چپتر 1015: تبار ماموت
0پس از پیاده شدن ازتغییر کشتی، یوان بهدنبالِ هوانگ شیائو لیهمون و خانوادهاش پا به خشکی گذاشت.
در حالی که دنبالشان میرفت، با خود اندیشید: قارهٔنیاز غولها... توی خاطراتِ تیان چنیو نیست. این مکان قبل ازهمون تولدش وجود داشته یا بعد از مرگش به وجود اومده؟
مدتی بعد، ازچنین سرِ کنجکاوی پرسید:نیاز «الان کجا میریم؟»
هوانگ شیائو لی گفت: «میریم دژ جنوبی. اونجاهمیشه جاییه که بیشترِ مسافرهایی مثلِ ما برای تبادلِنیاز گنجینه با غولها میرن، برای همین خیلی محبوبه.»
«من چیزِ زیادیژنها دربارهٔ غولها نمیدونم. میتونینوادگانشون در موردشون بهم بگی؟»
با اشتیاق سر تکان داد و گفت: «حتماً! غولها انسانهایی با تبار ماموت هستن. اجدادشون انسانهایخون عادی بودن که فنِ منحصربهفردی به اسمِ پالایشِ تنِ ماموتِ بزرگ رو تمرین کردن. این فنویژژژ بهشون قدرتِ عظیم و بدنی تقریباً نابودنشدنی میداد، اما اندازهٔ بدنشون رو هم موقتاً بزرگ میکرد.»
«اجدادشون نهتنها با این فن به اوج رسیدن، بلکه حتی تغییرش دادن تا بهطورِ مداوم روی بدنشون اثر بذاره و هرگز غیرفعالبند نشه، و اینطوری برای همیشه تبدیل به غول شدن. با این حال، چون چنین کارِ بزرگی نیاز داشت که ژنها و خونشونژنشان رو تغییر بدن، نوادگانشون هم با همین خون و ژن در بدنشون به دنیا اومدن و از همون بدوِ تولد غول بودن.»
یوان با شنیدنِ این اطلاعات زبانش بند آمد. سرعت بیش از حد زیاد بودکارِ و با یک صدای ویژژژ، وانگ شوان به داخلِ گرداب کشیده شد، مثلِ یکتولد کپورِ کوچک که به قلاب افتاده و با خشونت از آب بیرون کشیده شده باشد.
غولها قبل از اینکه خون و ژنشان را با یک فن تغییربدوِ دهند، انسان بودند؟ خبر نداشت که فنون اصلاً قادر به چنین کارِویژژژ بزرگی هستند؛ کاری که بیشباهت به خلقِ تبار و نژادِ خودشان نبود!
هوانگ شیائو لی به حرفش ادامه داد: «غولها خانوادهٔ خودشون رو تشکیلخونشون دادن و بعد از هزاران سال پرورشِ اون خانواده، به سرزمینِ خالیزبانش از سکنهای نقلمکان کردن که خیلی زود به قارهٔ غولها معروف شد.»
«غولهای امروزی بیشتر توی قارهٔ غولها منزوی هستن، برای همین بیرونبدن از اینجا نمیبینیشون. در واقع، بیشترِ مردم تمامِ عمرشون رو بدونِ دیدنِآمد حتی یک غول سپری میکنن. اونا عملاً مثلِ ققنوسها و اژدهایان هستن.»
«با این حال، چون بهندرت قاره رو ترک میکنن، بیشتر به مسافرهایی مثلِ ماکارِ متکی هستن تا منابع و گنجینههای بیرون رو براشون تأمین کنیم. این به نفعِ ماشنیدنِ هم هست، چون منابع و گنجینههایی وجود داره که فقط توی قارهٔ غولها پیدا میشه.»
یوان زمزمهداشت کرد: «فکرخونشون کنم خیلی جالبه.»
«دقیقاً. اگه گنجینهای داری که بهشچنین نیاز نداری، میتونی سعی کنی باخونشون غولها معاملهاش کنی یا بهشون بفروشی.»
