چپتر 698: فروشگاهِ رفاه
0میشیو که نمیدانست به این وضعیتش بخندد یا گریه کند، گفت: «یوان... برای دفعههای بعد، اگهبالا قصد نداری کسی رو که باهاش همبستر میشی باردار کنی، نباید موادت رو داخلش خالی کنی، چونکارایی بچهها دقیقاً همینطوری درست میشن... و اینجور اتفاقات میتونه دردسرِ زیادی برای تو و شریکت درست کنه...»
یوان بیدرنگ از کارش پشیمان شد، بهویژهنتوانست چون میشیو مشخصاً گفته بود که فعلاًداری بچه نمیخواهد: «یـ-یعنی قراره بهزودی بچهدار بشیم...؟ ببخشید...»
«خب، تقصیرِ منم هست که قبلناگهان از انجامش این چیزا رو برات توضیحعشقبازی ندادم. فکر کنم منم یکم بیطاقت بودم...»
یوان ابروهایش رامیخوای بالا داد ومیخوام پرسید: «عصبانی نیستی؟»
میشیو سرمنم تکان داد:قبل «نه، نیستم.»
و ادامه داد: «تازه، اینطور نیست که فقط چون یه بار داخلهنوز خالی کردی، صددرصد بچهدار بشم. کارایی هم هست که میتونم برای جلوگیرینمیدونم ازش انجام بدم، مثلِ خوردنِ قرصِ ضدبارداری. به گفتهٔ مادرم خیلی هم مؤثرن.»
«ا-اگه تو میگی...»
لحظهای بعد میشیو بهبدیم بدنِ یوان نگاه کرد وعشقبازی نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
بلند فکر کرد: «هنوز انرژی داریچیزا ادامه بدی؟ به خاطرِ اینه کهیکم تزکیهگری، یا فقط بدنت اینقدر پرطاقته؟»
یوان صادقانه جواب داد: «نمیدونم...»
میشیو ناگهانپرطاقته پرسید: «میخوایجواب ادامه بدیم؟»
یوان باناگهان اشتیاق سربدیم تکان داد: «م-میخوام!»
و آن دو سهقبل ساعتِ دیگر هم بهتوضیح عشقبازی با یکدیگر ادامه دادند.
وقتی کاملاً ارضا شدند، میشیونگاه یوان را به حمام بردبگیرد تا دوباره بدنش را بشوید.
میشیو همانطور که بدنش را میشست، به او گفت: «یوان...میخوام لطفاً اتفاقِ امروز رو از بقیه، مخصوصاً یو رو، مخفی نگهبرد دار... کی میدونه اگه بفهمه چیکار کردیم چه واکنشی نشون میده...»
یوان باناگهان لبخند گفت: «نگراناشتیاق نباش، دهنم قرصه.»
در واقع، در سهقبل ساعتِ گذشته لبخند ازتوضیح روی لبش پاک نشده بود.
میشیو پس از آب کشیدنِ بدنش گفت:نتوانست «خب، تمیز شدی. میتونی لباست رو بپوشیداری و بری. من همهچیز رو تمیز میکنم.»
یوان سر تکان داد و همانطور که بدنش رااشتیاق با حوله خشک میکرد، از او پرسید: «میشیو... فکرارضا میکنی تو آینده بازم میتونیم این کار رو بکنیم؟»
میشیو با اینمیخوای سؤال برای لحظاتیمیخوام طولانی زبانش بند آمد.
با خجالت سرهست تکان داد: «ا-اگهچیزا فرصتش پیش بیاد...»
حالا که تمامِ اشتیاقش را در تخت خالی کردهلبخندش بود و دیگر داغ نبود، میشیو تازه به یادتزکیهگری آورده بود خجالت چیست و به همان ذاتِ ساکتش برگشت.
یوان پس از پوشیدنِ لباسهایشنمیدونم اتاقِ میشیو را ترک کرد وساعتِ کمی بعد به اتاقِ خودش برگشت.
یوان از تواناییِ چو لیوشیانگاشتیاق در اینقدر طولانی خوابیدن شگفتزدهیکدیگر شد: «هنوز خوابه؟ نزدیکِ ظهره...»
نمیخواست مزاحمِ چو لیوشیانگقبل شود، برای همین بهتوضیح بالکن رفت تا تزکیه کند.
و در کمالِ تعجبش، ناگهان به دلیلی تزکیه کردن بسیار آسانتربلند شده بود. با کمترین تلاشی مقدارِ فراوانی انرژی روحی جذب میکرد وجواب انرژی روحیِ جاری در رگهای روحیاش با سرعتِ بسیار بیشتری حرکت میکرد.
تقریباً انگار گنجینهای بیقیمتجواب مصرف کرده باشد، اما یادشاشتیاق نمیآمد اخیراً چیزی خورده باشد.
یوان آن زمان خبر نداشت، اما استعدادهایش دردیگر واقع پس از عشقبازی با میشیو که کالبدیحمام ایزدی داشت و دوشیزه هم بود، افزایش یافته بود.
در همین حال، میشیوقبل نیز پس از تمیز کردنِندادم بدنش از اتاق خارج شد.
در واقع، او کلاً از خانه بیروننتوانست رفت و تکهکاغذی در دست داشت کهداری نقشهای از کوهِ مارپیچِ اژدها روی آن بود.
پس از کمی نگاه کردن بهناگهان نقشه، فروشگاهِ رفاه را که تنها چندعشقبازی دقیقه با اقامتگاهشان فاصله داشت پیدا کرد.
