---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 975: تولدت مبارک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 975: تولدت مبارک

0

کمی بعد از اینکه یو یونگ از کنسرتِ‌نمی‌کردند​ یوان باخبر شد، تانگ لی سراسیمه واردِ اتاقش‌قیمتِ​ شد و گفت: «عزیزم! یه نگاه به تلویزیون بنداز!»

یو یونگ با استیصال دندان‌هایش‌همه‌ش​ را به هم سایید و گفت:‌کنیم​ «دارم می‌بینم! چطور همچین چیزی شد؟!»

«نمی‌دونم، اما سرمایه‌گذارها دارن از همه‌جا باهامون‌گذشتِ​ تماس می‌گیرن! فکر می‌کنن کارِ ماست و‌جرئت​ الان به‌شدت عصبانین! باید یه کاری بکنیم!»

یو یونگ غرید: «معلومه که عصبانین! منم بودم عصبانی می‌شدم! بازگشتش‌بیشتر​ بعد از یه دهه می‌تونست صدها میلیون برامون سود داشته باشه!‌تصمیم​ با این حال، همه‌ش رو پای این کنسرتِ کوفتی هدر داد!»

«کوفتی! باید چی‌کار کنیم؟! انگار اون عوضی خوب شده! اما‌بیرون​ ما از قبل از خانواده بیرونش کردیم! اگه فقط چند‌خود​ ماهِ دیگه صبر کرده بودیم، هیچ‌کدوم از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد!»

تانگ لی با لبخندی‌حال​ سرد روی لب‌هایش گفت:‌هدر​ «آروم باش، هنوز تموم نشده.»

«محضِ اطلاعت، ما هنوز قراردادش رو داریم و با اینکه بیرونش کردیم،‌شدتِ​ از نظرِ قانونی هنوز عضوی از خانواده‌ست. هر طور شده مجبورش می‌کنیم‌جانشان​ برگرده تو چنگمون! همین الان می‌رم به می‌فنگ و وکیل‌هامون زنگ بزنم!»

در همین حال، در میدانِ شهر،‌شهر​ جمعیتِ حاضر در کنسرتِ یوان با‌می‌شد​ گذشتِ زمان بیشتر و بیشتر می‌شد.

مردمی که از شدتِ ترس جرئت نمی‌کردند از خانه‌هایشان‌خانه‌هایشان​ بیرون بیایند، ناگهان تصمیم گرفتند حتی به قیمتِ جانشان‌اجرا​ هم که شده، این اجرا را با چشمانِ خود ببینند.

تا آهنگِ سوم، سراسرِ میدان پر از آدم شد. حتی کسانی که‌انگار​ قصد داشتند از شهر خارج شوند نیز از حرکت ایستادند؛ اتفاقی که ترافیک‌دیگه​ را بیش از پیش سنگین کرد و همه‌چیز را به توقفِ کامل کشاند.

«اون جوونِ روی‌میدانِ​ صحنه خیلی آشناست!‌حاضر​ قبلاً کجا دیدمش؟»

«اون همون‌وکیل‌هامون​ کودکِ نابغه،‌بزنم​ یو تیانه!»

«آها! الان یادم اومد! همونی‌شدتِ​ که یه دهه پیش یهو‌بیرون​ ناپدید شد؟ فکر می‌کردم مرده!»

«ظاهراً تا‌باشه​ همین اواخر‌حال​ درگیرِ بیماری بوده.»

«یعنی قراره دوباره ساز بزنه؟! حتی‌حاضر​ اگه کلِ ثروتم رو به باد بده،‌ترس​ باید برم یکی از اجراهاش رو ببینم!»

«مگه الان تو‌زنگ​ یکی از اجراهاش‌شهر​ نیستی؟ اونم مجانی!»

«خدای من! فکر نمی‌کردم بتونه‌شدتِ​ پیشرفت کنه، اما صداش حتی‌بیرون​ از چیزی که یادمه هم بهتره!»

یوان تصمیم گرفت در مجموع‌همه‌ش​ هفده آهنگ بنوازد، زیرا هفدهمین‌چی‌کار​ سالگردِ تولدِ یو رو بود.

در پایانِ آخرین آهنگش، یوان از‌حاضر​ جا برخاست و به سمتِ میکروفون‌شدتِ​ رفت و گفت: «تولدت مبارک، یو رو.»

پس از آن،‌زنگ​ صدای تشویق و هیاهوی‌جمعیتِ​ جمعیت به هوا برخاست.

با این حال، یک نفر بود که‌جرئت​ تشویق نمی‌کرد و آن کسی نبود جز یو‌حتی​ رو، که سخت مشغولِ پاک کردنِ اشک‌هایش بود.

مدتی بعد، یوان از‌حال​ روی صحنه پایین پرید‌هدر​ و به میانِ جمعیت رفت.

مردم به‌سرعت راه را‌شهر​ برایش باز کردند تا‌زمان​ اینکه به یو رو رسید.

یوان با لبخندی‌زنگ​ درخشان روی لب‌هایش‌شهر​ به او گفت: «سورپرایز.»

یو رو با گریه گفت: «احمق…‌ترس​ چطور جرئت می‌کنی روزِ تولدم اشکم‌ناگهان​ رو دربیاری… اونم جلوی این‌همه آدم…»

یوان آغوشش را باز‌حال​ کرد و به او‌هدر​ اشاره کرد که بغلش کند.

