---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1272: مصیبتِ آسمانی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1272: مصیبتِ آسمانی

0

فنگ یوشیانگ برای کمک به او نگاه کرد و گفت:‌کوچکی​ «ا… ارشد! کاری از دستتون برمیاد؟!» از آنجا که این‌دفعهٔ​ نخستین رویارویی‌اش با مصیبتِ آسمانی بود، طبیعی بود که دست‌پاچه شود.

دونگ یه‌بعد​ آهی کشید: «هم‌اینکه​ آره— هم نه.»

«می‌تونم این بار مصیبتِ آسمانی رو براتون پاک کنم،‌بشیم…​ اما در آینده بالاخره برمی‌گرده و اون موقع خیلی‌آدم‌هایی​ قوی‌تر می‌شه. برای همین، فقط می‌تونید باهاش روبه‌رو بشید.»

و ادامه داد: «نگران نباشید، جرمتون‌سرشان​ اون‌قدرها هم بد نبود. مصیبتِ آسمانی‌تقریباً​ شما رو نمی‌کشه، ولی یکم درد داره.»

فنگ یوشیانگ با اضطراب‌حال​ آبِ دهانش را قورت‌مارهای​ داد: «باید باهاش روبه‌رو بشیم…؟»

شی می‌لی در تلاشی برای دلداری دادن به خودش گفت:‌گرفتند​ «نـ… نگران نباش… داستانِ آدم‌هایی رو خوندم که از مصیبت‌های آسمانی‌دستِ​ برای آبدیده کردنِ تنشون استفاده می‌کنن… نباید اون‌قدرها هم بد باشه…»

سپس دونگ یه گفت: «مصیبتِ آسمانی داره شروع می‌شه.‌بشیم…​ بهتره از هم فاصله بگیرید تا کار رو برای‌آدم‌هایی​ همدیگه سخت‌تر نکنید. من حواسم بهتون هست که نمیرید.»

با شنیدنِ حرف‌های‌گرفتند​ دونگ یه، خیالشان‌سرشان​ بسیار راحت‌تر شد.

لحظه‌ای بعد، از هم دور‌مدتی​ شدند تا اینکه دست‌کم پنجاه‌کوچکی​ مایل از یکدیگر فاصله گرفتند.

آسمانِ بالای سرشان برای چند لحظه عادی به نظر می‌رسید، تقریباً انگار‌بالای​ از دستِ مصیبتِ آسمانی قسر در رفته بودند. با این حال، پس از‌حال​ مدتی دوباره تاریک شد و مارهای آبیِ کوچکی میانِ ابرها به رقص درآمدند.

فنگ یوشیانگ در حالی که برای رویارویی با مصیبتِ آسمانی آماده‌تلاشی​ می‌شد، دندان‌قروچه‌ای کرد و گفت: «دفعهٔ بعد که اون عوضیِ دیوونه‌کردنِ​ رو ببینم، قطعاً کاری می‌کنم تقاصِ این کارش رو پس بده!»

نشست و چشمانش‌گرفتند​ را بست تا‌سرشان​ ذهنش را پاک کند.

هرچند شاید این نخستین باری بود که با یک مصیبتِ‌کوچکی​ آسمانی روبه‌رو می‌شد، اما نخستین باری نبود که یکی از‌دفعهٔ​ آن‌ها را می‌دید. در آسمان‌های بالایی، مصیبت‌های آسمانی تقریباً هر

بوووم!

روز رخ می‌دادند، بنابراین او افرادِ زیادی را دیده بود که با آن‌ها می‌جنگیدند. افرادِ بسیاری‌نباش…​ در برابرِ مصیبتِ آسمانی از بین می‌رفتند، اما عده‌ای هم موفق به فرار می‌شدند، و درست همان‌طور‌کار​ که شی می‌لی گفته بود، برخی حتی از آن‌ها به‌عنوانِ روشی برای آبدیده کردنِ تن استفاده می‌کردند.

