چپتر 1265: زادگاه
0پس از رفتنِ لیا،بزرگِ سرور با چهرهای جدیاستقامتم به آسمانِ تاریک چشم دوخت.
سرور که غرق در فکر بود، با خود زمزمه کرد: «پادشاهِنکن جاودان، هان؟ مهم نیست چه بلایی سرم بیاد، باید به هرکنی— قیمتی از زمین محافظت کنم. هر چه نباشه، اینجا زادگاهِ اونه.»
روزِ بعد، یوانتأیید صبحِ زود ازنکن خواب بیدار شد.
چو لیوشیانگ درحالیکه چشمهایش را میمالیداولِ و آرام روی تخت مینشست، باعجله صدایی خسته زمزمه کرد: «یعنی صبح شده...؟»
یوان پردهها را کمی کنار زدبیشتر تا آفتابِ اولِ صبح به داخلِبیارم اتاقشان بتابد و تأیید کرد: «آره.»
«عجله نکن، من اول میرم بااتاقشان بقیه تمرین کنم. البته اگه انرژیاول نداری نیازی نیست شرکت کنی— سرزنشت نمیکنم.»
با شنیدنِ حرفهایش، چو لیوشیانگ دوباره روی تخت افتادبقیه و گفت: «پس چند ساعتِ دیگه میخوابم. اگه تاسرزنشت اون موقع هنوز داشتی تمرین میکردی، بهت ملحق میشم.»
یوان سر تکان داد: «باشه.» سپساولِ از راهِ بالکن اتاق را ترکعجله کرد و مستقیم به زمینِ تمرین رفت.
فکر میکردم بعد از رسیدن به استادِ بزرگِاستقامتم روح و بیشتر شدنِ استقامتم بتونم کلِ شب روکشید دووم بیارم، اما حیف، هنوز خیلی باید تمرین کنم...
چو لیوشیانگ در دل آهی کشید،اتاقشان چشمهایش را بست و با لبخندی گرم،میرم بهسرعت دوباره به خوابی آرام فرو رفت.
کمی پس از اینکه یوانعجله به زمینِ تمرین رسید، لیتمرین جینشی با چهرهای مشتاق پیدایش شد.
یوان با لبخندی درخشانکنار با او احوالپرسی کرد:اتاقشان «صبح بخیر. زود اومدی.»
لی جینشیرسیدن جواب داد:بزرگِ «تو هم همینطور.»
یوان با دیدنِ لی جینشی که تنها بود، ناخودآگاهآره به یادِ دیدارش با جین شی در آرامگاهِ امپراتورِانرژی بینام و همچنین احساساتِ تیان شین نسبت به او افتاد.
وقتی اشک ناگهان در چشمانِعجله یوان حلقه زد، لی جینشیتمرین کمی جا خورد: «یوان...؟ چی شده؟»
یوان بهسرعت متوجه شدکنار و بیدرنگ چشمهایش رااتاقشان پاک کرد: «هان؟ اوه، ببخشید.»
لی جینشیرسیدن با صدایی نگرانروح پرسید: «حالت خوبه؟»
«آره، خوبم.کنار فقط چیزیاولِ یادم اومد، همین.»
«میدونی که میتونی بهم بگی.»
یوان با لبخندیکمی مرموز گفت: «اگه بتونیداخلِ شکستم بدی بهت میگم.»
لی جینشی گفت: «مطمئنی میخوای توبیشتر این وضعیت باهام بجنگی؟ اگه ببازیبیارم هیچ بهونهای رو ازت قبول نمیکنم.»
یوان خندید: «قولآفتابِ میدم اگه باختماتاقشان هیچ بهونهای نیارم.»
لی جینشی نمیخواست بیشتر از ایننکن وقت را به گپ زدن تلفاگه کند و سلاحش را بیرون کشید.
یوان درپردهها پاسخ، سالارِ ملکوتآفتابِ را احضار کرد.
یوان با لبخندی تحریکآمیزبزرگِ به او اشاره کرد: «بیا،بتونم نشونم بده چقدر پیشرفت کردی.»
لی جینشی بیدرنگ پاهایش راداخلِ به زمین کوبید و مثلِعجله موشک به سوی او یورش برد.
تلنگ!
یوان جلوی ضربهاش را گرفت، امااولِ قدرتِ لی جینشی چنان عظیم بود کهنکن او را چند قدم به عقب راند.
لبخند روی صورتِاستادِ یوان پهنتر شد:بیشتر «اوه؟ بد نیست.»
لی جینشی پس از ضربهٔ اولاتاقشان درنگ نکرد؛ بهسرعت ضربهٔ دوم، سپساول سوم و چهارم را وارد کرد.
در عرضِ چند دقیقه، رگباری از حملات بین آن دو درگرفت و صدهاانرژی ضربه رد و بدل کردند، بیآنکه حتی یک ضربهٔ مستقیم به هدف بنشیند.ساعتِ طبیعتاً با قصدِ کشت نمیجنگیدند و صرفاً از این مبارزهٔ تمرینی لذت میبردند.
