چپتر 1254: مکانِ مُهرهای باستانی
0شیائو هوا چند روز در خواب ماند و در این مدت یوان بیصدابعد کنارش تزکیه کرد. با اینکه تزکیهاش به حدِ نهایی رسیده بود، یوان همچنانکردم به پالایشِ درکش از فنونش ادامه داد تا به تسلطِ بیشتری دست یابد.
از سوی دیگر، شی میلی بیشترِ وقتش را بیروناومد از کلبه میگذراند، از هوای تازه لذت میبرد وشکست حتی کوچکترین جزئیاتِ محیطِ اطرافش هم برایش جذاب بود.
اما دونگ یه،اتفاقای معلوم نبود کجایادم غیبش زده است.
در پایانِ هفته، شیائو هوا آرام چشمانشچشمانش را باز کرد، انگار که تازه ازشده یک خوابِ زمستانیِ طولانی بیدار شده باشد.
به محض اینکه چهرهٔ جذابِسکوت او را کنارش دید، باخالیه صدایی ضعیف زمزمه کرد: «داداش یوان...؟»
یوان با شنیدنِ صدایش بیدرنگ دست از تزکیهبلایی کشید و تمامِ توجهش را به او داد.فقط با نگرانی پرسید: «حالت خوبه، شیائو هوا؟ چهحسی داری؟»
شیائو هوا آرام روی تختمُهر نشست و جواب داد: «سرم یهرگهای کم حسِ عجیبی داره، ولی خوبم.»
یوان در ادامه پرسید:پایانِ «یادت میاد قبل ازباز اینکه بیهوش بشی چی شد؟»
شیائو هوا چشمانش را بست و تلاش کرد اتفاقاتی را که پس از بازمُهر کردنِ مُهرش افتاده بود، به یاد بیاورد. پس از لحظهای سکوت، سر تکان داد وچون گفت: «ذهنم کاملاً خالیه. هیچکدوم از اتفاقای بعد از باز کردنِ مُهر رو یادم نمیاد...»
برگشت تا به او نگاه کند ونگاهش با رگهای از نگرانی در نگاهش پرسید: «چهچون بلایی سرم اومد، داداش یوان؟ کارِ بدی کردم؟»
«بهش نمیگم بد، چون تومُهر فقط حریفت رو شکست دادی، کهرگهای تو اون موقعیت آدمبدهٔ ماجرا بود.»
«که اینطور...» شیائواست هوا با شنیدنِ حرفهایچشمانش او کمی آسودهخاطرتر شد.
«...»
وقتی هیچکدامشان دیگربرگشت حرفی نزدند، سکوتی معذبکنندهنگاهش اتاق را فرا گرفت.
لحظهای بعد، شیائو هوا سکوت رایادم شکست و از او پرسید: «داداشنگاهش یوان... نمیخوای ازم بپرسی چی شد؟»
یوان لبخند زد و گفت:هفته «نه، چون میدونم هر وقتخوابِ آماده باشی خودت بهم میگی.»
چهرهٔ شیائو هوابیاورد با شنیدنِ اینتکان حرفها کمی سرخ شد.
شیائو هوا سپس سرش را آنقدر پایین انداخت که یوان دیگر نمیتوانست حالتِ چهرهاش را تشخیصفقط دهد، و بعد فاش کرد: «یه نفرِ دیگه درونِ من زندگی میکنه. اگه بخوام دقیق بگم،سکوتی مُهر شده. اون یه تزکیهگرِ نیرومنده که قدرتِ درکناپذیری داره— دستکم این چیزیه که پدرم بهم گفته.»
یوان پرسید:هیچکدوم «پدرت... اربابِبعد خاندانِ آسورا؟»
شیائو هوا در تأیید سر تکان داد: «آره. قبل از اینکه قلمروِ ازلی رو به مقصدِ میراثِچهرهٔ آسمانِ افضل ترک کنم، آموزشهای زیادی بهم داد. بهم گفت اگه یه وقت تو خطر افتادم یاچهحسی به کمک نیاز داشتم، میتونم اون شخصِ مُهرشدهٔ درونم رو بیدار کنم و برای کمک بهش تکیه کنم.»
شیائو هوا اعتراف کرد: «هر بار که آزادش میکنم، به یه آدمِ دیگه تبدیل میشمیادم و آشوب به پا میکنم. برای همین تو بیدار کردنش تردید داشتم. با این حال،فقط نمیخواستم از اون مرده ببازم و وبالِ گردنِ داداش یوان بشم، برای همین ازش کمک خواستم.»
پس از مکثی کوتاه، ادامه داد:رگهای «اگه داداش یوان از اون یکی شیائوبهش هوا خوشش نمیاد، دیگه هیچوقت بیدارش نمیکنم.»
