---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 383: هدیهٔ خداحافظی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 383: هدیهٔ خداحافظی

0

وانگ شیویینگ به او رو کرد تا جواب بگیرد: «یـ-یوان! واقعیت‌داشت​ داره؟! تو این بانوی جوان رو باردار کردی؟!» باورش نمی‌شد کسی‌نُه​ به معصومیتِ یوان با زنی که تازه شناخته بود چنین کاری بکند.

یوان با آرامش سر تکان داد‌آیدلِ​ و تأیید کرد: «آره، ازم خواست باردارش‌آنچه​ کنم، منم تصمیم گرفتم بهش کمک کنم.»

وانگ شیویینگ با ناباوریِ‌بیاریم​ آشکار در چهره‌اش به‌موقع​ او خیره ماند: «غـ-غیرقابل‌باوره...»

برای وانگ شیویینگ، فهمیدنِ اینکه یوان زنِ‌نمی‌تونیم​ دیگری را باردار کرده، مثلِ این بود که‌خیلی​ یک طرفدارِ دوآتشه بفهمد آیدلِ شماره‌یکش دوست‌دختر دارد.

شوکی که به او وارد شد،‌می‌شیو​ خاص بود و با آنچه می‌شیو در‌طولانی​ اولین بارِ شنیدنش حس کرد، تفاوت داشت.

پس از لحظاتِ طولانی سکوت، وانگ شیویینگ‌شماره‌یکش​ دوباره به حرف آمد: «خـ-خب... تبریک می‌گم!‌می‌شیو​ بی‌صبرانه منتظرم نُه ماهِ دیگه بچه رو ببینم!»

وانگ شیویینگ خبر نداشت‌بیاریم​ که جانورانِ ایزدی دورهٔ‌موقع​ بارداریِ بسیار طولانی‌تری دارند.

لان یینگ‌یینگ‌می‌کشه​ ابرو بالا‌زایمان​ انداخت: «نُه ماه؟»

سپس گفت: «دست‌کم هزار سال طول می‌کشه تا‌بارِ​ بتونم زایمان کنم. جانورانِ ایزدی متفاوتن. ما مثلِ‌حرف​ انسان‌ها نمی‌تونیم به این زودی بچه به دنیا بیاریم.»

«این‌طوریه؟ ولی هزار‌طرفدارِ​ سال... ما تا اون‌شماره‌یکش​ موقع خیلی وقته مُردیم...»

مادربزرگ لان به او گفت: «اگه‌ولی​ به استادِ بزرگِ روح برسی، می‌تونی‌مادربزرگ​ به‌راحتی بیش از هزار سال عمر کنی.»

لبخندِ تلخ‌وشیرینی روی لبِ وانگ شیویینگ نشست: «شاید توی این دنیا،‌این‌طوریه​ اما افسوس...» هرچند استادانِ بزرگِ روح در این دنیای تزکیه می‌توانستند‌روح​ هزار سال عمر کنند، اما آن‌ها فقط داخلِ یک بازی بودند.

وانگ شیویینگ‌شوکی​ با خود‌خاص​ فکر کرد:

آخر توی دنیای‌روح​ واقعی که چیزی به‌بیش​ اسمِ تزکیه وجود نداره...

چند ساعت بعد،‌مادربزرگ​ به کلبه‌ای در‌بزرگِ​ جنگلِ ایزدی رسیدند.

مادربزرگ لان به آن‌ها گفت: «بفرمایید،‌بیش​ اینجا رو خونهٔ خودتون بدونید. من‌لبِ​ می‌رم یه کم چای دم کنم.»

پس از اینکه‌اون​ نشستند، پدربزرگ لان‌وقته​ گفت: «من الان برمی‌گردم.»

سپس در جایی ناپدید شد.

لان یینگ‌یینگ از او‌اگه​ پرسید: «یوان، وقتی رفتی‌برسی​ بیرون قراره چی‌کار کنی؟»

یوان برنامه‌هایش را توضیح داد: «خب، قراره یه مدت برگردم به فرقه‌م. بعد می‌خوام واردِ جایی‌اما​ به اسمِ معبدِ اژدها بشم. وقتی همهٔ اینا تموم شد، قصد دارم فرقه رو ترک کنم تا‌چیزی​ بتونم قبل از اینکه تصمیم بگیرم از طریقِ پلکانِ آسمان عروج کنم، بقیهٔ آسمان‌های زیرین رو بگردم.»

وانگ شیویینگ به او‌موقع​ گفت: «بقیهٔ آسمان‌های زیرین؟ این‌اگه​ کار سال‌ها طول می‌کشه، یوان.»

و ادامه داد: «چهار قاره توی آسمان‌های زیرین هست‌کنی​ و تا جایی که من می‌دونم، یه قارهٔ تنها‌افسوس​ توی این دنیا به اندازهٔ کلِ قاره‌های روی زمین بزرگه.»

یوان گفت: «واقعاً؟ پس فکر کنم فقط‌روح​ همون دوروبر رو بگردم تا وقتی که‌لبخندِ​ حس کنم می‌خوام برم به آسمان‌های بالایی.»

وانگ شیویینگ سپس پرسید: «رفتن با اون ارشد نیه‌لبخندِ​ به آسمانِ روح چی؟ تو پاگودای رازآلود رو باز‌هرچند​ کردی، برای همین خودبه‌خود واجدِ شرایطی که باهاش عروج کنی.»

یوان گفت: «نه. ترجیح می‌دم با تلاشِ‌مُردیم​ خودم عروج کنم. تازه هنوز کارایی هست‌می‌تونی​ که باید توی آسمان‌های زیرین انجام بدم.»

وانگ شیویینگ‌بزرگِ​ سر تکان‌برسی​ داد: «منطقیه.»