وانگ مینگ و وانگ بینگبینگ دراولِ میانهٔ مبارزهٔ آنها با هم سر رسیدندنکن و از شدتِ نبردشان بسیار جا خوردند.
وانگ مینگ با دیدنِ وضعیتِ زمینِ تمرین بااستقامتم صدای بلند نالید: «زمینِ تمرین همین هفتهٔ پیشآهی تعمیر شد و الان دوباره داره نابود میشه.»
وانگ بینگبینگ که حواسش به لبخندِ درخشانِ لی جینشی بود، گفت: «اون رو بیخیال،بقیه تعمیرات مجانیه.» سپس افزود: «قسم میخورم فقط وقتی یوان اینجاست لبخند میزنه.» او در ششگفت ماهِ گذشته به یاد نمیآورد حتی یک بار هم لبخندِ لی جینشی را دیده باشد.
وانگ مینگ خندید: «تازه فهمیدی؟ وقتی پیشِ یوان میآد تقریباً یهالبته آدمِ دیگه میشه. کاملاً مشخصه که ازش خوشش میآد. منم تعجبدوباره نمیکنم. دقیقاً بهش میخوره که عاشقِ آدمِ قدرتمندی مثل یوان بشه.»
وانگ بینگبینگپردهها زیرِ لبکنار گفت: «شاید...»
وانگ مینگ با شیطنت به او نگاه کرد: «همم؟ اینکلِ حسادته که دارم حس میکنم؟ الان سه تا— نه، چهارگرم تا رقیب داری. منم اگه جای تو بودم استرس میگرفتم.»
وانگ بینگبینگ بیدرنگ لگدی از پهلواتاقشان به او زد و داد کشید: «د-دهنتمیرم رو ببند! اصلاً چرا چهار تا رقیب؟!»
وانگ مینگ گفت: «وانگ شیویینگعجله رو یادت رفت؟ اونو میپرستهتمرین و اصلاً هم پنهانش نمیکنه.»
وانگ بینگبینگ گفت: «اینو میدونم،آفتابِ ولی نمیدونم... برعکسِ میشیو وتأیید بقیه، اونجور احساسی رو ازش نمیگیرم.»
«واقعاً؟ میتونیرسیدن بفهمی؟ چرابزرگِ من شک دارم؟»
وانگ بینگبینگ شانهای بالا انداخت و ادامه داد: «بذارش به حسابِنکن حسِ ششمِ زنانه. به هر حال، انگار به این زودیها کارشونکنی— تموم نمیشه، پس بیا ما هم گرم کنیم— من و تو.»
«باشه.»
اندکی پس از اینکه وانگ مینگاولِ و وانگ بینگبینگ مبارزه با یکدیگر رانکن آغاز کردند، بقیه هم کمکم پیدایشان شد.
شی مورونگ پس از رسیدنروح از وانگ مینگ پرسید: «الانکلِ چقدره که دارن مبارزه میکنن؟»
«دو ساعت.»
«با این وضعتأیید فکر نکنم امروزنکن نوبت به ما برسه.»
همانطور هم شد، یوان و لیاولِ جینشی تا زمانی که خورشید روعجله به غروب رفت، دست از کار نکشیدند.
یوان همانطور که صورتِ غرقروح در عرقش را پاک میکرد، بهدووم لی جینشی گفت: «خیلی پیشرفت کردی.»
لی جینشی با صدایی خسته و بدنیبتابد که تمامِ انرژیاش تحلیل رفته بود، پاسخ داد:تمرین «مشخصاً کافی نبوده، چون هنوز نمیتونم شکستت بدم...»
«ولی اگه با همینآره سرعت پیشرفت کنی، دیر یابقیه زود میتونی من رو ببری.»
لی جینشی آهی کشید:کنار «آره... به شرطی که توبتابد تمامِ این مدت تمرین نکنی...»
چو لیوشیانگ ناگهان ازبزرگِ بالکنِ اتاقش داد زد: «ببخشیدبتونم دیر کردم! هنوز نوبتم نشده؟»
یوان به خورشیدِ در حالِ غروباتاقشان نگاه کرد و گفت: «اشکالی نداره، بهمیرم هر حال کارمون برای امروز تموم شده.»
سپس به بقیه نگاه کرد و ادامه داد:میرم «بچهها، یه چیزی هست که باید بعد ازشرکت شام به همهتون بگم. حتماً بیاید، موضوع جدیه.»
شی لانگپردهها پرسید: «دربارهٔکنار ده خاندانِ بزرگه؟»
«نه، اینرسیدن یه چیزِبزرگِ بزرگتر و مهمتره.»
شی لانگ با لحنی طعنهآمیزداخلِ گفت: «بزرگتر از ده خاندانِعجله بزرگ؟ پسر، اصلاً نمیتونم صبر کنم.»