---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 90: ققنوسِ سرخ • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 90: ققنوسِ سرخ

0

بانو فنگ با دیدنِ چشم‌های طلایی‌اش‌رفت​ در آینه، مثلِ دختربچه‌ای هیجان‌زده به‌پایین​ رقص درآمد: «معجزه‌ست! قدرت‌هام دارن برمی‌گردن! هاهوها!»

در این میان، یوان و‌سرخ​ آن دو دختر با چهره‌ای‌امکان​ مات‌ومبهوت به او خیره مانده بودند.

برای چه این‌قدر هیجان‌زده بود؟ وقتی همین‌خوردند​ الان هم در عالمِ استادِ بزرگِ روح‌بیش​ بود، منظورش از «قدرت‌هایم برگشته‌اند» چه بود؟

یوان ناگهان‌هوا​ پرسید: «امم...‌خوردند​ حالتون خوبه؟»

«هم؟» بانو فنگ بی‌درنگ برگشت و به یوان نگاه‌ایستاد​ کرد، اما نگاهش نسبت به قبل تغییرِ چشمگیری کرده‌چسباندنِ​ بود؛ انگار داشت او را با چشمانی کاملاً متفاوت می‌دید!

به‌سرعت به سمتش رفت و در فاصلهٔ یک‌متری ایستاد. سپس آن‌قدر‌نداره​ پایین رفت تا هر دو زانویش روی زمین قرار گرفت و‌بیش​ با چسباندنِ پیشانی‌اش به کف‌پوشِ مرمری، در برابرِ یوان به خاک افتاد.

بانو فنگ گفت: «مهمانِ گرامی... نه،‌اعترافِ​ اربابِ جوان... از اینکه قدرت‌هام رو برگردوندید،‌رازهایی​ حتی اگه خیلی کم باشه، بی‌نهایت سپاسگزارم!»

یوان درحالی‌که سرش را‌خوردند​ می‌خاراند، گفت: «من... من‌بیشتری​ که درست متوجه نمی‌شم.»

بانو فنگ ادامه داد: «راستش رو‌رفت​ بخواید، من دقیقاً انسان نیستم. در‌پایین​ واقع، من یک جانورِ ایزدی‌ام؛ ققنوسِ سرخ.»

یوان با‌جانورِ​ صدایی بهت‌زده گفت:‌سرخ​ «شما یه ققنوسید؟!»

«امکان نداره...» حتی یو رو‌هوا​ و شیائو هوا هم از‌رازهای​ این اعترافِ بانو فنگ جا خوردند.

بانو فنگ به فاش کردنِ رازهای بیشتری از خودش ادامه داد؛ رازهایی که بیش از ۱۰٬۰۰۰ سال‌بله​ در سینه نگه داشته بود: «بله، اما بنا به دلایلی، تبارم نفرین شد و قدرت‌هام مُهر شدن.‌عمرِ​ برای همین مجبورم مثلِ یه انسان زندگی کنم. الان بیشتر از ۱۰٬۰۰۰ ساله که دارم این‌طوری سر می‌کنم.»

«۱۰٬۰۰۰ سال!» یوان نمی‌توانست چنین عمرِ درازی‌فاصلهٔ​ را تصور کند و از شنیدنِ اینکه‌روی​ بانو فنگ این‌همه تجربه دارد، به‌شدت جا خورد.

یوان با لبخند‌ایزدی‌ام​ گفت: «پس قدرت‌هاتون‌صدایی​ برگشته، نه؟ خیلی خوشحال‌کننده‌ست.»

بانو فنگ آهی کشید: «بله... اما فقط بخشِ‌فاش​ کوچیکی از اون برگشته و هنوز هم حس‌سال​ می‌کنم که نفرین داره بدنم رو محدود می‌کنه.»

سپس سر بلند کرد، با نگاهی امیدوار به یوان خیره شد و‌۱۰٬۰۰۰​ ادامه داد: «با این حال، اربابِ جوان... باور دارم که خونِ شما می‌تونه‌زندگی​ کمکم کنه تا این نفرین رو از بین ببرم و دوباره آزاد بشم.»

یوان با‌متفاوت​ تعجب ابرو بالا‌سمتش​ انداخت: «خونِ من؟»

بانو فنگ گفت: «بله. به دلایلی، من جذبِ خونِ شما می‌شم‌نداره​ و بعد از نوشیدنش، نفرینم ضعیف شد. برای همین، تنها برداشتم‌بیش​ اینه که خونِ شما تواناییِ از بین بردنِ نفرینم رو داره.»

