چپتر 466: مُهرِ باستانی
0یوان پس از آنکه چند ساعت راحسِ به مرورِ تجربههای شیائو هوا گذراند، سرانجامکنه چشمهایش را باز کرد و به اطراف نگریست.
«هنوز برنگشتن؟»
شیائو هوا گفت: «حدودِ یه ساعت پیش برگشتنمکانه تا بگن چند ساعتِ دیگه توی طبقهٔ دومآدم کار دارن، ولی داداش یوان غرقِ کارِ خودش بود.»
«آهان، که اینطور. عیبیمکانی نداره. بههرحال هنوز یه فندشوار هست که باید یاد بگیرم.»
«ممنون که تجربهت رو نشونمبندازم دادی، شیائو هوا. فکر کنمناگهان فهمیدم چرا نمیتونم مرز رو بشکنم.»
شیائو هوا پرسید: «چرا؟»
گفت: «احتمالاً دلیلشدلیلش کمبودِ انرژی روحیروحی توی اون مکانه.»
شیائو هوا سر تکان داد و گفت: «انرژی روحی وقتِ شکستنِ مرز خیلی مهمه، چونبیرون آدم به مقدارِ عظیمی انرژی روحی نیاز پیدا میکنه. برای همین، آدما معمولاً قبل از اینکهمیتونه برای شکستنِ مرز تلاش کنن، جایی رو انتخاب میکنن که بیشترین انرژی روحی رو داشته باشه.»
یوان آه کشید:فعلاً «که اینطور... پسروی کار خیلی سخت میشه...»
از آنجا که معلول بود و نمیتوانست بدونِ کمکِ ویلچر و میشیو ازداد جایش تکان بخورد، پیدا کردنِ مکانی با انرژی روحیِ بهتر از اتاقش برایشهمین دشوار بود. بهعلاوه، با توجه به شرایطشان، پرسه زدن در بیرون عاقلانه نبود.
یوان با خود فکر کرد: فکرروحی کنم فعلاً باید شکستنِ مرز رو عقبخیلی بندازم و روی حسِ ایزدیم تمرین کنم.
شیائو هوا ناگهان گفت: «اگه داداش یوان نمیتونهبرایش جایی با انرژی روحیِ خوب پیدا کنه، میتونه بهجاشنبود دنبالِ گنجینههایی بگرده که مقدارِ زیادی انرژی روحی دارن.»
یوان گفت: «گنجینه؟ اینکه خیلی سختتره...» اوحسِ مطمئن نبود که در دنیای واقعی اصلاًکنه گنجینهای با انرژی روحی پیدا میشود یا نه.
یوان در دل آه کشید:احتمالاً کاش میشد یهجوری گنجینههای این دنیامکانه رو به دنیای واقعی منتقل کرد...
متأسفانه، برخلافِ انتقالِ دانش از تزکیهٔ آنلاین بهمکانه دنیای واقعی، انتقالِ اشیای فیزیکی مثلِ گنجینهها به دنیایمقدارِ واقعی، هر طور که فکرش را میکرد غیرممکن بود.
یوان گفت: «ممنون بابتِ راهنماییت، شیائو هوا.» و سپسدشوار فنِ رزمیِ رتبهٔ باستانی را که از معبدِ اژدهاخود به دست آورده بود بیرون کشید تا آن را بخواند.
مردِ جوان و خوشقیافهای با موهای بلوندِ بلند روی قلهٔ کوهی مشغولِنمیتونه تمرین بود. هر بار که مشت میزد، تصویرِ اژدهایی شکل میگرفت کهمطمئن به دوردست پرواز میکرد و هرچه را سرِ راهش بود سوراخ میکرد.
یوان زیرِ لب زمزمه کرد: «چه فنِ قدرتمندی...» و همچناناون به تماشای این جوانِ بااستعداد نشست که داشت فنِ «اژدهایمقدارِ بیرحم نه آسمان را در هم میکوبد» را تمرین میکرد.
البته، چیزی که یوان اکنون تجربه میکرد، برای میشیو پیش نیامده بود؛ همانخیلی زمانی که در کالسکه سعی داشت این فن را بیاموزد. شاید ماجرا بهقبل سازگاریشان ربط داشت، اما یوان داشت فن را با سرعتی ترسناک درک میکرد.