برای راحتیِ ساکنان، چندین فروشگاه در اطرافِ کوهِ مارپیچِعشقبازی اژدها ساخته شده بود تا ساکنان بتوانند بدونِ نیازدوباره به ترکِ کوه و رفتن به شهر، خواربارِ تازه بخرند.
میشیو انتظار داشت فروشگاه ساختمانِ کوچکی باشد، اما درندادم کمالِ تعجب، در واقع به اندازهٔ یک مرکزِ خریدِپرسید کوچک بود که چندین طبقه و مغازه در خود داشت.
تنها تفاوتِ این مرکزِ خرید با مراکزِ خریدِجلوی شهرها این بود که اینجا کاملاً خالی بودخاطرِ و میشیو حس میکرد در دنیای خودش تنهاست.
با کمی گشتن در طبقهٔنمیدونم اول، میشیو مغازهٔ موردنظرش رامیخوام پیدا کرد و وارد شد.
«خوش اومدی—!ناگهان اوه؟ قبلاً ندیدهاشتیاق بودمت. اینجا تازهواردی؟»
زنِ زیبایی پشتِ صندوققبل بود که به محضِ ورودِندادم میشیو به او خوشامد گفت.
میشیو سر تکان داد: «بله.»
«چند وقته اینجا زندگی میکنی؟»
«حدودِ یه هفته.»
«که اینطور.منم خب امروزقبل دنبالِ چی میگردی؟»
میشیو به اطراف نگاهبدنِ کرد تا مطمئن شودجلوی کسِ دیگری آنجا نیست.
زن با دیدنِ اینجواب حرکتِ بامزهاش لبخند زد:بدیم «راحت باش، اینجا تنهاییم.»
میشیو با صداییمیخوای آهسته گفت: «پـ-پس میتونمساعتِ کمی قرصِ ضدبارداری بگیرم؟»
با شنیدنِ خواستهٔ میشیو، چشمهایانجامش زن از تعجب گرد شد. اینکنم واقعاً خیلی دور از انتظارش بود.
ناگهان خندید و گفت: «دوستپسرت خیلی مردِ خوششانسیهجلوی که دخترِ جوون و خوشگلی مثلِ تو داره.خاطرِ چقدر قرص میخوای؟ یه بسته برای یک ماهت کافیه.»
میشیو بهسرعتپرطاقته جواب داد: «هموننمیدونم یه بسته خوبه.»
«میفهمم. کاندوم چطور؟میخوای از اونا هممیخوام برای دوستپسرت میخوای؟»
میشیو ابروهایشمنم را بالاقبل داد: «کاندوم؟»
زن توضیحِ مفصلی داد: «آره. اینجوری دیگه لازم نیستلبخندش مدام قرص بخوری. البته ممکنه دوستپسرت ازشون خوشش نیاد،تزکیهگری و وقتی انجامش میدین حسش به اون خوبی نیست.»
«اوه...» میشیو لحظهای سکوت کردنمیدونم و بعد گفت: «اشکالی نداره...میخوام من همون قرصها رو میبرم.»
زن دوباره خندید: «حله!بدیم نگران نباش، منم بدونِدیگر کاندوم رو ترجیح میدم.»
دستش را زیرِهست پیشخوان برد وچیزا بستهای بیرون آورد.
«برای چهار هفتهٔ آینده روزی یه قرص بخور تا تموم بشه، و حواست باشه هیچ روزی رو جا نندازی،بدنت وگرنه قرصها تأثیرشون رو از دست میدن. بهم اعتماد کن، اصلاً دلت نمیخواد این اتفاق بیفته. وقتی فقط برایشدند یک هفته قرص برات موند، برگرد و بازم بگیر تا اگه به هر دلیلی نتونستی بخری، خیالت راحت باشه.»
«باشه. قیمتش چقدر میشه؟»
زن گفت: «همم؟ مجانیه.بدیم در واقع، همهچیز تویدیگر این مرکزِ خرید مجانیه. نمیدونستی؟»
میشیو سر تکانهست داد و پرسید: «پسبرات چرا اینجا کار میکنی؟»
«من فقطمیگی برای راهنماییِبدنِ مشتریها اینجام.»
«که اینطور...»
«بیا، بذارناگهان برات بذارمشبدیم توی پاکت.»
سپس زن قرصهای ضدبارداری را درچیزا پوششِ سیاهی پیچید تا هیچکس نتواندیکم بدونِ باز کردنش بفهمد داخلش چیست.
«ممنون.»
زن با لبخندِ درخشانیجواب روی صورتش برای میشیو دستاشتیاق تکان داد: «ماه بعد میبینمت!»
پس از خروج از مغازه،اشتیاق میشیو تصمیم گرفت حالا کهیکدیگر تا آنجا آمده، خواربار هم بخرد.
وقتی میشیو به اتاقِ خودش برگشت،چیزا اولین قرصِ ضدبارداریاش را خورد ویکم بقیه را زیرِ تشکِ تختش پنهان کرد.
میشیو با خودش زمزمهبدنِ کرد: «باورم نمیشه واقعاًجلوی دارم قرصِ ضدبارداری میخورم...»
لحظهای بعد روی تختش دراز کشید کهمیخوای هنوز عطرِ یوان را میداد و باعثیکدیگر میشد حس کند او هنوز در اتاق است.
«یوان...» میشیو چشمهایش رابدیم بست و بقیهٔ روز راعشقبازی به یادآوریِ تجربهٔ صمیمیشان گذراند.