«بنابراین، از اربابِ جوان تمنای کمک دارم! لطفاً کمکم کنید‌رازهای​ از شرِ این نفرین که ۱۰٬۰۰۰ سال من رو توی این‌بنا​ آسمان‌های زیرین اسیر کرده، خلاص بشم! در عوضش هر کاری می‌کنم!»

پس از لحظه‌ای سکوت، یوان با صدایی آرام گفت: «اگه خونِ من واقعاً می‌تونه به رفعِ نفرینتون کمک‌بنا​ کنه، با کمالِ میل هر چقدر که خون بخواید بهتون می‌دم. اما جبران شدنِ خونم زمان می‌بره و من‌کند​ وقتِ کافی برای موندن ندارم. تازه معلوم هم نیست برای پاک‌سازیِ کاملِ این نفرین چقدر خون لازم داشته باشید.»

شیائو هوا هم پرید وسطِ حرف و گفت: «درسته. داداش‌سپس​ یوان به‌زودی از پلکانِ آسمان بالا می‌ره تا به اوج‌کف‌پوشِ​ برسه. اون وقت نداره توی این جای کوچیک معطل کنه.»

بانو فنگ با تعجب‌ققنوسِ​ به او نگاه کرد‌شما​ و ساکت شد: «پلکانِ آسمان...؟»

وقتی بانو فنگ یک‌شیائو​ دقیقه در سکوت ماند،‌فاش​ یوان پرسید: «حالتون خوبه؟»

بانو فنگ پس از اینکه چند بار با گیجی پلک زد، ناگهان به یوان گفت: «اربابِ جوان... اگه نمی‌تونید اینجا بمونید، پس من تا وقتی که از‌بیشتر​ نفرینم آزاد بشم، همراهتون میام! البته، این‌قدر خودخواه نیستم که مجانی ازتون کمک بخوام! هر چیزی که توی این مغازه‌ست، از جمله خودم رو، به اربابِ جوان‌هنوز​ پیشکش می‌کنم! تا وقتی اجازه بدید همراهتون بیام و هر از گاهی از خونتون بنوشم، می‌تونید با این گنجینه‌ها یا بدنِ من هر کاری که دلتون می‌خواد بکنید!»

یوان با دهانِ باز به او نگاه کرد: «هر چیزی که‌آن‌قدر​ توی این مغازه‌ست؟» باورش نمی‌شد که بتواند این‌همه گنجینهٔ گران‌بها را یک‌جا‌خاک​ به دست بیاورد، آن هم فقط در ازای دادنِ مقداری از خونش.

یوان با لبخندی مهربان گفت: «ازتون نمی‌خوام گنجینه‌هاتون رو به من بدید، چون به این‌همه گنجینه‌ای که‌کردنِ​ به کارم نمیاد نیازی ندارم. دلم هم نمی‌خواد آدمِ حریصی به نظر برسم و حس کنم از‌شدن​ شمایی که الان به‌خاطرِ یه نفرین توی دردسر افتادید، سوءاستفاده کردم. من به همون خونِ ققنوس راضی‌ام.»

«...»

بانو فنگ با دیدنِ لبخندِ درخشانِ یوان،‌رازهای​ چشم‌هایش را ریز کرد و دوباره در‌سینه​ برابرش سر خم کرد: «سپاسگزارم، اربابِ جوان!»

سپس ادامه داد: «اربابِ جوان،‌سمتش​ می‌تونم دوباره کمی از خونتون رو‌آن‌قدر​ بنوشم؟ فقط یه قطره هم کافیه.»

یوان سر تکان‌ایزدی‌ام​ داد و دستش‌صدایی​ را دراز کرد.

بانو فنگ سر بلند‌شیائو​ کرد و زخمِ کفِ‌فاش​ دستِ یوان را لیسید.

یک ثانیه بعد، زخم بی‌درنگ ناپدید‌کردنِ​ شد و چند ثانیه پس از‌۱۰٬۰۰۰​ آن، اعلانی در برابرِ یوان نقش بست.

سیستم

«ققنوسِ سرخ قراردادِ موقتِ خدمتکاری را آغاز کرد!»

