چپتر 1171: سفرِ مشترکشان
0(جین شی... خیلی زود ترکمون کرد. هنوز کلی سؤال ازشنمیبینم داشتم.) یوان در دل آهی کشید و در خطی مستقیمبیکران به سمتی که جین شی به او گفته بود پرواز کرد.
یوان همانطور که به سوی مقصدِ نامعلومش پرواز میکرد، آرامآرام خاطراتِ شمشیرهاییمیکنم را که از قبرستانِ شمشیر به دست آورده بود جذب میکرد، بهدریایی این امید که یکی از آنها خاطراتی از جین شی داشته باشد.
یک روز...برد یک هفته...مثلِ دو هفته...
یک ماه بعد.
یوان با صدای بلند آه کشید: «یعنی جین شی مسیرِ درست رو بهمخشکی داد، یا تا لحظهٔ آخر داشت من رو سر کار میذاشت؟ الان یکتنها ماهِ تمامه که دارم یه بند پرواز میکنم، ولی جز آب هیچی نمیبینم.»
پس از دو هفته پروازِ مستقیم، یوانالان سرانجام خشکی را پشتِ سر گذاشت وهیچی واردِ چیزی شد که شبیهِ دریایی بیکران بود.
وقتی آدم یک ماهِ تمام بهدنبالهدار هیچچیز برنمیخورَد، تنها میتواند فرض کندجزیرهای که راه را اشتباه رفته است.
«تازه، هنوزمثلِ یه کلیددنبالهدار هم کم دارم...»
فنگ یوشیانگ خندید: «فکر نمیکنم اینجوریبند شما رو سر کار بذاره، مخصوصاًسرانجام بعد از اینکه هویتِ واقعیتون رو فهمید.»
پس از یک هفته پروازِ دیگر، یوان ناگهانماهِ با حسِ ایزدیاش متوجهِ جزیرهٔ کوچکی در حدودِ هزارسرانجام مایلیِ روبهرویش شد، اما به نظر میرسید خالی باشد.
با این حال، همین آدرنالینش رادنبالهدار بالا برد و باعث شد مثلِجزیرهای یک ستارهٔ دنبالهدار به سمتش سرعت بگیرد.
وقتی رسید، رویستارهٔ جزیرهای که خالی بهبگیرد نظر میرسید فرود آمد.
پس از چند دقیقه انتظار بیآنکهبند اتفاقی بیفتد، یوان داد زد: «هی! میدونمخشکی اینجایی، تیان شین! خودت رو نشون بده!»
همانطور که انتظار میرفت، پیکریکار در دوردست پدیدار شد ودارم آرامآرام به او نزدیک شد.
اما این شخص نقابیمثلِ بر چهره نداشت وسرعت دقیقاً شبیهِ یوان بود.
تیان شینمثلِ پرسید: «هر نُهسمتش کلید را داری؟»
«نه، هنوز یکیشون کمه، ولی اگهبند جین شی بهم گفت بیام اینجا، پسخشکی باید آخرین کلید رو همینجا پیدا کنم.»
تیان شین لبخند زدداشت و کفِ دستش راماهِ به یوان نشان داد.
روی کفِ دستش، کلیدِمثلِ بزرگی قرار داشت کهسرعت با بقیه فرق میکرد.
تیان شین بشکنی زد و ساختمانِ عظیمیبگیرد از هیچ پشتِ سرش پدیدار شد و گفت:انتظار «این کلیدِ اصلی است— آخرین کلیدِ پادشاهیِ من...»
یوان در حالی که دستبهسینه ایستادهبند بود گفت: «خب، برای گرفتنش باید چیکارخشکی کنم؟ چون بعید میدونم مجانی بهم بدیش.»
تیان شین با چهرهای آرامکار گفت: «چیزِ خاصی نیست. فقطدارم میخواهم کاری برایم انجام دهی.»
«چه کاری؟»
«احتمالاً تا الان متوجه شدهای، اماسرعت در زندگیِ کنونیات کسانی هستند کهآمد در زندگیِ پیشینت هم با تو بودهاند.»
یوان ابرویی بالا انداختتمامه و سر تکان داد: «درسته.هیچی چرا الان اینو بهم میگی؟»
«جین شی... اگر روزی با اومیذاشت روبهرو شدی، لطفاً مراقبش باش، چرا کهولی من در گذشته در حقش کوتاهی کردم.»
«در حقشبرد کوتاهی کردی؟مثلِ منظورت چیه؟»
در پاسخ به سؤالِ او، تیانسرعت شین انگشتش را به سمتش گرفت وچند چیزی را به داخلِ پیشانیاش شلیک کرد.
با هجومِ خاطراتماهِ به ذهنش، یوان بیدرنگمیکنم گیج و منگ شد.