با شنیدنِ حرفهایش، لبخندی تلخوشیرین بر لبانش نشست. حتی اگر گنجینههای فراوانی داشت که میتوانست و میخواست معامله کند، دراطلاعات واقعیت چیزی به دست نمیآورد، چون داخلِ پلکانِ آسمان بود و هیچچیز در آنجا واقعی نبود. اگر جرئت میکردی اینطوربیرون در برابرش ماهیگیری کنی، فرقی نمیکرد یک چیزِ عجیب روی موبایل باشد یا آن ماهیِ غولپیکرِ درنده، باید تاوانش را میدادی.
در دل آهی کشید و با خود فکر کرد چقدر خوب میشد اگر واقعاً میتوانست چیزی از این آزمون بهتغییر دست بیاورد: با اینکه میتونم توی پلکانِ آسمان فنون رو یاد بگیرم، این فقط به این دلیله که اونا فقط بهشوان حفظ کردن نیاز دارن. اما گنجینهها اینطوری کار نمیکنن. محاله بتونم در طولِ آزمونها گنجینههای واقعی به دست بیارم. چقدر حیف.
ناگهان، دونگ ژو،ژنها رئیسِ محافظان، دادبدن زد: «مهمون داریم!»
یوان با شنیدنِ صدای دونگ ژو کمی هولبزرگی کرد، چون با حسِ ایزدیاش که تمامِ اینخون مدت فعال نگه داشته بود، هیچچیز حس نکرده بود.
با این حال، همانطور که انتظار میرفت، چند ثانیه بعد چیزیبدن پیشِ رویشان ظاهر شد؛ پرندهٔ عظیمی که آنقدر بزرگ بود کهبند میتوانست بهراحتی کلِ یک ساختمان را با یکی از چنگالهایش بلند کند.
یوان با دیدنِ این پرندهٔ عظیم که ازهمیشه غیب ظاهر شده بود، برای حمله آماده شد، اماداشت بعد فهمید پایهٔ تزکیهاش در عالمِ امپراتورِ روح است.
در دل فریاد زد: جانورِ جادوییِبدن امپراتورِ روح! این اولین باریه کهبدوِ با حریفی تو این سطح میجنگم!
هوانگ شیائو لی داد زد:چون «یوان! داره میآد!» یک ماهیداشت داشت او را مسخره میکرد!
یوان بیدرنگ از بهت بیرون آمد وداشت درست در لحظهای که پرندهٔ عظیم در آسماناومدن سعی کرد شیرجه بزند، با آن روبهرو شد.
«ها!»
سالارِ ملکوت را با چیتغییر شمشیر پوشاند و سپس آناومدن را بهسمتِ جانورِ جادویی فرستاد.
«قآآآر!» پرنده وقتی یکی از چنگالهایش را در برابرِنیاز یوان از دست داد، جیغِ دردناکی کشید. یوان جااومدن خورد، چون انتظار داشت با آن ضربه پرنده را بکشد.
با این حال، پیش از آنکه بتواند ضربهٔژنها دیگری به پرنده بزند، جانور چرخید و پرواز کردبدوِ و دور شد و او را زبانبسته رها کرد.
با صداییاثر بهتزده زمزمههرگز کرد: «فرار کرد...؟»
پس از آن، هوانگ شیائو لی به او نزدیک شداومدن و پرسید: «حالت خوبه، یوان؟!» سپس، پرسروصدا و بیحرکت شد، وزیاد بهجای زنده شدن در اینجا، تصمیم گرفت آن را پنهان کند.
«آره، خوبم. ولی اونحال جانورِ جادویی قویتر ازبزرگی چیزی بود که انتظار داشتم.»
هرچه باشد، در شرایطِ عادی، حملهاشنیاز در آن لحظه حتی یک امپراتورِنوادگانشون روح را هم بهراحتی از پای درمیآورد.
به او گفت: «یادم رفت اینو بگم، ولی غولهاتبدیل تنها موجوداتِ این قاره نیستن که تبار ماموت دارن.ژنها جانورانِ جادوییِ این قاره هم این تبار رو دارن.»
«چی؟ اصلاً چطور ممکنه؟ فکر میکردم اجدادِ غولها فقط از طریقِهمون یه فن تونستن به چنین چیزی برسن! محاله جانورانِ جادوییِ عادیبود بتونن فنون رو درک کنن، چه برسه به اینکه توشون استاد بشن!»
