---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 526: سوار شدن به هواپیما • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 526: سوار شدن به هواپیما

0

می‌شیو وقتی دید یوان ویلچرش‌جوان​ را بیرون آورد و رویش‌بخشی​ نشست، پرسید: «می‌خوای این‌طوری بری؟»

یوان سر تکان‌البته​ داد: «آره، وقتی رسیدم‌می‌توانست​ اونجا تغییرِ قیافه می‌دم.»

«فکر کنم منطقی باشه.»

سپس یوان‌نبود—​ پرسید: «می‌تونی بارها‌نمی‌کرد​ رو هم بیاری؟»

می‌شیو که کوله‌پشتیِ عظیمی را روی دوشش‌بخشِ​ انداخته بود که به‌شدت سنگین به نظر می‌رسید،‌خرج​ با لحنی آرام جواب داد: «آره، مشکلی ندارم.»

با وجودِ ظاهرِ ترسناکش، کوله‌پشتی بیشتر پُر از لباس و چند وسیلهٔ سبکِ دیگر‌خالی​ بود، برای همین در واقع آن‌قدرها هم سنگین نبود— البته برای می‌شیو فرقی هم‌پیدا​ نمی‌کرد، چراکه می‌توانست بی‌آنکه قطره‌ای عرق بریزد، یک ماشین را با دستِ خالی بلند کند.

از آنجا که نمی‌دانستند کِی‌نشان​ برمی‌گردند، می‌شیو کمی بیشتر از‌می‌خواستند​ حدِ معمول لباس برداشته بود.

البته اگر به چیزی‌فرقی​ نیاز پیدا می‌کردند، پولِ‌بی‌آنکه​ کافی برای خریدنش داشتند.

وقتی آماده شدند، می‌شیو به‌جوان​ همراهِ یوان از آپارتمان خارج شد‌معمولاً​ و با تاکسی به فرودگاه رفتند.

می‌شیو بلیت‌هایشان را که‌فرقی​ از پیش خریده بودند،‌بی‌آنکه​ به متصدیِ فرودگاه نشان داد.

«فـ-فرست‌کلاس...»

متصدی از دیدنِ دو جوان که می‌خواستند‌می‌توانست​ با بخشِ فرست‌کلاس سفر کنند، بخشی که‌خالی​ معمولاً ده‌ها هزار دلار خرج برمی‌داشت، جا خورد.

سپس می‌شیو کوله‌پشتیِ بزرگش را‌جوان​ به متصدی داد تا آن‌بخشی​ را برایشان داخلِ هواپیما بگذارند.

پس از انجامِ کارهای‌فرقی​ پذیرش، می‌شیو یوان را‌بی‌آنکه​ به ترمینالِ پروازشان برد.

پس از اینکه نشستند،‌متصدیِ​ به یوان گفت: «پرواز‌دیدنِ​ باید یک ساعتِ دیگه برسه.»

«باشه.»

زمان در حینِ انتظار برای هواپیما کندتر از همیشه‌کنند​ می‌گذشت، اما بالاخره از راه رسید و آن‌ها به‌بزرگش​ لطفِ بلیتِ فرست‌کلاسشان اولین کسانی بودند که سوار شدند.

در حالتِ عادی، اگر کسی با پروازِ اقتصادی یا حتی بیزینس‌کلاس سفر می‌کرد، فقط یک صندلی گیرش می‌آمد، اما‌کِی​ یوان و می‌شیو که با فرست‌کلاس پرواز می‌کردند، یک اتاقِ کامل برای خودشان داشتند. اتاق فضای زیادی نداشت، اما‌خارج​ یک تخت و یک دستشویی داشت. البته مهم‌ترین چیز حریمِ خصوصی‌شان بود، چراکه مجبور نبودند با مسافرانِ دیگر سروکله بزنند.

به‌محضِ ورود به اتاقشان، یوان‌نشان​ از روی ویلچر بلند شد‌می‌خواستند​ و بدنش را کش داد.

آهی کشید: «خیلی وقت بود‌نمی‌کرد​ که این‌قدر طولانی تو اون حالت‌بریزد​ ننشسته بودم... بدنم ازش خشک شده.»

یوان پس از اینکه‌دیدنِ​ روی تخت نشست، از می‌شیو‌کنند​ پرسید: «پرواز چقدر طول می‌کشید؟»

«۲۶ ساعت...»

«حتی از پروازِ‌بودند​ یو رو هم‌فرست‌کلاس​ طولانی‌تره؟ خدای من...»

می‌شیو با لحنی که کمی‌نمی‌کرد​ چاشنیِ شوخی داشت، گفت: «اگه‌عرق​ بخوای می‌تونیم همین الان برگردیم خونه...»

«بعد از اینکه‌متصدی​ این‌همه راه تا اینجا‌بخشِ​ اومدیم؟ ترجیح می‌دم برنگردیم.»

هواپیما حدودِ نیم‌البته​ ساعت پس از سوار‌می‌توانست​ شدنشان به حرکت درآمد.

در طولِ پرواز، یوان روی‌نشان​ تخت دراز می‌کشید و مجله‌هایی‌می‌خواستند​ را که در هواپیما بود می‌خواند.

از آنجا که در هوا بودند و هواپیما حسابی‌قطره‌ای​ تکان می‌خورد، تزکیه کردن بسیار دشوار می‌شد، برای همین‌نمی‌دانستند​ حتی به خودشان زحمتِ این کار را هم ندادند.

مهمانداران هر چند ساعت یک بار درِ‌بخشِ​ اتاقشان را می‌زدند تا غذاهای مجللی را‌دلار​ که از بخشِ فرست‌کلاس انتظار می‌رفت، برایشان بیاورند.