یوان لحظهای درنگ کرد و سپس جواب داد: «با اینکه تغییرِرگهای ناگهانیِ شخصیتش واقعاً غافلگیرکننده بود و برخوردِ اولش هم حسابی توحریفت ذهن میمونه، نمیتونم بدونِ اینکه بیشتر بشناسمش بگم ازش بدم میاد.»
«اون یه خبرهست، مگه نه؟هفته شرط میبندم حتی میتونیم یکیخوابِ دو چیز هم ازش یاد بگیریم.»
شیائو هوا با چشمهایی که کمی گردگفت شده بود به او نگاه کرد ومُهر پرسید: «واقعاً باهاش مشکلی نداری، داداش یوان؟»
وقتی هنوز در قلمروِ ازلی بود،رگهای همه پس از روبهرو شدن با هویتِبهش دیگرش، با وحشت پا به فرار میگذاشتند.
یوان در تأیید سر تکان داد:یادم «الان اصلاً باهاش مشکلی ندارم. ولی اگهبلایی معلوم بشه آدمِ بدیه، اونوقت نگران میشم.»
شیائو هوا گفت: «اوهوم!» وهفته احساس کرد انگار باری نامرئیخوابِ از روی دوشش برداشته شده است.
در همین حین، بالایلحظهای کابین، دونگ یه داشت بهکاملاً حرفهای شیائو هوا گوش میداد.
با لبخندی مرموز بر لب زمزمه کرد: «یهبلایی نفرِ دیگه درونش مُهر شده، هان؟ با اینکهفقط کاملاً دقیق نیست، اما کاملاً هم اشتباه نیست.»
دونگ یههیچکدوم پس از مدتیمُهر به کابین برگشت.
پرسید: «سرورم، حالا کهپایانِ آرامگاهِ امپراتورِ بینام روباز کاوش کردید، برنامهتون چیه؟»
یوان جواب داد: «برنامهم اینه که به خاندانِذهنم تیان سر بزنم. حتماً نگران شدن چون بعدنمیاد از کاوشمون همونطور که قول داده بودم پیششون برنگشتم.»
دونگ یه پاسخ داد: «متوجهم. دررگهای این صورت، شما رو به نزدیکترینکردم شهری که تلهپورت داره راهنمایی میکنم.»
یوان گفت: «قبل ازبعد اینکه این کار روبرگشت بکنی، یه خواستهای ازت دارم.»
دونگ یه عهداست بست: «هر چی بخواید،چشمانش سرورم، بیچونوچرا انجامش میدم.»
یوان درخواست کرد: «شاید کارِ سختی باشه، ولی میخوامکاملاً سعی کنی بفهمی چه کسی چهار مُهرِ باستانیِ لازمنگاه برای باز کردنِ قلمروِ ازلی رو در اختیار داره.»
ادامه داد: «میدونم که اونا هر دهه دورِ هم جمع میشن، ولیکردم زمان و مکانِ دقیقش برام نامعلومه. طبیعتاً قصد ندارم منتظرِ گردهماییشون بمونم،اینطور برای همین تو فکرِ اینم که قبل از گردهماییِ بعدی پیداشون کنم.»
شیائو هوا با حالتیبعد گیج و حیرتزده بهبرگشت او خیره شد: «داداش یوان...؟»
دونگ یه پرسید: «مُهرهایپایانِ باستانی، هان... قصد داریدباز به قلمروِ ازلی برید، سرورم؟»
یوان ابرو بالابیاورد انداخت و پرسید:تکان «مشکلی پیش میاد؟»
دونگ یه توضیح داد: «نه، اصلاً. فقط میخواستم از نیتتون مطمئن بشم. دربهش هر صورت، در مجموع چهار مُهرِ باستانی هست که هر کدوم دستِ یکیکمی از چهار خاندانِ باستانیه. با این حال، اینکه دقیقاً دستِ چه کسانی هستن نامعلومه.»
و ادامه داد: «با اینکه از محلِ سهبرگشت تا از این مُهرها بیخبرم، اما تصادفاً میدونم کهکردم یکیشون در حالِ حاضر توی همین دنیاست؛ آسمانِ سوم.»
یوان از شنیدنِ این حرفهفته غافلگیر و خوشحال شد و پرسید:زمستانیِ «واقعاً؟ تصادفاً دارندهش رو هم میشناسی؟»
دونگ یه در تأیید سرسکوت تکان داد: «بله. لیانگ شیائوشنگ؛خالیه اربابِ پیشینِ خاندانِ اژدهای لاجوردی.»
یوان برای لحظهای بهنگاه گوشهایش شک کرد: «یه لحظهاومد صبر کن. خاندانِ اژدهای لاجوردی؟»
شی میلی که تازه به کابین برگشته بود، بانگاه شنیدنِ نامِ آنها با خشم و ناباوری واکنش نشانبهش داد: «چی! خاندانِ اژدهای لاجوردی این بیرون هم هست؟!»