چپتر 339: کلیدِ پاگودای رازآلود
0تَرَق!
شترق!
بوووم!
مادربزرگ لان دمش را مثلِ شلاق به کاراینقدر میبرد و هر بار اهریمنها سعی میکردند بهچقدر او نزدیک شوند، آنها را به عقب پرت میکرد.
«اومدید اینجا که فقط بازی کنید؟! انگار حملههای به اینبود ضعیفی میتونه ما رو بکشه!» اهریمنها مهم نبود چند باررشد با ضربهٔ دمِ او پرت میشدند، باز هم به سمتش برمیگشتند.
با این حال، مادربزرگ لان نادیدهشان میگرفت وپیشرفتی همچنان برای یوان و لان یینگیینگ زمان میخرید،روحی چرا که آنها تنها امیدش برای کشتنِ اهریمنها بودند.
در آسمان، پدربزرگ لان و سرورِتزکیهشان اهریمن نیز تنها در عرضِ چنددلیل دقیقه صدها ضربه با هم ردوبدل کردند.
سرورِ اهریمن با صدای بلند خندید: «مارِ پیر، شماها شانسِ کشتنِ ما رو همونرشدشان موقع از دست دادید که اون انسانِ کوفتی صدها هزار سال پیش نتونست ما روکارِ بکشه! حتی اگه تبارتون نسلهای زیادی ادامه پیدا کنه، هرگز نمیتونید ما رو شکست بدید!»
اهریمنها قدیمیترین موجوداتِ قلمروِ رازآلود بودند، چرا که صدها هزار سال زنده مانده بودند—حتی پیش از آنکه سرور به اربابِ قلمروِ رازآلود تبدیل شود. بامیخواست این حال، با وجودِ این عمرِ دراز، پایهٔ تزکیهشان چندان پیشرفتی نکرده بود، بیشتر به این دلیل که با مقدارِ محدودِ انرژی روحی در قلمروِدنیای رازآلود تنها تا حدِ مشخصی میتوانستند رشد کنند. به همین دلیل بود که اینقدر دلشان میخواست از قلمروِ رازآلود بیرون بزنند—تا بتوانند به رشدشان ادامه دهند.
مهم نبود چقدر زمان داشته باشند،تزکیهشان اگر انرژی روحیِ کافی برای شکستنِدلیل مرز نداشتند، پایهٔ تزکیهشان بیتغییر میماند.
«بهمحضِ اینکه کارِ خانوادهت رو تموم کنیم، تمامِ انسانهای این دنیای کوفتیدلیل رو میکشیم! در نهایت، راهی برای ورود به پاگودای رازآلود پیدا میکنیمدلشان و مُهری رو که مدتهاست ما رو توی این دنیا حبس کرده، میشکنیم!»
«هاهاها! میخواید از قلمروِ رازآلود برید؟ خوابش رو ببینید، سرورِمیخواست اهریمن! حتی اگه بتونید همهٔ ما رو بکشید، هرگز نمیتونیدروحیِ واردِ پاگودای رازآلود بشید! میدونید چرا؟ چون کلیدش رو ندارید! هاهاها!»
سرورِ اهریمن بیدرنگ اخم کرد: «کلید؟ داری ازپیشرفتی چی حرف میزنی؟!» این نخستین باری بود که میشنیدحدِ برای باز کردنِ قلمروِ رازآلود به کلید نیاز است.
پدربزرگ لان خندید: «میخوای بدونی؟پایهٔ حیف شد! این تمامِ چیزیهبود که از پاگودای رازآلود خواهی فهمید!»
در حقیقت، پدربزرگ لان هیچچیز دربارهٔ پاگودایچندان رازآلود نمیدانست و فقط برای دست انداختنِمحدودِ سرورِ اهریمن به «کلید» اشاره کرده بود.
البته، سرورِ اهریمن فکر نمیکردرشد به او دروغ میگویند، چرا کهبیرون حرفِ پدربزرگ لان کاملاً منطقی بود.
«دربارهٔ اینوجودِ کلیدِ کوفتیدراز بهم بگو!!!»
سرورِ اهریمن غرید ودراز با جدی شدنش، هالهاشپیشرفتی به سطحِ کاملاً جدیدی رسید.
«مجبورم کن!»
هالهٔ پدربزرگحدِ لان نیزمیتوانستند اوج گرفت.
وقتی هالههایشان به هم برخورد کرد، فشارِچندان عظیمی در منطقه ایجاد شد که درختانِمحدودِ مرده را کمی بیشتر در زمین فرو برد.
در همین حال، در سمتِ مادربزرگتزکیهشان لان، وقتی اهریمنها متوجه شدند سرورِ اهریمنمقدارِ جدی شده است، آنها نیز جدی شدند.
«انگار وقتش رسیده کهدراز بازی رو تموم کنیمپیشرفتی و برای همیشه بکشیمت.»
اهریمنها هالهٔ شومی ازمیتوانستند خود بیرون دادند که باعثدلشان شد خاکِ اطرافشان سیاه شود.