«اربابِ جوان، نامِ کاملِ من فنگ یوشیانگ است، یا خلاصه‌اش فنگ فنگ. تا زمانی که نفرینم برداشته‌سینه​ شود، به اربابِ جوان وفادار می‌مانم و بی‌هیچ شکایتی از هر فرمانتان اطاعت می‌کنم، و اربابِ جوان می‌تواند‌نمی‌توانست​ هر طور که مایل است از بدنِ من استفاده کند. آیا اربابِ جوان اجازه می‌دهد در کنارتان بمانم؟»

یوان سر تکان داد: «آره، مشکلی‌کردنِ​ ندارم.» به‌هرحال داشتنِ یک متحدِ قدرتمندِ‌۱۰٬۰۰۰​ دیگر در کنارش به نفعش بود.

سیستم

«ققنوسِ سرخ به‌عنوانِ خدمتکار پذیرفته شد!»

نام: فنگ یوشیانگ

درجهٔ خدمتکار: ایزدی

ارباب: یوان

تزکیه: لایهٔ ۹ از استادِ بزرگِ روح

میراث: هیچ

تبار: تبارِ ققنوسِ باستانی

کالبد: آتشِ خاموش‌نشدنیِ جاودان

«آتشِ ققنوس»

«رتبه: آسمانی»

«سطحِ تسلط: ۵»

«حسِ برتر»

«رتبه: آسمانی»

«تجلیِ چی»

«رتبه: زمینی»

«پرواز»

«رتبه: زمینی»

«شعله‌های نامیرا»

«رتبه: ایزدی»

«مصونیت در برابرِ آتش»

«رتبه: ایزدی»

«تبارِ نفرین‌شده»

«رتبه: ؟؟؟»

«تبریک! از آنجا که یک جانورِ ایزدی به‌عنوانِ خدمتکار به دست آمد، لقبِ منحصربه‌فردِ 'رام‌کنندهٔ جانورِ ایزدی' اهدا شد!»

پس از اینکه یوان فنگ یوشیانگ‌اعترافِ​ را به خدمتکاری پذیرفت، اعلانی در آسمان‌رازهایی​ ظاهر شد تا همهٔ بازیکنان شاهدش باشند.

سیستم

«تبریک! بازیکن یوان نخستین بازیکنی شد که یک خدمتکارِ جانورِ ایزدی به دست آورد!»

این اعلان بی‌درنگ غوغایی در جامعهٔ‌صدایی​ بازیکنان به پا کرد و کمی‌شیائو​ بعد مثلِ آتشی مهارنشدنی در اینترنت پیچید.

بازیکن نیلوفرِ سفید در حالی که با چهره‌ای مات‌ومبهوت به اعلانِ آسمان خیره مانده بود، با خود زمزمه کرد: «جانورِ ایزدی...؟» و برگشت تا به گربهٔ سیاهِ دودمش نگاه کند. به‌عنوانِ نخستین‌دارم​ بازیکنی که خدمتکاری به دست آورده بود، طبیعتاً به خودش افتخار می‌کرد. اما پس از اینکه بازیکن یوان ناگهان از غیب پیدایش شد و یک خدمتکارِ درجهٔ ایزدی به دست آورد، دستاوردهایش‌امیدوار​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن زیرِ سایه رفت. حالا که بازیکن یوان یک جانورِ ایزدی به دست آورده بود، او هم می‌توانست دستاوردِ خودش را طوری در نظر بگیرد که انگار هرگز اتفاق نیفتاده است.

در همین حین، در اتاقِ فنگ یوشیانگ،‌رازهای​ یو رو و شیائو هوا با چهره‌هایی‌سینه​ شوکه به فنگ یوشیانگ خیره شده بودند.

یو رو با صدایی آهسته زمزمه کرد: «داداش... همین الان یه ققنوس رو به‌عنوانِ‌روی​ خدمتکارش گرفت؟» با اینکه نمی‌توانست جلوی حسادتِ اندکش به یوان را بگیرد، به خاطرِ یک‌جوان​ دستاوردِ باورنکردنیِ دیگر که بدونِ شک تمامِ دنیا را تکان می‌داد، به او افتخار می‌کرد.

از سوی دیگر، شیائو هوا احساسی ناخوشایند و‌شما​ غیرقابل‌توصیف در سینه‌اش داشت، تقریباً مثلِ اینکه چیزِ‌فاش​ مهم و خاصی از او گرفته شده باشد.

