---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 838: اعماقِ خودآگاهی‌اش • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 838: اعماقِ خودآگاهی‌اش

0

یوان پس از فرار از دستِ آن‌زبانِ​ اهریمنِ بدریخت پرسید: «یـ‌ـیینگ‌یینگ! آخه اون دیگه‌فقط​ چی بود؟! عمراً اون چیز اهریمن باشه!»

جواب داد: «هیچ ایده‌ای‌الان​ ندارم... این اولین بارم‌فقط​ بود که همچین اهریمنی می‌دیدم.»

«پدربزرگ و مادربزرگت‌ساطع​ چطور؟ تاحالا حرفی از‌گونهٔ​ همچین اهریمنی زده بودن؟»

«نه.»

یوان در ادامه پرسید:‌گونه‌های​ «تو چطور، فنگ فنگ؟‌بند​ چیزی دربارهٔ اون اهریمن می‌دونی؟»

«شرمنده‌ام، اما من‌آمده​ هم تاحالا اسمِ‌نشنیده​ همچین اهریمنی رو نشنیدم.»

یوان آهی کشید:‌ساطع​ «باورم نمی‌شه همچین هیولایی‌گونهٔ​ توی این دنیا باشه.»

پس از لحظه‌ای سکوت،‌هیولا​ لان یینگ‌یینگ از او‌مثل​ پرسید: «می‌خوای باهاش بجنگی؟»

یوان با تردید گفت: «آممم...»

با اینکه می‌توانست با کشتنِ آن اهریمنِ بدریخت امتیازاتِ‌باید​ زیادی بگیرد، اما مطمئن نبود ارزشِ دردسرش را داشته‌بده​ باشد، چرا که حسِ واقعاً وحشتناکی به او می‌داد.

ناگهان صدای یان هارا از گردنبند‌زیاد​ به گوش رسید: «بنیان‌گذارِ کوچک، اگه بتونی‌دارن​ پلیدی رو شکست بدی، ۱٬۰۰۰ امتیاز می‌گیری.»

یوان پرسید: «پلیدی؟‌نمی‌دونم​ اسمش اینه؟ آخه اون‌داره​ چیه؟ واقعاً یه اهریمنه؟»

«راستش، خودمم دقیقاً نمی‌دونم اون هیولا چیه، اما پوستِ‌آمده​ قرمزی داره و مثل اهریمن‌ها انرژیِ آشفته‌ای از خودش‌اهریمن‌های​ ساطع می‌کنه، پس به احتمالِ زیاد گونهٔ دیگه‌ای از اهریمن‌هاست.»

«گونهٔ دیگه؟ مگه اهریمن‌ها گونه‌های مختلف دارن...؟»‌به‌هرحال​ زبانِ یوان بند آمده بود. چرا تا‌خطرناک‌ترن​ الان چیزی در این باره نشنیده بود؟

«به‌هرحال، فقط باید بدونی که اونا از‌گونهٔ​ اهریمن‌های عادی خطرناک‌ترن و تاحالا هیچ‌کس نتونسته‌زبانِ​ شکستش بده، اما شاید تو بتونی. موفق باشی.»

پس از‌دقیقاً​ آن، یان هارا‌پوستِ​ دیگر حرفی نزد.

یوان به فکر فرو رفت: «اگه شکستش بدم هزار‌آمده​ امتیاز می‌گیرم، که قطعاً امتیازِ زیادیه و پیروزیم رو تضمین‌عادی​ می‌کنه، اما تو گذشته هیچ‌کس نتونسته این کار رو بکنه...»

فنگ یوشیانگ گفت: «اربابِ جوان، شما فقط باید شکستش بدید،‌بدونی​ مگه نه؟ یعنی نیازی نیست بکشیدش، فقط مُهرش کنید. اگه مدام‌باشی​ با فنونِ مُهرِ اهریمن بهش ضربه بزنید، بالاخره مُهر می‌شه، درسته؟»

«حق با توئه. چون جثهٔ خیلی بزرگی داره، ضربه زدن بهش آسونه.‌مختلف​ باشه، انجامش می‌دم.» یوان تصمیم گرفت با پلیدی بجنگد. پس از کشیدنِ‌اونا​ نفسی عمیق، برگشت و به همان جایی رفت که پلیدی حضور داشت.

با این حال، بی‌درنگ حمله به پلیدی‌داره​ را شروع نکرد. در عوض، در گوشه‌ای خلوت‌احتمالِ​ نشست و خودش را برای مبارزه آماده کرد.

خوشبختانه، انگار پلیدی خواب‌گونه‌های​ بود، چرا که با‌بند​ چشمانِ بسته همان‌جا نشسته بود.

