چپتر 1161: بدون عنوان
0وقتی تیان سویین متوجه شد دخترش میخواهد دوبارهداشت به درونِ قبرستانِ شمشیر هجوم ببرد، بیدرنگ اومعلق را سفت در آغوش فشرد و مانعِ حرکتش شد.
«وایسا! میخوای بمیری؟!»
«برام مهم نیست!»
تیان سویین ناگهان فریاد زد:باشکوهِ «اون نمیمیره— فکر کنم!» این حرفبارِ تیان یانیو را کمی آرام کرد.
«نگاه کن— فضا رو حس کن. با اینکه شبیهه، ولی اصلاًروحِ مثلِ وقتِ مجازاتِ اون زن و شوهر نیست. هرچند شاید دیوانهوارشهابسنگهای به نظر برسه، ولی میتونم حسِ وابستگی رو از شمشیرها احساس کنم.»
همانطور که تماشاچیان منتظرِ نمایشِ باشکوهِ دیگری از اعدامداداش بودند، تیغههای دفنشده در قبرستانِ شمشیر بارِ دیگر از خوابآسیب بیدار شدند و در رقصی نفسگیر به آسمان اوج گرفتند.
وقتی تمامِ شمشیرها به آسمان رفتند، با هماهنگیِ کاملی بهجوان حرکت درآمدند. نوکِ تیزِ آنها به سمتِ یوان نشانه رفت کهگفت با وجودِ صحنهٔ هولناکِ بالای سرش، محکم و بیتزلزل ایستاده بود.
با این حال، بانوانِ درونِباشکوهِ یوان چنین حسی نداشتند. در واقع،بارِ بهشدت برای او وحشت کرده بودند.
«اربابِ جوان... فکر کنمآسیب این حتی برای شما هماعتمادبهنفسِ کمی بیش از حد خطرناکه...»
«داداش یوان...»
«...»
یوان در حالی که هالهای از آرامش کلماتش را در بربارِ گرفته بود، گفت: «نگران نباشید، بهم آسیب نمیزنن. میتونم حسش کنم.»رفتند او سعی داشت با اعتمادبهنفسِ قاطعش روحِ آنها را آرام کند.
ناگهان غرید: «بیایید!»
شمشیرهای معلق در آسمان بیدرنگ با نیروییبیش عظیم به حرکت درآمدند و همچون رگباری کیهانیگفت از شهابسنگهای آتشین به سمتِ یوان هجوم بردند.
با این حال، وقتی نخستین شمشیر به یوان رسیداربابِ و بدنش را سوراخ کرد، آنطور که انتظار میرفتآرامش از طرفِ دیگر بیرون نیامد، بلکه در بدنش ناپدید شد.
شمشیرِ دوم و شمشیرهای پس از آن نیز همین کار رابارِ کردند و انگار یوان داشت آنها را جذب میکرد. این روندرفتند تا جایی ادامه یافت که حتی یک شمشیر هم باقی نماند.
همهچیز چنان سریع رخ داد کهحسش تماشاچیان حتی دقایقی بعد هم درکند تلاش بودند بفهمند دقیقاً چه چیزی دیدهاند.
پس از ورودِ شمشیرها به بدنش،شما یوان خیلی زود فهمید که میتواند هرکلماتش زمان که بخواهد خاطراتشان را بازیابی کند.
یعنی دیگه لازم نیستواقع برای یادآوریِ خاطراتشون یکییکیکرده اینجا بمونم؟ این عالیه!
یوان با پی بردن به اینکهدیگری میتواند سرِ فرصت این خاطرات رادیگر جذب کند، غرق در هیجان شد.
مدتی بعد، تزکیهگرانِ بیرونِ قبرستانِنمیزنن شمشیر به آن منطقه بازگشتند وروحِ همگی اخمهای غلیظی بر چهره داشتند.
یکی از آنها به یوان اشاره کردبیش و چون شمشیرها هنوز برنگشته بودند، از اوگفت پرسید: «هی! با شمشیرها چهکار کردی؟! چرا برنمیگردن؟!»
بدونِ هیچ شمشیری، قبرستانِ شمشیر دیگر نمیتوانست چنین نامی را به دوش بکشد.بیش در واقع، حتی ویژگیهای یک قبرستانِ عادی را هم نداشت، چرا که تنهانمیزنن گودالهایی در زمین باقی مانده بود که شمشیرها از خود به جا گذاشته بودند.
یوان با آرامشمنتظرِ شانهای بالا انداختدیگری و جواب داد: «نمیدونم.»
«داـداری منونباشید مسخره میکنی؟!آسیب شمشیرها رو برگردون!»
«آره! وگرنه بدنتاربابِ رو میشکافیم وشما بهزور پسشون میگیریم!»
تزکیهگران شروع به تهدیدِ یوان کردند. هرچندوحشت هیچکدامشان اطمینان نداشتند که بهتنهایی از پسِ یوانداداش بربیایند، اما در کنارِ هم احساسِ شکستناپذیری میکردند.
