چپتر 838: اعماقِ خودآگاهیاش
0یوان پس از فرار از دستِ آنباید اهریمنِ بدریخت پرسید: «یــیینگیینگ! آخه اون دیگهنتونسته چی بود؟! عمراً اون چیز اهریمن باشه!»
جواب داد: «هیچ ایدهایبند ندارم... این اولین بارمنشنیده بود که همچین اهریمنی میدیدم.»
«پدربزرگ و مادربزرگتنمیدونم چطور؟ تاحالا حرفی ازداره همچین اهریمنی زده بودن؟»
«نه.»
یوان در ادامه پرسید:نشنیده «تو چطور، فنگ فنگ؟بدونی چیزی دربارهٔ اون اهریمن میدونی؟»
«شرمندهام، اما منزبانِ هم تاحالا اسمِالان همچین اهریمنی رو نشنیدم.»
یوان آهی کشید:نمیدونم «باورم نمیشه همچین هیولاییداره توی این دنیا باشه.»
پس از لحظهای سکوت،مگه لان یینگیینگ از اوزبانِ پرسید: «میخوای باهاش بجنگی؟»
یوان با تردید گفت: «آممم...»
با اینکه میتوانست با کشتنِ آن اهریمنِ بدریخت امتیازاتِبههرحال زیادی بگیرد، اما مطمئن نبود ارزشِ دردسرش را داشتهنتونسته باشد، چرا که حسِ واقعاً وحشتناکی به او میداد.
ناگهان صدای یان هارا از گردنبندقرمزی به گوش رسید: «بنیانگذارِ کوچک، اگه بتونیساطع پلیدی رو شکست بدی، ۱٬۰۰۰ امتیاز میگیری.»
یوان پرسید: «پلیدی؟اهریمنهاست اسمش اینه؟ آخه اوندارن چیه؟ واقعاً یه اهریمنه؟»
«راستش، خودمم دقیقاً نمیدونم اون هیولا چیه، اما پوستِاونا قرمزی داره و مثل اهریمنها انرژیِ آشفتهای از خودشموفق ساطع میکنه، پس به احتمالِ زیاد گونهٔ دیگهای از اهریمنهاست.»
«گونهٔ دیگه؟ مگه اهریمنها گونههای مختلف دارن...؟»باره زبانِ یوان بند آمده بود. چرا تااهریمنهای الان چیزی در این باره نشنیده بود؟
«بههرحال، فقط باید بدونی که اونا ازداره اهریمنهای عادی خطرناکترن و تاحالا هیچکس نتونستهمیکنه شکستش بده، اما شاید تو بتونی. موفق باشی.»
پس ازدیگهای آن، یان هاراگونههای دیگر حرفی نزد.
یوان به فکر فرو رفت: «اگه شکستش بدم هزاراونا امتیاز میگیرم، که قطعاً امتیازِ زیادیه و پیروزیم رو تضمینباشی میکنه، اما تو گذشته هیچکس نتونسته این کار رو بکنه...»
فنگ یوشیانگ گفت: «اربابِ جوان، شما فقط باید شکستش بدید،فقط مگه نه؟ یعنی نیازی نیست بکشیدش، فقط مُهرش کنید. اگه مدامشاید با فنونِ مُهرِ اهریمن بهش ضربه بزنید، بالاخره مُهر میشه، درسته؟»
«حق با توئه. چون جثهٔ خیلی بزرگی داره، ضربه زدن بهش آسونه.خودش باشه، انجامش میدم.» یوان تصمیم گرفت با پلیدی بجنگد. پس از کشیدنِزبانِ نفسی عمیق، برگشت و به همان جایی رفت که پلیدی حضور داشت.
با این حال، بیدرنگ حمله به پلیدیدارن را شروع نکرد. در عوض، در گوشهای خلوتفقط نشست و خودش را برای مبارزه آماده کرد.
خوشبختانه، انگار پلیدی خوابنشنیده بود، چرا که بابدونی چشمانِ بسته همانجا نشسته بود.