چند دقیقه بعد، یوان‌الان​ چشمانش را که لبریز از‌باید​ قصدِ مبارزه بود، باز کرد.

از جا برخاست و با نگاهی قاطع به پلیدی خیره شد. پس از کشیدنِ‌زبانِ​ نفسی بسیار عمیق، پرتگاهِ پرستاره را احضار کرد و فنِ ده هزار تیغه شبح‌هیچ‌کس​ را روی آن به کار بست تا پرتگاهِ پرستاره را ۲٬۰۰۰ بار تکثیر کند.

وقتی آماده شد، به هر‌پوستِ​ ۲٬۰۰۰ پرتگاهِ پرستاره فرمان داد‌انرژیِ​ تا به هیولای خفته حمله کنند.

لحظه‌ای بعد، هر ۲٬۰۰۰ خنجر در‌دارن​ بدنِ گردِ هیولای خفته فرو رفتند‌نشنیده​ و او را شبیهِ جوجه‌تیغی کردند.

با این حال، پلیدی بی‌حرکت‌باره​ ماند، تقریباً انگار که اصلاً‌بدونی​ حمله را حس نکرده بود.

یوان با دیدنِ بی‌تفاوتیِ پلیدی، تصمیم گرفت‌گونهٔ​ به ضربه زدن ادامه دهد و آرام‌آرام‌زبانِ​ او را با هالهٔ مُهرِ اهریمن پر کند.

البته از آنجا که یک‌پوستِ​ اهریمن بود، سوراخ‌های روی بدنش به‌محضِ‌آشفته‌ای​ بیرون کشیدنِ خنجرها فوراً ترمیم می‌شد.

یوان در حالی که همچنان به پرتگاهِ پرستاره فرمان می‌داد تا به پلیدی حمله کند،‌باید​ سرش را خاراند: «چه خبره؟ ده دقیقه از شروعِ حمله‌م می‌گذره، اما هنوز بیدار نشده،‌فکر​ به نظر هم نمی‌رسه مُهر شده باشه. تا الان حتی یه ژنرالِ اهریمن هم مُهر می‌شد...»

ناگهان صدای لان یینگ‌یینگ‌الان​ به گوش رسید: «فکر کنم‌باید​ به چیزِ قوی‌تری نیاز داری.»

یوان گفت: «ها؟ منظورت چیه؟ با اینکه هر ضربه به‌تنهایی‌مگه​ هالهٔ مُهرِ اهریمنِ زیادی وارد نمی‌کنه، ولی باید روی هم‌به‌هرحال​ جمع بشه، مگه نه؟ روی اهریمن‌های دیگه که جواب داد.»

«آره، اما به نظر می‌رسه اون اهریمن یه جور توانایی داره که نمی‌ذاره هالهٔ مُهرِ‌احتمالِ​ اهریمن توی بدنش جمع بشه. می‌تونم حس کنم که هالهٔ مُهرِ اهریمنت واردِ بدنِ اهریمن‌به‌هرحال​ می‌شه، اما این رو هم حس می‌کنم که بعد از مدتی از بدنش بیرون می‌آد.»

«این مسخره‌ست...» یوان نمی‌خواست باور کند اهریمنی با چنین‌آمده​ قابلیت‌هایی وجود داشته باشد، چون این کار مُهر کردنِ‌اهریمن‌های​ اهریمن را بارها سخت‌تر و شاید حتی غیرممکن می‌کرد.

سرانجام، یوان ۱۰٬۰۰۰ نسخه از‌باره​ پرتگاهِ پرستاره ساخت و با‌بدونی​ آن‌ها به پلیدیِ خفته حمله کرد.

چند دقیقه بعد، یوان‌می‌کنه​ از لان یینگ‌یینگ پرسید: «الان‌اهریمن‌هاست​ چطور؟ روی اهریمن اثر می‌ذاره؟»

او گفت: «اثر می‌ذاره، اما نه به‌اندازهٔ کافی‌مثل​ سریع. با این سرعت، باید یه هفته به‌زیاد​ این کار ادامه بدی تا نتیجه‌ای نشون بده.»

«یه هفته؟»‌اهریمن‌هاست​ یوان زبانش‌گونه‌های​ بند آمده بود.

به‌احتمالِ زیاد پیش از‌الان​ اینکه حتی یک هفته‌فقط​ بگذرد، انرژی روحی‌اش تمام می‌شد.

پس از چند دقیقه تلاشِ بیشتر، یوان پرتگاهِ‌دیگه‌ای​ پرستاره را برگرداند و موقتاً از حمله به‌آمده​ پلیدی دست کشید تا انرژی روحی‌اش را بازیابی کند.

