چپتر 283: راهحلِ بینقص
0با شنیدنِ صدای نفسنفس زدنِ میفنگ، یوان با لبخندی بر لب گفت:پول «حتی اگه بچگیم ازم گرفته شده باشه، حداقل هنوز آیندهم رو دارم وحال تا وقتی نتونم با قدرتِ خودم از این تخت بیام پایین، تسلیم نمیشم.»
«اربابِ جوان... شما...بله واقعاً...» میفنگ باورش نمیشدفعلاً چه اتفاقی افتاده است.
انگشتهایش را تکان داده بود؟ حتی اگر در حدِ یکتمامِ تکانِ جزئی بود، باز هم پیشرفتی بزرگ به حساب میآمدنگرانِ و نشانهای امیدوارکننده بود که شاید واقعاً در آینده خوب شود!
یوان با صدایی آرام گفت: «بله، واقعاً دارم خوبکارتون میشم. اما لطفاً فعلاً این رو پیشِ خودتون نگه دارید،میکنم چون میخوام برای میشیو و یو رو یه غافلگیری باشه.»
میفنگ با هیجان سر تکان داد و اشکهای رویسخت صورتش تندتر فروریخت: «به کسی نمیگم! قول میدم تامیکنم پای جونم هم که شده، به احدی حرفی نزنم!»
پس از چند دقیقه که اشکهایش را پاک کرد و آرام شد، گفت: «اربابِبرای جوان، حالا که دیگه عضوی از خاندانِ یو نیستید، چه برنامهای دارید؟ با اینکهپای قطعاً دارید خوب میشید، اما بدونِ حمایت و منابعِ خاندانِ یو کارتون سخت میشه.»
و ادامه داد: «اگه به پول نیازنیاز دارید، فقط به من بگید و منکنم تمامِ تلاشم رو میکنم تا ازتون حمایت کنم.»
«مشکلی نیست، خانم میفنگ.قطعاً خودم یه برنامههایی دارم. باکارتون این حال، نگرانِ یه موضوعم.»
«نگرانِ چی هستید،قطعاً اربابِ جوان؟ کاریحمایت از دستِ من برمیاد؟»
یوان پرسید: «نمیدونم میتونید کمک کنید یا نه، اما نگرانم اگه خاندانِ یومیخوام بفهمن میشیو داره به من کمک میکنه، توی دردسر بیفته و این موضوعقول دامنِ شما رو هم بگیره. دلم نمیخواد اینطور بشه. راهحلی به ذهنتون میرسه؟»
«که اینطور...»
در کمالِ تعجبِ یوان، میفنگ با شنیدنِ اینمنابعِ حرف زیرِ خنده زد و یوان با خودبگید فکر کرد که مگر چیزِ خندهداری گفته است.
میفنگ لحظهای بعد گفت: «اربابِ جوانِ عزیزم، من یهسخت راهحلِ بینقص برای این موضوع دارم؛ راهحلی که حتیمیکنم اگه اربابها هم بفهمن، هیچ دردسری برای میشیو درست نمیکنه.»
یوان با هیجان پرسید: «واقعاً؟!» اینلطفاً راهحل چه میتوانست باشد؟ آنقدر خوبچون به نظر میرسید که باورش سخت بود!
میفنگ گفت: «بله، من هرگز به شما دروغ نمیگم، اربابِ جوان. خلاصه، راهحلِ همهچیزکنم اینه که میشیو خاندانِ یو رو ترک کنه، اینجوری حتی اگه تصمیم بگیره برایمیتونید شما کار کنه، اونا نمیتونن اعتراضی بکنن.» این حرف یوان را در جا بیزبان کرد.
یوان با دستپاچگی گفت: «مـ... میشیو خاندانِ یو رو ترک کنه؟ فکر نکنم بتونمنیاز اینقدر خودخواه باشم و میشیو رو از یو رو جدا کنم. تازه خودِ میشیوموضوعم چی؟ اگه نخواد این کار رو بکنه چی؟ منم که قرار نیست مجبورش کنم.»
میفنگ سرانجام ماجرا را برایش روشن کرد: «نیازی نیست نگرانِ این چیزها باشید، اربابِ جوان.بگید اولاً که میشیو از همون اول آموزش دیده بود تا مراقبِ شما باشه، دوماً خودشدستِ هم از قبل قبول کرده که خاندانِ یو رو ترک کنه تا پیشِ شما بمونه.»