کمی بیش از دویست تزکیهگر حضور داشتند. باوربودند داشتند که اگر همه با هم حمله کنند،رقصی حتی او هم جانِ سالم به در نمیبرد.
یوان آهی کشید: «من واقعاً نمیدونمحسش چه بلایی سرِ شمشیرها اومد، نمیتونمکند هم درشون بیارم چون پیشِ من نیستن!»
«چرت نگو! همهٔ ماجوان اینجا دیدیم که شمشیرهاخطرناکه رو توی بدنت جذب کردی!»
«میدونم اینطورحسی به نظرواقع میرسید، اما...»
«به درک! اینمنتظرِ عوضی معلومه کهدیگری نمیخواد راه بیاد! بگیریدش!»
یوان هنوز جملهاش را تمام نکرده بود که تزکیهگراناعتمادبهنفسِ دورش حلقه زدند. هالهای از خصومت از آنها میتراویدعظیم و چشمانشان با قصدِ کشت روی او قفل شده بود.
«من واقعاً نمیخوام اینجا به کسی آسیب بزنم،خطرناکه اون هم سرِ چیزی که دستِ هیچکدوممون نبود... بیایدنباشید سعی کنیم این قضیه رو مسالمتآمیز حل کنیم، باشه؟»
یوان بابتِ اینکه تمامِ شمشیرها را برای خودش برداشتهاربابِ و این افراد را به دردسر انداخته بود، کمیآرامش عذابوجدان داشت، هرچند برای این کارش دلیلِ موجهی داشت.
کسی داد زد: «اگه میخوایباشکوهِ این قضیه مسالمتآمیز تموم بشه،دفنشده اون شمشیرها رو پس میدی!»
«آره! درسته! شمشیرها رو پس بده!حسش اونا فقط مالِ آرامگاهِ امپراتورِ بینام هستن،غرید چه برسه به آدمِ هیچکارهای مثلِ تو!»
در میانِ آناربابِ همهمه، ناگهان فکری بهبیش ذهنِ یوان خطور کرد.
«این چطوره؟ من به همهٔ شما این شانس رو میدمجوان که یه فنِ شمشیر به انتخابِ خودتون یاد بگیرید. اینگرفته فنونِ شمشیر از همون شمشیرهایی میان که توی قبرستانِ شمشیر بودن.»
«این دیگه چه چرتوپرتيه؟!»
«فکر کردی ما احمقیم؟!»
یوان بهسرعتکرده گفت: «بذاریدجوان توضیح بدم!»
یوان با منطق و استدلال با این تزکیهگران حرف زد: «وقتی شمشیرها واردِ بدنم شدن،داداش من تمامِ فنونِ شمشیرشون رو یاد گرفتم و حاضرم اونا رو بهتون نشون بدم. حتیاعتمادبهنفسِ اگه شمشیرها رو پس بدم، چقدر احتمال داره که واقعاً بتونید فنونشون رو یاد بگیرید؟»
تزکیهگران جا خوردند: «تـ... تو همهٔ فنونِ شمشیر رو یاددفنشده گرفتی؟!» اما حرفهای یوان را هم فوراً باور نکردند، چراگرفتند که این ادعا بیش از حد رؤیایی به نظر میرسید.
«غیرممکنه! حتماً داره بهمونآسیب دروغ میگه تا جونِداشت خودش رو نجات بده!»
«آره! حاضرم سرِاربابِ جونم شرط ببندمشما که هیچی بارش نیست!»
تزکیهگران بهسرعتحسی دوباره حالتِ تهاجمیبهشدت به خود گرفتند.
تیان یانیو همانطور کهنمایشِ از دور تماشا میکردند، ازتیغههای مادرش پرسید: «باید چیکار کنیم...؟»
تیان سویین با چهرهایآسیب مصمم گفت: «هیچی. خودشداشت میتونه از پسش بربیاد.»
یوان که دید هیچکس حرفش را باوربیش نمیکند، تصمیم گرفت از راهِ دیگری وارد شود،گفت اما همچنان قصد نداشت جانِ کسی را بگیرد.
دستهایش را کاملاً باز کرد و با حالتی تحریکآمیز به آنها اشاره کرد:بیش «باشه. میدونید چیه؟ اگه فکر میکنید میتونید من رو بکشید، بفرمایید. من تا دهحسش دقیقهٔ اول هیچ مقاومتی نمیکنم. اما بعد از ده دقیقه، جوابِ حملهتون رو میدم.»
حرفهای یوان که تزکیهگرانِ حاضر را تحقیر میکرد، خشمی انفجاری به پا کرد و باعث شدرقصی مثلِ درندگان به جانش بیفتند. یوان بیهیچ واهمهای، دستدرجیب سرِ جایش ایستاد. انواعِ سلاحها بدونِ هیچنشانه اثری به بدنش میخوردند و با گذشتِ شمارشِ معکوسِ ده دقیقه، حضورش هر لحظه تهدیدآمیزتر میشد.