چپتر 653: رفتن به دنبال چو لیوشیانگ
0وانگ مینگ با صدای بلند خندید: «هاهاهاها! بـ... ببخشیدباید که میخندم، ولی بعد از شنیدنِ داستانت واقعاً نمیتونم جلویبکشد خودم رو بگیرم! خاندانِ یو آخه چقدر میتونه احمق باشه؟!»
«پسرِ خودشون رو چوننیست فلج شده ول کردن؟آدمِ اینقدر مسخرهست که خندهداره!»
«اینکه تنها بازیکنهنوز یوان رو بدونِ اینکهبهزودی حتی بفهمن ول کردن!»
لی جینشی ناگهان گلویشخودش را صاف کرد: «اهم!»فکر و خندهٔ وانگ مینگ برید.
سپس با چهرهای جدی به یوان نگاه کرد:ندیدی «یوان، میخوای از خاندانِ یو انتقام بگیری؟ هرروی چی باشه، خاندانهای ما میتونن بهراحتی نابودشون کنن.»
«انتقام؟ نیازی نیست.»
«چرا؟ عصبانی نیستی؟ هرفنگ آدمِ عادیای اگه ولشببینمش میکردن، از خانوادهش متنفر میشد.»
با صدایی آرام گفت: «هیچوقت نگفتملبخندی از دستشون عصبانی نیستم. راستش، هرخانوادهت بار که یادشون میافتم خشمم بیشتر میشه.»
«پس چرا انتقام نمیخوای؟»
«انتقام میخوام، ولینیازی میخوام به روشِ خودمنیستی انجامش بدم— خودم بهتنهایی.»
لی جینشی باهنوز لبخند سر تکان داد:بهزودی «میفهمم. اینطوری حتی بهتره.»
پس از صبحانه،اتاقِ یوان با چو لیوشیانگشیطنتآمیز به اتاقِ خودش برگشت.
چو لیوشیانگ با لبخندی شیطنتآمیز گفت:هنوز «فکر میکردم بابتِ اینکه ولت کردنخیلی از خانوادهت انتقام نمیخوای، داداش یوان.»
یوان در جوابنیازی لبخند زد: «خب...عصبانی همهچیز عوض میشه...»
لحظهای بعد پرسید:هنوز «بههرحال، هنوز فنگباید فنگ رو ندیدی؟»
«نه، هنوز نه،اتاقِ ولی باید بهزودی ببینمششیطنتآمیز و خیلی هم مشتاقم.»
«مشتاقی؟ چرا؟»
چو لیوشیانگ پیش از اینکه روی تختنیستی دراز بکشد و کلاهِ واقعیتِ مجازی رامتنفر روی سرش بگذارد، شانه بالا انداخت: «کی میدونه.»
یوان هم رفت تا مدتی چنگ بنوازد و بعد برای مبارزهٔمشتاقی تمرینی با بقیه به میدان برود، چون تا وقتی فنگ یوشیانگ میشیوبالا و بقیه را به شهر بیاورد، کارِ دیگری در تزکیهٔ آنلاین نداشت.
در همین حین، چو لیوشیانگ بیخیال زیرِ درختیفکر بیرونِ این شهرِ کوچک در جایی از قارهٔ شمالیلحظهای ایستاده بود و بیصدا به آسمان خیره شده بود.
«سلام، بانوی جوانِ زیبا. از گوشهٔ چشمفنگ دیدم که ماتومبهوت اونجا ایستادهای و نتونستممشتاقی بیتفاوت رد بشم، آخه خیلی خیرهکننده بودی—»
چو لیوشیانگ برگشت و به مردِعصبانی جوان و خوشقیافهای که روبهرویش ایستادهمیکردن بود نگاه کرد: «میتونی تنهام بذاری.»
«اینطوری نباش. انگار خیلی چیزهاندیدی توی فکرته. اگه بخوای، خوشحالمشتاقم میشم به حرفهات گوش بدم—»
دوباره حرفش را قطع کرد:برگشت «دارم به عشقِ زندگیم فکر میکنم،ولت برای همین دلم میخواد تنهام بذاری.»
«ا... این... من...»
مردِ جوانکنن با شنیدنِ حرفهایشچرا زبانش بند آمد.
با این حال، چو لیوشیانگ زیباتر از آن بودخیلی که بتواند به این راحتی بیخیالش شود. این برایشواقعیتِ شانسی بود که فقط یک بار در زندگی پیش میآمد.
متأسفانه، پیش از اینکه بتواند دوباره دهان باز کند، از گوشهٔولت چشم متوجهِ شخصِ دیگری شد. این شخص از آسمان فرود آمدهندیدی بود و باعث شد توجهِ مردِ جوان به او جلب شود.
فنگ یوشیانگ ازلحظهای او پرسید: «شماهنوز دوستِ اربابِ جوان هستید؟»
چو لیوشیانگکنن ابرو بالانیست انداخت: «اربابِ جوان؟»
میشیو بابههرحال صدایی آرام گفت:ندیدی «خودشه، فنگ فنگ.»
