چپتر 148: طبقهٔ ۱۰۰
0پس از اینکه همهٔ شاگردان رفتند و تنها بزرگانِ فرقه ماندند،میفهمیم لونگ ییجون به بزرگانِ ردهپایینِ فرقه نگاه کرد و داد زد: «اینهمگی بزرگانِ فرقه رو هم شامل میشه! نکنه میخواید بگید شما شاگرد نیستید؟!»
بزرگانِ فرقه بیدرنگ به عرقریختن افتادند و بازیادی عجله پا به فرار گذاشتند و در دلخیره از خود میپرسیدند چرا آنها نمیتوانند همانجا بمانند.
وقتی از برجِ جهشِ ماهی از دروازهٔ اژدها حسابیبپرسی دور شدند، یکی از آنها پرسید: «این دیگه چه وضعشه؟بتونه ما بزرگِ فرقهایم، مگه نه؟ چرا ما نمیتونیم اونجا باشیم؟»
دیگری گفت: «چرا ازمیانسال ما میپرسی؟ به نظرتلحظه ما شبیهِ رئیسِ فرقهایم؟»
«هااا... ولیداره میخواستم بدونم کیبعداً داخلِ اون برجه.»
«دفترِ ثبت چطور؟ مطمئناً اگهاستعداد ببینیم کی برای برج ثبتنامبمونه کرده، میتونیم بفهمیم، مگه نه؟»
«راست میگی! دفترِکسی ثبت هست! اینمیدونه هفته کی مسئولشه؟»
«باید بزرگهمگی بائو باشه، نه؟خیره ولی اینجا نمیبینمش.»
در همین حال،میدونه شاگردان هم داشتندبپرسی پیشِ هم شکایت میکردند—
«چرا ما رو بیروناینهمه کردن؟ دیدنِ کسی کهزیادی داخلِ برجه چه ایرادی داره؟»
«کی میدونه. شایدکسی بعداً باید ازمیدونه رئیسِ فرقه بپرسی.»
«مگه از جونم سیر شدم؟!»
«بالاخره میفهمیم. امکان ندارهشاید کسی با اینهمه استعدادسیر بتونه مدتِ زیادی پنهان بمونه.»
در برجِ جهشِ ماهی از دروازهٔ اژدها، لونگ ییجون وبمونه دیگر بزرگانِ ردهبالای فرقه همگی به مردی میانسال خیره ماندهغرق بودند که در آن لحظه غرق در عرقِ سرد بود.
لونگ ییجون دستش را به سویمیدونه بزرگِ فرقهای که سوابق را مدیریت میکردبالاخره دراز کرد: «بذار دفترِ ثبت رو ببینم.»
بزرگ بائو با دستانِ لرزان دفتر را به لونگ ییجون داد وبود به یاد آورد که چطور به شاگردِ جوانِ حیاطِ بیرونی که پسدفتر از مین لی ثبتنام کرده بود، بیاحترامی کرده بود: «بفرمایید، رئیسِ فرقه...»
بزرگ بائو در دل ناله میکرد و حس میکرد هر لحظهمیفهمیم ممکن است از ترس از هوش برود: کوفتی، کوفتی، کوفتی! کارم تمومه!همگی اگه بفهمن به کسی که الان داخلِ برجه توهین کردم، زندهزنده میخورنم!
چند لحظه بعد، لونگاینهمه ییجون زمزمه کرد: «میدونستم... اینپنهان شاگرد یوانه که الان داخله.»
بزرگ شان با لبخندی بر لب گفت و سپس به سمتِ برجشدم برگشت و ادامه داد: «اصلاً نیازی بود به دفتر نگاه کنید، رئیسِدیگر فرقه؟ تقریباً مطمئنم که از قبل میدونستیم... فکر میکنید به طبقهٔ ۱۰۰ میرسه؟»
بزرگ شوان گفت: «از قبلخیره میدونیم که اون از بنیانگذارعرقِ هم بااستعدادتره، پس خیلی محتمله.»
بای لینگ به او نزدیکبعداً شد و پرسید: «به هر حال،میفهمیم شما بزرگِ فرقه بائو هستید، درسته؟»
بزرگ بائوامکان بهسرعت سراینهمه تکان داد: «د-درسته!»
سپس بای لینگ دستانِ بزرگش را محکم روی شانههای بزرگ بائو گذاشت و با صدایی جدی و بم گفت: «میخواممدتِ خیلی بادقت به حرفم گوش بدی، بزرگ بائو. شاگردی که واردِ این برج شد— شاگرد یوان— تحتِ هیچ شرایطی نبایدسوابق هیچ اطلاعاتی دربارهش فاش کنی! در واقع، میتونی هر اتفاقی رو که امروز اینجا افتاد فراموش کنی، میفهمی چی میگم؟»
بزرگ بائو بیدرنگ سرمیانسال تکان داد و عرقشلحظه را به هر سو پاشید.
با این حال، بزرگ شان به آنها نزدیک شد وبالاخره گفت: «فکر نمیکنم متوجه شده باشه، بزرگ بای. باید مطمئنبمونه بشیم که تا هفتهٔ آینده این موضوع رو فراموش نمیکنه...»
