چپتر 1140: شهرت
0<+۲۰ شهرت>
<+۳۱ شهرت>
<+۵۶ شهرت>
<+۱۱۱ شهرت>
یوان متوجه شد کهباشم در راهِ معبدِ شمشیر، شهرتشبار با سرعتِ زیادی بالا میرود.
این باید به خاطرِروحیِ اتفاقاتِ آزمونِ نه شمشیربیوقفه و پاگودای شمشیر باشه...
هرچند از بالا رفتنِ شهرتشبار خوشحال بود، اما هنوز نمیدانست اینبیصدا موضوع چه تأثیری به حالش دارد.
و تنها درروحیِ چند روز، شهرتش بهبیوقفه بیش از ۱۰۰٬۰۰۰ رسید.
ناگهان اعلانی در آسمانباشم ظاهر شد تا همهٔسپس بازیکنان آن را ببینند.
<شهرتِ بازیکن یوان در همهجا پیچیده و او نخستین بازیکنی شد که ۱۰۰٬۰۰۰ شهرت به دست آورد!>
دینگ!
<لقبِ «نامدار» برای این دستاورد دریافت شد!>
<رویدادها و مناطقِ خاصی به واسطهٔ این شهرت گشوده شد.>
با دیدنِوقت اعلانها، ابروهای یوانلحظهای کمی بالا رفت.
پس شهرت رویدادهای جدید رو بازروزها میکنه... حالا تنها سؤال اینه کهبعد این رویدادها رو از کجا پیدا کنم...
«شیاو یانگ،آنها بیا یهسپس استراحتی بکنیم.»
تیان یانیو ناگهانروحیِ برگشت و بهپروازِ او نگاه کرد.
سر تکان داد: «باشه.»
از پرواز دست کشیدند و به دنبالِپروازِ جایی گشتند تا بنشینند و انرژیِ روحیِ تحلیلرفتهشانبزرگی را پس از روزها پروازِ بیوقفه بازیابی کنند.
مدتی بعد،آنها زیرِ درختِسپس بزرگی نشستند.
تیان یانیو و تیانتحلیلرفتهشان سویین بیدرنگ چشمانشان رابازیابی بستند و به تزکیه نشستند.
باید چندوقت ساعتی وقتباشم داشته باشم...
یوان لحظهای به آنها خیره شد وپروازِ سپس برای نخستین بار از زمانِ ورود بهبزرگی آرامگاهِ امپراتورِ بینام، بیصدا از بازی خارج شد.
یوان به چو لیوشیانگ کهبار با کنسول روی سرش کنارِبینام او دراز کشیده بود نگاه کرد.
هنوز داخله، نه؟
به حمام رفت و خودش راآنها شست، هرچند با وجودِ هفتهها حمامآرامگاهِ نرفتن، بدنش از تمیزی برق میزد.
یوان پس از اینکه با احساسِ شادابی از حمام بیرون آمد، اتاقبعد را ترک کرد تا به بقیه سر بزند. طبقِ معمول، میشد آنها راباشم در زمینِ تمرینِ پشتِ خانه پیدا کرد، اما تنها یک نفر آنجا بود.
وانگ مینگ دست از چرخاندنِ شمشیرش کشید و باامپراتورِ دیدنِ او در زمینِ تمرین، با خوشحالی غافلگیر شد: «یوان!دراز اینجا چیکار میکنی؟ کاوشِ آرامگاهِ امپراتورِ بینام رو تموم کردی؟»
یوان سر تکان داد: «نه، اصلاً.پروازِ فقط یه استراحتِ کوتاه کردم تازیرِ بدنم رو کش بدم. بقیه کجان؟»
«همهشون توی تزکیهٔ آنلاین هستن— این روزها بعد ازبار تمرینِ صبح فقط همین کار رو میکنیم. من بیشتر ازکنسول همیشه اینجا موندم چون حس میکنم بهزودی مرزم رو میشکنم.»
«دوستدخترهات و جینشی هم فقط هفتهای یه بار برای ورزش پیداشون میشه. میشیو کمیدرختِ بیشتر میاد تا برامون غذا بپزه، اما از وقتی بهش گفتیم روی تزکیهاش تمرکز کنه،سپس اونم دیگه نمیاد. اینجا اخیراً خیلی ساکت شده چون همه روی کارِ خودشون تمرکز کردن.»
یوان سر تکان داد: «خوبه.بار و حالا که اینجام، میخوایبینام یه مبارزهٔ تمرینیِ کوچیک داشته باشیم؟»
وانگ مینگ لبخندروحیِ زد: «اگه توپروازِ نمیگفتی خودم ازت میخواستم.»
یوان شمشیری برداشت وباشم کمی بعد مبارزهٔ تمرینی بابار وانگ مینگ را آغاز کرد.
مدتی بعد.
یوان به وانگ مینگ که غرقزمانِ در عرق روی زمین دراز کشیده بودخارج گفت: «از آخرین مبارزهمون خیلی پیشرفت کردی.»