چند دقیقه بعد، یوانبند چشمانش را که لبریز ازبههرحال قصدِ مبارزه بود، باز کرد.
از جا برخاست و با نگاهی قاطع به پلیدی خیره شد. پس از کشیدنِمیکنه نفسی بسیار عمیق، پرتگاهِ پرستاره را احضار کرد و فنِ ده هزار تیغه شبحباره را روی آن به کار بست تا پرتگاهِ پرستاره را ۲٬۰۰۰ بار تکثیر کند.
وقتی آماده شد، به هرگونههای ۲٬۰۰۰ پرتگاهِ پرستاره فرمان دادآمده تا به هیولای خفته حمله کنند.
لحظهای بعد، هر ۲٬۰۰۰ خنجر درفقط بدنِ گردِ هیولای خفته فرو رفتندخطرناکترن و او را شبیهِ جوجهتیغی کردند.
با این حال، پلیدی بیحرکتآمده ماند، تقریباً انگار که اصلاًفقط حمله را حس نکرده بود.
یوان با دیدنِ بیتفاوتیِ پلیدی، تصمیم گرفتداره به ضربه زدن ادامه دهد و آرامآراممیکنه او را با هالهٔ مُهرِ اهریمن پر کند.
البته از آنجا که یکگونههای اهریمن بود، سوراخهای روی بدنش بهمحضِالان بیرون کشیدنِ خنجرها فوراً ترمیم میشد.
یوان در حالی که همچنان به پرتگاهِ پرستاره فرمان میداد تا به پلیدی حمله کند،شکستش سرش را خاراند: «چه خبره؟ ده دقیقه از شروعِ حملهم میگذره، اما هنوز بیدار نشده،زیادیه به نظر هم نمیرسه مُهر شده باشه. تا الان حتی یه ژنرالِ اهریمن هم مُهر میشد...»
ناگهان صدای لان یینگیینگبند به گوش رسید: «فکر کنمبههرحال به چیزِ قویتری نیاز داری.»
یوان گفت: «ها؟ منظورت چیه؟ با اینکه هر ضربه بهتنهاییانرژیِ هالهٔ مُهرِ اهریمنِ زیادی وارد نمیکنه، ولی باید روی هممگه جمع بشه، مگه نه؟ روی اهریمنهای دیگه که جواب داد.»
«آره، اما به نظر میرسه اون اهریمن یه جور توانایی داره که نمیذاره هالهٔ مُهرِفقط اهریمن توی بدنش جمع بشه. میتونم حس کنم که هالهٔ مُهرِ اهریمنت واردِ بدنِ اهریمننزد میشه، اما این رو هم حس میکنم که بعد از مدتی از بدنش بیرون میآد.»
«این مسخرهست...» یوان نمیخواست باور کند اهریمنی با چنیناونا قابلیتهایی وجود داشته باشد، چون این کار مُهر کردنِموفق اهریمن را بارها سختتر و شاید حتی غیرممکن میکرد.
سرانجام، یوان ۱۰٬۰۰۰ نسخه ازآمده پرتگاهِ پرستاره ساخت و بافقط آنها به پلیدیِ خفته حمله کرد.
چند دقیقه بعد، یوانهیولا از لان یینگیینگ پرسید: «الاناهریمنها چطور؟ روی اهریمن اثر میذاره؟»
او گفت: «اثر میذاره، اما نه بهاندازهٔ کافیزبانِ سریع. با این سرعت، باید یه هفته بهباید این کار ادامه بدی تا نتیجهای نشون بده.»
«یه هفته؟»الان یوان زبانشنشنیده بند آمده بود.
بهاحتمالِ زیاد پیش ازبند اینکه حتی یک هفتهنشنیده بگذرد، انرژی روحیاش تمام میشد.
پس از چند دقیقه تلاشِ بیشتر، یوان پرتگاهِمثل پرستاره را برگرداند و موقتاً از حمله بهزیاد پلیدی دست کشید تا انرژی روحیاش را بازیابی کند.