بزرگ بائو با چشمانی گردشده از شوکمدتِ و ترس به چهرهٔ زیبای بزرگ شانمردی خیره شد. میخواست با او چه کار کند؟
شین مینگ سر تکان داد و به او گفت: «نیازی نیست بهش زور بگی، بزرگ شان.نداره مطمئنم میتونیم به بزرگ بائو اعتماد کنیم که چنین رازِ کوچکی رو نگه داره. بههرحال اگه نمیتونست،غرق بزرگِ فرقه نمیشد.» او با این حرف، نامحسوس جایگاهِ بزرگ بائو بهعنوانِ بزرگِ فرقه را تهدید کرد.
بزرگ بائو سریع داد زد: «هیچی نمیگم! قسم میخورم، ارشدها! من امروز هیچی ندیدم و نشنیدم!سوابق اصلاً من امروز اینجا نبودم! کدوم شاگرد؟ اصلاً نمیدونم دارید دربارهٔ چی حرف میزنید!» در آن لحظهبفرمایید حس میکرد چاقوهایی زیرِ گلویش گذاشتهاند و یک کلمهٔ اشتباه ممکن است به قیمتِ جانش تمام شود.
شین مینگ سپسمیدونه با صدای بلند خندید:جونم «دیدی؟ بزرگ بائو میفهمه.»
بزرگ شان گفت: «هرچی.» او دیگربتونه به بزرگ بائو اهمیتی نمیداد وردهبالای برگشت تا به تماشای برج ادامه دهد.
لونگ ییجون به او گفت: «حالا میتونی بری، بزرگبپرسی بائو.» او در دم پا به فرار گذاشت، همچوناستعداد خرگوشی که از چنگِ گلهای شیر و ببر بگریزد.
یکی از بزرگانِ عالیرتبهٔ فرقه که هنگامِ معرفیِ یوان آنجا نبود، ناگهان بهدستش حرف آمد: «پس این همون شاگرد یوانیه که اینقدر ازتون دربارهاش میشنیدم. فکرآورد میکردم همهتون دارید اغراق میکنید، اما افسوس، انگار من هنوز قورباغهای تهِ چاهم...»
بزرگ شان با لحنی بانمک خندید و گفت: «به نمایشِ استعدادِمیفهمیم شاگرد یوان خوش اومدی، بزرگ ژو. فقط صبر کن تا طبقهٔردهبالای ۱۰۰ رو فتح کنه— اون موقعست که نمایشِ واقعی شروع میشه.»
در همین حال، داخلِاینهمه برج، یوان تازه بهزیادی طبقهٔ ۹۹ رسیده بود.
«تبریک برای رسیدن به طبقهٔ ۹۹. درجهٔ سختی تنظیم شد.»
«جانورانِ جادویی اکنون دارای "بازسازیِ برتر" خواهند بود.»
«جانورانِ جادویی اکنون دارای "مقاومتِ فیزیکیِ برتر در برابرِ آسیب" خواهند بود.»
«جانورانِ جادویی اکنون دارای "مقاومتِ روحیِ برتر در برابرِ آسیب" خواهند بود.»
«جانورانِ جادویی اکنون دارای "هالهٔ ارعابِ قدرتمند" خواهند بود.»
«جانورانِ جادویی اکنون دارای "کاهشِ آسیبِ قدرتمند" خواهند بود.»
«قدرت، سرعت و دفاعِ جانورانِ جادویی بهطورِ چشمگیری افزایش مییابد.»
«تعدادِ جانورانِ جادویی در اتاق به ۹۹ افزایش یافت.»
یوان وقتی دید تعدادِ هیولاها نسبت به طبقهٔ پیشین دوامکان برابر شده و همگی در اوجِ عالمِ جنگجوی روح هستند،ردهبالای لبخندِ تلخی زد و گفت: «این بار ۹۹ هیولا، هان؟»
یوان با چهرهای آرام، سالارِ ملکوت را بالا برد و به گروهِ جانورانِ جادوییلحظه یورش برد. پرتگاهِ پرستاره نیز یک ثانیه از پشت او را دنبال کرد ودستانِ سپس به جلو پرتاب شد و بهراحتی شروع به از پای درآوردنِ جانورانِ جادویی کرد.
چند دقیقه بعد، یواندیگر هر ۹۹ جانورِ جادوییمیانسال را از پای درآورد.
«طبقهٔ ۹۹ فتح شد! به طبقهٔ نهایی بروید و برای رویارویی با آن بزرگ آماده شوید!»
با دیدنِ اینزیادی اعلان، ابروهای یواندیگر از تعجب بالا پرید.
یوان با صدای بلند داد زد: «آن بزرگ؟ باید با اون اژدها بجنگم؟غرق شوخیتون گرفته؟! آخه چطور قراره اژدهایی رو شکست بدم که بیشمار بار ازدستانِ خودم بزرگتره و حتی میتونه فقط با یه نگاه ستارهها رو نابود کنه؟!»