«با این حالروحیِ هنوز نتونستم یهپروازِ ضربه هم بهت بزنم.»
یوان خندید: «بهداشته اونجا هم میرسی، ولیخیره قرار نیست راحت باشه.»
«دقیقاً همینو میخوام.»
یوان کمی دیگر باسپس وانگ مینگ گپ زدآرامگاهِ و سپس به اتاقش برگشت.
با این حال هنوز وقتِروزها زیادی داشت و نمیخواست بهمدتی این زودی به تزکیهٔ آنلاین برگردد.
از اینوقت رو، تصمیمباشم گرفت چنگ بنوازد.
پس از برداشتنِ چنگشروحیِ از کمد، به بالکنبیوقفه رفت و مشغولِ نواختن شد.
حدود یک ساعت بعد، میشیو کلاهِ واقعیتِورود مجازی را از سرش برداشت و رویلیوشیانگ تخت نشست تا به ساعت نگاه کند.
تقریباً نیمهشبه...
ناگهان با شنیدنِ نوایی بهشتی که بدنشخیره را به وجد آورد و در دمبینام خواب را از سرش پراند، گوشهایش تیز شد.
«این موسیقی... یوانه؟»
بهسرعت به بالکن رفت و به اتاقِ یوان نگاه کرد. چشمانشبیصدا بیدرنگ به دیدنِ چهرهٔ جذابِ یوان روشن شد که در زیرِ نورِخودش مهتاب، در حالی که با ظرافت چنگ مینواخت، زیباتر هم شده بود.
میشیو دهانش را کمی باز کردپروازِ اما بیهیچ صدایی بست، چرا کهزیرِ نمیخواست چنین لحظهای را به هم بزند.
یک دقیقه بعد، پس از نواختنِ آخرینخیره نت، یوان دستش را روی چنگ گذاشتبینام و با لبخندی ملایم به میشیو نگاه کرد.
«هی، خیلی وقته ندیدمت.»
میشیو نتوانست جلوی خودش را بگیردزمانِ و اولین چیزی را که به ذهنشخارج رسید پرسید: «توی تزکیهٔ آنلاین اتفاقی افتاده؟»
«توی تزکیهٔ آنلاینروحیِ همهچیز مرتبه، فقطپروازِ دارم استراحت میکنم.»
«که اینطور...»وقت میشیو نمیدانستباشم دیگر چه بگوید.
«...»
پس از لحظهای سکوتِسپس معذبکننده، میشیو ناخودآگاه بهآرامگاهِ زبان آورد: «میخوای بیای اینجا؟»
تا به خودش بیاید وروزها بفهمد چه گفته، یوان با تکانِبعد بیصدای سر جوابش را داده بود.
«یک دقیقه دیگهداشته اونجام. اول بذار چنگخیره رو سر جاش بذارم.»
یوان که ازانرژیِ بالکن رفت، صورتِ میشیوپروازِ از خجالت سرخ شد.
یک دقیقه بعد،خیره یوان درِ اتاقِزمانِ میشیو را زد.
میشیو بهسرعتانرژیِ در راتحلیلرفتهشان باز کرد.
وقتی واردِ اتاق شدند، یوانلحظهای نشست و سرِ صحبت رازمانِ باز کرد: «تزکیهت چطور پیش میره؟»
«خوب. دقیقاً قبل ازروحیِ اینکه خارج بشم، واردِ لایهٔبازیابی ۷ از استادِ روح شدم.»
یوان لبخند زد: «همین الانش استادِ روحورود شدی؟ فقط یک ماه گذشته. فکر کنم وقتیکنسول تمامِ تمرکزت رو روی تزکیه میذاری همین میشه.»
میشیو سر تکان داد: «انرژی روحیِ متراکم توی آسمانِ سوم خیلی کمک میکنه. البته فنِ تزکیهم بیشترین نقش رو توی پیشرفتم داره. فقط من نیستم. چوآنها لیوشیانگ و لی جینشی هم به استادِ روح رسیدن. چو لیوشیانگ هفتهٔ پیش به لایهٔ ۵ رسید. با این حال، کسی که بیشترین پیشرفت رو داشته لیتمیزی جینشیه. با اینکه خیلی دیرتر از ما شروع کرد، همین الانش از ما جلو زده و به لایهٔ ۹ رسیده. فکر کنم بهزودی استادِ بزرگِ روح بشه.»
یوان از پیشرفتِ عظیمِ لی جینشی غافلگیر و خوشحالبار شد: «لی جینشی به همچین لایهای رسیده؟ از نابغهٔلیوشیانگ شماره یکِ باغِ یشمی همین انتظار میرفت. واقعاً بااستعداده.»
میشیو سپس پرسید:انرژیِ «تو چطور؟ اوضاع تویپروازِ آرامگاهِ امپراتورِ بینام چطوره؟»
«اتفاقاتِ زیادی افتاده.» یوانسپس در ادامه تجربههایش راآرامگاهِ برای او تعریف کرد.