چپتر 1245: شیائو هوا
0شمشیرِ یکلبهام قطعاً بهش خورد!حفظ پس چرا حتی یه خراشخیلی هم برنداشته؟! چرا ازش خون نمیآد؟!
ژائوهوی هرگز حسِ شکافتنِ گوشت را اشتباه نمیگرفت،حلقهٔ برای همین کاملاً مطمئن بود که ضربهاش بهحفظ او خورده، اما توضیحی برای این نتیجه نداشت.
در این میان، شیائو هوا چهرهایپرید کلافه داشت، اما نه به این خاطرسمج که در تبادلِ ضربات کم آورده بود.
با صدایینمیدونم آهسته زمزمهدادن کرد: «لباسهام...»
ژائوهوی چنگش را روی شمشیرِ یکلبه محکم کرد و گفت: «نمیدونم برای جاخالی دادن ازبرود اون حمله چیکار کردی، ولی بارِ دوم تکرار نمیشه.» سپس دوباره به سمتِ شیائو هوالرزید یورش برد. سرعتش بسیار بیشتر از قبل بود، انگار تا الان خودش را نگه داشته بود.
شیائو هوا با شمشیرهایش بهحال مقابله با ژائوهوی رفت وشبحی زمزمه کرد: «چقدر روی اعصابه...»
[پیامآورِ عذاب!]
ژائوهوی بیدرنگ یکی از فنونش را به کارکردی بست و دایرهٔ سایهوار و بزرگی به رنگِ ابسیدینیورش روی زمین، درست زیرِ پاهای شیائو هوا پدید آورد.
شیائو هوا در دم واکنش نشان داد و از چنگِ دایره بیرونتصمیم پرید. با این حال با تعجب دید که حلقهٔ سایهوار مانندِ شبحیقیرگون سمج به او چسبیده است و جایگاهش را زیرِ پاهایش حفظ میکند.
در پاسخ به این تعقیبِ بیوقفه، شیائو هوا خیلی زود تصمیم گرفتچسبیده به آسمان برود. اما همین که حرکت کرد، لبههای دایرهٔ سیاه ناگهانگرفت از زمین بالا آمد و او را درونِ گویی قیرگون به دام انداخت.
صدای شی میلی از نگرانی لرزید. او کهتعجب داشت این وضعیتِ وخیم را تماشا میکرد، گفت:جایگاهش «هی... اصلاً اوضاعِ خوبی نیست. نباید کمکش کنیم؟»
یوان آرام سرجاخالی تکان داد و گفت:چیکار «دستکمش نگیر، چیزیش نمیشه.»
ژائوهوی دیوانهوار خندید و با شمشیرِ یکلبهاش به زندانِ خلأمانندی که شیائو هوا را در خودحرکت حبس کرده بود ضربه زد: «هاهاها!!! مهم نیست چه حقههایی تو آستینت داری، انرژی روحیت باوخیم پیامآورِ عذابِ من مُهر شده! وقتی توش گیر بیفتی، فقط یه طعمهٔ بیدفاعی که منتظرِ کشته شدنه!»
«حسش میکنم! میتونم پاره شدنِ گوشتتتعجب رو با شمشیرم حس کنم! هیچچیزیچسبیده بهتر از این حس نیست! آهاهاها!»
یوان ناخودآگاه دندانهایش را به هم سایید: «شیائو هوا...» اگرحلقهٔ میگفت نگرانِ شیائو هوا نیست، دروغ گفته بود. با اینپاسخ حال، اطمینان و اعتمادش به او بسیار بیشتر از نگرانیهایش بود.
ژائوهوی فریاد زد: «هزار سال عذاب!» ناگهانچیکار انرژیِ سیاهی شمشیرِ یکلبهاش را پوشاند وسپس سپس آن را به سمتِ زندان تاب داد.
خششش!
زندان به همراهِ هرپرید چیزی که درونش حبس شدهمانندِ بود، به دو نیم شکافت.
شی میلی جلوی دهانشدایره را گرفت و تمامِ تلاششدید را کرد تا آرام بماند.
ژائوهوی پس از آن چند نفسِ عمیق کشیدکردی و بدونِ اینکه به نتیجهٔ کارش نگاه کند، بایورش عطشِ خونِ شدیدی در نگاهش به یوان نزدیک شد.
تنها چند قدم برداشته بود که باپاسخ پیچیدنِ صدایی آرام از پشتِ سرش، حرکاتِآسمان ژائوهوی خشک شد: «فکر کردی کجا داری میری؟»
ژائوهوی بادایره ناباوری زمزمهپرید کرد: «چی...؟»
«غیرممکنه... نه... امکان ندارهدایره از اون جونِ سالمتعجب به در برده باشی...»
نگاهِ ژائوهوی آرام چرخید و وقتی شیائو هوا را دید که باتکرار آرامش پشتِ سرش ایستاده بود، چشمهایش از شوکی عمیق گرد شد. او کاملاًخودش سالم بود و جز چند بریدگیِ تازه روی لباسش، هیچ آسیبی ندیده بود.
