چپتر 841: نبرد با پلیدی
0یوان سالارِ ملکوت را تاب داد و موجِ دیگریبهسرعت از هالهٔ شمشیر را به سوی پلیدی رها کردوان و گفت: «چقدر پرسروصدایی! بذار کمکت کنم آروم بگیری!»
این بار،میتوانست سرِ اهریمنماشینی را هدف گرفت.
به محضِ اینکه هالهٔ شمشیر به سرِ اهریمن خورد،کردنشان سرش چنان بریده شد که تقریباً چیزی از آنشمشیرها نماند و اهریمن، بدونِ سر و دهان، سرانجام ساکت شد.
اما این سکوت تنها چند لحظهوان طول کشید؛ اهریمن خودش را بازسازیمدت کرد و دوباره به جیغ کشیدن افتاد.
«پس این یکی چطور!»
یوان چند شمشیرِ طلاییِ دیگرخراب احضار کرد و با فرو کردنشاناطراف در دهانِ اهریمن، دهانش را بست.
این ترفند عالی جوابشمشیرِ داد، چرا که اهریمنفرو نمیتوانست شمشیرها را بیرون بکشد.
وقتی فضا دوباره آرام شد،نخورد یوان بارِ دیگر با هالهٔدید شمشیرش به پلیدی حمله کرد.
هرچند در ابتدا حملاتش بیاثر بهآشفتهٔ نظر میرسید، اما یوان سرانجام متوجه شدوادار که سرعتِ ترمیمِ پلیدی دارد کند میشود.
سرانجام پلیدی از تلاش برای بیرون کشیدنِ شمشیرهای طلایی دست کشیداطراف و به تقلا افتاد. از آنجا که صورتش با شمشیرهای طلایی پوشیدهصحنه شده بود، تنها میتوانست مانندِ ماشینی خراب، کورکورانه به اطرافش حمله کند.
با حرکاتِ آشفتهٔچطور پلیدی، چشماندازِ اطرافدیگر بهسرعت دگرگون شد.
حرکاتِ نامنظمِ پلیدی یوان را نیزوان وادار کرد حملاتش را کندتر کندمدت تا ضربههای بیهدفِ اهریمن به او نخورد.
سرانجام وان کایچی به صحنه رسید. وقتی دیداطراف در تمامِ این مدت یوان بوده که بابیهدفِ پلیدی میجنگیده، زبانش بند آمد و کاملاً جا خورد.
«غـ-غیرممکنه... از چه فنیماشینی استفاده کرده که پلیدی روآشفتهٔ با اون شمشیرهای طلایی پوشونده؟»
سپس متوجه شد که یوان بادیگر هالهٔ شمشیری که با هالهٔ مُهرِبست اهریمن درآمیخته، به پلیدی حمله میکند.
«نهتنها میتونه از هالهٔ شمشیر استفاده کنه، بلکه اونو با هالهٔ مُهرِمدت اهریمن هم میآمیزه؟! این یارو دیگه کیه؟! عمراً فقط یه سرورِ روحِپوشونده ساده باشه! حتماً داره پایهٔ تزکیهٔ واقعیش رو مخفی میکنه! لعنت! گولم زد!»
در این لحظه فهمیداطرافش امتیازهایی که با زحمت بهبهسرعت دست آورده، در خطر است.
با این حال، هرچقدر هم که میخواست به شکارِآشفتهٔ اهریمنها برگردد، نمیتوانست آنجا را ترک کند. چیزی در مبارزهٔبیهدفِ یوان با پلیدی بود که او را همانجا میخکوب میکرد.
خواهرِ رزمی هوان چند دقیقه پس از وانفرو کایچی پیدایش شد و همانطور که انتظار میرفت، بانمیتوانست دیدنِ آن صحنه به اندازهٔ وان کایچی جا خورد.
بدون اینکه چشم ازبیهدفِ مبارزه بردارد، از وانصحنه کایچی پرسید: «ا-اون کیه؟»
وان کایچیخراب با صدایی گیجحرکاتِ جواب داد: «نمیدونم.»
او هممیتوانست به اندازهٔماشینی هوان بیخبر بود.
سرانجام پلیدی نشانههایی از مُهرطلاییِ شدن نشان داد؛ یکی از بازوهایشدهانش کاملاً به سنگ تبدیل شده بود.
با دیدنِ این صحنه، یوان لحظهایوان حملاتش را متوقف کرد و بهمدت جمع کردنِ انرژی روحی در شمشیرش پرداخت.
یوان پس از کشیدنِ نفسی عمیق و آرام، ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔنامنظمِ آسمان را به سوی پلیدی رها کرد. البته این ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔتمامِ آسمان نیز درست مانندِ هالهٔ شمشیرش، با هالهٔ مُهرِ اهریمن درآمیخته بود.
البته این ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔخراب آسمان نیز درست مانندِ هالهٔ شمشیرش،اطراف با هالهٔ مُهرِ اهریمن درآمیخته بود.
ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔ آسمان بهراحتی و مانندِ چاقویفرو تیزی که کاغذ را میبرد، سوراخِ عظیمی در بدنِنمیتوانست پلیدی ایجاد کرد و سپس در افق ناپدید شد.
بدنِ پلیدی بیدرنگ شروع به ترمیمِوان آسیب کرد، اما فهمید نمیتواند زخممدت را با همان سرعت التیام بخشد.
غریزهاش به او میگفت که در خطرچشماندازِ است. پلیدی برای نخستین بار، دست ازکندتر تخریب برداشت و به فکرِ فرار افتاد.
وان کایچی ازمانندِ حرکاتِ پلیدی مبهوت ماند:اطرافش «د-داره فرار میکنه؟ عمراً...»
تماشاچیهای دیگر هم به همینطلاییِ اندازه مبهوت بودند، چرا کهدهانِ پیشتر هرگز چنین صحنهای ندیده بودند.
«فکر کردی کجا میری؟!»
یوان حمله به اهریمن را متوقف کرد و دربهسرعت یک لحظه، شمشیرِ زرینِ عظیمی ساخت که تقریباً هماندازهٔ پلیدیکایچی بود. سپس آن را به سوی پلیدی به پرواز درآورد.
بوووم!
شمشیرِ زرین پلیدی را به زمین میخکوباحضار کرد و جلوی فرارش را گرفت؛ باعالی این ضربه، تمامِ دنیا به لرزه درآمد.
پلیدی میخواست از درد فریاد بکشد،وان اما چون نمیتوانست صدایی درآورد، درمدت عوض بدنش شروع به پیچوتاپ خوردن کرد...
یوان در حالی که هالهٔ شمشیرِ بیشتری به سوی اهریمنِدگرگون میخکوبشده رها میکرد، سرش داد زد: «اگه دست از تقلاصحنه برداری و بذاری مُهر بشی، دیگه لازم نیست درد بکشی!»
سرانجام، سرعتِ ترمیمِ پلیدی دیگرخراب به پای سرعتِ مُهر شدنش نرسیداطراف و کاملاً به سنگ تبدیل شد.
یوان با دیدنِ اینکه سرانجام پلیدی را مُهرفرو کرده است، دست از حمله برداشت و نشست تانمیتوانست انرژی روحیاش را که تقریباً تهکشیده بود، بازیابی کند.
پس از آنکه یوان پلیدی را مُهر کرد، سکوتِ مرگباری بر آنجا حاکم شد و حتی اهریمنهایی کهکاملاً پنهان شده بودند، جرئت نکردند مزاحمش شوند. با وجودِ اینکه واقعی نبودند، این اهریمنها طوری خلق شده بودند کهدیگه مانندِ اهریمنها رفتار و فکر کنند؛ بنابراین طبیعی بود که پس از دیدنِ نمایشِ قدرتِ یوان، از او بترسند...
یان هارا در حالی که به پیکرِچشماندازِ مُهرشدهٔ پلیدی خیره مانده بود، مبهوت زمزمهکندتر کرد: «و-واقعاً انجامش داد... پلیدی رو مُهر کرد...»
با وجودِ اینکه حس میکرد یوان توانِ شکستحرکاتِ دادنِ پلیدی را دارد، اما حتی پس ازوادار دیدنِ این صحنه با چشمانِ خودش، هنوز باورش نمیشد.
وان یو با استیصال دندان به هم سایید: «کوفتی...کردنشان الان خیلی دلم میخواد باهاش حرف بزنم، اما تاشمشیرها وقتی آزمون تموم نشده، اجازه نداریم بهشون نزدیک بشیم...»
در حالی که یوان انرژی روحیاش را بازیابی میکرد، واندید کایچی و خواهرِ رزمی هوان سرِ جایشان ایستاده بودند و طوریاستفاده به پلیدیِ مُهرشده خیره میشدند که انگار در خلسه فرو رفتهاند.
پس از دقایقِ طولانی سکوت،حرکاتِ وان کایچی زیرِ لب زمزمه کرد:نامنظمِ «امکان نداره... حتماً دارم خواب میبینم...»
خواهرِ رزمی هوان آهِ عمیقیخراب کشید: «واقعاً دلم میخواست اینچشماندازِ فقط یه خواب باشه، اما...»
برگشت ویکی به راه افتادطلاییِ تا دور شود.
وان کایچی پرسید: «کجا میری؟»
پیش از آنکه از دیدِ او ناپدیدچشماندازِ شود، جواب داد: «شاید پلیدی شکست خوردهکندتر باشه، اما هنوز اهریمنهای زیادی برای شکار هست.»
وان کایچی چند دقیقهٔ دیگرخراب آنجا پرسه زد و سپسچشماندازِ او نیز آنجا را ترک کرد.
با این حال، به شکارِ اهریمنها برنگشت. در عوض، مستقیم به سوی خطِ پایانعالی رفت. میدانست که شکستش حتمی است، بنابراین دلیلی نداشت به جمعآوریِ امتیازات ادامه دهد،ابتدا چرا که این کار فقط به یوان کمک میکرد تا امتیازاتِ بیشتری به دست آورد.