یوان با صدایی بهتزده زمزمه کرد: «صبرفعلاً کن... چی؟ میشیو تصمیم گرفته خاندانِ یوبرای رو ترک کنه؟ پس یو رو چی میشه؟»
میفنگ گفت: «بله، میشیو همین الانش هم خاندانِ یو رو ترک کرده.میکنم امروز به اربابان اطلاع میدم. در موردِ بانوی جوان، ایشون هم با اینبرمیاد کار موافق بود و حتی اصرار کرد که میشیو خاندان رو ترک کنه.»
یوان آهی کشید: «من... واقعاً نمیدونمبدونِ چی بگم... فقط نمیخوام بیشتر ازادامه این باری روی دوشِ میشیو باشم...»
«بارِ روی دوش؟» میفنگ لحظهای به فکرمنابعِ فرو رفت و دوباره گفت: «این چطوره، اربابِبگید جوان؟ بیایید از خودِ میشیو بپرسیم نظرش چیه.»
میفنگ از حالتِ زانوزده برخاست و پیشفعلاً از اینکه بیرون برود تا میشیو رابرای صدا کند، لحظهای ظاهرش را مرتب کرد.
میفنگ به او که نزدیکِ ورودیِپول آپارتمان ایستاده بود، گفت: «بیا اینجا،میکنم میشیو. اربابِ جوان میخواد باهات صحبت کنه.»
وقتی با هم واردِ اتاقِ یوان شدند،حمایت میفنگ گفت: «میشیو، اربابِ جوان نگرانه که مبادافقط باری روی دوشت باشه. حقیقت رو بهش بگو.»
میشیو سر تکان داد و گفت: «منمنابعِ از مراقبت از اربابِ جوان لذت میبرمفقط و اربابِ جوان رو باری روی دوشم نمیبینم.»
«بفرمایید، اربابِ جوان. خودِمیشم میشیو گفت. اگه هنوز شکخودتون دارید، احساساتش رو جریحهدار میکنید.»
یوان باکارتون صدایی نسبتاً گیجادامه زمزمه کرد: «میفهمم...»
میفنگ گفت: «بههرحال، میشیو دیگه عضوی از خاندانِ یو نیست و از امروزپول پرستارِ شما میشه.» سپس برگشت و به میشیو نگاه کرد: «در موردِ مدرسه،حال اگه دلت میخواد به مدرسهرفتن ادامه بدی، سعی میکنم یه راهی براش پیدا کنم.»
میشیو سر تکان داد.
وقتی همهچیز حلوفصل شد، میفنگ به ساعتش نگاه کرد و گفت: «من وقتِ زیادی اینجا ندارم،غافلگیری اما قبل از رفتن باید مطمئن بشم که آموزشت رو فراموش نکردی و بهدرستی از اربابِنزنم جوان مراقبت میکنی. بنابراین، همین الان باید بهم نشون بدی چطور از اربابِ جوان مراقبت میکنی.»
«همین الان؟ اما بایدمیشه چیکار کنم؟ اربابِ جوانفقط که صبحانهش رو خورده...»
میفنگ لحظهای بیحرکت ایستاد ومیشید سپس جلو رفت تا پیشانیِسخت یوان را با انگشتش پاک کند.
سپس گفت: «ببین، اربابِ جوان داره عرقمنابعِ میکنه. میخوام لباسهاش رو عوض کنی وفقط تا دستت بنده، بدنش رو هم بشوری.»
با شنیدنِ حرفهای مادرش، چشمهای میشیو گرد شد. هرچند مشکلی بادارید عوضکردنِ لباسهای یوان نداشت، اما شستنِ بدنِ او جلوی چشمِ مادرشتندتر داستانِ کاملاً متفاوتی بود، بهخصوص اگر اتفاقِ دفعهٔ پیش تکرار میشد.
«چرا دستدست میکنی؟ اگه قرار نیستپول درست از اربابِ جوان مراقبت کنی،میکنم بیدرنگ یکی دیگه رو جات میآرم.»
میشیو با اضطراب آبِ دهانش را قورتحمایت داد، اما جرئت نداشت روی حرفِ مادرشنیاز حرف بزند. بنابراین، تنها توانست سر تکان دهد.
به این ترتیب، میشیو مشغولِ درآوردنِ لباسهایمنابعِ یوان شد، در حالی که میفنگ عقب ایستادهبگید بود و بیصدا تکتکِ حرکاتش را تماشا میکرد.
این میشیو را به یادِ کودکیاش انداخت؛ زمانی که هنوزنگه آموزش میدید و درست مثلِ الان، مادرش از دور تماشایشروی میکرد و هر اشتباهِ کوچکی را به او گوشزد میکرد.