---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 466: مُهرِ باستانی • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 466: مُهرِ باستانی

0

یوان پس از آنکه چند ساعت را‌داد​ به مرورِ تجربه‌های شیائو هوا گذراند، سرانجام‌مقدارِ​ چشم‌هایش را باز کرد و به اطراف نگریست.

«هنوز برنگشتن؟»

شیائو هوا گفت: «حدودِ یه ساعت پیش برگشتن‌داد​ تا بگن چند ساعتِ دیگه توی طبقهٔ دوم‌عظیمی​ کار دارن، ولی داداش یوان غرقِ کارِ خودش بود.»

«آهان، که این‌طور. عیبی‌برایش​ نداره. به‌هرحال هنوز یه فن‌پرسه​ هست که باید یاد بگیرم.»

«ممنون که تجربه‌ت رو نشونم‌مکانه​ دادی، شیائو هوا. فکر کنم‌خیلی​ فهمیدم چرا نمی‌تونم مرز رو بشکنم.»

شیائو هوا پرسید: «چرا؟»

گفت: «احتمالاً دلیلش‌انرژی​ کمبودِ انرژی روحی‌مکانه​ توی اون مکانه.»

شیائو هوا سر تکان داد و گفت: «انرژی روحی وقتِ شکستنِ مرز خیلی مهمه، چون‌فعلاً​ آدم به مقدارِ عظیمی انرژی روحی نیاز پیدا می‌کنه. برای همین، آدما معمولاً قبل از اینکه‌بگرده​ برای شکستنِ مرز تلاش کنن، جایی رو انتخاب می‌کنن که بیشترین انرژی روحی رو داشته باشه.»

یوان آه کشید:‌روحی​ «که این‌طور... پس‌تکان​ کار خیلی سخت می‌شه...»

از آنجا که معلول بود و نمی‌توانست بدونِ کمکِ ویلچر و می‌شیو از‌اگه​ جایش تکان بخورد، پیدا کردنِ مکانی با انرژی روحیِ بهتر از اتاقش برایش‌مطمئن​ دشوار بود. به‌علاوه، با توجه به شرایطشان، پرسه زدن در بیرون عاقلانه نبود.

یوان با خود فکر کرد: فکر‌مکانه​ کنم فعلاً باید شکستنِ مرز رو عقب‌چون​ بندازم و روی حسِ ایزدیم تمرین کنم.

شیائو هوا ناگهان گفت: «اگه داداش یوان نمی‌تونه‌شرایطشان​ جایی با انرژی روحیِ خوب پیدا کنه، می‌تونه به‌جاش‌بندازم​ دنبالِ گنجینه‌هایی بگرده که مقدارِ زیادی انرژی روحی دارن.»

یوان گفت: «گنجینه؟ این‌که خیلی سخت‌تره...» او‌داد​ مطمئن نبود که در دنیای واقعی اصلاً‌مقدارِ​ گنجینه‌ای با انرژی روحی پیدا می‌شود یا نه.

یوان در دل آه کشید:‌فعلاً​ کاش می‌شد یه‌جوری گنجینه‌های این دنیا‌تمرین​ رو به دنیای واقعی منتقل کرد...

متأسفانه، برخلافِ انتقالِ دانش از تزکیهٔ آنلاین به‌داد​ دنیای واقعی، انتقالِ اشیای فیزیکی مثلِ گنجینه‌ها به دنیای‌نیاز​ واقعی، هر طور که فکرش را می‌کرد غیرممکن بود.

یوان گفت: «ممنون بابتِ راهنماییت، شیائو هوا.» و سپس‌پرسه​ فنِ رزمیِ رتبهٔ باستانی را که از معبدِ اژدها‌روی​ به دست آورده بود بیرون کشید تا آن را بخواند.

مردِ جوان و خوش‌قیافه‌ای با موهای بلوندِ بلند روی قلهٔ کوهی مشغولِ‌چون​ تمرین بود. هر بار که مشت می‌زد، تصویرِ اژدهایی شکل می‌گرفت که‌اینکه​ به دوردست پرواز می‌کرد و هرچه را سرِ راهش بود سوراخ می‌کرد.

یوان زیرِ لب زمزمه کرد: «چه فنِ قدرتمندی...» و همچنان‌ایزدیم​ به تماشای این جوانِ بااستعداد نشست که داشت فنِ «اژدهای‌گنجینه‌هایی​ بی‌رحم نه آسمان را در هم می‌کوبد» را تمرین می‌کرد.

البته، چیزی که یوان اکنون تجربه می‌کرد، برای می‌شیو پیش نیامده بود؛ همان‌چون​ زمانی که در کالسکه سعی داشت این فن را بیاموزد. شاید ماجرا به‌تلاش​ سازگاری‌شان ربط داشت، اما یوان داشت فن را با سرعتی ترسناک درک می‌کرد.

