---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 365: انسان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 365: انسان

0

وقتی شینگ چونگژی حتی لحظاتی پس از ترکِ‌دیگر​ سکو هیچ واکنشی نشان نداد، داورِ سکوی ۷‌فنیه​ روی شانه‌اش زد و پرسید: «شینگ چونگژی، حالت خوبه؟»

شینگ چونگژی بالاخره از بهت بیرون آمد. در حالی که آشکارا‌کشته​ از اتفاقاتِ پیش‌آمده بی‌خبر بود، با چهره‌ای سردرگم به اطراف نگاه‌نگاهِ​ کرد و پرسید: «ا-الان چه اتفاقی برام افتاد؟ چرا بیرونِ سکو ایستاده‌م؟»

داور جواب داد:‌گیج​ «اون مردِ جوان‌یاد​ تو رو کشت.»

شینگ چونگژی با ناباوری گفت: «چی! چطور ممکنه؟! کاملاً‌بتواند​ مطمئن بودم که تو اون لحظه زدمش!» در ذهنش، ضربه‌اش‌شده​ با موفقیت به هدف خورده و یوان را کشته بود.

هیچ‌کس او را بابتِ این واکنش سرزنش نکرد، چرا که‌بیشتر​ برای کسی که تازه فنِ «نگاهِ اژدها» را از فاصله‌ای به‌آنکه​ آن نزدیکی تجربه کرده بود، واکنشی کاملاً طبیعی به شمار می‌رفت.

داور سر تکان داد و تمامِ ماجرا‌موفقیت​ را برایش توضیح داد، چیزی که او‌این​ را بیش از پیش در شوک فرو برد.

شینگ چونگژی با چهره‌ای مبهوت به‌یاد​ یوان که هنوز روی سکو ایستاده‌اما​ بود نگاه کرد: «نگاهِ اژدها؟! چی؟!»

از آنجا که همه می‌دانستند تنها خاندانِ شاهی‌آنکه​ می‌تواند چنین فنِ ژرفی را بیاموزد، شینگ چونگژی‌برگشتند​ از او پرسید: «تو عضوِ خاندانِ شاهی هستی؟!»

یوان گفت: «نه؟»

با شنیدنِ این حرف، شینگ چونگژی و دیگر تماشاچی‌ها‌خورده​ بیشتر گیج شدند: «نیستی؟ پس چطور «نگاهِ اژدها» رو یاد‌کسی​ گرفتی؟ این فنیه که فقط خاندانِ شاهی می‌تونه یاد بگیره!»

اما پیش از آنکه یوان‌نیستی​ بتواند جوابی بدهد، شی می‌لی‌می‌تونه​ ناگهان گفت: «اون از خاندانِ شاهیه.»

«ها؟»

یوان و شینگ چونگژی هر دو به سمتِ‌دیگر​ شی می‌لی برگشتند. یوان جا خورده بود. از‌فنیه​ کِی تا حالا عضوِ خاندانِ شاهی شده بود؟

صدای شی می‌لی ناگهان در سرِ‌ضربه‌اش​ یوان پیچید: «یوان، فعلاً فقط باهام‌هیچ‌کس​ راه بیا. بعداً برات توضیح می‌دم.»

یوان نگاهی به او انداخت و سر تکان داد. سپس گلویش را صاف‌آنکه​ کرد و با صدای بلند گفت: «د-درسته. من در واقع از خاندانِ شاهی‌ام.‌سرِ​ پیش از این مطمئن نبودم که باید هویتم رو فاش کنم یا نه...»

با شنیدنِ این حرف، تماشاچی‌ها از شدتِ شوک‌آنکه​ نفس در سینه حبس کردند. چه کسی فکرش‌برگشتند​ را می‌کرد خاندانِ شاهی فرزندِ سومی هم داشته باشد!

شی می‌لی ناگهان گفت و آشکارا به این سوءتفاهم‌تماشاچی‌ها​ پایان داد: «شاید از خاندانِ شاهی باشه، اما اون‌طوری‌می‌تونه​ که شما فکر می‌کنید به خاندانِ شاهیِ ما ربطی نداره.»

«چی؟»

ذهنِ تماشاچی‌ها پر از نظریه‌های مختلف شد و پس از کمی سبک‌سنگین‌اما​ کردن، تنها یک فکر به ذهنشان خطور کرد؛ اینکه یوان با وصلت‌شده​ واردِ خاندانِ شاهی شده است! به عبارتِ دیگر، او شوهرِ شی می‌لی بود!

جمعیتِ حاضر ناگهان‌فنیه​ به او تعظیم کردند:‌اما​ «ت-تبریک می‌گیم، شاهدخت شی!»

شی می‌لی که نمی‌دانست‌عضوِ​ آن‌ها چه فکری با خود‌تماشاچی‌ها​ کرده‌اند، ابرو بالا انداخت: «ها؟»

«بالاخره بعد از‌لحظه​ ده‌هزار سال جفتتون رو‌موفقیت​ پیدا کردید! تبریک می‌گیم!»

تماشاچی‌ها دوباره‌بیشتر​ به او‌شدند​ تبریک گفتند.

چشم‌های شی می‌لی از شدتِ‌می‌تونه​ شوک گرد شد: «چی؟!» آخه‌جوابی​ چطور به این نتیجه رسیده بودند؟

شی می‌لی با چهره‌ای سرخ ادعایشان‌شنیدنِ​ را رد کرد: «اشتباه می‌کنید! اون‌شدند​ شوهرِ من نیست! ما فقط دوستیم!»

و ادامه‌بودم​ داد: «تازه،‌زدمش​ اون یه انسانه!»

