چپتر 1128: پاگودای شمشیر
0یوان اندکی بعد کلیدِ نقرهای را گرفت.کردنِ هرچند پاداش در نگاهِ اول ناچیز بهخستهست نظر میرسید، اما مشخصاً معنایی پشتش بود.
البته یوان نُه شمشیرِ افضلنیست را پاداشِ واقعیِ این آزمونمیانِ میدانست، برای همین زیاد درگیرش نشد.
تماشاچیها همین که مطمئنالان شدند آزمون به پایان رسیدهحتی است، دورِ یوان حلقه زدند.
«سرورِ جوان،باید میشه لطفاًحالتِ اسمتون رو بگید؟!»
«اربابِ جوان،یانیو از کدومدوید خاندان هستید؟!»
تیان یانیو جلو دوید و شروع بهمیدم دور کردنِ جمعیت کرد: «لطفاً از دوستِ منترمیم فاصله بگیرید! نمیبینید خستهست؟! برید پیِ کارتون! برید!»
سپس ازترمیم او پرسید:الان «حالت خوبه؟»
یوان سرباید تکان داد:حالتِ «آره، خوبم.»
تیان یانیو در حالی که بهدور بدنِ نیمهبرهنه و خونینش خیره شده بود،نمیبینید گفت: «واقعاً؟ انگار زخمهات دیگه خوب نمیشن...»
<به دلیلِ ماندگاریِ چی شمشیر در زخمها، سرعتِ بازسازی بهشدت کاهش یافته است.>
یوان لبخند زد: «بالاخره خودشعادی خوب میشه. اونقدرها هم که بهشرکتکننده نظر میرسه بد نیست، قول میدم.»
ناگهان یکی از میانِ جمعیت داد زد: «هی!جمعیت آزمون نه شمشیر یه مشکلی پیدا کرده! خرابیهاپیِ رو ترمیم نمیکنه! تا الان باید شروع میشد!»
در حالتِ عادی، حتی اگر کلِ سکو ناپدیدناگهان میشد، آزمون نه شمشیر پس از هر شرکتکنندهنمیکنه تمامِ آسیبهای واردشده به زمین را ترمیم میکرد.
شخصِ دیگری گفت: «شایدالان بهخاطرِ خرابیِ شدید کند شده؟حتی آسیبِ این دفعه بیاندازه زیاده.»
«منطقیه. بیایدباید کمی بهشحالتِ زمان بدیم.»
این مردم و کلِ جهان خبر نداشتند که یوان آخرین نفری است کهنمیبینید در آزمون نه شمشیر شرکت میکند؛ زیرا هر قدر هم که زمان میگذشت، زمینِبدنِ آزمون دیگر هرگز خود را ترمیم نمیکرد، چرا که دیگر دلیلی برای وجود نداشت.
یوان گفت: «خیلیاونقدرها خب، بیاید بریم سراغِمیدم مقصدِ بعدیمون؛ پاگودای شمشیر.»
تیان سویین با اخمی کمرنگ گفت:میشد «جدی میگی؟ قبل از اینکه جاییسکو بری، حداقل باید خودت رو تمیز کنی.»
«توی راه هرمیشد وقت به آب رسیدیم،اگر خودم رو تمیز میکنم.»
به این ترتیب، یوان اندکی بعد آنجاکردنِ را ترک کرد و تیان یانیو وخستهست تیان سویین نیز به دنبالش راه افتادند.
برخی از افرادِ حاضر سعینیست کردند دنبالش بروند، اما با نگاهِمشکلی تهدیدآمیزِ یوان خیلی زود منصرف شدند.
در راهِ پاگودای شمشیر، یوانباید کنارِ رودخانهای توقف کرد تااگر بدنِ خونینش را سریع بشوید.
وقتی تیان سویین متوجه شد دخترش دزدکی به یوان در رودخانهشرکتکننده نگاه میکند، او را سرزنش کرد: «واقعاً داری مردی رو کهشدید داره خودش رو میشوره دید میزنی؟ از کِی اینقدر منحرف شدی؟»
یانیو در حالی که سعی داشت از آبرویش دفاع کند، بافاصله لکنت گفت: «خـ-خفه شو! کی داره دیدش میزنه؟! فقط یه ثانیهتکان نگاه کردم چون دیدم جای بریدگیهای شمشیر روی بدنش خوب شده!»
تیان سویین با شنیدنِ حرفِنیست دخترش نتوانست جلوی خودش رامیانِ بگیرد و او هم نگاهی انداخت.
«حق با توئه. هرچند هنوز چند تا بریدگی باقی مونده، اما بیشترشونسکو محو شدن. فقط دو روز از اون موقع گذشته و ندیدم توی اینشدید مدت گنجینهٔ بازیابیای هم مصرف کنه. یا فنِ قدرتمندی داره یا سرشتش آسمانیه.»