مردِ جوان از پیداشدنِ ناگهانیِ فنگ یوشیانگشیطنتآمیز و میشیو مبهوت ماند. تا به حالجواب اینهمه زنِ زیبارو را یکجا ندیده بود.
«خب پس، منتظر چی هستیم؟»
پیش از آنکه مردِ جوان یا چو لیوشیانگآدمِ حتی بتوانند واکنشی نشان دهند، فنگ یوشیانگ چو لیوشیانگآرام را از زمین بلند کرد و به پرواز درآمد.
میشیو در حالی که در آسمانباید اوج میگرفتند، به او گفت: «تـ...پیش تو واقعاً عجله داری، فنگ فنگ...»
«به اربابِ جوان قول دادم که توی دو روز پیشش برگردم،ولت و اصلاً حساب نکرده بودم که باید یو رو رو هم باباید خودمون ببریم! حتی اگه اون توی برنامه نبود، میخوام سرِ قولم بمونم!»
میشیو به او که چهرهایبههرحال بهتزده داشت نگاه کرد وبهزودی پرسید: «حالت خوبه، چو لیوشیانگ؟»
با صدایی شوکهنیازی داد زد: «مـ...عصبانی ما داریم پرواز میکنیم؟!»
فنگ یوشیانگبههرحال لبخند زد:فنگ «بارِ اولته؟»
چو لیوشیانگ با صدای بلند داد زد: «معلومه!فکر حداقل میتونستی قبل از اینکه منو ببری رو هوالحظهای یه خبری بدی! اون پایین بندِ دلم پاره شد!»
وقتی چو لیوشیانگ آرام گرفت و به حضور در آسمان عادتببینمش کرد، فنگ یوشیانگ خودش را معرفی کرد: «اسمم فنگ یوشیانگه، اما دوستامسرش فنگ فنگ صدام میزنن. من وفادارترین خدمتکارِ اربابِ جوانم. از آشناییت خوشحالم.»
«اسمِ من چو لیوشیانگه.»
فنگ یوشیانگ پرسید: «فقط همین؟ ازباید رابطهت با اربابِ جوان بیشتر برامپیش بگو! چطور با هم آشنا شدید؟»
چو لیوشیانگ گفت: «منخودش دوستِ دورانِ بچگیشم. توی یهمیکردم پرورشگاه با هم آشنا شدیم.»
«صـ... صبر کن...»
فنگ یوشیانگ ناگهان از حرکتچرا ایستاد و با چشمهایی گرداگه به چو لیوشیانگ خیره ماند.
«ا... اربابِ جوان... اون یتیمه؟»
با آنکه نظریههای فراوانی دربارهٔبرگشت پیشینهٔ مرموزِ یوان داشت، یتیمبابتِ بودن قطعاً یکی از آنها نبود.
چو لیوشیانگ سرلحظهای تکان داد: «هیچوقتهنوز بهت نگفته بود؟»
فنگ یوشیانگ بهسرعتنیازی سرش را بهعصبانی نشانهٔ نفی تکان داد.
فنگ یوشیانگ با درکِ این موضوع آهیبهزودی کشید: «حالا میفهمم چرا اربابِ جوان هیچوقت ازدراز خانوادهش حرف نمیزنه... چون واقعاً هیچوقت خانوادهای نداشته...»
مدتی بعد، بهاتاقِ مسیرشان برای بردنِلبخندی یو رو ادامه دادند.
وقتی چو لیوشیانگ متوجهِپرسید نگاهِ میشیو شد، پرسید:ندیدی «چرا داری بهم زل میزنی؟»
میشیو با صدایی بهتزدهنیست جواب داد: «تو... تزکیهت...آدمِ حرفی برای گفتن ندارم...»
چو لیوشیانگ سرشهنوز را کج کرد وبهزودی پرسید: «همم؟ چشه مگه؟»
«خب... خیلیلیوشیانگ پایینتر از چیزیهبرگشت که انتظار داشتم...»
«انتظارِ چی داشتی؟ قبلاًپرسید هم گفتم که وقتِندیدی زیادی توی این دنیا نگذروندم.»
«میدونم... اما...کنن شاگرد روحنیست سطح دوم... واو...»
چو لیوشیانگ که در دنیای واقعی یک استادِ روح بود، معلوممشتاقی شد در تزکیهٔ آنلاین تنها شاگرد روح سطح دوم است؛ سطحی کهبالا بیشترِ مردم ظرفِ چند ساعت پس از ساختنِ شخصیتشان به آن میرسیدند!
چو لیوشیانگ با بیخیالی شانه بالا انداخت: «منظورم اینه که... هیچوقت قصد نداشتمداداش این بازی رو جدی بگیرم، و همین الانشم دارم توی دنیای واقعی تزکیهخیلی میکنم، پس دلیلی نداره وقتمو برای بالا بردنِ تزکیهم توی این دنیا تلف کنم.»
«منطقیه... فکر کنم...»