«حق با توئه، اما جانورانِ جادویی تبارِ ماموت رو از طریق فنون به دست نیاوردن. اونا این تبار رو بابدوِ خوردنِ غولها به دست آوردن. گفتم که این فن پایانی نداره، مگه نه؟ این موضوع حتی بعد از مرگِ غولهاقلاب هم صدق میکنه، برای همین وقتی یه جانورِ جادویی گوشت و خونشون رو میخوره، قدرتِ غولها رو هم به دست میاره.»
یوان که از شنیدنِکارِ این اطلاعات زبانش بندژنها آمده بود، گفت: «خدای من...»
از آنجا که جانورانِ جادویی در قارهٔ غولها نیز تبارِ ماموت را در رگهایشان داشتند،بزرگی بسیار قویتر از جانورانِ جادوییِ معمولی در بیرون بودند. اگر یک تکه از انرژیِ شمشیر نمیتواندزبانش مشکل را حل کند، پس چند تکهٔ دیگر بردارید. وانگ شوان قصد دارد آن را بکشد.
دونگ ژو به او نزدیک شد و گفت: «انگار قدرتِ اینهمون مکان رو دستکم گرفته بودیم. ما اونقدر قوی نیستیم که کارمونبود رو بهعنوانِ محافظ انجام بدیم، پس باید به تو تکیه کنیم، یوان.»
آهی کشید و گفت: «باشه...» و در دل از خود پرسید که چراتغییر پلکانِ آسمان محافظان را دستکم در رتبهٔ شاهِ روح قرار نداده تا اینقدر بیمصرفسرعت نباشند. هر چه بود، در وضعیتِ فعلیشان، چیزی جز بارِ اضافه برای او نبودند.
لحظهای بعد یوان به او گفت: «حالا که همهتونخونشون برای عبور از این سرزمین خیلی ضعیف هستید، چراتولد برنمیگردید به کشتی و منتظر نمیمونید تا ما برگردیم؟»
دونگ ژو با لحنی مغرورانه فریاد زد: «نمیتونیم این کار رو بکنیم! حتی اگهکارِ اونقدر قوی نیستیم که با موجوداتِ این سرزمین بجنگیم، باز هم باید به وظیفهمون بهعنوانِشنیدنِ محافظ عمل کنیم و خاندانِ هوانگ رو همراهی کنیم، حتی اگه توی این راه بمیریم!»
یوان دلشداشت میخواست محکمخونشون به پیشانیاش بکوبد.
در دل فریاد زد.
اگه نمیتونید وظایفتون روکارِ بهعنوانِ محافظ انجام بدید،ژنها بازم میشه بهتون گفت محافظ؟!
یوان در نهایت دیگر به این موضوع فکر نکرد،تبدیل چرا که به احتمالِ زیاد پلکانِ آسمان این کارژنها را کرده بود تا اوضاع را برایش سختتر کند.
«فقط در جریان باشید، منتغییر اینجام تا از خاندانِ هوانگ محافظتهمون کنم، پس اگه توی دردسر افتادید...»
دونگ ژو با لبخندیحال مطمئن گفت: «نگران نباش،بزرگی ما وبالِ گردنت نمیشیم.»
سرش را تکانچنین داد و گفت:نیاز «آره... یهجورایی بعید میدونم...»
پس از حدود نیم ساعت پیادهروی بدونِ برخورد با هیچ جانورِحال جادویی، هوانگ شیائو لی به دیوارهای شهر در دوردست اشاره کردنوادگانشون و با هیجان گفت: «دیگه رسیدیم! میتونم دژِ جنوبی رو ببینم!»
با دیدنِداشت شهر سرعتِ حرکتشانتغییر را بیشتر کردند.
با این حال، وقتی نزدیکترچون شدند، دونگ ژو ناگهان ایستادداشت و داد زد: «محاصره شدیم!»
یوان به اطراف نگاه کرد و همانطور که انتظار میرفت، دستهای ازنوادگانشون پرندگانِ عظیمالجثه بهسرعت آنها را محاصره کردند. در میانِ این جانورانِ جادویی، یکیبیش با چنگالِ زخمی به چشم میخورد؛ همان پرندهای که با آن جنگیده بود.
یوان از این تلاشِ جانور خندهاشنشه گرفت و گفت: «پس فرار کردیچون تا دوستات رو خبر کنی، آره؟»
با یک نگاهِ گذرا، ۹ تابدن از این پرندهها را شمرد که همگیتولد هالهٔ امپراتورِ روح از خود ساطع میکردند.
