چپتر 1223: ققنوسِ ازلی (۲)
0وقتی ایزدبانوی اژدهایان یهیو و تیان یی بهاندازهٔکبوترِ کافی نزدیک شدند، ققنوسِ ازلی از حرکت ایستاد وپای چرخید و شعلههای ایزدیاش را به هر سو پراکند.
تیان یی با آرامش از شعلههایی که بهراحتی میتوانستند حتی یک جاودانه راجیغ در یک آن به کامِ مرگ بکشانند، جاخالی داد. در همین حال، ایزدبانویچرا اژدهایان یهیو تنها شعلهها را از تنش پس زد، انگار که دارد مگس میپراند.
لحظهای بعد ققنوسِ ازلیبیرون گفت: «پشتِ سرم دزدکیسردی میآیید— دنبالِ مرگِ زودرس هستید؟»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو با پوزخندی سرد گفت: «شایدفورانهایی از آخرین نبردمان مدتی گذشته باشد، اما واقعاًلبانِ فکر میکنی حالا توانِ کشتنِ مرا داری، کبوترِ خنگ؟»
«کبوترِ خنگ؟» ققنوسِ ازلی بیدرنگ با چنانداری قصدِ کشتی به ایزدبانوی اژدهایان یهیو خیره شدمیتوانست که میتوانست کسی را واقعاً از پای درآورد.
با این حال، چشمانِصدایی ققنوسِ ازلی ناگهان ازباعث روی حیرت گرد شد.
ققنوسِ ازلی با لحنی ناباورانه گفت: «یا چشمانم دارند فریبم میدهند، یا توباشم همان مارِ روی اعصابی... در کالبدِ انسانی؟!» با این حال، رگهای از سرگرمیدرصدِ در صدایش بود، انگار که داشت نامحسوس ایزدبانوی اژدهایان یهیو را مسخره میکرد.
ایزدبانوی اژدهایان یهیو نوچی کرد وکشید با صدایی سرد غرید: «شنیدنِ صدایتآتشفشانی باعث میشود بخواهم پرهایت را بکنم.»
ققنوسِ ازلی جیغ کشید: «جرئتش رامرا داری؟!» و فورانهایی از شعله از بدنشکشتی بیرون زد، انگار که آتشفشانی فعال بود.
لبخندِ سردی بر لبانِ ایزدبانوی اژدهایانشنیدنِ یهیو نشست: «چرا جرئتش را نداشته باشم؟جیغ هر چه باشد، بارِ اولم نخواهد بود!»
با شنیدنِ اینبدنش حرفها، ققنوسِ ازلی ازلبخندِ خشم به لرزه افتاد.
«یک میلیون سال از آخرین نبردمان میگذرد... در حالی که تو احتمالاً ۹۰ درصدِ این مدتلبانِ را خواب بودهای، من منابع و تلاشِ بیشماری صرفِ قویتر کردنِ خودم کردهام تا اگر دوباره بادرصدِ تو روبهرو شدم، بتوانم مثلِ یک ماهی فلسهایت را بکنم... به نظر میرسد امروز همان روز است!»
چشمانِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو از قصدِ کشت درخشیدکبوترِ و فلسهای اژدها روی بدنش پدیدار شد: «چطورکسی جرئت میکنی... مرا با یک ماهی مقایسه کنی؟!»
«اهم!»
تیان یی ناگهان با صدای بلندیفعال گلویش را صاف کرد و گفت: «ایزدبانو،باشم لطفاً فراموش نکن برای چه اینجا هستیم.»
سپس رفت و میانِ آن دو ایستادجرئتش و ادامه داد: «ققنوسِ ازلی، لطفاً آراملبخندِ باش. ما برای جنگیدن با تو اینجا نیامدهایم.»
ققنوسِ ازلی که تازه متوجهِ حضورِ تیان یی شده بود،بیدرنگ پرسید: «ها؟ تو دیگر کی هستی؟» چرا که حضورِ اوچشمانِ در مقایسه با حضورِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو بینهایت کوچکتر بود.
«نامِ من تیان یی است،غرید و انسانی ناچیز بیش نیستمبخواهم که میخواهد با تو همکلام شود.»
«...»
ققنوسِ ازلی نگاهش رابکنم بینِ تیان یی وفورانهایی ایزدبانوی اژدهایان یهیو ردوبدل کرد.
ققنوسِ ازلی با صدایی کنجکاو زمزمه کرد: «این دیگر چیزِ تازهای است. یک جانورِ ایزدی— آنکسی هم ایزدبانوی اژدهایان، دارد با یک انسان در آسمانِ پرستاره سفر میکند... این منظرهای است کهمارِ هرگز فکر نمیکردم روزی شاهدش باشم...» و سپس نگاهش را روی ایزدبانوی اژدهایان یهیو ثابت کرد.
