چپتر 1184: مبارزه با شهبانوی اژدها
0همین که نشستند، یوانغیرممکنه بیدرنگ شروع به پرالانت کردنِ دهانش با غذا کرد.
شی میلی با دیدنِ یوان که مثلِپُزِ قحطیزدهها غذا میخورد، با گیجی زمزمه کرد:باعث «وای... انگار قبل از برگشتن اصلاً هیچی نخوردی...»
شی میلی خبر نداشت که یوان حتی در پایانِنابغهایه تورِ غذاییشان هم سیر نشده بود و حتی بدونِنگاه مبارزه با شی مورونگ هم میتوانست بهراحتی بیشتر بخورد.
حینِ غذا خوردن، شی میلی که کنارِ یوانخودش نشسته بود، به او گفت: «میدونی، قبلاً به مادرمآدمهای میگفتن جانورِ مهارنشدنی، چون با همه دعوا راه مینداخت.»
با پیش کشیدنِ اینغیرممکنه گذشتهٔ خجالتآور، گونههای شیالانت مینگزه سرخ شد: «هـ-هی!»
شی میلی شانهای بالا انداخت: «چیه؟دارد خودت که قبلاً بهش اشاره کردی.جوان بهتره بقيهش رو هم بهش بگی.»
شی مورونگ ازپُزِ او پرسید: «رئیس،میدهد معمولاً چطوری تمرین میکنی؟»
«مجبوری بهم بگی رئیس؟ میدونمدارد گفتی این کار رو میکنی،اربابِ ولی واقعاً برام مهم نیست.»
شی مورونگ با لحنی جدییعنی گفت: «مهم نیست چه حسینمیگم داری، من زیرِ حرفم نمیزنم.»
یوان در دل آهیتقریباً کشید و سپس گفت: «منخودش واقعاً برنامهٔ تمرینیِ خاصی ندارم.»
«غیرممکنه! یعنی میخوایپُزِ بگی بدونِ تمرینمیدهد به جایگاهِ الانت رسیدی؟!»
یوان گفت: «نمیگم تمرین نمیکنم. فقطپُزِ برنامهٔ ثابتی ندارم. من تجربهم رونابغهایه از مبارزههای واقعی به دست میآرم.»
فنگ یوشیانگ با غرور، تقریباً طوری که انگار دارد پُزِ پسرِ خودش را میدهد، گفت:مبارزههای «اربابِ جوان نابغهایه که باعث میشه بقیهٔ نابغهها مثلِ آدمهای عادی به نظر برسن. با یهنابغهایه نگاه میتونه هر چیزی رو یاد بگیره و مثلِ یه اسفنجِ خشک تجربهها رو جذب میکنه.»
شی مینگزه ناگهان گفت: «خب،طوری حالا که اینجاییم، چرا همینمیدهد الان قوانینِ مبارزهمون رو مشخص نکنیم؟»
یوان لحظهای در اندیشه فرو رفت و سپسجوان گفت: «بدونِ قانون چطوره؟ دلم میخواد بدونِ هیچ برتریایبرسن با بانو مبارزه کنم، درست مثلِ یه مبارزهٔ واقعی.»
با شنیدنِ این حرف، لبخندی حاکی از رضایت برمیدهد لبانِ شی مینگزه نشست: «تو یه جنگجوی واقعی هستی. پسنظر خواستهت رو برآورده میکنم و بدونِ هیچ ملاحظهای باهات میجنگم.»
یوان سر تکان داد.
شی میلی ناگهان گفت: «چراطوری مبارزه رو کمی هیجانانگیزتر نکنیم؟»میدهد و ادامه داد: «بیاید شرط ببندیم.»
شی مینگزهدارد پرسید: «چیپسرِ تو سرته؟»
شی میلی لحظهای فکر کرد و گفت: «من رویمیدهد پیروزیِ یوان شرط میبندم. اگه ببره، میذارید بدونِ هیچعادی شکایتی اون رو با خودم به شهرِ اژدهای لاجوردی ببرم.»
شی مینگزه چشمهایش را ریز کرد:میخوای «روی شکستِ من شرط میبندی؟ چهفقط جسارتی. خب اگه من ببرم چی میشه؟»
شی شنگمو پرید وسطِ حرفشان: «اگهدارد مادرت ببره، باید بهطورِ جدی بهجوان توافق با خاندانِ اژدهای لاجوردی فکر کنی.»
شی میلی بدونِ درنگ جواب داد:میدهد «باشه.» چون شی شنگمو حرفی ازبقیهٔ موافقتِ قطعی با توافقها نزده بود.
شی شنگمو نیز به پیروزیِدارد همسرش اطمینانِ کامل داشت، برایاربابِ همین خواستهٔ نامعقولی مطرح نکرد.
پس از ضیافتی طولانی، شی مینگزهمیخوای به یوان گفت: «امشب خوب استراحت کن.ثابتی میدانِ نبرد باید تا ظهر آماده بشه.»