فنگ یوشیانگ ناگهان از جا‌هوا​ برخاست، گونه‌های یوان را بوسید‌رازهای​ و گفت: «ممنونم، اربابِ جوان.»

یو رو با دیدنِ این صحنه، در‌رازهای​ حالی که چشم‌هایش از شدتِ شوک گرد‌سینه​ شده بود، با صدای بلندی فریاد زد: «آه!»

مدتی بعد، یوان از فنگ یوشیانگ پرسید:‌فاصلهٔ​ «می‌تونم فنگ فنگ صدات کنم، درسته؟ اگه قراره‌زمین​ دنبالم بیای، با این مکان می‌خوای چی‌کار کنی؟»

او جواب داد: «بله، اربابِ جوان می‌تواند هر طور که مایل است صدایم کند. در موردِ آسمانِ‌کردنِ​ ققنوس، از آنجا که کسی را ندارم که آن‌قدر به او اعتماد داشته باشم تا این مکان‌شدن​ را به دستش بسپارم، خیلی ساده مغازه را می‌بندم چون دیگر وقتی برای مدیریتِ آن نخواهم داشت.»

یوان سر تکان داد:‌شیائو​ «که این‌طور...» و لحظه‌ای بعد‌کردنِ​ ادامه داد: «راستی... خونِ ققنوس...»

فنگ یوشیانگ لوحِ یشمیِ حاویِ خونِ‌کردنِ​ ققنوس را به او داد: «بفرمایید،‌۱۰٬۰۰۰​ این هم خونِ ققنوس، اربابِ جوان.»

یوان ناگهان از او پرسید: «آهان راستی...‌فاصلهٔ​ از اونجا که تو در واقع همون‌روی​ ققنوسِ سرخی، یعنی این خون مالِ خودته؟»

فنگ یوشیانگ سر تکان داد: «درست است، اربابِ جوان.» و ادامه داد:‌شیائو​ «با این حال، خونِ داخلِ این لوحِ یشمی پیش از نفرین شدنم‌سال​ از بدنم استخراج شده، بنابراین می‌توان گفت که دیگر خونِ من نیست.»

یوان سپس پرسید:‌نداره​ «دقیقاً این نفرین‌اعترافِ​ چطور کار می‌کنه؟»

«خب، پایهٔ تزکیه‌ام را مُهر کرده و پس می‌زند، و مهم نیست‌۱۰٬۰۰۰​ چقدر تزکیه کنم، اجازه نمی‌دهد به عالمِ بعدی عروج کنم، برای همین‌مجبورم​ است که بیش از ۱۰٬۰۰۰ سال در عالمِ استادِ بزرگِ روح گیر افتاده‌ام.»

«علاوه بر این، محدودیتی روی تبارم می‌گذارد و مجبورم‌ایستاد​ می‌کند در فرمِ انسانی‌ام بمانم، و تا زمانی که نفرین‌پیشانی‌اش​ به‌اندازهٔ کافی ضعیف نشود، نمی‌توانم دوباره به فرمِ ققنوسی‌ام برگردم.»

یوان به پرسیدن ادامه‌ققنوسِ​ داد: «یعنی تو در واقع‌ققنوسید​ خیلی قوی‌تر از خودِ الانتی؟»

فنگ یوشیانگ سر تکان داد: «درست است، اربابِ جوان. پایهٔ تزکیهٔ واقعیِ من در واقع‌۱۰٬۰۰۰​ خیلی بالاتر است چون من در عالم‌های بالایی به دنیا آمده‌ام. فقط به این دلیل‌بیشتر​ الان در این مکان گیر افتاده‌ام که با قدرتِ فعلی‌ام نمی‌توانستم در عالم‌های بالایی زنده بمانم.»

او گفت: «با این حال، با ضعیف شدنِ نفرین، قدرت‌هایم باید برگردند. بنابراین با‌سینه​ اینکه در وضعیتِ فعلی‌ام نمی‌توانم کمکِ زیادی به اربابِ جوان بکنم، به‌محضِ اینکه نفرینم‌ساله​ ضعیف شود و قدرت‌هایم آرام‌آرام برگردند، در آینده بیشتر به کارِ اربابِ جوان خواهم آمد.»

ناولها | novelha.net