فنگ یوشیانگ با خود گفت: اونایی که بی‌گدار به آب می‌زدن‌می‌رسید​ و با مصیبتِ آسمانی درمی‌افتادن، از بین می‌رفتن، اما اونایی که‌مارهای​ آروم می‌موندن و اجازه می‌دادن مصیبتِ آسمانی بهشون ضربه بزنه، زنده می‌موندن.

سرانجام، در میانِ آسمانِ تاریک،‌مدتی​ آذرخشی قدرتمند و ضخیم بر‌کوچکی​ سرِ فنگ یوشیانگ فرود آمد.

بوووم!

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، زمینِ اطرافِ فنگ یوشیانگ سوخت و سیاه‌می‌لی​ شد. انگار بمبی در آن منطقه افتاده بود و چندین‌مصیبت‌های​ مایل از زمین‌های اطرافش تحتِ تأثیرِ مصیبتِ آسمانی قرار گرفته بود.

فنگ یوشیانگ که درست پیش از برخوردِ مصیبتِ آسمانی،‌عادی​ بیشترِ انرژی روحی‌اش را برای دفعِ آن به کار‌حال​ گرفته بود، توانست زنده بماند، اما از سراپایش خون می‌چکید.

با کمی احساسِ‌بودند​ راحتی در دل آه‌تاریک​ کشید: تونستم زنده بمونم…

با این حال، وقتی فهمید ابرهای سیاه بالای‌مایل​ سرش پراکنده نشده‌اند، ناامیدی‌اش بیشتر شد. حتی به‌عادی​ نظر می‌رسید آسمان دارد برای ضربهٔ دوم آماده می‌شود.

تعدادِ ضربه‌ها با شدتِ‌اضطراب​ جرمِ شخص همخوانی داشت و‌بشیم…​ سه ضربه رایج‌ترین حالت بود.

چند لحظه بعد، دومین آذرخش بر فنگ یوشیانگ فرود آمد.‌نظر​ ویرانیِ ناشی از ضربهٔ دوم حتی از اولی هم سهمگین‌تر‌دوباره​ بود، چرا که مصیبتِ آسمانی با هر ضربه فقط قوی‌تر می‌شد.

با برخوردِ دومین مصیبتِ آسمانی، زندگیِ فنگ یوشیانگ برای لحظه‌ای کوتاه از جلوی‌رقص​ چشمانش گذشت. تمامِ زمانی را که با یوان و دیگران گذرانده بود به‌تقاصِ​ یاد آورد، هرچند که این تنها بخشِ کوچکی از تجربه‌اش به شمار می‌رفت.

وقتی ضربهٔ دوم به پایان رسید، فنگ یوشیانگ‌مایل​ تمامِ انرژی روحی‌اش را مصرف کرده بود و‌عادی​ در برابرِ آخرین و قوی‌ترین ضربه کاملاً بی‌دفاع ماند.

مصیبتِ آسمانی که داشت برای ضربهٔ دوم انرژی‌باید​ جمع می‌کرد، فنگ یوشیانگ روی زمین افتاده بود‌نباش…​ و با نگاهی خالی به آسمان خیره ماند.

فنگ یوشیانگ زمزمه کرد: «آه... شاید واقعاً امروز‌لحظه​ همین‌جا بمیرم... من رو ببخشید، اربابِ جوان...» و‌رفته​ لحظه‌ای بعد، ضربهٔ سوم بر او فرود آمد.

در همین حال، شی می‌لی پس از پایانِ مصیبتِ آسمانی‌اش پیشِ دونگ‌ابرها​ یه برگشت. ظاهرش بسیار بهتر از وضعیتِ فنگ یوشیانگ پس از ضربهٔ‌قطعاً​ اول بود؛ تقریباً انگار اصلاً مصیبتِ آسمانی را از سر نگذرانده بود.