وقتی یوان در تلاش برای درکِ فن‌توجه​ بود، شیائو هوا همچون یک نگهبان کنارش‌خود​ نشست تا مطمئن شود کسی مزاحمش نمی‌شود.

با این حال، شیائو هوا هرچقدر هم که‌وقتِ​ قدرتمند بود، تواناییِ محافظت از یوان در برابرِ همه‌چیز‌پیدا​ را نداشت و یکی از این چیزها صدا بود.

«آآآآآه!»

ناگهان صدای بلندی در‌روحی​ اتاقِ انتظار پیچید و‌داد​ یوان را به خود آورد.

«بازم تو!‌بهتر​ قطعاً داری من‌دشوار​ رو تعقیب می‌کنی!»

یوان با شنیدنِ این صدا اخم کرد‌داد​ و به سمتِ در برگشت؛ دخترِ زیبای موطلایی‌عظیمی​ با چند فن در دست آنجا ایستاده بود.

یوان پرسید: «اینجا‌نبود​ چی‌کار می‌کنی؟ من‌عقب​ از صبحِ امروز اینجام.»

دختر سریع‌کمبودِ​ جواب داد: «منم‌اون​ از دیشب اینجام!»

یوان آهِ بلندی کشید و گفت: «از‌توجه​ این کار خسته نمی‌شی؟ برو آزمونت برای‌خود​ چهار خاندانِ باستانی رو ادامه بده دیگه.»

دختر با چهره‌ای ناباور گفت: «پـ-پس تمامِ‌داد​ این مدت هویتِ من رو می‌دونستی؟! بازم‌مقدارِ​ ادعا می‌کنی که تعقیبم نمی‌کنی؟ عمراً باور کنم!»

یوان آهِ بلندی کشید: «نه... یه نفر‌بندازم​ یونیفرمت رو شناخت و بهم گفت... اصلاً می‌دونی‌خوب​ چیه... بی‌خیال... حرف زدن با تو فایده‌ای نداره.»

دخترِ تندخو دندان‌غروچه کرد و گفت: «تـ-تو خیلی‌داد​ شانس آوردی که الان داخلِ هزار فن هستیم،‌عظیمی​ وگرنه تا الان صورتت رو خرد کرده بودم!»

یوان شانه بالا انداخت و با آرامش جواب‌شرایطشان​ داد: «از دفعهٔ پیش درس نگرفتی؟ اگه می‌خوای‌عقب​ دوباره اون درد رو تجربه کنی، بیا مشت بزن.»

وقتی یوان ماجرای قبلی را‌مکانه​ به یادش آورد، دختر ناگهان‌خیلی​ دردِ مبهمی در پاهایش حس کرد.

«همف! بی‌خیال! هرچقدر دوست داری دنبالم بیا، اما اگه‌حسِ​ دست از پا خطا کنی، صورتت رو خرد می‌کنم!» دخترِ‌دنبالِ​ تندخو سپس آن‌سوی اتاق نشست و به او بی‌محلی کرد.

اما در کمالِ تعجبِ یوان،‌اون​ شیائو هوا از جا برخاست‌شکستنِ​ و به دخترِ تندخو نزدیک شد.

دختر با‌بهتر​ اخم به شیائو‌دشوار​ هوا نگاه کرد.

«چی می‌خوای؟»

شیائو هوا لحظه‌ای طولانی به او خیره‌بندازم​ ماند و سپس گفت: «تو از چهار خاندانِ‌خوب​ باستانی هستی، درسته؟ توی خاندان چقدر قدرت داری؟»

«ها؟ برای چی می‌پرسی؟»

شیائو هوا‌بهتر​ پرسید: «مُهرِ‌برایش​ باستانی رو داری؟»

چشم‌های دختر از تعجب گرد‌مکانه​ شد؛ سریع از جا پرید‌خیلی​ و از شیائو هوا فاصله گرفت.

«تو کی هستی؟‌نبود​ از کجا دربارهٔ‌عقب​ مُهرِ باستانی می‌دونی؟»

«...»

«ازت یه سؤال‌اتاقش​ پرسیدم! از کجا‌به‌علاوه​ دربارهٔ مُهرِ باستانی می‌دونی؟!»

دخترِ تندخو دستش را بالا‌مکانه​ برد و ضربه‌ای به سمتِ‌خیلی​ صورتِ شیائو هوا روانه کرد.

یوان از جا پرید: «شیائو هوا!» اما پیش از‌حسِ​ آنکه بتواند کاری کند، شیائو هوا آستینش را تکان‌به‌جاش​ داد و با آرامش، ضربه را بی‌نقص مهار کرد.

با حس کردنِ قدرتِ ژرف و غیرقابلِ‌درکی‌تکان​ که از شیائو هوا ساطع می‌شد، چشم‌های‌آدم​ دختر از شدتِ شوک گرد شد: «تـ-تو...»

ناولها | novelha.net