تیان یانیو گفت: «احتمالاً سرشتِ آسمانیه.حتی آخه واقعاً عجیب میشد اگه کسیتمامِ به بااستعدادیِ اون، کالبدِ منحصربهفردی نداشته باشه...»
تیان سویین ناگهان پرسید:دوید «میگفت از آسمانهای بالاییجمعیت نیست. حرفش رو باور میکنی؟»
تیان یانیو ابرویی بالامیرسه انداخت: «مگه فرقی همناگهان میکنه از کجا اومده باشه؟»
«...» تیانترمیم سویین نتوانست جوابیباید به سؤالش بدهد.
«میفهمم چرا بهش شک داری، اما تااگر الان دیگه باید ثابت کرده باشه که قابلاعتماده،زمین مخصوصاً بعد از تمامِ کارایی که برامون کرده.»
«راستش همین موضوع اون رو مشکوکتر میکنه. اصلاًجمعیت نمیتونم نیتش رو بفهمم... هر چی بیشتر بهش فکرکارتون میکنم، بیشتر برام سؤال میشه و بیشتر شک میکنم.»
تیان یانیو شانهای بالا انداخت: «پس دیگه بهشناگهان فکر نکن. همون لحظهای که این کار رونمیکنه بکنی، خیلی حسِ بهتری پیدا میکنی، درست مثلِ من.»
پیشتر تیان یانیو هم به نیتهایمیشد یوان شک داشت، اما از آنسکو زمان دیگر اهمیتی به این موضوع نمیداد.
لحظهای بعد یوان بهحالتِ آنها نزدیک شد: «ببخشید منتظرسکو موندید. آمادهم که ادامه بدیم.»
خانمها برگشتند و یوان را دیدند که ردای تازه ودوستِ نویی به تن داشت. با دیدنِ اینکه لباسهای جدیدش در مقایسهخوبه با لباسهای قدیمی چقدر پرزرقوبرق بود، چشمهایشان از تعجب گرد شد.
تیان یانیو با دیدنِ ردای اژدهای زرینِ او، دریکی حالی که صورتش بیوقفه سرخ میشد، نتوانست جلوی خودش رامیشد بگیرد و پرسید: «تـ... تو واقعاً از خانوادهٔ سلطنتی هستی؟»
یوان لبخند زد: «نه، این ردا رو یکی از دوستام بهم هدیه داده.ناپدید معمولاً بهخاطرِ ظاهرِ پرزرقوبرقش نمیپوشمش، اما چون خیلی بادوامه و راحت پاره نمیشه،کند تصمیم گرفتم تنم کنم. آخه نمیخوام بعد از هر چالش لباسام رو عوض کنم.»
یوان به تیان سویین نگاه کرد کهاگر لبهایش را میگزید و انگار داشت چیزیواردشده را تحمل میکرد: «همم؟ حالت خوبه، ارشد؟»
سرخ نشو. سرخ نشو. سرخشروع نشو. من یه زنِ شوهردارم.دوستِ من یه زنِ شوهردارم. من یه...
تیان سویین این حرفها رانیست بارها در دلش فریاد زدمیانِ و بیصدا سر تکان داد.
«پس بریم.»
سه روزِباید بعد، بهحالتِ پاگودای شمشیر رسیدند.
پاگودای شمشیر از دور شبیهِ شمشیرِ عظیمی بود که در زمین فرو رفتهنمیبینید باشد، اما اگر کسی بهاندازهٔ کافی نزدیک میشد، میتوانست ببیند که در واقع پاگوداییبدنِ است که شمشیرِ بزرگی در مرکزِ آن فرو رفته بود، تقریباً شبیهِ یک سیخ.
در این لحظه صدهامیرسه و شاید هزاران نفر بیرونِیکی پاگودای شمشیر جمع شده بودند.
تیان یانیو با دیدنِالان آن جمعیت زیرِ لبعادی گفت: «آدمای زیادی اینجان...»
تیان سویین گفت: «خب، هر بار فقط ده نفر میتونن پاگودایشرکتکننده شمشیر رو به چالش بکشن و کارِ هر نفر هم بهطورِ میانگینکند سی دقیقه طول میکشه، پس میتونی تصور کنی چرا اینقدر آدم اینجاست.»
یوان پرسید: «صبر کن... یعنی همهٔ این آدما منتظرنکرد تا واردِ پاگودای شمشیر بشن؟ اگه بخوایم منتظرِ نوبتمون بمونیمپرسید که خیلی طول میکشه. راهی هست که زودتر وارد بشیم؟»
تیان سویین توضیح داد: «دو راه برای دور زدنِ صف وجود داره. یا به آدمای جلوینمیکنه صف پول میدی تا جاشون رو بگیری، یا میتونی با قدرتت راهت رو باز کنی. آخهمیکرد اینجا هیچ صفِ واقعیای در کار نیست. قویترینها اول میرن و ضعیفترینها آخر. قانونِ این مکان اینجوریه.»