درونِ این خاطره، همهچیز را ازمیذاشت دریچهٔ چشمانِ تیان شین میدید و زنِولی زیبایی با چهرهای درهمشکسته روبهرویش ایستاده بود.
«تیان شین، بذارباعث باهات بیام! میخوامدنبالهدار مثلِ تو قوی بشم!»
تیان شین با پوزخندی سرد گفت: «وبگیرد با من اومدن چطور قراره به ایندقیقه هدفت کمک کنه؟ رد میکنم. فقط مایهٔ دردسری.»
جین شی دندان به هم ساییدبند و گفت: «برام مهم نیست! چهسرانجام موافق باشی چه نه، باهات میام!»
تیان شین آهیآخر کشید: «پس حالامیذاشت مزاحم هم شدی؟»
«خـ-خفه شو! باهات میام و ازتدنبالهدار یاد میگیرم! در عوض، بهت خدمت میکنم!فرود حـ-حتی حاضرم تو رو مرشد صدا بزنم!»
تیان شینمثلِ دوباره آهی کشیدسمتش و رو برگرداند.
«هر کاری دلت میخواد بکن. اما وقتی تو دردسرهیچی افتادی انتظار نداشته باش ازت محافظت کنم، چون جاهاییشبیهِ که سرنوشتِ من عبور از اونهاست، پر از خطره.»
بهآرامی در هوا جهید و سپس پرواز کرد وتمامه دور شد. جین شی بیدرنگ، با وجودِ جراحتهایی که پسپشتِ از نبردی کوتاه با او برداشته بود، به دنبالش رفت.
طیِ چند هزار سالِ بعدی، جین شی مانندِ یک زیردست سایهبهسایهٔ تیان شین میرفت. از مکانهای خطرناکی که حتی جاودانههابیفتد از آنها دوری میکردند تا سرزمینهای ناشناخته، جین شی انواع و اقسامِ محیطها را به چشم دید و موقعیتهای بیشماریداری را در یکقدمیِ مرگ تجربه کرد. با این حال، همچنان بدونِ به زبان آوردنِ حتی یک شکایت، به دنبالش میرفت.
پس از هزاران سال بودن در کنارِ هم، جین شی چیزهای زیادی دربارهٔ تیان شین فهمید و اجتنابناپذیر بود کهاینجایی سرانجام احساساتِ عاشقانهای به او پیدا کند. اما از آنجا که نمیخواست رابطهشان را خراب کند، احساساتش را پنهان نگهکمه داشت. متأسفانه، در پنهان کردنِ احساساتش مهارتی نداشت و حتی یک نابینا هم میتوانست بفهمد که عاشقِ تیان شین شده است.
در موردِ تیان شین، با اینکه از احساساتِ او خبر داشت، چون با خاطراتِ زندگیهایگذاشت پیشینِ خود به دنیا آمده بود، نمیتوانست به آنها پاسخی بدهد و طوری رفتار میکرد کهاشتباه انگار متوجهِ چیزی نشده است. همچنین نمیخواست اعتراف کند، اما از همراهیِ جین شی لذت میبرد.
برای او، جین شی شاگردِ غیررسمیاشمیذاشت بود و هر از گاهی بامیکنم توصیههایی مبهم، به تزکیهٔ او کمک میکرد.
با وجودِ اینکه خلافش را گفته بود، چند باری هم جانش را نجات داد. البتهچند این کار را مخفیانه انجام میداد تا جین شی او را دست نیندازد، اما اودوردست سرانجام از این موضوع باخبر میشد و همین باعث میشد احساساتش به او قویتر شود.
سفرِ مشترکِ آنها صد هزار سالِ دیگر ادامه یافت،روی تا اینکه در روزی که جین شی تصمیم گرفتبیفتد موقتاً از او جدا شود، در یک حادثه جان باخت.
یوان خشم و اندوهی را کهبند تیان شین در لحظهٔ پی بردن بهخشکی مرگِ او احساس کرده بود، حس کرد.
«باز هم نتونستم از کسی که دوستش دارم محافظت کنم...» تیان شین سفرش راهیچی برای هزار سال متوقف کرد و به اعمالِ خود و تردیدش در ابرازِ احساساتتمام به جین شی اندیشید، چرا که نسبت به عزیزانش در زندگیهای پیشین نیز احساساتی داشت.
او بهعنوانِ تنها «تیان» که پیش از ملاقات با شخصی خاص، خاطراتِ زندگیهای پیشینِآمد خود را به دست آورده بود، دنیا را با نگاهی متفاوت میدید و همیشهمیرفت دیگران را از خود میراند، چرا که میترسید این کار بیوفایی به شریکهای قبلیاش باشد.
تیان شین در طولِ انزوای هزارسالهاش،سرعت در جزیرهٔ کوچکی ماند— همان جزیرهایآمد که یوان اکنون در آن بود.