهیجان را دارند که باعث میشود انسانها بهطور غریزی از آنها بترسند.
در این میان، چیزیماتومبهوت نمانده بود که اهریمنشدند یوان را مغلوب کند.
با وجود اینکه هالهٔ زرینش قدرتش را بهشدت افزایش میداد، اما برایجشن مقابله با اهریمن اصلاً کافی نبود. اهریمن پس از سالها مُهر بودن،مُهرِ داشت به استفاده از بدنش عادت میکرد و هر لحظه قدرتمندتر میشد.
بام!
اهریمن دستهای تیزش را بهسمتِسرِ یوان چرخاند و او راتماشای به آن سوی اتاق پرت کرد.
بوووم!
یوان پس ازنمیگرفت برخورد با دیوار،شکستنِ روی زمین افتاد.
یوان بهسرعت روینیم پاهایش ایستاد: «کوفتی...ماند آخه چرا اینقدر ضعیفم؟»
متأسفانه، تا آمددادند دوباره بایستد، اهریمنجایشان روبهرویش سبز شده بود.
ویژژژ!
اهریمن ناگهان دستهای چنگالمانندش را درازشکستنِ کرد، گردنِ یوان را گرفت وجشن بهراحتی او را در هوا بلند کرد.
«برای کسی در لایهٔ ۱ از استادِ روح، بسیار قدرتمندی. متأسفانه، توانِگوشتت مقابله با اهریمنها را نداری. قدرتِ مرموزی هم درونت نهفته است. بیصبرانهکرد منتظرم تا خونت را بچشم و این قدرت را از آنِ خود کنم.»
اهریمن دهان باز کرد و آماده شدخشک تا تکهای از بدنِ یوان را بکَند، امانمیگرفت ناگهان حس کرد چیزی بدنش را سوراخ کرد.
اهریمن پایین را نگاه کرد و دید نیزهای سینهاشتنها را شکافته است. برگشت و ارشد هونگ را دیدشکستنِ که با نیزهای در دست، پشتِ سرش ایستاده بود.
با این حال،نمیگرفت چهرهٔ ارشد هونگ همچنانمُهر پر از وحشت بود.
«نگران نباش، بعد ازشدن اینکه این بچه راحال خوردم، نوبتِ تو هم میشود.»
اهریمن پوزخندی زد و دوباره رویجایشان یوان تمرکز کرد و ارشد هونگ والبته نیزهٔ درونِ بدنش را بهکلی نادیده گرفت.
یوان که تقلا میکرد از چنگِ اهریمن رها شود،تنها در میانِ دستوپازدنها ناخواسته نقابش را انداخت و برایشکستنِ نخستین بار چهرهاش را به همهٔ حاضران نشان داد.
بزرگانِ اعظم در آن لحظه اصلاًشکستنِ در حالوهوایی نبودند که به هویتِجشن یوان اهمیت بدهند، در نتیجه توجهی نکردند.
اما وقتی اهریمن چهرهٔ یوان را دید،این بدنش بیدرنگ از ترسی شدید به لرزهاستخونهات افتاد، درست مانند حیوانی در برابرِ صیادش.
«تو! اینجا چهکار میکنی؟!»
اهریمن ناگهان با لحنی وحشتزده غرید، بیدرنگخشک گردنِ یوان را رها کرد و حتیجدی عقب پرید تا از او فاصله بگیرد.
«حتماً آمدهای تا دوباره مرا مُهر کنی! نه! اجازهغرق نمیدهم برای بارِ دوم مُهرم کنی! پیش از آنکهبازی مرا بگیری، تا جایی که بتوانم انسانها را میکشم!»
اهریمن که انگار دیوانه شده بود، دُم لای پایشکافی گذاشت و بهسمتِ خروجی دوید و بهکلی فراموش کردجملهاش که همین چند لحظه پیش یوان را مغلوب کرده بود.
«کوفتی! اهریمن دارهدادند از آرامگاه بیرون میره!خشک باید جلوش رو بگیریم!»
بزرگانِ اعظم که در تمامِ این مدت سرِشدند جایشان میخکوب شده بودند، ناگهان کنترلِ بدنشان راچون به دست آوردند و بیدرنگ به تعقیبِ اهریمن رفتند.
ارشد هونگ به اوچون کمک کرد تا بایستد:رهایی «برادرِ رزمی یوان! حالت خوبه؟!»
یوان بهسرعت ایستاد و بیآنکه به این فکر کند که چرابگیره اهریمن ناگهان رهایش کرد، به تعقیبش رفت: «خوبم! ما هم بایدبهکلی بریم دنبالش! اگه اون اهریمن از اینجا بیرون بره، آدمای زیادی میمیرن!»
با این حال، سرعتِ اهریمن آنقدر زیادخشک بود که هیچکدام به گردِ پایش همجدی نمیرسیدند و یوان و بقیه را جا گذاشت.
«کوفتی! دارهدست بهسمتِ باغِماتومبهوت یشمی میره!»
«چقدر تونستیم اهریمن رو معطلهنوز کنیم؟! خدا کنه اونقدر بودههیجان باشه که بقیه بتونن فرار کنن!»
«برادرِ رزمیحتی یوان، تو جلوترخونسرد از ما برو!»
یوان سر تکان داد و بیدرنگ فنِ حرکتیاش را به کارمبارزهٔ بست. تمامِ انرژی روحیاش را در آن سرازیر کرد و بههیجان سرعتی رسید که تا پیش از آن باورش نمیشد ممکن باشد.