چپتر 1084: رویارویی با خاندانِ لین (۴)
0اربابِ خاندان لین پس از پی بردن به هویتِ یوان و پیشینهٔ عظیمی که پشتش بود، با چهرهای جدی گفت:افضلن «خیالتان راحت باشد، اربابِ جوان. مهم نیست چقدر طول بکشه، مقصری رو که درندگانِ خاموش رو برای آزارِ شما اجیرقاتلهایی کرده پیدا میکنم! و اگه واقعاً معلوم بشه کارِ کسی از خاندانِ لینِ من بوده، بیتوجه به هویتش بیدرنگ اعدامش میکنم!»
یوان با چهرهای راضیپسرش سر تکان داد و پرسید:سالارانِ «فکر میکنید چقدر طول بکشه؟»
اربابِ خاندان لین با صدایی مطمئنسالارانِ به او اطمینان داد: «دو... نه،آسمانِ ظرفِ یک هفته کار رو تمام میکنم!»
یوان گفت: «پس یک هفتهٔ دیگهامیدوارم به اینجا برمیگردم. امیدوارم تا اونتیان موقع همهچیز رو حل کرده باشید.»
یوان برخاست، رو به تیان یانیو کردنمیشد و گفت: «بیا بریم. میتونی اون مردکیهانی رو برای بازجویی به خاندانِ لین بسپاری.»
تیان یانیو از بهت بیرون آمدعبوس و گفت: «بـ-بله!» سپس رهبرِ درندگانِ خاموشبرتر را به اربابِ خاندان لین تحویل داد.
یوان پیش از رفتن به سمتِ خروجیکیهانی به آنها هشدار داد: «سعی میکنه خودش رواشتباه بکشه، پس حواستون باشه نذارید این اتفاق بیفته.»
نه لین چونهوا و نه اربابِ خاندان لین جرئت نکردندباشید جلویش را بگیرند. در واقع، دلشان میخواست او هرچه زودتربسپاری برود، چرا که حضورش برایشان بیش از حد سنگین بود.
وقتی دیگر حضورِ یوان حس نمیشد، لین چونهوا رو به پسرش کرد و با لحنییکی عبوس گفت: «گند نزن! سالارانِ کیهانی یکی از جناحهای برتر توی آسمانِ افضلن! فقط یهدستش اشتباه کافیه تا نابود بشیم و حتی خاندانمون توی آسمانِ بالایی هم کاری از دستش برنمیاد!»
«تازه، سالارانِ کیهانی به عنوانِ جناحی درستکار شناخته میشن، پس اگه واقعیتجناحهای داشته باشه که کسی از خاندانِ ما قاتلهایی مثلِ درندگانِ خاموشِ بدنامبالایی رو برای کشتنش اجیر کرده، حقِ کامل دارن که ما رو نابود کنن!»
اربابِ خاندان لین باگند اخمی غلیظ گفت: «منیکی بهخوبی از وضعیتمون آگاهم.»
«مطمئنی که آگاهی؟! اگه درست حواست به خاندان بود، هیچکدوم از این اتفاقها نمیافتاد!کرد من صد سال رفتم توی تزکیهٔ درِ بسته و تو همهچیز رو به همپیش ریختی! حالا چطور میتونم با خیالِ راحت برم توی تزکیهٔ درِ بسته، پسرِ بیعرضه؟!»
«واقعاً متأسفم پدر... ناامیدتون کردم—»
لین چونهوا فریادنمیشد زد: «نه! تو خاندانِگند لین رو ناامید کردی!»
«خودم تحقیقات رو انجام میدمنزن چون نمیتونم بهت اعتماد کنم کهتوی تنهایی این کار رو پیش ببری!»
طیِ چند ساعتِ بعد، خاندانِ لینامیدوارم بهشدت شلوغ شد و افراد مانندِتیان مورچه به اینسو و آنسو میدویدند.
در همین حال، خبرِ آنچه بیرونِ خاندانِ لینپسرش رخ داده بود، مانندِ آتشِ لجامگسیخته در سراسرِجناحهای شهر پیچید و همه را در شوک فرو برد.
«چی؟! خاندانِ لین درندگانِ خاموش رو اجیر کردننزن تا خاندانِ تیان رو ترور کنن؟! پس شایعات درستفقط بود! حتماً سعی داشتن خاندانِ تیان رو ساکت کنن!»
«آسمانها! خاندانِلحنی لین چقدرگند حقیر شده!»