اگر چیزی برای نوشیدن می‌خواستند،‌نمی‌کرد​ فقط کافی بود با فشردنِ یک‌بریزد​ دکمه مهمانداران را دوباره صدا بزنند.

معلوم بود که این اولین تجربهٔ سفر با هواپیما برای‌می‌خواستند​ یوان یا می‌شیو نیست، به‌ویژه یوان که عادت داشت برای‌برمی‌داشت​ نواختنِ ساز برای خاندانِ یو به سراسرِ جهان پرواز کند.

سرانجام وقتِ خواب رسید،‌فرقی​ اما به مشکلی برخوردند— فقط‌قطره‌ای​ یک تخت در اتاقشان بود.

هرچند تخت برای هر دوی آن‌ها‌می‌خواستند​ کاملاً جا داشت، اما این اولین باری‌هزار​ بود که واقعاً در یک تخت می‌خوابیدند.

یوان در حالی که‌فرقی​ خیلی راحت یک طرفِ تخت‌قطره‌ای​ دراز کشیده بود، پرسید: «نمی‌خوابی؟»

می‌شیو پرسید:‌خریده​ «مشکلی نداری توی‌نشان​ یک تخت بخوابیم؟»

«چرا باید مشکل داشته‌فرقی​ باشم؟ نکنه انتظار داشتی‌بی‌آنکه​ بگم روی زمین بخوابی؟»

«نه...»

می‌شیو زود تسلیم‌البته​ شد و کنارش‌چراکه​ روی تخت رفت.

یوان خیلی زود خوابش برد، اما‌فرست‌کلاس​ می‌شیو با وجودِ یوان که آن‌قدر‌سفر​ به او نزدیک بود، به‌سختی می‌توانست بخوابد.

چرا این‌قدر استرس دارم؟ حتی اگه توی یک‌بی‌آنکه​ تخت بخوابیم هم هیچ اتفاقی نمی‌افته، تازه ما قبلاً‌آنجا​ کارهایی خیلی خجالت‌آورتر از خوابیدن توی یک تخت کردیم...

سرانجام می‌شیو توانست خودش را قانع‌می‌خواستند​ کند که خوابیدن در یک تخت‌ده‌ها​ با یوان مسئلهٔ چندان مهمی نیست.

با این حال، وقتی روزِ‌نمی‌کرد​ بعد بیدار شد، دید یکی از‌بریزد​ دست‌های یوان دارد سینه‌اش را می‌مالد.

البته یوان هنوز‌بودند​ خواب بود و کاملاً‌متصدی​ از کارش بی‌خبر بود.

می‌شیو پس از جاخوردنِ اولیه، فقط سر تکان‌بی‌آنکه​ داد و بدونِ اینکه قضیه را بزرگ کند،‌کند​ به‌آرامی دست‌های او را از روی سینه‌اش برداشت.

یوان کمی بعد بیدار شد.

به او‌نبود—​ گفت: «صبح‌فرقی​ بخیر، می‌شیو.»

در حالی که وانمود‌متصدیِ​ می‌کرد آن اتفاق هرگز‌دیدنِ​ نیفتاده است، گفت: «صبح بخیر.»

یوان پرسید:‌نبود—​ «چقدر از وقتی‌نمی‌کرد​ راه افتادیم می‌گذره؟»

می‌شیو به ساعت‌متصدی​ نگاه کرد و گفت:‌بخشِ​ «۱۰ ساعتِ دیگه مونده.»

«که این‌طور...»

در ۱۰ ساعتِ باقی‌مانده، یوان با استفاده از حسِ ایزدی‌اش‌می‌خواستند​ برای نگاه کردن به اطرافِ هواپیما، آن را تمرین می‌کرد‌برمی‌داشت​ تا اینکه خسته می‌شد و نیاز به تجدیدِ قوا پیدا می‌کرد.

به‌محضِ اینکه انرژی‌اش برمی‌گشت، دوباره‌نمی‌کرد​ حسِ ایزدی‌اش را به کار می‌گرفت‌بریزد​ و همین کار را تکرار می‌کرد.

«همم؟ اونا توی دستشویی دارن چه‌کار می‌کنن؟» یوان تصادفاً به داخلِ‌معمولاً​ دستشویی سرک کشیده بود و دو مسافر— یک مرد و یک‌بگذارند​ زن— را دیده بود که در آن دستشوییِ تنگ کارهای عجیبی می‌کنند.

از آنجا که یوان‌فرقی​ بلند حرف زده بود، می‌شیو‌قطره‌ای​ پرسید: «دربارهٔ چی حرف می‌زنی؟»

یوان توضیح داد‌بودند​ که با حسِ ایزدی‌اش‌متصدی​ دارد چه چیزی می‌بیند.

با شنیدنِ جزئیات و فهمیدنِ اینکه‌چراکه​ یوان دارد چه چیزی را تماشا‌ماشین​ می‌کند، صورتِ می‌شیو بی‌درنگ سرخ شد.

می‌شیو با عجله گفت:‌دیدنِ​ «د-دیگه نگاشون نکن! سرک‌سفر​ کشیدن توی حریمِ خصوصی‌شون بی‌ادبیه!»

«ببخشید، آخه تا حالا همچین چیزی ندیده بودم، برای همین یک‌جورایی‌بریزد​ توجهم رو جلب کرد.» یوان در لحظهٔ بعد حسِ ایزدی‌اش را پس‌معمول​ کشید، اما صحنه‌ای که تازه دیده بود، همچنان در ذهنش واضح بود.

می‌شیو آهِ عمیقی کشید و در‌فرست‌کلاس​ دل امیدوار بود یوان دربارهٔ چیزی که‌کنند​ تازه دیده، جزئیاتِ بیشتری از او نپرسد.

ناولها | novelha.net