چپتر 1094: ورود به فرقهٔ شمشیرِ یشمی
0روزِ بعد از ماجرای خاندانِ لین،بهسرعت یوان به همراهِ تیان سویین ومهمان تیان یانیو خاندانِ تیان را ترک کرد.
تیان سویین با چهرهای نگران به شوهرشراه نگاه کرد و گفت: «مطمئنی میخوای بمونی؟ اگهساختمان وقتی ما نیستیم خاندانِ لین حمله کنه چی؟»
شوهرش با لبخندی آرام سر تکان دادپرسه و گفت: «اینقدر بدبین نباش. حسِ خوبیباشه دارم که خاندانِ لین کاری به کارمون نداره.»
مدتی بعد، اقامتگاه رایادت ترک کردند و بهتوی نزدیکترین تلهپورتِ شهر رفتند.
پس از خروج از تلهپورت و در مسیرِ فرقهٔبیا شمشیرِ یشمی، تیان سویین به یوان گفت: «قبل از اینکهساختمانِ به فرقه برسیم، میخوام چند تا قانون رو یادت بمونه.»
«اول، تنهایی توی فرقهثبت پرسه نمیزنی. دوم، همیشهافتاد باید یه نفر همراهت باشه.»
سپس به تیان یانیو نگاه کرد وپرسه ادامه داد: «چون خودت قبول کردی بیاریشباشه توی فرقه، مسئولیتش با توئه. چشم ازش برندار.»
«میدونم...»
یوان لبخندی زد و گفت: «چرابهسرعت یه جوری حرف میزنید که انگارمهمان برای اومدن به فرقهتون نیتِ پنهانی دارم؟»
«نداری؟»
«ندارم.»
تیان سویینچند پوزخندی زد وبمونه گفت: «باور نمیکنم.»
یوان بابراش بیخیالی شانهایجلوتر بالا انداخت.
وقتی به فرقه رسیدند، تیان سویین بهراه تیان یانیو گفت: «رویدادِ پیشِ رو روجلوی فراموش نکن. فردا یه جلسهٔ توجیهی براش داریم.»
«میدونم.»
تیان سویین جلوتر واردِیادت فرقه شد و بهسرعتتوی از دیدشان ناپدید شد.
تیان یانیو به یوان گفت:واردِ «بیا اول اسمت رو بهعنوانِاسمت مهمان توی فرقه ثبت کنیم.»
«باشه.»
یوان به دنبالشبمونه راه افتاد وتوی واردِ فرقه شد.
مدتی بعد،چند بالای ساختمانِیادت بزرگی توقف کردند.
همانطور که جلوی ساختمان فرود میآمدند، تیان یانیو توضیح داد: «اینجابهعنوانِ ساختمانِ اداریِ ماست. وقتی اسمت رو ثبت کنیم، یه لباسِ مهمانهمانطور بهت میدن. تا وقتی توی فرقه هستی باید این لباس تنت باشه.»
بهمحضِ ورود به ساختمان،ثبت یوان نگاههای خیرهٔ بسیاریافتاد را روی خودشان حس کرد.
پیرمردی با موهای سفید و کوتاه باپرسه دیدنشان با عجله جلو آمد و گفت:باشه «شاگرد یانیو! به فرقه برگشتی و حالت خوبه!»
تیان یانیو لبخندِ دوستانهای زدبمونه و گفت: «سلام، بزرگ منگ.نمیزنی البته که حالم خوبه. چرا نباشم؟»
بزرگ منگ با چشمهایجلوتر گردشده به او نگاهناپدید کرد و گفت: «چرا نباشی؟»
«شایعه شده که خاندانِثبت لین دستگیرت کرده وافتاد زندانیشون هستی! مگه اینطور نشد؟»
«اگه دستگیر شده بودم که الانتوی اینجا نبودم، مگه نه؟ نمیدونم این شایعههمراهت از کجا آب میخوره، اما حقیقت نداره.»
«خدا رو شکر. پس اون شایعهاول که میگفت خاندانِ شما با خاندانِهمیشه لین درگیر شده هم دروغه، درسته؟»
«اون... راسته. اماداریم قضیه دیگه ختمبهسرعت به خیر شده.»
بزرگ منگ سر تکان داد و گفت: «خیلی هم اطمینانبخش نیست. با اینهمانطور حال، حالا که به فرقه برگشتی، حتی خاندانِ لین هم نمیتونه دستش بهتاین برسه. ما بارها بهت هشدار دادیم که از فرقه بیرون نری، اما حیف...»
سپس نگاهش را به مردِتنهایی جوان و خوشقیافهای که پشتِهمیشه سرِ یانیو ایستاده بود، دوخت.
