چپتر 753: اهریمنِ مصنوعی
0دقایقِ زیادی از شروعِ مبارزهٔ یوان با اهریمنِتصمیم مصنوعی میگذشت، با این حال او همچنان چیزی جزتماشای فنونِ پایهایِ شمشیر در برابرِ اهریمن به کار نمیبست.
این موضوع تماشاچیها را گیج کردهبرای بود، چرا که انگار یوان به هربعد دلیلی قصد نداشت اهریمن را مُهر کند.
«آخه داره چیکار میکنه؟ تقریباًتصمیم ۱۵ دقیقه گذشته، ولی حتیکنند یه فنِ مُهرِ اهریمن هم نزده.»
«اگه اومدی اینجا مسخرهبازینمیکنه دربیاری، برو بیرون! بقیهدیگر اینجا منتظرن تمرین کنن!»
«آره! برونمیشه بیرون! اینجا جاینکردنِ مسخرهبازیِ تو نیست!»
تزکیهگرانِ آنجا کمکم ازبیحوصله دستِ یوان کلافه شدند، چوندیگری عمداً اهریمن را مُهر نمیکرد.
تا آن روزشکایتی هرگز مُهردارِ اهریمنی بهچند این آزاردهندگی ندیده بودند.
وان یو ناگهان با لحنی آرامبخش به آنها گفت: «همه آروم باشید.» و ادامه داد: «تا جایی که منشوند میفهمم، اون داره دقیقاً همون کاری رو میکنه که این مکان برایش ساخته شده—اینکه بتونید بدونِ ترس از کشتهبگی شدن، مبارزه با اهریمنها رو تمرین کنید. اینکه از فنونِ مُهرِ اهریمن استفاده نمیکنه، دلیل نمیشه که تمرین نمیکنه.»
تزکیهگرانِ حاضر دیگر از استفاده نکردنِ یوان از فنِ مُهرِچند اهریمن شکایتی نکردند و تصمیم گرفتند چند دقیقهای تماشایش کنندبروند تا اینکه بیحوصله شوند و برای تماشای شخصِ دیگری بروند.
نیم ساعت بعد، تقریباً همه به جز ۲ نفر،دیگری علاقهٔ خود را به تمرینِ یوان از دست دادهدست بودند و آن دو نفر هم هر دو مدرس بودند.
«برادرِ رزمی وان، میتونی بگی چرا اینقدر به این مردِکنند جوان علاقه نشون میدی؟ به جز قدرتِ بدنیِ چشمگیرش، چیزِبعد دیگهای در او نمیبینم که ارزشِ توجهت رو داشته باشه.»
وان یو لبخندی زد و گفت: «اگهحاضر هالهٔ مُهرِ اهریمنش رو دیده بودی، میفهمیدی.چند فقط صبور باش. ارزشِ صبر کردن رو داره.»
مدرسِ دیگر سرحاضر تکان داد: «هرشکایتی چی تو بگی.»
در حالی که یوان غرقِ کسبِ تجربهٔ مبارزه با یکبروند اهریمن بود، ناگهان صدای سردی طنین انداخت و رشتهٔ افکارشمدرس را پاره کرد: «تو واقعاً مُهردارِ اهریمنی؟ چقدر رقتانگیزی. هاهاها!»
در کمالِ تعجبِ یوان، اهریمنِتصمیم مصنوعی که از ابتدا ساکتکنند بود، ناگهان به حرف آمده بود!
یوان خبر نداشت که این اهریمنهای مصنوعی قابلیتی دارندنکردنِ که اگر مبارز پس از گذشتِ زمانِ مشخصی نتواندبیحوصله آنها را مُهر کند، شروع به مسخره کردنش میکنند.
این کار را میکردند تانکردنِ با تحقیرِ علنیِ مبارز در برابرِدقیقهای دیگران، فشارِ بیشتری به او بیاورند.
«اگه عجله نکنیکنند و مُهرم نکنی، همهٔتماشای عزیزانت رو میخورم... هاهاها!»
«حیف که آدمِ ضعیفی مثلِ توگرفتند نمیتونه جلوم رو بگیره! تو محکومیشوند که مرگِ عزیزانت رو جلو چشمهات ببینی!»
با شنیدنِ تمسخرِاستفاده اهریمنِ مصنوعی، انگارنمیشه چیزی درونِ یوان برید.
«خفه شو!»
یوان ناگهان به جلوبیحوصله جهید و هالهاش باشخصِ شدتی وحشتناک فوران کرد.
این تغییرِ ناگهانی،شکایتی وان یو و مدرسِچند دیگر را غافلگیر کرد.
[ضربهٔ مُهرِ اهریمن!]
یوان سالارِ ملکوتحاضر را مستقیماً به سمتِنکردند اهریمنِ مصنوعی تاب داد.
اهریمنِ مصنوعی هالهٔ قدرتمندِ مُهرِ اهریمن را کهشخصِ از شمشیر ساطع میشد حس کرد، از اینخود رو با جاخالی دادن به ضربه واکنش نشان داد.