وقتی یوان در تلاش برای درکِ فناتاقش بود، شیائو هوا همچون یک نگهبان کنارشزدن نشست تا مطمئن شود کسی مزاحمش نمیشود.
با این حال، شیائو هوا هرچقدر هم کهایزدیم قدرتمند بود، تواناییِ محافظت از یوان در برابرِ همهچیزدنبالِ را نداشت و یکی از این چیزها صدا بود.
«آآآآآه!»
ناگهان صدای بلندی درکمبودِ اتاقِ انتظار پیچید ومکانه یوان را به خود آورد.
«بازم تو!بخورد قطعاً داری منروحیِ رو تعقیب میکنی!»
یوان با شنیدنِ این صدا اخم کردحسِ و به سمتِ در برگشت؛ دخترِ زیبای موطلاییمیتونه با چند فن در دست آنجا ایستاده بود.
یوان پرسید: «اینجابشکنم چیکار میکنی؟ مندلیلش از صبحِ امروز اینجام.»
دختر سریعاحتمالاً جواب داد: «منمانرژی از دیشب اینجام!»
یوان آهِ بلندی کشید و گفت: «ازاتاقش این کار خسته نمیشی؟ برو آزمونت برایزدن چهار خاندانِ باستانی رو ادامه بده دیگه.»
دختر با چهرهای ناباور گفت: «پـ-پس تمامِحسِ این مدت هویتِ من رو میدونستی؟! بازمکنه ادعا میکنی که تعقیبم نمیکنی؟ عمراً باور کنم!»
یوان آهِ بلندی کشید: «نه... یه نفرکمبودِ یونیفرمت رو شناخت و بهم گفت... اصلاً میدونیشکستنِ چیه... بیخیال... حرف زدن با تو فایدهای نداره.»
دخترِ تندخو دندانغروچه کرد و گفت: «تـ-تو خیلیمکانه شانس آوردی که الان داخلِ هزار فن هستیم،آدم وگرنه تا الان صورتت رو خرد کرده بودم!»
یوان شانه بالا انداخت و با آرامش جواببرایش داد: «از دفعهٔ پیش درس نگرفتی؟ اگه میخوایعاقلانه دوباره اون درد رو تجربه کنی، بیا مشت بزن.»
وقتی یوان ماجرای قبلی رابندازم به یادش آورد، دختر ناگهانناگهان دردِ مبهمی در پاهایش حس کرد.
«همف! بیخیال! هرچقدر دوست داری دنبالم بیا، اما اگهروحی دست از پا خطا کنی، صورتت رو خرد میکنم!» دخترِآدم تندخو سپس آنسوی اتاق نشست و به او بیمحلی کرد.
اما در کمالِ تعجبِ یوان،انرژی شیائو هوا از جا برخاستداد و به دخترِ تندخو نزدیک شد.
دختر بابخورد اخم به شیائوروحیِ هوا نگاه کرد.
«چی میخوای؟»
شیائو هوا لحظهای طولانی به او خیرهکمبودِ ماند و سپس گفت: «تو از چهار خاندانِشکستنِ باستانی هستی، درسته؟ توی خاندان چقدر قدرت داری؟»
«ها؟ برای چی میپرسی؟»
شیائو هوابخورد پرسید: «مُهرِمکانی باستانی رو داری؟»
چشمهای دختر از تعجب گردبندازم شد؛ سریع از جا پریدناگهان و از شیائو هوا فاصله گرفت.
«تو کی هستی؟بشکنم از کجا دربارهٔدلیلش مُهرِ باستانی میدونی؟»
«...»
«ازت یه سؤالکردنِ پرسیدم! از کجابهتر دربارهٔ مُهرِ باستانی میدونی؟!»
دخترِ تندخو دستش را بالابندازم برد و ضربهای به سمتِناگهان صورتِ شیائو هوا روانه کرد.
یوان از جا پرید: «شیائو هوا!» اما پیش ازروحی آنکه بتواند کاری کند، شیائو هوا آستینش را تکانچون داد و با آرامش، ضربه را بینقص مهار کرد.
با حس کردنِ قدرتِ ژرف و غیرقابلِدرکیاون که از شیائو هوا ساطع میشد، چشمهایمهمه دختر از شدتِ شوک گرد شد: «تـ-تو...»