«مهم نیست چند بار به ما حمله کنی،پیشرفتی ما نمیمیریم. چرا تسلیم نمیشی تا یه مرگِ دردناکحدِ بهت بدیم؟ یا میتونی دستوپا بزنی و زندهزنده بخوریمت.»
اما لبخندی مرموز بر لبِ مادربزرگتزکیهشان لان نشست و گفت: «درسته، احتمالاًدلیل باید این قضیه رو تموم کنیم.»
«نیزهٔ خون!»
اهریمنها باحدِ خونِ خود نیزهایرشد سرخ احضار کردند.
«بگیرینش!»
درست وقتی اهریمنها برای حمله به مادربزرگ لانپیشرفتی آماده میشدند، یکی از آنها فشارِ عظیمی راروحی پشتِ سرش حس کرد؛ از حرکت ایستاد و برگشت.
«چی؟»
اهریمن با صدایی ماتومبهوت زمزمه کرد. همان لحظه،اینقدر پیکری با نقابِ سیاه شمشیرِ عظیمش را افقیچقدر چرخاند و بدنِ اهریمن را به دو نیم کرد.
«این انسانِ کوفتی از کجا پیداش شد؟ و چه بلایی سرِ اونی که دنبالش میکرد اومد؟»روحی وقتی اهریمنِ دوم فهمید همدستش بیمقدمه هدفِ حمله قرار گرفته، به همان اندازه غافلگیر شد. باداشته این حال، نگرانِ همدستش نبود، چون اطمینان داشت چنین جراحتِ ناچیزی نمیتواند او را از پای درآورد.
اما اهریمنی که دودراز نیم شده بود، وقتی فهمیدنکرده بدنش ترمیم نمیشود، اخم کرد.
لحظهای بعدوجودِ فریاد زد:دراز «چه خبره؟!»
اما یوان جوابی بهمیتوانستند او نداد و توجهش رادلشان به اهریمنِ دوم معطوف کرد.
اهریمن نیزهاش را به سمتِ یوان پرتاب کرد و فریاد زد: «شجاعتت رو برای برگشتنانرژی به اینجا تحسین میکنم، اما انتخابِ احمقانهای بود، انسان! این نبردی نیست که هر وقتدهند دلت خواست واردش بشی! تو در حدی نیستی که با ما توی یه میدانِ نبرد بایستی!»
یوان بیدرنگ فنِ حرکتیاش راپایهٔ به کار گرفت، نیزه را جاخالیبیشتر داد و به اهریمن نزدیک شد.
اهریمن خندید: «هاها! میخوای با اون شمشیر چیکار—»پیشرفتی اما وقتی بالاخره نگاهش به سالارِ ملکوت درروحی دستانِ یوان افتاد، چشمهایش از حیرت گرد شد.
اما پیش از آنکه حتیرشد حرفش را تمام کند، یوان شمشیربیرون را در قفسهٔ سینهاش فرو برد.
در همین حال، اهریمنِ دیگرپایهٔ که بدنش به دو نیم شدهبیشتر بود، داشت به سنگ تبدیل میشد.
اهریمن با صدای بلند فریادپایهٔ زد: «آآآ! چه خبره؟! دارهبود چه بلایی سرِ بدنم میاد؟!»
اهریمنِ دوم از دیدنِ این صحنه جاچندان خورد و با چهرهای وحشتزده به شمشیرِ درونِانرژی سینهاش چشم دوخت: «ا... این—! یه فنِ مُهره؟!»
«نـ... نگو که...»
یوان حرفی نزد و شمشیر راتزکیهشان از بدنِ او بیرون کشید تادلیل اثرِ سنگشدگی در سراسرِ تنش پخش شود.
مادربزرگ لان با لبخندی بر لبتزکیهشان گفت: «سریعتر از چیزی که انتظار داشتممقدارِ برگشتی، مردِ جوان. درست مثلِ دفعهٔ اول.»
یوان گفت:وجودِ «ببخشید کهدراز نتونستم سریعتر برگردم.»
«کوفتی! بدنم! چرا؟! چرا یکیرشد از خاندانِ مُهرِ اهریمن اینجاست؟!میخواست و اون شمشیر! تو باید—!»
آن دو اهریمن با ترسی در چشمهایشان بهپیشرفتی یوان خیره شدند؛ ترسی که از زمانِ رفتنِروحی سرور از قلمروِ رازآلود، دیگر تجربهاش نکرده بودند.
در همین حال، سرورِ اهریمن در آسمان متوجهپیشرفتی شد اوضاع عادی نیست. برگشت و به زمینیروحی که یوان و بقیه ایستاده بودند نگاه کرد.
با دیدنِ یوان و سالارِ ملکوت در دستانش،پیشرفتی چشمهای سرورِ اهریمن از حیرت گرد شد و باحدِ صدایی کینهتوزانه غرید: «اون شمشیر! غیرممکنه! تو... تو برگشتی؟!»