یو رو بی‌درنگ در آغوشش پرید و‌گذشتِ​ آن‌قدر روی سینه‌اش گریه کرد که دیگر اشکی‌نمی‌کردند​ برایش نماند و لباس‌های یوان کاملاً خیس شد.

یو رو کمی‌زنگ​ بعد زمزمه کرد:‌شهر​ «داداش... دوستت دارم...»

یوان در حالی که‌مردمی​ دست روی سرش می‌کشید، لبخند‌خانه‌هایشان​ زد: «من هم دوستت دارم.»

مدتی بعد، یوان به صحنه برگشت و به تماشاچیان گفت: «از همگی ممنونم که امروز به کنسرتم‌قبل​ آمدید. با اینکه دیگر به حرفهٔ قدیمی‌ام به‌عنوان موسیقی‌دان برنمی‌گردم، چون چیزِ دیگری پیدا کرده‌ام که می‌خواهم‌روی​ دنبالش کنم، اما موسیقی را کنار نمی‌گذارم، پس منتظر باشید که در آینده باز هم مرا ببینید!»

تماشاچیان حتی پس از پایانِ کنسرت‌حاضر​ هم حاضر به رفتن نبودند و‌شدتِ​ بسیاری از آن‌ها سؤالاتی از او داشتند.

با این حال، خاندانِ بای و‌شهر​ اتحادیهٔ تزکیه‌گران با همکاریِ هم جلوی‌می‌شد​ هجومِ آن‌ها به سمتِ یوان را گرفتند.

شیا جینگ‌یی گفت:‌می‌شد​ «کـ... کنسرتِ محشری‌ترس​ بود، ارشد یو...»

«ارشد یو؟ فقط یوان‌حال​ صدایم کن. یو رو قبلاً‌داد​ به تو گفته، مگه نه؟»

شیا جینگ‌یی با اضطراب به اطراف‌حاضر​ نگاه کرد: «بـ... بله... اما مطمئنی؟‌شدتِ​ هنوز آدم‌های زیادی دور و برمون هستن...»

وقتی یو رو به شیا جینگ‌یی لو داد که برادرش،‌زمان​ یو تیان، در واقع همان بازیکن یوان است، شیا جینگ‌یی‌بیایند​ چنان جا خورد که یک دقیقهٔ تمام از هوش رفت.

یوان لبخند زد: «دیگه برام‌شدتِ​ مهم نیست که هویتم رو‌بیرون​ مخفی کنم، پس مشکلی نیست.»

یو رو بالاخره توانست‌حال​ از او بپرسد: «راسـ...‌هدر​ راستی، داداش... چشم‌هات... بیناییت برگشته؟»

سر تکان داد: «آره،‌شهر​ بیناییم رو به دست آوردم.‌بیشتر​ در واقع، همین دیروز برگشت.»

«این فوق‌العاده‌ست!‌وکیل‌هامون​ چطوری برگشت؟‌بزنم​ کارِ خاصی کردی؟»

«نه، فقط یهو برگشت،‌مردمی​ درست مثلِ بدنم که یهو‌خانه‌هایشان​ دوباره شروع به کار کرد.»

یوان از او پرسید: «به‌هرحال، بیا دیگه‌کوفتی​ دربارهٔ من حرف نزنیم. هر چی باشه‌عوضی​ تولدته. کاری هست که بخوای انجام بدی؟»

یو رو لحظه‌ای فکر کرد و بعد سر تکان داد: «نه‌مردمی​ واقعاً. برنامه داشتم توی اتاقم استراحت کنم و بیشترِ روز رو پای‌قیمتِ​ تلفن با تو حرف بزنم، اما می‌شیو بهم گفت که بستری شدی.»

می‌شیو با لبخندی خشک‌بزنم​ گفت: «بـ... ببخشید... نمی‌خواستم‌حاضر​ غافلگیری رو خراب کنم...»

چو لیوشیانگ ناگهان با‌مردمی​ لبخندی جلو آمد: «سلام،‌نمی‌کردند​ یو رو! خیلی وقت می‌شه!»

«لولو! تو هم اینجایی؟!»

«البته. و تولدت مبارک.»

«ممنون.»

«آه، امسال هیچ کادویی با‌شدتِ​ خودم نیاوردم، اما سالِ دیگه‌بیرون​ حتماً یه چیزی برات می‌گیرم.»

یو رو سر تکان‌حال​ داد: «اشکالی نداره. این‌هدر​ چیزها برام مهم نیست.»

«به‌هرحال، بیاین بریم‌میدانِ​ یه جای خلوت‌تر.‌حاضر​ اینجا خیلی شلوغه.»

«باشه.»

همگی به‌بیشتر​ سمتِ هتلِ نیلوفرِ‌شدتِ​ سفید راه افتادند.

با این حال، پیش از اینکه حتی بتوانند‌هدر​ بنشینند و روی بامِ آرامِ هتل استراحت کنند، می‌شیو‌قبل​ ناگهان تماسِ تلفنیِ غیرمنتظره‌ای از مادرش، می‌فنگ، دریافت کرد.

می‌شیو آه کشید:‌میدانِ​ «مادرمه. احتمالاً دربارهٔ کنسرت‌گذشتِ​ زنگ زده... جواب بدم؟»

یوان با لبخندی آرام سر‌میدانِ​ تکان داد: «جواب بده. بذار ببینیم‌بیشتر​ اون... یعنی خاندانِ یو چی می‌خواد.»

«باشه.»

لحظه‌ای بعد،‌باشه​ می‌شیو جوابِ‌حال​ تلفن را داد.

ناولها | novelha.net