چپتر 365: انسان
0وقتی شینگ چونگژی حتی لحظاتی پس از ترکِدیگر سکو هیچ واکنشی نشان نداد، داورِ سکوی ۷فنیه روی شانهاش زد و پرسید: «شینگ چونگژی، حالت خوبه؟»
شینگ چونگژی بالاخره از بهت بیرون آمد. در حالی که آشکاراکشته از اتفاقاتِ پیشآمده بیخبر بود، با چهرهای سردرگم به اطراف نگاهنگاهِ کرد و پرسید: «ا-الان چه اتفاقی برام افتاد؟ چرا بیرونِ سکو ایستادهم؟»
داور جواب داد:گیج «اون مردِ جوانیاد تو رو کشت.»
شینگ چونگژی با ناباوری گفت: «چی! چطور ممکنه؟! کاملاًبتواند مطمئن بودم که تو اون لحظه زدمش!» در ذهنش، ضربهاششده با موفقیت به هدف خورده و یوان را کشته بود.
هیچکس او را بابتِ این واکنش سرزنش نکرد، چرا کهبیشتر برای کسی که تازه فنِ «نگاهِ اژدها» را از فاصلهای بهآنکه آن نزدیکی تجربه کرده بود، واکنشی کاملاً طبیعی به شمار میرفت.
داور سر تکان داد و تمامِ ماجراموفقیت را برایش توضیح داد، چیزی که اواین را بیش از پیش در شوک فرو برد.
شینگ چونگژی با چهرهای مبهوت بهیاد یوان که هنوز روی سکو ایستادهاما بود نگاه کرد: «نگاهِ اژدها؟! چی؟!»
از آنجا که همه میدانستند تنها خاندانِ شاهیآنکه میتواند چنین فنِ ژرفی را بیاموزد، شینگ چونگژیبرگشتند از او پرسید: «تو عضوِ خاندانِ شاهی هستی؟!»
یوان گفت: «نه؟»
با شنیدنِ این حرف، شینگ چونگژی و دیگر تماشاچیهاخورده بیشتر گیج شدند: «نیستی؟ پس چطور «نگاهِ اژدها» رو یادکسی گرفتی؟ این فنیه که فقط خاندانِ شاهی میتونه یاد بگیره!»
اما پیش از آنکه یواننیستی بتواند جوابی بدهد، شی میلیمیتونه ناگهان گفت: «اون از خاندانِ شاهیه.»
«ها؟»
یوان و شینگ چونگژی هر دو به سمتِدیگر شی میلی برگشتند. یوان جا خورده بود. ازفنیه کِی تا حالا عضوِ خاندانِ شاهی شده بود؟
صدای شی میلی ناگهان در سرِضربهاش یوان پیچید: «یوان، فعلاً فقط باهامهیچکس راه بیا. بعداً برات توضیح میدم.»
یوان نگاهی به او انداخت و سر تکان داد. سپس گلویش را صافآنکه کرد و با صدای بلند گفت: «د-درسته. من در واقع از خاندانِ شاهیام.سرِ پیش از این مطمئن نبودم که باید هویتم رو فاش کنم یا نه...»
با شنیدنِ این حرف، تماشاچیها از شدتِ شوکآنکه نفس در سینه حبس کردند. چه کسی فکرشبرگشتند را میکرد خاندانِ شاهی فرزندِ سومی هم داشته باشد!
شی میلی ناگهان گفت و آشکارا به این سوءتفاهمتماشاچیها پایان داد: «شاید از خاندانِ شاهی باشه، اما اونطوریمیتونه که شما فکر میکنید به خاندانِ شاهیِ ما ربطی نداره.»
«چی؟»
ذهنِ تماشاچیها پر از نظریههای مختلف شد و پس از کمی سبکسنگیناما کردن، تنها یک فکر به ذهنشان خطور کرد؛ اینکه یوان با وصلتشده واردِ خاندانِ شاهی شده است! به عبارتِ دیگر، او شوهرِ شی میلی بود!
جمعیتِ حاضر ناگهانفنیه به او تعظیم کردند:اما «ت-تبریک میگیم، شاهدخت شی!»
شی میلی که نمیدانستعضوِ آنها چه فکری با خودتماشاچیها کردهاند، ابرو بالا انداخت: «ها؟»
«بالاخره بعد ازلحظه دههزار سال جفتتون روموفقیت پیدا کردید! تبریک میگیم!»
تماشاچیها دوبارهبیشتر به اوشدند تبریک گفتند.
چشمهای شی میلی از شدتِمیتونه شوک گرد شد: «چی؟!» آخهجوابی چطور به این نتیجه رسیده بودند؟
شی میلی با چهرهای سرخ ادعایشانشنیدنِ را رد کرد: «اشتباه میکنید! اونشدند شوهرِ من نیست! ما فقط دوستیم!»
و ادامهبودم داد: «تازه،زدمش اون یه انسانه!»