اما شمشیرِ یوان ناگهان در میانهٔگرفتند حرکت تغییرِ مسیر داد و بدنِشوند اهریمن را تمیز به دو نیم شکافت.
«هاها! بداینکه نیست! ولی نمیتونیدلیل اینجوری منو شکست—»
اهریمنِ مصنوعی ناگهان حرفش را قطع کرد، چرا کهنکردنِ فهمید بدنش از همین حالا دارد سفت میشود، و اینشوند حس در عرضِ چند ثانیه در سراسرِ بدنش پخش شد.
وقتی به بدنِ خودش نگاه کرد، فهمیدشوند تواناییهای بازسازیاش متوقف شده و نیمهٔ پایینیِ بدنشبعد از پیش کاملاً به سنگ تبدیل شده است.
اهریمن آرام سرش را بالا آورد تا به یوان نگاه کند کهدقیقهای حالتِ سردی به چهره داشت. در چند ثانیهٔ بعد، آن دو دربعد سکوت به یکدیگر خیره ماندند تا اینکه باقیِ بدنِ اهریمنِ مصنوعی مُهر شد.
«خدای من...»
وان یو و مدرسِ دیگر، هرنمیشه دو پس از دیدنِ این صحنهتصمیم با صدایی ماتومبهوت این را گفتند.
تزکیهگرانِ دیگرِ آنجا نیز برگشته بودندبیحوصله تا به سمتِ یوان نگاه کنند،بروند اما هیچکس تمامِ ماجرا را ندیده بود.
وقتی نگاه کردند، اهریمن روی زمین افتاده بود، بدنش به دو نیمدقیقهای شده و نیمهٔ پایینیاش از پیش سنگ شده بود. با این حال،بعد توانستند مُهر شدنِ باقیِ بدنِ اهریمن را در عرضِ چند ثانیه تماشا کنند.
«چـ-چه اتفاقِ کوفتیای افتاد؟تماشایش با اهریمنِ مصنوعی چیکاربرای کرد؟ کسی چیزی دید؟»
«نه، من ندیدم. وقتینمیکنه نگاه کردم، اهریمن ازدیگر قبل مُهر شده بود.»
با وجودِ اینکه تزکیهگرانِ آنجا نمیدانستند چه شده است، میدانستند اتفاقِ شگفتانگیزی رخ داده، چرا کهنفر چهرهٔ مدرسان پر از شگفتی بود، چه رسد به هالهٔ قدرتمندِ مُهرِ اهریمن که لحظاتی پیشمیدی ناگهان فوران کرده بود. همهٔ این تزکیهگران آرزو میکردند کاش تماشای تمرینِ یوان را ادامه داده بودند.
مدرسِ کنارِ وان یو از او پرسید:شکایتی «چه هالهٔ مُهرِ اهریمنِ قدرتمندی... آخه اینکنند مردِ جوان کیه؟ و از کجا پیداش کردی؟»
«جلوی کتابخانهٔ بزرگ پیداش کردم، وقتی ضربهٔ مُهرِبرای اهریمن رو اجرا کرد تا نشانی برای ورودنفر به اینجا بگیره. وقتی ازش پرسیدم، گفت که تازهوارده.»
مدرس با اضطراب آبِ دهانشدلیل را قورت داد و لحظهایشکایتی بعد به اهریمنِ مُهرشده نزدیک شد.
پس از چند ثانیه بررسیِ اهریمنِ مصنوعی، سربرای تکان داد و گفت: «این اهریمنِ مصنوعی دیگه قابلِعلاقهٔ استفاده نیست. کاملاً نابود شده. مُهرش خیلی قدرتمند بود.»
«چی؟!»
تزکیهگرانِ آنجا از شنیدنِ این حرف جا خوردند.برای آنها هرگز نشنیده بودند که یک اهریمنِ مصنوعینفر تا جایی مُهر شود که دیگر نتواند کار کند.
یوان پس ازاستفاده درکِ وضعیت، بهسرعت عذرخواهیحاضر کرد: «مـ-من خیلی متأسفم!»
در دل نالید:دقیقهای باز هم یه وسیلهٔشوند تمرینیِ دیگه رو شکستم!
انگار هر بار کهحاضر روی وسایلِ تمرینی تمریننکردند میکرد، آن وسیله ناگزیر میشکست.
یوان لحظهای بعد گفت: «من خسارتشبیحوصله رو میدم...» و در دل خودشبروند را آماده کرد تا بهای سنگینی بپردازد.
اما مدرس تنها به حرفش خندید و با تکاننکردنِ دادنِ دستش گفت: «نگرانش نباش، پسرِ جوان. این چیزها خیلیشوند قدیمیان، برای همین از قبل تو فکرِ عوض کردنشون بودم.»
البته، این اهریمنهای مصنوعی هر روز تعمیر و نگهداریتماشای میشدند تا مثلِ روزِ اول نو بمانند، اما مدرس اینتمرینِ را به یوان نگفت تا او احساسِ بدی پیدا نکند.