شی می‌لی با خوشحالی خندید: «مصیبتِ آسمانی اون‌قدرها هم بد نبود. انتظارِ خیلی‌سرشان​ بدتری رو داشتم.» و ادامه داد: «حالا می‌فهمم چرا بعضی‌ها ازش برای آبدیده‌مدتی​ کردنِ تنشون استفاده می‌کنن. حس می‌کنم بدنم از قبلِ مصیبتِ آسمانی قوی‌تر شده!»

سپس پرسید:‌درد​ «ارشد، فنگ‌اضطراب​ یوشیانگ کجاست؟»

دونگ یه گفت:‌گرفتند​ «مصیبتِ آسمانی‌اش باید‌سرشان​ به‌زودی تمام شود.»

پس از چند‌بودند​ دقیقه سکوت، دوباره به‌تاریک​ حرف آمد: «دنبالم بیا.»

شی می‌لی سر تکان داد و به‌دنبالش‌پنجاه​ راه افتاد تا به جایی رسیدند که‌چند​ فنگ یوشیانگ با مصیبتِ آسمانی‌اش روبه‌رو شده بود.

وقتی رسیدند، چشم‌های شی می‌لی از شدتِ‌قورت​ ناباوری گرد شد. ویرانیِ پیشِ رویش بسیار فراتر‌نـ…​ از چیزی بود که خودش تجربه کرده بود.

شی می‌لی برای گرفتنِ جواب به دونگ‌چند​ یه نگاه کرد: «ا-اینجا چه بلایی نازل شده؟!‌قسر​ این کارِ مصیبتِ آسمانیه؟ امکان نداره، مگه نه؟!»

دونگ یه سر تکان داد و توضیح داد: «قدرتِ مصیبتِ آسمانیِ هر شخص به دو عاملِ‌رویارویی​ اصلی بستگی دارد: سنگینیِ تخلفش و قدرتِ شخصی‌اش. تو شاید امپراتورِ روح باشی، اما قدرتِ واقعیِ‌ذهنش​ فنگ یوشیانگ خیلی بیشتر است، برای همین مصیبتِ آسمانیِ شما دو نفر این‌قدر با هم فرق دارد.»

«صبر کن... اما این فقط در صورتیه که قدرتِ اصلی‌اش‌گرفتند​ رو داشته باشه، مگه نه؟ امکان نداره با قدرتِ فعلی‌اش و‌دستِ​ به‌خاطرِ اون نفرین بتونه چنین مصیبتِ آسمانیِ قدرتمندی رو تحمل کنه!»

دونگ یه آهی کشید:‌اضطراب​ «متأسفانه، آسمان‌ها چنین جزئیاتِ‌باید​ کوچکی را در نظر نمی‌گیرند.»

شی می‌لی با فهمیدنِ این موضوع به‌چند​ وحشت افتاد: «پ-پس چه بلایی سرش اومده؟!‌دستِ​ نگو که مرده؟! نمی‌تونم حضورش رو حس کنم!»

دونگ یه به شیئی که‌مدتی​ در مرکزِ ویرانی روی زمین‌کوچکی​ افتاده بود اشاره کرد: «نمرده، اما...»

شی می‌لی با چهره‌ای کاملاً‌اینکه​ گیج به آن شیءِ بیضی‌شکل‌گرفتند​ در دوردست نگاه کرد: «اون چیه...؟»

شیء سرخ‌رنگ بود و با نمادهای طلایی پوشیده شده‌بشیم…​ بود. اندازه‌اش به بزرگیِ یک هندوانه می‌رسید، اما مهم‌تر‌آدم‌هایی​ از همه شکلش بود که به یک تخم شباهت داشت.

لحظه‌ای بعد، شی می‌لی‌آسمانِ​ فریاد زد: «می‌خوای بگی‌لحظه​ اون فنگ یوشیانگه؟! آخه چطور؟!»

ناولها | novelha.net