«صـ-صبر کنید... چی؟ اون یه انسانه؟یاد چطور ممکنه؟» همهٔ حاضران با چهرههاییاما بهتزده برگشتند و به یوان نگاه کردند.
آخر چطور یک انسان در شهرِ اژدهای باستانیشان پیدابتواند شده بود؟ و چطور یک انسان میتوانست از اعضایحالا خاندانِ شاهی باشد؟ هیچچیزِ پیشینهاش با عقل جور درنمیآمد!
شی میلی حقیقت را برایشان فاش کرد: «وضعیتش پیچیدهست. نُه ستونِ نوریشدند رو که چند وقت پیش ظاهر شد یادتونه؟ اون کسی بود کهبدهد تمامِ ستونهای نور رو آزاد کرد و جدِ اژدهایان رو احضار کرد.»
«چی! یـ-یعنیبودم کارِ اون بود؟!ذهنش یه انسانِ ساده؟!»
بیدرنگ هیاهویی درگیج معبدِ اژدهای اجدادییاد به پا شد.
یوان که نمیدانستفنیه چه خبر است، گفت:اما «آآآ... هنوزم قراره بجنگیم؟»
داور از بهت بیرونعضوِ آمد و گفت: «د-درسته!دیگر کسی هنوز میخواد باهاش بجنگه؟!»
تماشاچیها نگاهی به یکدیگر انداختند.
پس از یک لحظه سکوتِ مطلق، دهدوازده نفر همزمانفقط دستشان را بالا بردند و گفتند: «الان بیشتر از قبلشاهیه دلم میخواد باهاش بجنگم! تا حالا با هیچ انسانی نجنگیدم!»
«منم همینطور!گرفتی بذارید منفقط باهاش بجنگم!»
ازآنجاکه افرادِ بسیار زیادی خواهانِهستی مبارزه با یوان بودند، داوربیشتر تصمیم گرفت دوباره از او بپرسد.
یوان گفت:بودم «تا جایی کهذهنش دیگه نتونم، میجنگم.»
داور بهطور تصادفی به یکی ازیاد تماشاچیانی که دستش بالا بود اشارهاما کرد: «عالیه! پس با تو شروع میکنیم!»
لحظهای بعد، مبارز بافقط نیزهای بلند در دستآنکه روی صحنه ظاهر شد.
یوان سالارِ ملکوت راعضوِ جلوی خود گرفت ودیگر با خود فکر کرد:
اون دیگه چهجور سلاحیه؟زدمش شبیه نیزهست، ولی سرشهدف یه کم فرق داره.
با پایین رفتنِگیج داور از صحنه،یاد مبارزه آغاز شد.
[ضربهٔ شمشیرِ خونین!]
[نیزهٔ اژدها!]
تلنگ!
پس از برخوردِگیج سلاحهایشان، مبارز لرزشِ شدیدِگرفتی بازوانش را حس کرد.
مبارز درحالیکه روی صحنه بهمیتونه عقب سر میخورد تا به لبهٔبدهد آن رسید، در دل فریاد زد:
چه حملهٔ قدرتمندی!بیاموزد انگار دارم باشنیدنِ یه کوه میجنگم!
نزدیک بود!بودم نباید رودررو باهاشذهنش بجنگم! خیلی قدرتمنده!
با این فکر، مبارز شروع کرد به جاخالی دادنفقط از تمامِ حملههای یوان، و همزمان با نیزهاش کهناگهان بهخاطرِ دستهٔ بلند مزیتِ بُرد داشت، متقابلاً ضربه میزد.
با این حال، حتی با وجودِ مزیتِاما بُرد، مبارز بهخاطرِ فنِ حرکتیِ ژرفِ یوانشاهیه نتوانست حتی یک ضربه به او بزند.
«داره از چهجور فنِ حرکتیای استفاده میکنه؟! وقتیدیگر حرکت میکنه یه ردِ شعله از خودش بهفنیه جا میذاره و اصلاً نمیتونم حرکاتش رو پیشبینی کنم!»
«احتمالاً یه فنِ حرکتیِزدمش ژرفِ انسانیه که تاهدف حالا اسمش رو نشنیدیم.»
تماشاچیها مسحورِ فنونِ حرکتیِ یوان شدهیاد بودند و اصلاً خبر نداشتند که اوآنکه آن را از یک ققنوس آموخته است.
پس از چند دقیقه مبارزهٔ پایاپای، فنِ حرکتیِ یوان ناگهان چنان پیشرفتِمیلی چشمگیری کرد که انگار در میانهٔ نبرد مرز را شکسته باشد؛ اوباهام با همین فن مبارز را غافلگیر کرد و سرانجام توانست شکستش دهد.
[ادراک از فنِ «ققنوسِ سرخ، چیره بر آسمانها» به سطحِ تازهای رسید.]
[سطحِ تسلط بر فنِ «ققنوسِ سرخ، چیره بر آسمانها» (۱) → (۲)]