الان باید چی‌کار کنم؟ پرتگاهِ پرستاره‌م توی این وضعیت‌اهریمن‌ها​ عملاً بی‌فایده‌ست و ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔ آسمان هم نمی‌تونه بکشدش.‌اهریمن‌هاست​ یعنی واقعاً هیچ راهی برای شکست دادنِ این هیولا ندارم؟

یوان در حالی که‌گونه‌های​ تزکیه می‌کرد، به دنبالِ راهی‌آمده​ برای شکست دادنِ پلیدی می‌گشت.

ناگهان، لحظهٔ خاصی را‌الان​ به یاد آورد که‌فقط​ چندی پیش شاهدش بود.

توی مسابقاتِ مُهرِ اهریمن، رئیسِ خاندانِ مُهرِ اهریمن هالهٔ مُهرِ اهریمنش رو با هالهٔ شمشیرش ترکیب‌آمده​ کرد— دست‌کم این چیزی بود که اون سه‌قلوها گفتن... اگه بتونم یه‌جوری اون رو تکرار کنم، می‌تونم‌موفق​ باهاش پلیدی رو شکست بدم؟ اما آخه چطوری هالهٔ مُهرِ اهریمنم رو با هالهٔ شمشیرم ترکیب کنم؟

هی، والاگوهرِ ایزدی، یه‌هیولا​ راهنمایی به من بکن.‌مثل​ می‌دونم یه جایی همین تویی.

یوان در ذهنش‌مگه​ شروع به صدا‌دارن​ زدنِ والاگوهرِ ایزدی کرد.

متأسفانه، والاگوهرِ‌بند​ ایزدی هیچ‌الان​ پاسخی نداد.

اون گفت که واقعاً وجود نداره و فقط بخشی‌اهریمن‌هاست​ از خاطراتمه، پس باید بتونم اون خاطرات رو بیرون‌باره​ بکشم، مگه نه؟ شاید اگه عمیق‌تر توی خودآگاهی‌ام بگردم...

یوان پس از بازیابیِ مقدارِ کافی‌قرمزی​ از انرژی روحی‌اش دست از تزکیه‌خودش​ کشید، اما چشمانش را باز نکرد.

فنگ یوشیانگ با‌مگه​ دیدنِ بی‌حرکتیِ او پرسید:‌زبانِ​ «اربابِ جوان؟ حالتون خوبه؟»

یوان با صدایی آرام جواب‌باره​ داد: «لطفاً یه مدت ساکت‌بدونی​ باش، دارم سعی می‌کنم تمرکز کنم.»

«بـ-ببخشید...»

وقتی همه‌جا کاملاً ساکت شد،‌پوستِ​ یوان سعی کرد برای یافتنِ‌انرژیِ​ والاگوهرِ ایزدی به اعماقِ خودآگاهی‌اش برود.

زمانی که هنوز فلج بود، برای اینکه از بی‌حوصلگی دیوانه نشود، چون نمی‌توانست بدنش‌فقط​ را تکان دهد و در محاصرهٔ تاریکی بود، یاد گرفت چگونه به اعماقِ ذهنش نگاه‌نزد​ کند تا بتواند خاطراتش را دوباره زندگی کند— خاطراتِ دورانی پیش از آنکه فلج شود.

پس از سال‌ها انجامِ این کار، آن‌قدر در آن مهارت یافت که عملاً می‌توانست هر خاطره‌ای را‌شکستش​ که می‌خواست به ارادهٔ خود ببیند، و این شاملِ خاطراتی می‌شد که در اعماقِ خودآگاهی‌اش پنهان بودند، البته‌گذشته​ با محدودیت‌هایی؛ مثلاً خاطراتِ پیش از یتیم شدنش، چرا که هیچ خاطره‌ای از آن دوران در ذهنش نداشت.

با اینکه پس از به دست آوردنِ دوبارهٔ‌دیگه‌ای​ تواناییِ حرکتش این کار را امتحان نکرده بود،‌آمده​ اما همچنان می‌توانست به‌راحتی واردِ اعماقِ خودآگاهی‌اش شود.

به‌محضِ ورود به عمیق‌ترین بخش‌های‌پوستِ​ خودآگاهی‌اش، توانست چهار نفر را‌انرژیِ​ ببیند که کنارِ هم ایستاده بودند.

تیان یانگ، والاگوهرِ ایزدی، ایزدِ شر،‌دارن​ و حتی ژنرالِ نیزه‌به‌دستی که یک بار‌به‌هرحال​ در خوابش ظاهر شده بود، آنجا بودند.

«ببینید کی اینجاست...»

همان‌طور که یوان به این چهره‌ها‌زیاد​ که صورتی شبیه به خودش داشتند نزدیک‌دارن​ می‌شد، صدای آشنایشان در سرش طنین انداخت..

ناولها | novelha.net