با فنونِ معمولیام نمیتونم همزمان با همهشونکارِ بجنگم و از خاندانِ هوانگ هم محافظت کنم.نوادگانشون مجبورم از فنونِ اخترِ ایزدِ جنگ استفاده کنم...
در دل آهی کشید؛ از اینکهنیاز برگِ برندهاش را به این زودی درخون آزمون رو میکرد، کمی احساسِ خجالت داشت.
هرچند حتی بدونِ فنونِ اخترِ ایزدِ جنگ هم میتوانست این جانورانِ جادوییچون را بکشد، اما قادر به محافظت از خاندانِ هوانگ نبود و اولویتشدنیا این بود که همهٔ آنها را برای پاداشِ ویژه زنده نگه دارد.
یوان پس از کشیدنِ یکتغییر نفسِ عمیق، فنونِ اخترِ ایزدِاومدن جنگ را به کار بست.
خاندانِ هوانگ و محافظان باچون دیدنِ آن پیکرِ عظیمِ زرینداشت از شدتِ شوک زبانشان بند آمد.
پرندهها نیز شروع بهکارِ درآوردنِ صداهای عجیبی کردند،ژنها گویی به وحشت افتاده بودند.
«بمیرید!»
یوان که نمیخواست قدرتِ روحش را زیاد هدر دهد، بیدرنگاومدن با یک چرخشِ ۳۶۰ درجهٔ شمشیر به پرندگان یورش بردبیش و همهٔ آنها را در یک آن از پای درآورد.
با این حال، ضربه آنقدر قدرتمندچنین بود که تندبادی شدید به وجودخونشون آورد و به هر سو وزید.
در واقع، دژِ جنوبی با دیدنِ آن پیکرِ زرینخونشون که با وجودِ فاصلهٔ زیاد از موقعیتِ یوان همچنانتولد عظیم به نظر میرسید، گمان کردند موردِ حمله قرار گرفتهاند.
یوان پس ازبذاره کشتنِ جانورانِ جادویی، بهسرعتاینطوری فن را غیرفعال کرد.
هوانگ شیائو لی باخونشون دیدنِ حالِ نزارش، باخون صدایی نگران پرسید: «حـ...حالت خوبه؟»
«آره، خوبم. اون فن قدرتِ روحِ زیادی مصرفبزرگی میکنه، برای همین یهکم خستهام... از نظرِ ذهنی.خون چند دقیقه بهم وقت بده تا حالم جا بیاد.»
سر تکانچون دادند وکارِ گفتند: «باشه.»
چند دقیقه بعد، وقتی حالِ یوان بهتر شد، به سفرشانغول بهسوی دژِ جنوبی ادامه دادند، بیخبر از هرجومرجی که به خاطرِبدن فنونِ اخترِ ایزدِ جنگِ یوان درونِ شهر به پا شده بود.
پس از یکژنها ساعت سفرِ دیگر،بدن به ورودیِ شهر رسیدند.
پس غولتبدیل که میگنحال اینه، آره؟
یوان با دیدنِ دو غولی که از ورودیِ شهر نگهبانی میدادند، شگفتزدهنوادگانشون شد. هر دو حدودِ ۱۰ متر قد داشتند، با هیکلی پهن وسرعت عضلاتی باورنکردنی که به نظر میرسید میتوانند یک کوهِ کامل را خرد کنند.
یوان همانطور که بههرگز این غولها نزدیک میشدند،همیشه در دل فکر کرد.
جدا از اندازهٔ عظیمشون، دقیقاًتغییر شبیهِ انسانها هستن. انگار راسته کههمون اجدادشون در اصل انسانهای معمولی بودن.
-- فصلهایتبدیل جدیدِ رمان درچون فریوبناول منتشر میشوند.
یادداشتِ نویسنده: فصلهای تزکیهٔ آنلاین از ماهِ ژوئن طولانیتر خواهند شد. همچنین،نوادگانشون تا زمانی که منتظرِ فصلِ بعدی هستید، به رمانِ «سیستمِ جادو درسرعت یک دنیای موازی» سر بزنید! آن هم مثلِ این یکی فصلهای طولانی دارد!