«باشه.»
مدتی بعد، یوان واردِ اتاقش شد واربابِ از طریقِ حسِ ایزدی از بقیه پرسید: «فکرعادی میکنید بتونم یه فرمانروای روح رو شکست بدم؟»
فنگ یوشیانگ نظرش را گفت: «خب... اون فقط یه فرمانروایاربابِ روح نیست، بلکه توی اوجِ فرمانروای روحه. و یه جانورِبرسن ایزدیه. حتی برای کسی مثل شما، اربابِ جوان، نبردِ سختی میشه.»
لان یینگیینگ که تجربهایغیرممکنه در این زمینه نداشت،الانت گفت: «من نظری ندارم.»
شیائو هوا باغرور صدایی مطمئن گفت: «داداشپُزِ یوان شکستش میده. صددرصد.»
سپس فنگ یوشیانگ گفت: «به نظرم بهترین شانسی که برایباعث شکست دادنش دارید اینه که از همون اول با تمامِچیزی توان بجنگید. هرچی نبرد طولانیتر بشه، شانسِ پیروزیتون کمتر میشه.»
«منطقیه، اما من فقط برای بردن باهاشپسرِ نمیجنگم. برای کسبِ تجربه میجنگم. البته که هنوزمبقیهٔ میخوام ببرم، اما خیلی هم براش بیتاب نیستم.»
روزِ بعد، پس ازغیرممکنه صبحانه، شی مینگزه گفت: «میدانِرسیدی نبرد آمادهست. کِی میخوای بجنگی؟»
یوان گفت: «همین الان میتونم.»
«بسیار خب. دنبالم بیا.»
کمی بعد،غرور همگی ازطوری شهر خارج شدند.
مدتی بعد، در فاصلهٔ چندصدیعنی مایلیِ شهر توقف کردند. در آنجا،نمیکنم زیرِ پاهایشان چیزی جز ابر نبود.
شی مینگزه به او گفت: «اینجادارد میتونیم بدونِ نگرانی از آسیب زدنجوان به محیطِ اطرافمون، با تمامِ قدرت بجنگیم.»
یوان به اطراف نگاه کرد ومیدهد پرسید: «اینجا هم با همون آرایهٔ بزرگینابغهها محافظت میشه که از سکو محافظت میکنه؟»
سر تکان داد: «درسته، اما خیلی بزرگتر از اوناییهمیدهد که توی شهره. قطرِ این آرایهٔ بزرگ حدود ۱۰۰عادی مایله و مرکزشم همینجاست. فضای زیادی برای حرکت داریم.»
سپس شی شنگمو با لبخندی تلخوشیرین گفت: «این رو همنمیگم باید بدونی که برپاییِ چنین آرایهٔ بزرگی به منابعِ عظیمییوشیانگ نیاز داره. این نبرد اصلاً ارزون تموم نشد—چند میلیارد سنگِ روح.»
یوان کهیوشیانگ زبانش بند آمدهطوری بود، گفت: «میلیاردها...؟»
شی مینگزه خندید: «نگرانشپسرِ نباش، چون من بودم کهنابغهایه درخواستِ این نبرد رو دادم.»
سپس شی شنگموتقریباً پرسید: «شما دوپُزِ تا برای نبرد آمادهاید؟»
یوان سر تکان داد: «آمادهام.»
شی مینگزهیوشیانگ هم سرتقریباً تکان داد.
شی شنگمو به بقیهپسرِ نگاه کرد و گفت: «بیایدنابغهایه از سرِ راهشون بریم کنار.»
وقتی همه بهجز یوان و شیپُزِ مینگزه از آرایهٔ بزرگ خارج شدند،نابغهایه یوان سالارِ ملکوتش را بیرون آورد.
شی مینگزه هم سلاحش را بیرونمیخوای آورد. نیزهای طلایی بود که اژدهاییفقط واقعگرایانه دورِ تمامِ دستهاش پیچیده بود.
شی مینگزهیوشیانگ از او پرسید:طوری «میدونی این چیه؟»
یوان چشمانش را روی نیزه ریز کرد. بهجوان نظر گنجینهای عادی میرسید، چون هیچ هالهٔ منحصربهفردینظر از خود ساطع نمیکرد، اما حسِ آشنایی داشت.
یوان پرسید:غرور «اون یهطوری سلاحِ روحه؟»
سر تکان داد: «درسته. این یادگارِ خاندانِ ماست، روحِ اژدها. متأسفانه من اربابش نیستم، برای همین نمیتونم از تواناییهاشفنگ استفاده کنم. و اگه نگرانی که دارم سعی میکنم روی خودم محدودیت بذارم، باید بهت بگم که با وجودِنظر اینکه نمیتونم از تمامِ پتانسیلش استفاده کنم، اما همچنان سلاحِ فوقالعادهایه که حتی از گنجینههای درجهٔ باستانی هم برتره.»