الان باید چیکار کنم؟ پرتگاهِ پرستارهم توی این وضعیتبند عملاً بیفایدهست و ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔ آسمان هم نمیتونه بکشدش.اهریمنهای یعنی واقعاً هیچ راهی برای شکست دادنِ این هیولا ندارم؟
یوان در حالی کهنشنیده تزکیه میکرد، به دنبالِ راهیاونا برای شکست دادنِ پلیدی میگشت.
ناگهان، لحظهٔ خاصی رابند به یاد آورد کهنشنیده چندی پیش شاهدش بود.
توی مسابقاتِ مُهرِ اهریمن، رئیسِ خاندانِ مُهرِ اهریمن هالهٔ مُهرِ اهریمنش رو با هالهٔ شمشیرش ترکیبزیاد کرد— دستکم این چیزی بود که اون سهقلوها گفتن... اگه بتونم یهجوری اون رو تکرار کنم، میتونمبدونی باهاش پلیدی رو شکست بدم؟ اما آخه چطوری هالهٔ مُهرِ اهریمنم رو با هالهٔ شمشیرم ترکیب کنم؟
هی، والاگوهرِ ایزدی، یهمگه راهنمایی به من بکن.زبانِ میدونم یه جایی همین تویی.
یوان در ذهنشباره شروع به صدافقط زدنِ والاگوهرِ ایزدی کرد.
متأسفانه، والاگوهرِدارن ایزدی هیچبند پاسخی نداد.
اون گفت که واقعاً وجود نداره و فقط بخشیاهریمنها از خاطراتمه، پس باید بتونم اون خاطرات رو بیروندیگهای بکشم، مگه نه؟ شاید اگه عمیقتر توی خودآگاهیام بگردم...
یوان پس از بازیابیِ مقدارِ کافیمختلف از انرژی روحیاش دست از تزکیهباره کشید، اما چشمانش را باز نکرد.
فنگ یوشیانگ باباره دیدنِ بیحرکتیِ او پرسید:باید «اربابِ جوان؟ حالتون خوبه؟»
یوان با صدایی آرام جوابآمده داد: «لطفاً یه مدت ساکتفقط باش، دارم سعی میکنم تمرکز کنم.»
«بـ-ببخشید...»
وقتی همهجا کاملاً ساکت شد،گونههای یوان سعی کرد برای یافتنِآمده والاگوهرِ ایزدی به اعماقِ خودآگاهیاش برود.
زمانی که هنوز فلج بود، برای اینکه از بیحوصلگی دیوانه نشود، چون نمیتوانست بدنشنتونسته را تکان دهد و در محاصرهٔ تاریکی بود، یاد گرفت چگونه به اعماقِ ذهنش نگاهامتیازِ کند تا بتواند خاطراتش را دوباره زندگی کند— خاطراتِ دورانی پیش از آنکه فلج شود.
پس از سالها انجامِ این کار، آنقدر در آن مهارت یافت که عملاً میتوانست هر خاطرهای راهیچکس که میخواست به ارادهٔ خود ببیند، و این شاملِ خاطراتی میشد که در اعماقِ خودآگاهیاش پنهان بودند، البتهپیروزیم با محدودیتهایی؛ مثلاً خاطراتِ پیش از یتیم شدنش، چرا که هیچ خاطرهای از آن دوران در ذهنش نداشت.
با اینکه پس از به دست آوردنِ دوبارهٔمثل تواناییِ حرکتش این کار را امتحان نکرده بود،زیاد اما همچنان میتوانست بهراحتی واردِ اعماقِ خودآگاهیاش شود.
بهمحضِ ورود به عمیقترین بخشهایگونههای خودآگاهیاش، توانست چهار نفر راآمده ببیند که کنارِ هم ایستاده بودند.
تیان یانگ، والاگوهرِ ایزدی، ایزدِ شر،فقط و حتی ژنرالِ نیزهبهدستی که یک بارهیچکس در خوابش ظاهر شده بود، آنجا بودند.
«ببینید کی اینجاست...»
همانطور که یوان به این چهرههاقرمزی که صورتی شبیه به خودش داشتند نزدیکساطع میشد، صدای آشنایشان در سرش طنین انداخت..