حتی شی میلی هم از دیدنِمیکند شیائو هوای سالم کاملاً شوکه شد:تصمیم «امکان نداره! چطور این کار رو کرد؟!»
با وجودِ پرسشهای ژائوهوی، شیائو هواتعجب کاملاً ساکت ماند، انگار میخواست اوچسبیده را از نظرِ روانی شکنجه دهد.
پس از این سکوت، شیائو هواپرید سلاحهایش را کنار گذاشت و همهٔ حاضران،سمج از جمله یوان را بهشدت گیج کرد.
نمیخواستم این روی خودم رو به داداش یوان نشون بدم، امادوم اگه این کار رو نکنم نمیتونم شکستش بدم... شیائو هوا در دلانگار آهی کشید و در ادامهٔ کارهای گیجکنندهاش، چشمانش را روبهروی دشمن بست.
ژائوهوی غرشِ بلندی سر داد و درحالیکه هالهای تاریک و آغشتهزود به خون بدنش را در بر گرفته بود، داد زد: «جرئت میکنیگویی جلوی من چشمهات رو ببندی...؟ مبادا من رو دستکم بگیری، هرزهٔ کوچولو!»
ژائوهوی محکم سرِ جایش ایستاد و شمشیرِ یکلبهاشحلقهٔ را با سرعتی حیرتانگیز بهسوی شیائو هوا چرخاندحفظ و امواجی برنده از هالهٔ شمشیر را رها کرد.
لحظهای بعد، ژائوهوی دید که هالهٔ شمشیرش بدنِ کوچکِ شیائو هوا را شکافت و به دوجایگاهش نیم کرد. با این حال، خونی از شیائو هوا نریخت و بخشهای جداشدهٔ بدنش مانندِ مه پراکندهبالا شدند، انگار جوهرِ وجودش به بخار تبدیل شده بود و ابری از مهِ بنفشرنگ بر جا گذاشت.
در عرضِ چند ثانیه، مهِ بنفشحمله دوباره به هم پیوست و بهتکرار شکلِ شیائو هوای کاملاً سالم درآمد.
حیرتِ شی میلی کاملاًپاهایش آشکار بود و بیاختیارتعقیبِ گفت: «این دیگه چهجور فنیه؟!»
در همین حال، چهرهٔ ژائوهوی از وحشتِ محض در هم رفت و درحالیکهاست با درکِ هویتِ شیائو هوا دستوپنجه نرم میکرد، با صدایی لرزان گفت: «ایـ...برود این... نه... امکان نداره...» به نظر میرسید نمیخواهد این حقیقتِ انکارناپذیر را بپذیرد.
در همان لحظه، چشمانِ شیائو هوا بهآرامی باز شد و رنگِ آشنایشبحی گذشتهشان اکنون به سایهای مرموز از بنفش تغییر یافته بود. همزمان، هالهایزود تاریک بدنش را در بر گرفت که رنگوبویی وهمآور از بنفشِ اثیری داشت.
با تثبیت شدنِ هالهٔ تهدیدآمیزِ شیائو هوا، دگرگونیِ شومی محیطِبارِ اطراف را فرا گرفت. آسمانِ بالای سرشان ناگهان تاریک شدبسیار و سرمایی بر فضا نشست، درست مانندِ ورودِ خودِ فرشتهٔ مرگ.
نه تنها حضورِ شیائو هوا دچارِ دگرگونیِ عمیقی شد، بلکهخیلی قدش نیز کمی بلندتر شد و چهرهاش بالغتر به نظربالا میرسید و حالتی سرد و دور از دسترس به خود گرفت.
در یک چشمبههمزدن، شیائو هوا چنان دگرگونیِ شدیدی پیدا کردشبحی که در پایان حتی یوان هم بهسختی او را میشناخت.بیوقفه در واقع، انگار داشت به شخصِ کاملاً متفاوتی نگاه میکرد.
دینگ!
<وضعیتِ شیائو هوا بهروزرسانی شد>
[نام: شیائو هوا]
[درجهٔ خدمتکار: اسطورهای]
[ارباب: یوان]
[تزکیه: لایهٔ ۹ از شاهِ روح]
[میراث: میراثِ آسمانِ افضل + میراثِ ایزدِ شر]
[تبار: تبارِ راستینِ ایزدِ شر]
[کالبد: کالبدِ سحابیِ بنفش]
—
علاوه بر وضعیتِ جدیدش، شیائو هواتعجب چند فنِ تازه نیز به دستچسبیده آورد که پیش از این وجود نداشتند.
<فنِ جاودانکُشِ خاندانِ آسورا>
<رتبه: اسطورهای>
<سطحِ تسلط: ۴>
—
<فنِ افضلِ ایزدِ شر>
<رتبه: افضل>
<سطحِ تسلط: ۱>
—
<فنِ نهانِ خاندانِ آسورا>
<رتبه: افضل>
<سطحِ تسلط: ۹>
ژائوهوی با صدایی که از وحشت میلرزید،حال فریاد زد: «اون هالهٔ بنفشِ شوم... اونچسبیده حضورِ کوبنده... تو عضوی از خاندانِ آسورایی؟!»