وضعیتِ خاندانِ لین چنان وخیم شده بود که دیگر خاندانهایباشید میراثدار افرادی را برای صحبت با اربابِ خاندان لین فرستادند.بسپاری با این حال، همهٔ آنها بدونِ هیچ توضیحی بازگردانده شدند.
«خاندانِ لین آخه داره چه غلطی میکنه؟نمیشد ما وسطِ یه کارِ مهمیم و اوناکیهانی دارن با قاتلها سر و کله میزنن؟!»
«باورنکردنیه. این حتماًنمیشد روی اعتبارِ ماعبوس هم تأثیر میذاره.»
دیگر خاندانهای میراثدار از این وضعیت خشنودکیهانی نبودند، بهویژه که بدونِ شک پای آنهافقط هم به چنین رسواییِ بزرگی کشیده میشد.
افزون بر این، آنها در میانهٔ شکارِاون یک مجرمِ تحتتعقیب بودند و این ماجراکرد فقط کار را برای همه دشوارتر میکرد.
با این حال، کاری جز صبرحضورِ کردن از دستشان برنمیآمد تا خاندانِنزن لین خودش اوضاع را درست کند.
در همین حین، یوان ولحنی تیان یانیو پس از ترکِکیهانی خاندانِ لین، راهیِ خاندانِ تیان شدند.
اما کمی پیشعبوس از رسیدنشان، شخصِ دیگریکیهانی به خاندانِ تیان رسید.
پیرمرد زو با دیدنِاینجا او جا خورد: «بانو!موقع شما اینجا چه کار میکنید؟!»
تیان سویین با لحنی مضطربدیگر پرسید: «حقیقت داره؟! اینکه دخترمعبوس با خاندانِ لین درگیر شده؟!»
ناگهان صدای تیان شیانزوپسرش طنینانداز شد: «درگیر شده؟ خیلیسالارانِ وقته از این مرحله گذشتیم.»
تیان سویین با چهرهای خشمگین به شوهرشکیهانی چشمغره رفت و غرید: «تو! منظورت از ایناشتباه حرفها چیه؟! چه اتفاقی افتاده؟! یانیو الان کجاست؟!»
«میپرسی چه اتفاقی افتاده؟ خاندانِ لین درندگانِ خاموش روهمهچیز استخدام کرده بود تا ما رو ساکت کنه. درمرد موردِ یانیو هم، اون الان توی خاندانِ لین با—»
شترق!
تیان شیانزو ناگهاننمیشد حس کرد چیزیعبوس محکم توی گوشش خورد.
«آخه داری چه غلطی میکنی؟! من یانیو رو بهجناحهای تو سپردم چون بهت اعتماد داشتم که ازش محافظتبشیم میکنی! و آخه چرا اینقدر در برابرِ این قضیه خونسردی؟!»
«...»
تیان شیانزو کلمهای به زبان نیاورد و سیلی رالحنی پذیرفت، چون حس میکرد بهخاطرِ ناتوانی در جلوگیری ازتوی جنگِ تیان یانیو با خاندانِ لین، حقش همین است.
درست همان لحظه که آماده میشد تا کلِنزن ماجرا را برای همسرش توضیح دهد، صدای دیگریافضلن به گوش رسید: «مادر؟ اینجا چه کار میکنی؟»
تیان یانیو بودعبوس که تازه باسالارانِ یوان برگشته بود.
تیان سویین بهسمتِ دخترشاینجا شتافت: «یـ-یانیو! حالت خوبه؟!موقع خاندانِ لین کاری باهات کرد؟!»
پس این مادرشه، نه؟
یوان به زنِ زیباییپسرش که روبهروی تیان یانیونزن ایستاده بود نگاه کرد.
تیان یانیو نهتنها شبیهِ مادرش بود، بلکهکیهانی آن دو تقریباً مثلِ دو خواهر بودندفقط که مادر فقط چند سال بزرگتر بود.
«من خوبم، مادر. تواینجا چطور؟ توی فرقه اتفاقیموقع افتاده؟ چرا یهو برگشتی؟»
«بهخاطرِ تو برگشتم! بارها بهت هشدار دادم که با خاندانِ لین درگیر نشی و وقتی یکمجناحهای تنهات میذارم چه کار میکنی؟ با خاندانِ لین درگیر میشی! حالا اونا دارن بدنامترین قاتلهای آسمانِتازه سوم، یعنی درندگانِ خاموش رو به عمارتِ ما میفرستن! باید قبل از اینکه بکشنت، از اینجا ببریمت!»
تیان یانیو یک قدم عقب رفت وگند با شتاب گفت: «آ-آروم باش، مادر. اوضاعتوی واقعاً اونقدرها هم که فکر میکنی وخیم نیست.»