«صـ-صبر کنید... چی؟ اون یه انسانه؟‌یاد​ چطور ممکنه؟» همهٔ حاضران با چهره‌هایی‌اما​ بهت‌زده برگشتند و به یوان نگاه کردند.

آخر چطور یک انسان در شهرِ اژدهای باستانی‌شان پیدا‌بتواند​ شده بود؟ و چطور یک انسان می‌توانست از اعضای‌حالا​ خاندانِ شاهی باشد؟ هیچ‌چیزِ پیشینه‌اش با عقل جور درنمی‌آمد!

شی می‌لی حقیقت را برایشان فاش کرد: «وضعیتش پیچیده‌ست. نُه ستونِ نوری‌شدند​ رو که چند وقت پیش ظاهر شد یادتونه؟ اون کسی بود که‌بدهد​ تمامِ ستون‌های نور رو آزاد کرد و جدِ اژدهایان رو احضار کرد.»

«چی! یـ-یعنی‌بودم​ کارِ اون بود؟!‌ذهنش​ یه انسانِ ساده؟!»

بی‌درنگ هیاهویی در‌گیج​ معبدِ اژدهای اجدادی‌یاد​ به پا شد.

یوان که نمی‌دانست‌فنیه​ چه خبر است، گفت:‌اما​ «آآآ... هنوزم قراره بجنگیم؟»

داور از بهت بیرون‌عضوِ​ آمد و گفت: «د-درسته!‌دیگر​ کسی هنوز می‌خواد باهاش بجنگه؟!»

تماشاچی‌ها نگاهی به یکدیگر انداختند.

پس از یک لحظه سکوتِ مطلق، ده‌دوازده نفر هم‌زمان‌فقط​ دستشان را بالا بردند و گفتند: «الان بیشتر از قبل‌شاهیه​ دلم می‌خواد باهاش بجنگم! تا حالا با هیچ انسانی نجنگیدم!»

«منم همین‌طور!‌گرفتی​ بذارید من‌فقط​ باهاش بجنگم!»

ازآنجاکه افرادِ بسیار زیادی خواهانِ‌هستی​ مبارزه با یوان بودند، داور‌بیشتر​ تصمیم گرفت دوباره از او بپرسد.

یوان گفت:‌بودم​ «تا جایی که‌ذهنش​ دیگه نتونم، می‌جنگم.»

داور به‌طور تصادفی به یکی از‌یاد​ تماشاچیانی که دستش بالا بود اشاره‌اما​ کرد: «عالیه! پس با تو شروع می‌کنیم!»

لحظه‌ای بعد، مبارز با‌فقط​ نیزه‌ای بلند در دست‌آنکه​ روی صحنه ظاهر شد.

یوان سالارِ ملکوت را‌عضوِ​ جلوی خود گرفت و‌دیگر​ با خود فکر کرد:

اون دیگه چه‌جور سلاحیه؟‌زدمش​ شبیه نیزه‌ست، ولی سرش‌هدف​ یه کم فرق داره.

با پایین رفتنِ‌گیج​ داور از صحنه،‌یاد​ مبارزه آغاز شد.

[ضربهٔ شمشیرِ خونین!]

[نیزهٔ اژدها!]

تلنگ!

پس از برخوردِ‌گیج​ سلاح‌هایشان، مبارز لرزشِ شدیدِ‌گرفتی​ بازوانش را حس کرد.

مبارز درحالی‌که روی صحنه به‌می‌تونه​ عقب سر می‌خورد تا به لبهٔ‌بدهد​ آن رسید، در دل فریاد زد:

چه حملهٔ قدرتمندی!‌بیاموزد​ انگار دارم با‌شنیدنِ​ یه کوه می‌جنگم!

نزدیک بود!‌بودم​ نباید رودررو باهاش‌ذهنش​ بجنگم! خیلی قدرتمنده!

با این فکر، مبارز شروع کرد به جاخالی دادن‌فقط​ از تمامِ حمله‌های یوان، و هم‌زمان با نیزه‌اش که‌ناگهان​ به‌خاطرِ دستهٔ بلند مزیتِ بُرد داشت، متقابلاً ضربه می‌زد.

با این حال، حتی با وجودِ مزیتِ‌اما​ بُرد، مبارز به‌خاطرِ فنِ حرکتیِ ژرفِ یوان‌شاهیه​ نتوانست حتی یک ضربه به او بزند.

«داره از چه‌جور فنِ حرکتی‌ای استفاده می‌کنه؟! وقتی‌دیگر​ حرکت می‌کنه یه ردِ شعله از خودش به‌فنیه​ جا می‌ذاره و اصلاً نمی‌تونم حرکاتش رو پیش‌بینی کنم!»

«احتمالاً یه فنِ حرکتیِ‌زدمش​ ژرفِ انسانیه که تا‌هدف​ حالا اسمش رو نشنیدیم.»

تماشاچی‌ها مسحورِ فنونِ حرکتیِ یوان شده‌یاد​ بودند و اصلاً خبر نداشتند که او‌آنکه​ آن را از یک ققنوس آموخته است.

پس از چند دقیقه مبارزهٔ پایاپای، فنِ حرکتیِ یوان ناگهان چنان پیشرفتِ‌می‌لی​ چشمگیری کرد که انگار در میانهٔ نبرد مرز را شکسته باشد؛ او‌باهام​ با همین فن مبارز را غافلگیر کرد و سرانجام توانست شکستش دهد.

سیستم

[ادراک از فنِ «ققنوسِ سرخ، چیره بر آسمان‌ها» به سطحِ تازه‌ای رسید.]

[سطحِ تسلط بر فنِ «ققنوسِ سرخ، چیره بر آسمان‌ها» (۱) → (۲)]

ناولها | novelha.net