«این مردِ جوان کیه؟ دوستپسرته؟»
تیان یانیو خندید: «این شیاو یانگه،بهسرعت مهمانِ خاندانِ ما، و البته ناجیِ ما.ثبت آوردمش اینجا چون میخواست فرقهمون رو ببینه.»
«شیاو یانگ، این بزرگ منگه. ازدنبالش دوستای نزدیکِ مادرمه و حتی قبلتوقف از اینکه بیام به فرقه، معلمم بود.»
تیان یانیویادت آنها را بهتنهایی هم معرفی کرد.
انکارش نکرد... بزرگ منگ فقط به این فکر میکرد که چطوردوم تیان یانیو حرفِ قبلیاش دربارهٔ دوستپسر خواندنِ یوان را نادیده گرفته بود،بیاریش چیزی که معمولاً درجا انکارش میکرد و حتی از دستش عصبانی میشد.
این شیاو یانگداریم دیگه کیه؟ چقدر جالب...دیدشان در دل لبخند زد.
لحظهای بعد تیان یانیوثبت پرسید: «بههرحال، میتونید تویافتاد مراحلِ ثبتنام کمکش کنید؟»
«حتماً. دنبالم بیا، شیاو یانگ.»
یوان بهدنبالِ بزرگ منگ به سمتِاول یکی از میزها رفت، جایی کههمیشه باید اطلاعاتی دربارهٔ خودش به فرقه میداد.
اـاوجِ شاهِ روح؟! با دیدنِواردِ پایهٔ تزکیهٔ یوان روی کاغذ،اسمت دهانِ بزرگ منگ باز ماند.
برگشت و به یوان نگاه کرد و همانطور کهبالای انتظار میرفت، هالهٔ یک شاهِ روح از کالبدِ یوانتوضیح ساطع میشد، اما نمیتوانست لایهٔ دقیقش را تشخیص دهد.
هنوز ۲۰ سالش هم نشده و از الان توی اوجِ شاهِ روحه؟ همچین هیولایی از کجاادامه پیداش شده و چطور تا امروز اسمش به گوشم نخورده؟ هرچه بزرگ منگ بیشتر دربارهٔ یوانانگار میفهمید، دستانِ لرزانش بیشتر عرق میکرد. کمکم داشت میفهمید چرا تیان یانیو رفتارِ متفاوتی با او دارد.
مدتی بعد، بزرگقانون منگ با یونیفرمِ جدیدِتنهایی یوان پیشِ او برگشت.
بیشترِ بخشهای یونیفرم سیاهجلوتر بود و شمشیرِ زرینی رویبیا قسمتِ سینهاش به چشم میخورد.
«این یونیفرمِ مهمانِ شماست. لطفاً تا زمانی که داخلِ فرقهساختمانِ هستید، این رو بپوشید. اینطوری میفهمیم که مهمان هستید. اونجا همماست یه رختکن داریم.» بزرگ منگ به درِ انتهای اتاق اشاره کرد.
«فهمیدم.»
یوان بیدرنگچند رفت تا لباسهایشبمونه را عوض کند.
وقتی تیان یانیو یونیفرمِ سیاه را در دستانِناپدید یوان دید، از بزرگ منگ پرسید: «یونیفرمِ مهمانِراه افتخاری رو بهش دادید؟ با اینکه هیچی ازش نمیدونید؟»
بزرگ منگ با لحنی جدی گفت: «هویتشونراه هرچی که باشه، وقتی کسی توی اوجِجلوی شاهِ روحه، لیاقتش کمتر از این نیست.»
«راستی، همچینیادت نابغهای رو ازتنهایی کجا پیدا کردی؟»
تیان یانیو لبخند زد و گفت: «باورتون بشه یا نه، اون منهمیشه رو پیدا کرد. یه روز کاملاً ناگهانی پیداش شد و از اونمسئولیتش موقع داره به من و خاندانم کمک میکنه— انگار هدیهای از طرفِ آسمانهاست.»
بزرگ منگ ازداریم چنین موقعیتِ مشکوکیبهسرعت ابروهایش را بالا داد.
«مطمئنی میتونی بهش اعتماد کنی؟»
«بهجز خاندانم، اون تنها کسیه که بیقیدوشرط بهش اعتماد دارم. میدونمباید شاید دیوانهوار به نظر برسه، اما واقعاً هیچ سوءنیتی ازش حسمسئولیتش نمیکنم. دلیلش برای کمک به خاندانم هرچی که باشه، من بابتش سپاسگزارم.»
چند دقیقه بعد یوان از رختکن بیرون آمد و وقتی تیان یانیوهمیشه ظاهرِ جدیدش را دید، صورتش کمی گلگون شد. طبیعتاً خودش از اینمسئولیتش موضوع بیخبر بود و فقط کمی بیشتر از حدِ معمول احساسِ گرما میکرد.