مدتی بعد، پدربزرگ‌مادربزرگ​ لان با جعبهٔ چوبیِ‌روح​ کوچکی در دست برگشت.

روی صندلیِ خالی‌برسی​ نشست و جعبه‌بیش​ را جلوی آن‌ها گذاشت.

پدربزرگ لان با لبخندی مرموز گفت: «می‌خوام‌مُردیم​ چیزی رو که توی این جعبه‌ست برداری.‌می‌تونی​ این هدیهٔ خداحافظی از طرفِ ماست؛ خاندانِ لان.»

و ادامه‌بزرگِ​ داد: «لیاقتش‌برسی​ رو داری.»

یوان نتوانست جلوی‌مادربزرگ​ خودش را بگیرد‌بزرگِ​ و پرسید: «چی هست؟»

پدربزرگ لان با‌برسی​ لبخند گفت: «بازش‌بیش​ کن و خودت ببین.»

یوان سر تکان داد و جعبه‌وقته​ را باز کرد. در کمالِ تعجب،‌روح​ دو شیءِ آشنا درونِ جعبه قرار داشت.

دو بلور‌بزرگِ​ آنجا بود؛‌برسی​ بلورهای سرخ.

یوان با صدایی‌مادربزرگ​ گیج پرسید: «ایـ...‌بزرگِ​ این‌ها هسته‌های اهریمنن؟»

پدربزرگ لان توضیح داد: «آره. یکیشون مالِ همون اهریمنِ‌لبخندِ​ کوچیکیه که مُهرش کردی ولی فرصت نکردی کارش رو تموم‌استادانِ​ کنی. بعد از ناپدید شدنت، ما برات از پای درآوردیمش.»

«اما هستهٔ‌ولی​ اهریمنِ دوم...‌موقع​ مالِ سرورِ اهریمنه.»

چشم‌های یوان از‌روح​ تعجب گرد شد:‌به‌راحتی​ «صبر کن... چی؟»

یوان پرسید: «مگه سرورِ اهریمن‌استادِ​ خودش رو منفجر نکرد؟ چطور هستهٔ‌بیش​ اهریمنش از اون انفجار سالم مونده؟»

«شاید بهش بگن "انفجارِ هسته"، اما در واقع نیازی نیست‌تلخ‌وشیرینی​ اهریمن هسته‌ش رو نابود کنه. راستش، هستهٔ اهریمن هیچ ربطی‌دنیای​ به تزکیه‌شون نداره، چون اون‌ها تزکیه‌شون رو توی بدنشون ذخیره می‌کنن.»

«یعنی خونشون، عضله‌هاشون، استخون‌هاشون؛ تک‌تکِ سلول‌های بدنشون. یکی‌مادربزرگ​ از دلایلی که بدنِ تقریباً نابودنشدنی دارن همینه،‌بیش​ چون بدنشون بیشتر از انرژی روحی ساخته شده.»

یوان پرسید: «اگه هستهٔ اهریمن‌می‌تونی​ دان‌تیانشون نیست، پس چیه؟ و‌لبخندِ​ چرا این‌همه انرژی روحی توش داره؟»

پدربزرگ لان سر تکان داد: «متأسفانه جوابی‌روح​ برای این سؤال ندارم، چون از همون‌لبخندِ​ اول هم چیزِ زیادی دربارهٔ اهریمن‌ها نمی‌دونستم.»

یوان زمزمه کرد: «که این‌طور...»

پدربزرگ لان گفت: «به‌هرحال، ما هستهٔ سرورِ اهریمن رو همون‌جایی پیدا کردیم که خودش رو‌به‌راحتی​ منفجر کرد. می‌خواستیم وقتی یینگ‌یینگ واقعاً باردار شد بدیمش به اون تا بچه بتونه از انرژی‌تزکیه​ روحی تغذیه کنه و قوی‌تر بشه، اما حالا که می‌بینیم هنوز زنده‌ای، برش می‌گردونیم به خودت.»

یوان پرسید: «مطمئنید؟»

لان یینگ‌یینگ‌مُردیم​ سر تکان‌اگه​ داد: «آره.»

یوان گفت: «که این‌طور... ممنون.»‌به‌راحتی​ سپس هسته‌های اهریمن را گرفت‌تلخ‌وشیرینی​ و درونِ حلقهٔ فضاییِ اژدهایش انداخت.

حالتِ چهرهٔ پدربزرگ لان‌موقع​ ناگهان جدی شد و گفت:‌اگه​ «خب، بریم سراغِ موضوعِ بعدی...»

«یوان، نظرت چیه‌روح​ که بذاری لان یینگ‌یینگ‌بیش​ هم باهات بیاد بیرون؟»

چشم‌های یوان از‌مادربزرگ​ تعجب گرد شد:‌بزرگِ​ «چی؟ دوشیزه لان؟»

«پدربزرگ...» لان یینگ‌یینگ هم از پیشنهادش جا خورد،‌کنی​ چون فکر می‌کرد دفعهٔ اولی که این موضوع‌اما​ را پیش کشیده بود، فقط داشت شوخی می‌کرد.

پس از لحظه‌ای سکوت، یوان به لان یینگ‌یینگ‌مادربزرگ​ نگاه کرد و پرسید: «دوشیزه لان، تو می‌خوای با‌عمر​ من بیای؟ نمی‌تونم تضمین کنم که بهت خوش بگذره.»

لان یینگ‌یینگ دهان باز کرد: «من...» اما حرفش را ادامه‌لبخندِ​ نداد و با نگاهی مردد به پدربزرگ و مادربزرگش چشم‌استادانِ​ دوخت؛ کاملاً مشخص بود که دلش نمی‌آید آن‌ها را تنها بگذارد.

ناولها | novelha.net