«ایزدبانوی اژدهایان، تو که از آغازِ زمان هرگز بهمیشود انسانها توجهی نداشتهای، کِی اینقدر با یکی از آنهابدنش صمیمی شدی؟ نگو که... با این انسان جفتگیری هم میکنی؟»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو در لحظهٔ بعد به شکلِ اصلیاشلبانِ بازگشت. از چشمانش آتشِ آسمانی و قصدِ نبرد زبانه میکشید.لرزه غرید: «تقاصِ بیاحترامی به من را پس میدهی، ققنوسِ ازلی!!!»
تیان یی چشمانشپرهایت را مالید و آهیجرئتش از سرِ کلافگی کشید.
تیان یی به او گفت: «شاهدختِ اژدها،داری اگر آرام بگیری، بعد از اینکه اینخیره ماجرا تمام شد با تو مبارزه میکنم...»
با شنیدنِ اینکرد حرف، دمِ ایزدبانوی اژدهایانصدایت یهیو بهوضوح تکان خورد.
با اینکه کمتر از صد سال ازلبخندِ آخرین مبارزهشان میگذشت، از همین حالا هوسِ مبارزهٔاولم دیگری با تیان یی به سرش زده بود.
ایزدبانوی اژدهایان یهیو پس از اینکه چند لحظهفورانهایی صرفِ مهارِ احساساتش کرد، به شکلِ انسانیاش بازگشت.لبانِ چشمانش را بست و در سکوت به مراقبه نشست.
ققنوسِ ازلی با دیدنِ این صحنه—اینکه ایزدبانویداری اژدهایان یهیو چطور به دستورهای یک انسانخیره گوش میداد—از شدتِ شوک تا عمقِ وجود لرزید.
ققنوسِ ازلی با نگاهی تازه به تیان یی خیره شد و پرسید: «تو کیستی؟کشید چطور وادارش کردی به حرفت گوش دهد؟ آن اژدها علاوه بر اینکه به قلدریباشم معروف است، شهرت دارد که به حرفِ هیچکس گوش نمیدهد. و رابطهٔ شما چیست؟»
«هویتم را که پیشتر گفتم.آتشفشانی در موردِ رابطهمان، پیچیده است، اماچرا گمانم چیزی شبیه به همسفر باشیم.»
ققنوسِ ازلی باپرهایت شنیدنِ این حرف، نفسِجرئتش عمیق و بلندی کشید.
ققنوسِ ازلی که آشکارا باورشکشتنِ نمیشد، پرسید: «و تو راضیاشبیدرنگ کردی که 'همسفرت' باشد؟ چطور؟»
«خب، کمی حرف زدیم و یک مبارزهٔصدایت کوچک کردیم. دویست سال طول کشید وکشید من هم تقریباً مردم، اما بههرحال درست شد.»
«...» زبانِشعله ققنوسِ ازلیبیرون بند آمده بود.
وقتی به خودشپرهایت آمد، پرسید: «خب...کشید از من چه میخواهی؟»
تیان یی لبخندحالا زد و از جاهطلبیهایشداری برای ققنوسِ ازلی گفت.
«دنیایی که در آن جانورانغرید و انسانها بتوانند بدونِ ترسبخواهم با هم تعامل کنند، هان...»
در مقایسه با ایزدبانوی اژدهایان یهیو، ققنوسِ ازلی تجربهٔ بیشترینشست با انسانها داشت و حتی با برخی از آنها تجارت کردهمیلیون بود، بنابراین جاهطلبیهای تیان یی را با وضوحِ بیشتری درک میکرد.
با این حال، او بهعنوانِ یککشید جانورِ ایزدی طبیعتاً انسانها را موجوداتی پستترفعال میدید، حتی اگر جیبش را پر میکردند.
«با اینکه جاهطلبیهایت را درک میکنم و داشتنِ مشتریانِ انسانیِ بیشتر برای تجارتم سودمندتر است، نمیفهمم چطورپای میخواهی به چنین چیزی برسی. انسانها و جانوران، درست مثلِ آب و آتش، یا اژدهایان و ققنوسها، ازانسانی آغازِ زمان با هم جنگیدهاند. برای تغییرِ دنیا، خیلی بیشتر از راضی کردنِ چند جانورِ قوی نیاز است.»
«از این موضوع آگاهم. با اینکه این هدفِ نهاییِ من است، هدفِ فعلیامجیغ صرفاً ایجادِ یک بنیان است. شاید چندین دوران طول بکشد تا همهچیز شروعچرا به تغییر کند، اما اگر بنیانی در کار نباشد، هیچچیز تغییر نخواهد کرد.»
ققنوسِ ازلی چیزیبدنش نگفت و رو بهلبخندِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو کرد.
«از آنجا که دنبالش راه افتادهای،کشید اینطور برداشت میکنم که باور داریآتشفشانی میتواند از پسِ چنین کاری بربیاید.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو چشمانش را باز کردداری و با آرامش جواب داد: «نه، باورخیره ندارم که بتواند این کار را بکند.»
ققنوسِ ازلی که از جوابِغرید او گیج شده بود، پرسید:بخواهم «پس چرا دنبالش راه افتادهای؟»
«چون آنقدر جالببدنش است که ملالمفعال را کم کند.»
«باورنکردنی است...» ققنوسِپرهایت ازلی از جوابِ اوجرئتش زبانش بند آمده بود.